ولان!
شانزده آذرماه چهارصدوچهار. دیروز با یه حال دلگیری از خواب بیدار شدم. بدنم از خستگی نای راه رفتن نداشت حوصله کلاسها و درس رو نداشتم. ولی با تمام اینها هرجوری که بود، ۷ صبح از تخت خودمو کندم ، کتری چای رو آماده کردم ، روپوشم رو اتو زدم ، صبحونمو خوردم و رفتم دانشگاه.
ساعت اول آزمایشگاه گیاهشناسی داشتیم. خودمون نمونه برش دادیم و رنگآمیزیش کردم و زیر میکروسکوپ مشاهدهش کردیم. بعدش هم خود درس تئوری گیاهشناسی رو داشتیم.
کلاس که تموم شد ، طبق روال من یکشنبهها از دوازده تا یک کلاس فنبیان داشتم ولی چون حوصلشو نداشتم نرفتم. با هانیه و فاطمه ( دوتا باباییهای کلاس) رفتیم سلف. هوا به شدتتتت آلوده بود. بوی خیلی بدی میومد و حالمون داشت بهم میخورد. سلف به خاطر روز دانشجو خیلی شلوغ بود. هوا دلگیر بود و ما خسته. کلی تو صف وایسادیم تا نوبتمون بشه. بهخاطر روز دانشجو ، موز و دانمارکی دادن و خلاصه بریز و بپاشی بود😔✨ بعدش با هانیه و فاطمه رفتیم مسجد دانشگاه و دانمارکیها رو با چای خوردیم و فاطمه رو راهی مشهد کردیم و باهاش خدافظی کردیم و منم چقدر دلم هوای مشهد کرد. دلم لک زده برای اینکه تو سرما برم حرم.
بعدش با هانیه برگشتیم خوابگاه. ولی نرفتم اتاقم چونکه رقیه پیام داده بود که حال روحیش خوب نیست. بهش گفتم لباس بپوشه باهم بریم یکم قدم بزنیم. پاییز همه جارو قشنگ کرده و روحمو جلا میده. حیف که آلودگی نمیزاره کامل لذت ببریم از این روزها. با رقیه کلییی حرف زدیم غر زدیم و گفتیم و خندیدیم.
بعد برگشتیم رفتیم نماز ، زیارت عاشورا خوندیم و اومدم شاممو سرخ کردم و بعدش چهار ساعت درگیر گزارشکار فیزیک بودم. از خستگی تو اتاق مطالعه میخواستم گریه کنم. از هفت صبح سرپا بودم و حتی دراز هم نکشیده بودم. بعدش که از اتاق مطالعه برمیگشتم اتاق و دیدم یه نَمه بارون اومده و بوی خاک بارون خورده رو استشمام کردم ، یه جون به جونام اضافه شد. تو اتاق هم وقتی پریا چای ریخت برام ، یه جون دیگه به جونام اضافه شد.
دیروز کلی به این فکر میکردم که رسالت من چیه ؟ برای چی خلق شدم و اگه رسالتمو پیدا نکنم چی ؟ چطوری قراره بهترین خودم باشم ؟ اگه از مسیرم منحرف شم چی ؟ اگه و اگه و اگه های زیادی که تمومی نداشت.
دیروز روز خوبی بود. با تمام حسهایِ مودی که داشتم.
#بداهه