بیشتر بگم
تایپ شخصیتیمenfp-یه...
زندگیم و علاقه هام به اون قسمت از مغزم که سناریو و فانتزی میسازه-هری پاتر-دریکو-کتاب-اهنگام-گوشیم-نت وابستس-
کارای رندوم ازم سر میزنه
و کلا بله:>
Vaelora4
جس:
تیغه ی براق و نقره ایه چاقو هنوز جلوم بود و همین براق بودنش باعث انعکاس نور خورشید میشد که کورسوی پرتوهاش آروم به این کوچه میتابید
نگاهم چند ثانیه روی تیغه موند و بعد دوباره برگشت سمت دختر...
با نیشی که به طرز دیوانه واری تا بنا گوشم باز بود ادامه دادم
«خب؟»
ابرویی بالا انداختم.
«قراره تا شب همینطوری مثل مترسک وایسیم و به هم زل بزنیم یا بالاخره میخوای بگی چرا اسم منو میدونی...و یا شاید اینجا چیکار میکنی؟»
چاقو کمی پایین اومد، ولی هنوز توی دستش بود.
شونه بالا انداخت و نیشخند خودمو بهم تحویل داد
«شاید چون زیادی سر و صدا میکنی.»
سرمو کج کردم
«عه؟نبابا؟من؟ سر و صدا؟ »
نگاهی به اطراف انداختم و نیشخندم بیشتر شد
«اینجا که بجز چندتا موش و دو تا نگهبان عصبانی چیزی نبوده که-.»
لبامو روی هم جمع کردم و باز به اطراف نگاه کردم
حرفمو اصلاح کرد
«و یه جیببر که پنج سکه از یه پیرمرد دزدیده.»
دستم ناخودآگاه رفت سمت جیبم
سرمو به نشونه ی نچ نچ تکون دادم
«عرضم به حضورتون که اولاً سرکار خانوم شازده بانو "دزدیده" کلمهی خیلی زشتیه تازه بی کلاسم هست! »
چند لحظه ادای فکر کردن درآوردم و در همین حین به سمت یکی از دیوار ها رفتم و پامو روی اولین اجر گذاشتم.
آجر زیر دستم زبر بود نیشم کش اومده و ادامه داد
«من ترجیح میدم بگم... به طور موقت قرضشون گرفتم کردم.»
برای اولین بار گوشهی لبش کمی تکون خورد؛ خیلی کم، اما دیدمش و
همین کافی بود دختره لبخند قشنگی داشت
«آها.»
لبخندم پررنگتر شد بشکنی زدم سمتش
«فکر کردم شاید همیشه همین قیافهی اخمو رو داری.»
مکث کردم و نگاهی به صورتش انداختم.
«ولی نه... ظاهراً لبخند هم بلدی.»
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، پام رو روی آجر بعدی گذاشتم، خودم رو بالا کشیدم و از لبهی دیوار تعظیمی مجلل کردم و همون کلاهی که واسه یارو های نگهبان بلند کردم رو واسه این بنده خدا هم کنار زدم
و بعد پریدم اونور
اونطرف دیوار، کوچهی باریکتری منتظرم بود؛ این یکی اما خلوتتر بود و نور بیشتری بین دیوارهای بلندش گیر افتاده بود.
با فرودم، یه مشت خاک از زمین بلند شد و مستقیم رفت توی صورتم.
«اَه...خاکای مزخرف-»
چند بار پلک زدم و با آستینم صورتم رو پاک کردم
نگاهی به اطراف انداختم.
چند پنجرهی قدیمی بالای سرم بود که بیشترشون با پارچههای رنگورورفته پوشیده شده بودن. دیوارها پر از ترک و لکههای نم بودن و چند شاخهی خشک از گوشهی یکی از پنجرهها بیرون زده بود بعضی از پنجره ها با شیشه هایی که یک زمان رنگی بودن ولی الان رنگشون کمرنگ شده بود تزیین شده بودن...
صدای بازار هنوز از پشت دیوار شنیده میشد؛ دورتر و خفهتر از قبل. صدای همهمهی مردم، چرخهای گاری و گهگاهی فریاد دستفروشها توی کوچه میپیچید.
دستم رو توی جیبم فرو کردم و صدای برخورد سکهها دوباره بلند شد
نیشم باز شد
یه سکه رو بین انگشتام گرفتم و جلوی نور بالا آوردم.
«پنج تا سکهی طلای ناقابل...»
سکه رو دوباره انداختم توی جیبم و با اعتمادبهنفس دستی به موهام کشیدم.
«جس، تو واقعاً نابغهای.»
چند قدم جلو رفتم و همونطور که سوت میزدم، از کوچه بیرون زدم...