بعضی وقتا حس میکنم که حافظ کنارم نشسته ازم میپرسه دقیقا چته و بعد یه غزل میخونه برام؛ اینقدر که حق مینوزاره سلطان.
هی میگیم
بذار فلان روز بیاد فلان کارو کنم
یا فلان روز بیاد میذارم فلان کارو کنی
بابا شاید اون فلان روز اصلا نیومد
تا وقت هست فرصت هارو غنیمت بشمر
مدیون خودت و دیگران نشو(:
من خالصانه ترین نیت رو در قبال آدم ها دارم و بعد میبینم که اونا اصلا این طور نیستن. هر بار یه خش روی قلبم میفته.
از دوشنبه صبحها متنفرم؛ کله صبح پا میشیم که سیاهنمایی های این خانم رو بشنویم و هی بشنویم که جهان سومیم. ول کن زن ، ول کنننننن. درستو بدهههه.
هیچ چیزی به اندازه دیدن دختر چادری و پسر بهظاهر مذهبی که باهم تو رابطن ، تو حیاط دانشگاه ، برگ ریزون نبود برام.
ولان!
روز دهم شکرگزاری 😌❤️
امیدوارم به همین زودیا سرتو بگیری رو به آسمون
بهش بگی خدایا میدونم کار خودت بود ، شُکرت
تو منو شنیدی وقتی سکوت کرده بودم
تو کنارم موندی وقتی کسی نبود
و تو نورو بهم نشون دادی وقتی همه جا تاریک بود
مرسی که هستی و خدایی میکنی
من دلم خیلی بهت گرمه
روز یازدهم شکرگزاری