یه ساعت و نیم خوابیدم ، انگار رفتم ی دنیای دیگه برگشتم. وای میخوام ی ماه فقط بخوابم.
بدنم در کوفتهترین حالت ممکنه. یا به قول ترکا بدنم خاماناماخ کرده. دیشب هم یاد گرفتم که کرمانشاهیا میگن بدنم جَمام کرده.
تا آموزشاتی دیگر بدرود.
ولان!
پروردگارا! تو را شکر برای تمام درهایی که زدم و به صلاحم نبود و باز نشد، تو را شکر برای تمام راههایی
خدایا، شکرت که حتی در سختیها هم نشونهای از امید و عشق به من میدی. 🕊️
روز سیزدهم شکرگزاری
ولی این خیلی قشنگه که گارد ذهنیمون فقط پیش کسایی پایین میاد که تونسته باشن با خودواقعیمون ارتباط بگیرن و اون بخشی که آدمای دیگه نتونستن لمس کنن و اونا لمس کردن.
دوتا پسرخالههای کوچیکم امروز خیلی هوامو داشتن و خیلی گودو بودن😭 چمدونمو برداشتن و نزاشتن من چیزی بردارم ، برام میوه اوردن و چای ریختن و هی میگفتن بخور بخور سرد نشه ، نگران دیر رسیدن ب قطار بودن ، وقتی دیدن سردمه ، به باباشون گفتن بخاری رو بیشتر کنه ، خیلی آقا شدن کوچولوها😭✨