اینکه بعد این همه بدو بدو و سرکلاس بودن و خستگی ، شاممون خوشمزس ، باعث میشه جون بگیرم.
ساعت اول باید بیایم غر زدنهای این خانمو بشنویم. بابا باشه ما و کشورمون و همه چی کلا بدبختیم باشهههه ولمون کن اه.
دلم یدفعه بیدلیل هوسِ بستنی قیفیهای کنار حرم رو کرد و در حالی که داشتم تو ذهنم بستنی رو تجسم میکردم یادم افتاد که پارسال این موقعها بود که مامان بابا رفته بودن کربلا و با ریحانه و فاطمهزهرا باهم رفته بودیم حرم و تو اوج سرمای شب داشتیم کنار حرم بستنی میخوردیم.