eitaa logo
ولان!
101 دنبال‌کننده
266 عکس
23 ویدیو
0 فایل
فعلا نمیدونم باید چی بنویسم 😔✨
مشاهده در ایتا
دانلود
رو تخت خودم دراز کشیدم. خدایا شکرت. واقعا امیدوارم این یه هفته بی‌نظیر بگذره✨
ولان!
خدایا، شکرت که حتی در سختی‌ها هم نشونه‌ای از امید و عشق به من می‌دی. 🕊️ روز سیزدهم شکرگزاری
. خدایا؛ گاهی مرا در آغوش بگیر... وقتی در محاصرهٔ مشکلاتم و تنها پناهگاهم تویی. وقتی تمام تلاشم را کرده‌ام، خسته‌ام و دلم کمی سکوت می‌خواهد، کمی آرامش، کمی تسکین. بی خبر از راه برس و مرا بغل کن. باور کن آدمِ جا زدن نیستم! اما از یک جایی به بعد، بگو که با هم درستش می‌کنیم. از یک جایی به بعد، خودت برایم معجزه کن! روز چهاردهم شکرگزاری
اینقدر حرف دارم که اصلا وای. کاش میشد هرچی تو ذهنمه اینجا تایپ میشد.
❤️❤️:❤️❤️
ولان!
بیست و شش و هفتِ آذرماه چهارصد و چهار. از دیشب حالِ عجیبی دارم. ذوق و حس خوبی که تو تک تک سلولهام جریان دارن. دیشب اولین سفر تنهاییم رو تجربه کردم. واقعا چسبید. با وجود تمام خستگی‌هاش و کوفتگی‌هاش که تا الآنم کم نشده ، ولی جدی چسبید. دیشب واقعا فهمیدم از اینکه پاییزه و تو این هوا و سرما کز میکنم تو ماشین و با ها کردن ، هاله‌ی سفیدی جلو چشمم درست میشه ، کیف میکنم. از دیشب فهمیدم که چقدر آدم‌های اطرافم عزیز و مهربونن. چقدر دوسم دارن و چقدر دلشون دریاس. به غیر از خانوادم ، سعیده که لحظه به لحظه پیام میداد و میپرسید که کجام خوبم و شرایط چطوره و برام ذوق میکرد ، واقعا قند تو دلم آب میشد با هر پیامش. پیامای نرگس و هانیه و رقیه که ب فکرم بودن که چطوری رسیدم و برام خوشحال شدن ، واقعا انرژی مثبتی بود که از دیشب بهم تزریق شده. واقعا حال خوب تو لذت بردن از شرایط خیلی مهمه. اگه حالم بد بود قطعا میشد بدترین سفرم. چون خود سفر چی. خاصی نداشت که برام خاطره‌ی عجیبی بشه. حال خوبم بود که قشنگش کرده بود برام. از کوچکترین چیزها لذت بردم. از صدای قطار از اینکه تخت بالا خوابیدم از کمک کردن بقیه بهم از هر پیام و زنگی که از طرف عزیزام دریافت کردم از سردی هوا از دیدن دختای زرد پاییزی از آهنگی که گوش میدادم از قطره‌های بارون از رسیدن به قم و دیدن حرم از بغل کردن خانوادم از همه چیزززز لذت بردم و کاملا حس کردم که تو بغلِ خودِ خدام. دیدی بعضی وقتا فکر می‌کنی خوشبخت ترین آدم رو زمینی و بعضی وقتا فکر می‌کنی بدتر و بدحال تر از تو پیدا نمیشه ؟ شبِ قبل سفر ، دقیقا من تو حال و هوای دومی بودم. یعنی فکر میکردم که خیلی اوضاعم خرابه و بدتر از این نمیشه. شبش سه ساعت اونم خیلی بی‌کیفیت خوابیدم و صبح سر کلاسا بفضمو به زور قورت میدادم. ولی از یه تایمی به بعد جوری حالم خوب شد که فکر میکردم من فقط خوشبخت ترینم. نمی‌دونم شاید واقعا قشنگی دنیا به همین مودی بودنشه. شاید باید هردوتا حسو تجربه کنی که بتونی بگی زندگی کردم. الان هم پریشب با اون کم‌خوابی و حالِ بد ، صبح شد ، هم دیشب با اون حال خیلی خوبی که داشتم ، صبح شد. مثل تمام شب‌هایی که با انواع احساسات و افکار و نشخوارهای ذهنی خوابیدم و صبح شد. خیییلی از اون شبا رو حتی یادم نیست و این فراموشی خودش یکی از بزرگترین نعمت‌هاس به نظرم. الان در خسته‌ترین حالت ممکنم رو‌ تخت دراز کشیدم و بویِ خونه رو استشمام میکنم. به این فکر میکنم که این یه هفته رو قراره چطوری بگذرونمش. فاطمه کنارم دراز کشیده و داره با گوشیش بازی می‌کنه و با هر باخت به رقیباش فحش میده. الان هرکی تو یه گوشه دنیا درگیر فکر کردن به یه چیزیه. خدا تو که از همه چی باخبری ، امشب کی داره با گریه می‌خوابه ؟ کی از ذوق شدن خوابش نمیبره ؟ کی داره صدات می‌کنه ؟ خداجونم ، برا هممون ، همون طوری که بهترینه ، بچین.
مریض شدم ؛ سرما خوردم :))))))))))))
به عنوان یه زمستون فن خیلی خوشحالم که استخونام داره از سرما منجمد میشه