eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
>تالار والهالا > -سالار ماهک بعد یه گفتوگوی کوتاه در مورد وضعیت عمارت رفت. مثل اینکه تا درست شدن عمارت و راه افتادن اوضاع چند روزی طول میکشه. پس باید دوباره پای یه میز مذاکره بشینیم. یه تک به مهراد زدم که بیاد اتاقم. چند دقیقه بعد جلوی در منتظر اجازم بود. اومد داخل. +با من امری داشتید ارباب؟ _خانم مقدم داره میره سوئیس. یه نگهبان بزار که همراهیش کنه. +چشم ارباب. به توحید میگم آماده بشه. سرم تکون دادم و فقط آروم گفتم خوبه. بعد خیلی یهویی یاد اون کوچولو افتادم. _راستی چه خبر از برادرت؟ با اینجا کنار اومده؟ زیاد نمیبینمش؟ مهراد که انگار توقع این بحث و نداشت برای چند صدم ثانیه تعجب کرد ولی بعد دوباره به حالت عادی برگشت. +بله ارباب. اون توی محوطه مشغول انجام وظیفه‌ست. _خوبه. زیاد بهش سخت نگیر. اون هنوز برای پست سنگین خیلی جوونه. راستی اختلاف سنیتون زیاد بنظر میرسه. همین یه‌دونه داداش رو داری؟ +بله ارباب. هیراد ۱۰ سال از من کوچیکتره و تنها برادرمه. یعس حدسم درست بود. اون واقعا ۱۸ سالشه. دلیلی برای ادامه دادن این بحث نداشتم پس مهراد رو مرخص کردم. اون قبل رفتن یه لحظه ایستاد _مشکلی پیش اومده؟ +نه ارباب فقط میخواستم بگم کیارش از مرخصی برگشته. با سر تایید کردم و مهراد با یه با اجازه‌ی کوتاه رفت. تا موقع ناهار سرگرم پرونده‌های شرکت بودم و قرارداد های مختلف واردات دارو رو بررسی میکردم. اما خیلی حوصله سر بر بودن. بخاطر همین بجای مغزم فقط از چشمام کار میکشیدم. آخرش یه دسته از برگه ها رو روی میز کوبیدم و کلافه گفتم"مسخره‌ست" اودین که چند دقیقه‌ای فقط به من خیره شده بود از آکواریومش بیرون اومد و خودش رو از پایه میز بالا کشید. بهش نگاه کردم که حالا سرش رو روی دستم گذاشته بود و برگه هام زیر بدن فلس دارش مچاله شده بود. _تو هم حوصله‌ت سر رفته مگه نه پسر؟ از روی صندلی بلند شدم و اون سریع دور شونم پیچید. _خب بریم پایین. دیگه وقت ناهاره. بردیا توی اتاقش بود و در اتاقش یه کمی باز بود. پس پریدم تو اتاقش. شعت. شتر با بارش گم میشه اینجا. طویله شرف داره به اتاق این. البته اتاق خودم هم اگه خدمتکارا تمیز نکنن نهایتا تو دو روز همینشکلی میشه. بردیا زیر خرواری از لباس و وسایل دنبال یه چیزی میگشت. _هووووی..استاد چیکار میکنی؟ بردیا که متوجه اومدنم نشده بود پرید هوا. +پشمک تو اینجا چیکار میکنی؟ الکی اخمام رو تو هم کشیدم و دست به سینه وایستادم _این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟ بدم اودین بخورتت؟ بردیا از خنده جر خورده بود +بزرگتر؟ تووووع؟ _دو سال که این حرفا رو نداره عقده‌ای بردیا داشت میخندید که یهو یاد کار ناتمومش افتاد و دوباره شروع کرد به گشتن. +سالار این ایرپاد منو ندیدی؟سه ساعته دارم میگردم ولی نیست. ایرپادش رو از جیبم در آوردم دادم بهش و همونطور که داشتم میرفتم بیرون گفتم"خاک تو سرت با این حافظه‌ت" بردیا دهنش باز مونده بود اما وقتی یادش اومد که خودش ایرپادش رو به من قرض داده بود دهن گشادش رو بست و دنبال من راه افتاد و اومد پایین. دخترا توی سالن غذا خوری نشسته بودن و با اومدن ما هیچ کی هیچ تکونی به خودش نداد. _تو رو خدا اینقدر خودتون رو اذیت نکنین. راضی نیستم سر غذا هی بلند میشین. دخترا خندیدن و گندم پررو بهم توپید"همینکه برات غذا نگه داشتیم از سرت هم زیاده " یه نگاه بهش انداختم که خودش فهمید باید دهنش رو ببنده. رفتم روی صندلی نشستم و شروع کردم. اودین هم مث مار های متمدن، باادب پایین میز نشست. بعد ناهار دیگه حوصله کار نداشتم. اودین رو به محافظش سپردم و رفتم توی اتاق نشیمن نشستم جلوی تی‌وی اما حوصله‌م کلا پوکیده بود و این چیزا جواب نمیشد. آخرش پاشدم رفتم اتاقم. پیرهنم رو با یه پالتو بلند عوض کردم و یه شلوار راسته پوشید. نیم بوت های مشکیم رو پام کردم و کیف پولم رو گذاشتم تو جیبم. میخواستم برم یه دوری توی شهر بزنم. 〰[ Valhalla Hall ]〰
دو تا پارت گذاشتم میتونین بیاین دستمو ببوسین
البته اگه بخونین چیزی
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
ناشناس؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا
دمت گرم عمویی چرا نخونیم رمان به این قشنگی؟ -نمیدانم چونکه معلوم نیست قشنگی از خودته مشتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا