ولان!
بیست و شش و هفتِ آذرماه چهارصد و چهار. از دیشب حالِ عجیبی دارم. ذوق و حس خوبی که تو تک تک سلولهام جریان دارن. دیشب اولین سفر تنهاییم رو تجربه کردم. واقعا چسبید. با وجود تمام خستگیهاش و کوفتگیهاش که تا الآنم کم نشده ، ولی جدی چسبید.
دیشب واقعا فهمیدم از اینکه پاییزه و تو این هوا و سرما کز میکنم تو ماشین و با ها کردن ، هالهی سفیدی جلو چشمم درست میشه ، کیف میکنم. از دیشب فهمیدم که چقدر آدمهای اطرافم عزیز و مهربونن. چقدر دوسم دارن و چقدر دلشون دریاس. به غیر از خانوادم ، سعیده که لحظه به لحظه پیام میداد و میپرسید که کجام خوبم و شرایط چطوره و برام ذوق میکرد ، واقعا قند تو دلم آب میشد با هر پیامش. پیامای نرگس و هانیه و رقیه که ب فکرم بودن که چطوری رسیدم و برام خوشحال شدن ، واقعا انرژی مثبتی بود که از دیشب بهم تزریق شده. واقعا حال خوب تو لذت بردن از شرایط خیلی مهمه. اگه حالم بد بود قطعا میشد بدترین سفرم. چون خود سفر چی. خاصی نداشت که برام خاطرهی عجیبی بشه. حال خوبم بود که قشنگش کرده بود برام.
از کوچکترین چیزها لذت بردم. از صدای قطار از اینکه تخت بالا خوابیدم از کمک کردن بقیه بهم از هر پیام و زنگی که از طرف عزیزام دریافت کردم از سردی هوا از دیدن دختای زرد پاییزی از آهنگی که گوش میدادم از قطرههای بارون از رسیدن به قم و دیدن حرم از بغل کردن خانوادم از همه چیزززز لذت بردم و کاملا حس کردم که تو بغلِ خودِ خدام.
دیدی بعضی وقتا فکر میکنی خوشبخت ترین آدم رو زمینی و بعضی وقتا فکر میکنی بدتر و بدحال تر از تو پیدا نمیشه ؟ شبِ قبل سفر ، دقیقا من تو حال و هوای دومی بودم. یعنی فکر میکردم که خیلی اوضاعم خرابه و بدتر از این نمیشه. شبش سه ساعت اونم خیلی بیکیفیت خوابیدم و صبح سر کلاسا بفضمو به زور قورت میدادم. ولی از یه تایمی به بعد جوری حالم خوب شد که فکر میکردم من فقط خوشبخت ترینم. نمیدونم شاید واقعا قشنگی دنیا به همین مودی بودنشه. شاید باید هردوتا حسو تجربه کنی که بتونی بگی زندگی کردم. الان هم پریشب با اون کمخوابی و حالِ بد ، صبح شد ، هم دیشب با اون حال خیلی خوبی که داشتم ، صبح شد. مثل تمام شبهایی که با انواع احساسات و افکار و نشخوارهای ذهنی خوابیدم و صبح شد. خیییلی از اون شبا رو حتی یادم نیست و این فراموشی خودش یکی از بزرگترین نعمتهاس به نظرم.
الان در خستهترین حالت ممکنم رو تخت دراز کشیدم و بویِ خونه رو استشمام میکنم. به این فکر میکنم که این یه هفته رو قراره چطوری بگذرونمش. فاطمه کنارم دراز کشیده و داره با گوشیش بازی میکنه و با هر باخت به رقیباش فحش میده. الان هرکی تو یه گوشه دنیا درگیر فکر کردن به یه چیزیه. خدا تو که از همه چی باخبری ، امشب کی داره با گریه میخوابه ؟ کی از ذوق شدن خوابش نمیبره ؟ کی داره صدات میکنه ؟ خداجونم ، برا هممون ، همون طوری که بهترینه ، بچین.
#بداهه
ولان!
. خدایا؛ گاهی مرا در آغوش بگیر... وقتی در محاصرهٔ مشکلاتم و تنها پناهگاهم تویی. وقتی تمام تلاشم ر
خدایا شکر برای امروز…
برای چشمانی که هنوز میبینند،
قلبی که هنوز میتپد،
و فرصتی دوباره برای شروعی تازه.
شکر برای سختیهایی که مرا قویتر کردند
و شادیهایی که به روحم رنگ زندگی دادند.
من قدردان تمام لحظاتی هستم که مرا شکل دادند
و ایمان دارم فردا هم پر از نعمتهای پنهان توست. 🌿💫
روز پانزدهم شکرگزاری
راستش به نظرم کل زندگی در مورد جسارته.
جسارت تجربه کردن، جسارت تغییر دادن همه چیز برای رسیدن به شرایط، روزها و آدمهای بهتر، جسارت عاشق شدن، جسارت شکست خوردن، جسارت دوباره بلند شدن، جسارت زیر میز زدن و عصیان کردن.
این جسارته که به زنده بودن معنای زندگی میده.