>تالار والهالا
> #Part_2
-سالار
کارمون حدود دو ساعتی طول کشید بعد با بردیا برگشتیم عمارت. بردیا محافظ شخصی منه و همجا دنبالمه ولی اصلا تو دست و پا نیس . همینه که منو ازش راضی نگه میداره.
عمارت مثل همیشه بود. با توجه به فاصله از شهر سکوت و آرامش اینجا چیز عجیبی نبود البته که وجود مهراد هم بی تاثیر نیست. لعنتی تو پیدا کردن مشکل شامه سگ داره.
داخل عمارت جلوی در ورودی ایستاده بود. انقدر صاف و پرابهت که دوباره به داشتنش افتخار کردم. قدش فقط چند سانتی بلندتر از من بود ولی با وجود شونه های پهن و هیکل روفرمش در مقابلش شبیه پسر بچهای بودم که نیاز به محافظت داشت. چشمای آبی یخیش تیز و دقیق بودن و هیچ چیز ازشون پنهان نمیموند.
بهش سلام کردم در مقابل خیلی جدی جواب سلامم رو داد. ازش گذشتم داشتم از پله ها بالا میرفتم که حس کردم ترکیب نگهبانا بهم خورده. برگشتم و به جایی نگاه کردم که یه نگهبان جدید وایستاده بود.
یه پسرِ بچهسال جلوم بود که انگار کت شلوار باباش رو پوشیده بود. حاضر بودم سر کل زندگیم شرط ببندم که بزور ۱۸سالش میشد. نگاهی به سر تا پاش انداختم چشام روی چشمای سبز براقش ثابت موند.
چند ثانیهای به چشای من زل زده بود بعد انگار که به خودش اومده باشه سرش رو انداخت پایین و به کفشاش خیره شد. اما رنگش یکمی پریده و نفسش رو حبس کرده بود.
توی دلم به ری اکشنش خندیدم. انگار جن دیده بود.
بیخیالش شدم و به راهم ادامه دادم. به هر حال مهراد باید خودش رو برای توضیح دادن به من آماده میکرد. چون اون چیزی راجب نیاز به نگهبان جدید به من نگفته بود. اونم این بچه که هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود.
دوباره یاد ری اکشنش افتادم. اینبار اجازه دادم لبخند روی لبام جا باز کنه. احتمالا اذیت کردنش باید کار سرگرم کنندهای میبود. به هر حال باید امتحان میکردم.
به طبقه سوم که رسیدیم وارد اتاق خوابم شدم و لباس عوض کردم و به جای اون کت شلوار لعنت شده یه پیرهن و شلوار راحتتر پوشیدم.
از اتاق بیرون رفتم و به بردیا که توی راهرو بود گفتم یکی رو بفرسته دنبال مهراد بعد به سمت در روبرو رفتم و وارد دفتر کارم شدم.
روی صندلی نشسته بودم آخرین تای آستینم رو صاف میکردم که دو تا ضربه به در اتاقم خورد.
"بیا تو."
در باز شد و مهراد اومد تو و در رو پشت سرش بست. سرش پایین بود و توی چشمای من نگاه نمیکرد ولی مطمئنا میدونست که واسه چی اینجا بود.
چند ثانیهای ساکت بود و بعد سرش رو بالا آورد و پرسید"ارباب کاری با من داشتید؟"
سرم رو سریع به نشانه تایید تکون دادم و گفتم"همچی رو رواله؟"
با لحن مطمئنی گفت :"همه چی."
"مثل اینکه ترکیب نگهبانا رو عوض کردی. تازه وارد داریم؟"
دستپاچگی آنی رو توی چشماش دیدم.
گفت :"اون..برادرمه.."
سوالی نگاهش کردم تا مفصل تر توضیح بده. ادامه داد :"خونه تنها بود منم نمیتونستم همونطور تنهاش بزارم.. به خاطر این حرکت ناگهانی عذر میخوام باید اول ازتون اجازه میگرفتم..."
سرمو به علامت منفی تکون دادم. "نیازی نیست به هرحال اگه بهت اعتماد نداشتم این غول دو سرو بهت نمیسپردم. حالا.. قراره کجا بمونه؟"
"توی عمارت شرقی با بقیه نگهبانا. اگه اجازه باشه کارشو به عنوان نگهبان همینجا شروع میکنه."
به صندلی تکیه دادم. "عمارت شرقی؟ نمیخواد بابا بیارش همینجا."
باز دوباره دستپاچگی آنی از توی اون چشمای آبی لعنتیش رد شد. "مطمئنین؟.."
برای اینکه مطمئنش کنم لبخند کمرنگی زدم. "البته."
سرشو به معنی دریافت دستور تکون داد. "هر طور مایلین."
صدای گوشیم بلند شد. نگاهی بهش انداختم و دیدم پیامی از طرف ساغر دارم. آره فرستاده بودمش یه مزاحمو از سر راه بزنه کنار.
به مهراد گفتم که میتونه بره اونم بعد از احترام گذاشتن رفت و درو بست.
گوشیمو برداشتم و پیامو وا کردم. یه عکس بود. کنار جسد تیکه پاره ی یارو دو گرفته بود، درحالی که قطرات خون هنوز روی صورتش بودن و چاقوی ظریفش تو گلوی طرف.
با دیدنش خندم گرفت.
با اون پالتو پلنگی و لبخند عریضش شبیه نوجوونا کنار کیک تولدشون به نظر میرسید.
واسش ایموجی لایک فرستادم و گوشیمو گذاشتم کنار.
ساغر بهترین قاتلیه که به عمرم دیدم.
واقعا عاشق خودمم با این زیردستایی که دارم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_3
-ساغر
مرتیکه چندش. حتی گوسفند سر بریده هم انقدر خون نداره که این داره.
دست خونیمو با پالتوم تمیز کردم و گوشیمو در اوردم.
یه سلفی خوشگل با گل پسرمون گرفتم و فرستادمش واسه سالاری.
گوشیمو برگردوندم توی جیبم.
"خب خب..."
بلند شدم و به صحنه از بالا نگاه کردم. خون عین مَشکی که سوراخ شده باشه از گلوش شره گرفته بود. یکی نبود بگه داداش... کربلا نیست بخدا پارکینگته.
چاقومو از توی گلوش کشیدم بیرون و با پاچه ی شلوارش-که هنوز خونی نشده بود-تمیزش کردم. خوناش بیشتر در اومد. عوق.
دستی به صورتم کشیدم تا قطرات خون از روش پاک شه و بعد دوباره دستمو با پالتوم تمیز کردم. پالتو پلنگی قشنگم... افسوس که وقت وداعه... غم.
ناچار پالتوی خونیمو در اوردم و انداختم رو یارو. آره. کار درستیه اخه زشته هر کی بیاد میفهمه بیچاره قد آبشار نیاگارا خون داره.
و بعله... در مازراتی سفیدش هنوز وا بود و سوییچ روش. نشستم توش، یه آبم روش.
خلاصه ماشینو روشن کردم و دنده عقب گرفتم تا دور بزنم و از پارکینگ خارج بشم-... شت رفتم روش....
از پارکینگ زدم بیرون و با ریموت درو بستم. خوردم به در حیاط.
آخ تف تو روح هر چی رنگش سفیده.
جوری گاز دادم که در وا شد و والسلام.
به عمارت که رسیدم، کثافتا درو واسم وا نکردن به جاش نوک تفنگای از مد افتاده شونو گرفتن جلوم.
کلمو از پنجره ی دودی بردم بیرون و داد زدم. "یخ زدم عقب مونده ها درو وا کنین!"
و درو وا کردن.
اونوقت میگن به زور واصل نشین.
توی حیاط جلوی پله ها پارک کردم و عین خانمای متشخص بدون عینک دودی پیاده شدم. پالتو پلنگیم کم بود... پالتومو بدینننن
همونطور متشخصانه وارد شدم و رفتم سمت آخرین طبقه که باید اتاق من میبود ولی متاسفانه یه چلغو- اهم سالاری.. آره خلاصه از دسترسم فعلا خارجه.
بردیا جلو درش بود، منم بی توجه به چشم غره های پنهانیش رفتم تو.
پشت میزش نشسته بود و نمیدونم چیکار میکرد که ورود پر ابهتم مجبورش کرد حواسشو به من بده. "هوو چه خبرته حداقل یه اطلاعی چیزی؟؟"
قیافه ی خانومای متشخص کمی رنجیده رو به خودم گرفتم. "خب این پول من کجاست؟"
- باز فاز این قاتل اجاره ایا رو گرفتی.. سر ماه حقوقتو ریختم دیگه چی میخوای؟
+ پالتو.
- پالتوی خودت چیشد؟
قیافه ی غم دار. "خونی شد."
آهی درونی کشید. "چیکارش کردی پس؟"
- انداختمش بین بقیه زباله ها
صندلیشو چرخوند سمتم. "جانم؟!"
- رو یارو.
+ یارو رو که همونطوری...
- ول کردم.
پوکر توی چشمام زل زد. و پلک زد. ودف؟
خمیازه ی کوتاهی کشیدم. "چته؟"
- کجا گذاشتیش دقیقا
+ تو پارکینگش.
در حالی که از روی صندلیش بلند میشد سرشو تکون داد. "اخ خدا لعنتت نکنه ساغررر."
درو وا کرد و دم گوش بردیا یه چیزی گفت و دوباره دو بست. جلوم ایستاد و دستاشو رو شونه هام گذاشت. "بقیش با لیلاست. به خدای منان میسپارمت."
با شنیدن اسم منحوس لیلا لجم در اومد. "مرضضضض اون نمیده!"
داشت مینشست روی صندلیش. "به من چه."
بفرما. مردم حامی دارن ما هم حامی داریم.
از اتاقش رفتم بیرون.
صبح تا شب هی بزن بکش واسش آخرم اینطوری جوابتو میده. خدا ازت نگذره.
و ناچار، باید نقشه ی جدیدی میکشیدم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
بابا یه چندتا از رفیقاتون رو بگیرین بیارین دیگه
از دیروز هی میام میبینم هیچکی جدید نیومده😔
>تالار والهالا
> #Part_4
-لیلا
تا چشم کار میکرد علف بود. توی حیاط. آره.
تلما داشت به گل و گیاهاش رسیدگی میکرد و منم چشمامو دنبالش میدووندم. ناخواسته لبخندی روی لبم نشست. این علاقه اش به گل ها خیلی قشنگ بود...
از گل بدم میاد.
نفسی کشیدم و از جلوی پنجره کنار رفتم. دو تا گلدون پتوس لب پنجره بودن که اگه تلما بعضی وقتا آبشون نمیداد به کل خشک میشدن.
آره از گل بدم میاد.
جلوی میزم ایستادم. سه تا چک. گور بابای هر چی پوله. سه تا چک شیشصد تومنی باید فردا پاس میشدن و من؟ یک ساعته دستشوییمو نگه داشتم چون حوصله ندارم از اتاق برم بیرون. آخرش میکنمشون تو حلق سالار خودش بره بانک. خر حمال که گیر نیارده.
خمیازه ای کشیدم و روی صندلی ولو شدم. خواستم پاهامو بندازم رو میز که درِ واموندم با لگد وا شد. ساغر حمله کرد.
یه لبخند ناملیحِ کثیف زده بود و با اون بوت های ساق بلندش طوری قدم برمیداشت که قشنگ واضح بود بازم هار شده.
گفتم :"پالتو پلنگیت هم میپوشیدی حداقل ملت راحت تر تشخیصت بدن."
از حرکت ایستاد. "ای ***"
آره فکر اینکه چی گفته بود با خودتون چون من حوصله ندارم دهن مبارکمو به ناسزا آلوده کنم.
بار دیگر خمیازه کشیدم. "باز چی میخوای؟"
دیدم نه واقعا داره حمله میکنه؛ بلند شدم.
در یک آن یقه ام گرفته شد و یک جفت چشم قهوه ای روشن به چشمام زل زد. "مانیییی!"
- نمیشه مازیار بخوای؟
خنده ی زورکی ای سر دادم.
خندش گرفته بود ولی میخواست خودشو جدی نشون بده که متاسفانه تابلو هم نبود، دیوار بود.
گفت :"پالتو لازمم. سردمه. اگه همینطوری ادامه پیدا کنه سرما میخورم، به رحمت ایزدی میپیوندممم"
- خب من چیکار کنم؟ با رحمت ایزدی خوش بگذره.
+ پول بده.
- هاها! جوک بامزه ای بود ممنون.
نیشخندی زدم و یقمو از دستش کشیدم بیرون. حوصله ندارم؛ امروز اصلا روز من نیست.
خودمو ول کردم رو صندلی.
عین این تحلیلگرای اقتصادی یه صندلی گذاشت اونور میز و جلوم نشست.
دستاشو انداخت روی میز. "غذا میخوام."
- خب برو بخور.
+ پول ندارم.
سرمو متاسفانه تکون دادم. "آه چه غم انگیز!"
و دقایقی سکوت.
اینبار جدی بود؛ گفت :"گشنمه."
خمیازه ای کشیدم. "میدونی توی آشپزخونه پر غذاست.. همیشه همینطوره. اصلا لازم نیست اینقدر پول بخوری."
برام جای سواله اون همه غذایی که میخوره دقیقا کجا میره؟ یا پولاش؟
فکر نمیکنم هر دو تا رو بشه به بیش فعالی مزمنش ربط داد. یا شایدم من دارم بزرگش میکنم.. ولی به هر حال، سرمو آوردم بالا و دیدم غیب شده. بیش فعالی مزمن.
خدا میدونه دفعه ی بعدی از کدوم سوراخ میخواد بپره تو.
چکا رو از روی میز برداشتم و گذاشتم توی جیب پیرهنم.
وقتشه یه تکونی به خودم بدم.
رفتم به اتاق ماهک و چکا رو کردم تو پاچش. و بعدش، داشتم با آرامش خیال هر چه تمام تر برمیگشتم تو اتاقم که سر و صدای سیستم امنیتی در اومد.
بوی دردسر تازه.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_5
-سالار
بعد از رفتن ساغر چند دقیقهای سرم رو با قرارداد هایی که ماهک اولویت بندی کرده بود گرم کردم اما همشون فقط چیزای تکراری بود. واقعا بنظرم هیچ معیاری برای اولویت وجود نداشت.
از روی صندلیم بلند شدم. همیشه این کارا برام کسلکننده بودن بخاطر همین تقریبا همشون رو سپردم به ماهک.
رفتم سمت آیینه قدی اتاقم. من عاشق آیینههام. چند دقیقه کوتاه به خودم نگاه کردم و بعد از اتاق زدم بیرون. بردیا دنبالم راه افتاد منم کاری به کارش نداشتم. پله ها رو پایین اومدم تا به نشیمن توی طبقه همکف برسم.
توی راهرو پایین بودم که دیدم ساغر اخماش رو توی هم کشیده و بیتوجه به اطرافش داره میره سمت آشپزخونه. قیافش داد میزد که موفق نشده از لیلا پول بکنه.
سرم رو آوردم عقب و آروم به بردیا گفتم"یادآوریم کن به لیلا بگم انقدر بهش سخت نگیره. بیشتر از این عصبی بشه ممکنه هممون رو منفجر کنه"
بردیا تک خندهای کرد"باهات موافقم"
وارد اتاق نشیمن شدیم. گوشهی اتاق رستا و گندم و تارا دور یه میز نشسته بودن. تارا داشت کارتای پاسور رو بر میزد و گندم و تارا جوری به ماهک که روی یه مبل راحتی مشغول تلوزیون دیدن بود نگاه میکردن که مشخص بود همین چند لحظه پیش نا امیدشون کرده. گندم قبل از بقیه چشمش به ما افتاد و اون که حالا دنبال یکی دیگه برای بازی میگشت برق امیدواری
از تو چشماش گذشت.
بهشون نزدیک شدیم و حالا دیگه رستا و تارا هم متوجه اومدنمون شده بودن. سلام کردن و با بیحالی جواب دادم. گندم با لبخندی که فکر میکرد تو قانع کردن من موثره گفت"بهبه سالار میبینم که اومدی تا با ما بازی کنی؟!"
-اوه نمیدونستم چشات در این حد آلبالو گیلاس میچینه.
گندم ناامید نشد ولی میدونست اصرار رو من تاثیری نداره پس رفت سراغ بردیا.
+بردیا تو بیا بازی کنیم
رستا هم شروع کرد به اصرار. به بردیا نگاه کردم. به من نگاه نمیکرد که نفهمم چقدر دوست داره بازی کنه اما ضایع تر از این نمیتونست پنهانکاری کنه. سرش رو بالا گرفت گفت "نه نمیشه. من باید وظیفم رو انجام بدم" از مسئولیت پذیریش خوشم میاد.
-اشکال نداره بردیا. میتونی بازی کنی. منم قول میدم تا بازی کردنت تموم نشده نمیرم.
لبخند بردیا و ذوق دخترا باعث شد منم لبخند بزنم. بردیا با عجله پشت میز نشست و منم رفتم و کنار ماهک روبهروی تلوزیون نشستم. همونطور که چشمام به تلوزیون بود سر صحبت رو باز کردم.
_چخبر خانم تابش؟! کارا خوب پیش میره؟
میدونستم که جدیدا خیلی هم خوب پیش نمیره اما ماهک با همون لبخند همیشگیش به من نگاه کرد
+تا وقتی امور داخلی دست من باشه معلومه که خوب پیش میره:)
_اوه اوه مراقب باش سقف رو تو سرمون خراب نکنی!
خندید.
+ نگران ریختن سقف نباش. اگه هم بریزه تو قرار نیس بمیری. مگه سالار همیشه به قولش عمل نمیکنه؟!
با صدای بلند خندیدم اما با قرار گرفتن دست های ظریفی رو شونم آروم شدم. برگشتم و به آنیا که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. موهای بلندش رو بافته و با ربان سفیدی بسته بود. اومد و کنار من روی مبل نشست بعد با لبخندی که مخصوص خودش بود گفت"میبینم که حسابی سالم و سرخوشی"
دکتر شخصی من توی همهی موقعیت ها حواسش به سلامتی من بود. لبخندش مسری بود. لبخند زدم و آروم گفتم"آره ولی قبلا بهت گفتم، نباید به آرامش قبل طوفان دل خوش کنی"
لبخند از لبش پاک شد اما من بجای چشمای قهوهای نگرانش به ماهک نگاه کردم که خیره به صفحه گوشیش از روی مبل بلند شد. سرش رو برامون آروم تکون داد و از اتاق رفت.
+مشکلی پیش اومده؟ بقیه در جریانن؟
صدای آنیا توجهم رو دوباره بهش جلب کرد. میدونست که از نقشههام چیزی بهش نمیگم. هیچ وقت نمیخواستم درگیر اتفاقای خطرناک بشه اما اینبار مشکل انقدر بزرگ نبود که از پسش بر نیایم.
_نه. وقتی هنوز مشکلی پیش نیومده دلیلی نداره که بقیه رو نگران کنم.
آنیا انگار آروم شده بود اما رد دلخوری توی نگاهش واضح بود. حق هم داشت. تقریبا بیدلیل نگرانش کرده بودم. داشتم به این فکر میکردم که چطور باید از دلش دربیارم که صدای آژیر سیستم امنیتی عمارت کل ساختمون رو پر کرد. آنیا با چشمایی پر از ترس بهم خیره شد.
〰[ Valhalla Hall ]〰
بچه ها من وسط امتحانام دارم واستون پارت میزارم
بعد شما وسط تعطیلات تابستونیتون نمیخونینشون؟😔
بچه ها به دعای تکتکون نیازمندم
توروخدا این یه بارو ایگنور نکنین
پای مرگ و زندگیه چند صد نفر وسطه
رفقا ببخشید این چند روز وضعیتم جوری بود که کلا نتونستم فعالیت کنم🌚
از امروز به روال قبل برمیگردیم
روزی یه پارت براتون میزارم تا اخر امتحانام✨
امتحانا که تموم بشه فعالیت های اضافه هم انجام میدم👍
مرسی که همراهی مون میکنین. بوث
>تالار والهالا
> #Part_6
-بردیا
آس خشت رو انداختم و دست رو جمع کردم. به رستا نگاه کردم که داشت فشار میخورد. لبخند زدم و اون بیشتر حرص خورد. اومدیم دور بعد رو شروع کنیم که یکدفعه صدای آژیر سیستم امنیتی کل ساختمون رو پر کرد.
با سریعترین حالت ممکن برگشتم و به سالار نگاه کردم. انقدر سریع که رگ گردنم گرفت. روی مبل نشسته بود و دکی کنارش بود. از جام پریدم و دویدم سمتش. اونم بلند شده بود. چند تا نگهبان ریختن توی نشیمن تا مراقب دخترا باشن.
با سر به سالار اشاره کردم که بهتره بریم. اتاق نشیمن پنجره های بزرگی داشت و نمیتونستیم اونجا بمونیم. سالار با یه حرکت کوتاه سر تایید کرد. مچ دست آنیا رو گرفت و اون رو هم دنبال خودش کشید سمت راهرو.
جلوتر از سالار راه میرفتم. به هیچ کس جز خودم اعتماد نداشتم حتی به نگهبانای عمارت. نمیدونستم آژیر از کدوم بخشه پس ترجیح دادم سالار رو از پله ها دور نگه دارم. اونو به یکی از اتاق های مهمان توی همون طبقه راهنمایی کردم. خودمم وارد اتاق شدم و چندتا نگهبان سریع پشت در ایستادن. درو بستم و تمام حواسم به در بود. سالار پشت سرم ایستاده بود و حضورش رو فقط از صدای نفس کشیدنش حس میکردم. نمیدونستم نفس های صدا دارش بخاطر عصبانیت بود یا بخاطر قدم های سریعش اما دلیلش هر چی بود قطعا ترس نبود. این اولین بار نیست.
آژیر خاموش شده بود اما چند دقیقهای میشد که اسلحه بدست به در خیره شده و پلک نمیزدم تا اینکه صدای گوشیم مجبورم کرد اسلحهام رو پایین بیارم. صدای زنگ مخصوص نگهبانای عمارت بود. گوشی رو از جیبم در آوردم. مهراد بود. گوشی رو جواب دادم صداش تو گوشم پیچید.
_ بردیا؟ کجایی؟ ارباب کجاست؟
+همراه منه. توی یکی از اتاقای مهمان. و باید به اطلاعت برسونم که کاملا سالمه.
مهراد یه نفس عمیق کشید زیر لب گفت:"خوبه."
+اون بیرون اوضاع چطوره؟ مشکل چیه؟
صداش میپیچید معلوم بود زیرزمینه.
_چیزی نیست. یه مهاجم داشتیم که دستگیر شد و الان پایینه. ولی آشپزخونهی پخت مشکوکه پس داریم میریم اونجا برای بررسی.
+باشه نتیجه رو گزارش بده.
تلفن رو پایین آوردم و برگشتم رو به سالار که با چشمای منتظر بهم نگاه میکرد تا بفهمه تو عمارتش چخبره اما دقیقا لحظهای که دهنم رو باز کردم تا اون رو از نگرانی در بیارم صدای انفجار بلندی دیوارای عمارت رو لرزوند.
چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام. اولین کاری که کردم بستن دهنی بود که باز مونده بود. بعد سریع با مهراد تماس گرفتم اما گوشیش خاموش بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. تنها چیزی که میدونستم این بود که هر اتفاقی که افتاد نباید بزارم سالار آسیب ببینه.
چشام رو از گوشی برداشتم و بهش نگاه کردم. روی تخت نشسته بود و سرش رو تو دستش گرفته بود. آنیا بالا سرش ایستاده بود و با نگرانی بهش نگاه میکرد.
بیشتر گیج شدم. دلیل حال سالار رو نمیفهمیدم. صدای آنیا منو از افکارم بیرون کشید.
_اون باید بره بیرون.
نمیتونستم ریسک کنم. گوشی مهراد خاموش شده و بیرون احتمالا خطرناک باشه. میگن آدم دست و پاش رو گم میکنه؟ من اون لحظهای که دنبال دستام میگشتم این موقعیت رو کامل درک کردم. یکیش بند اسلحه بود و اون یکی دستم گوشیم رو نگه داشته بود. گوشی رو توی جیبم جا دادم و آروم به گردنم که هنوز درد میکرد چنگ زدم.
آنیا بیتوجه به حضور من رفت سمت در و بازش کرد. نگهبانای پشت در هنوز اونجا بودن. دیدم آنیا بازوی سالار رو گرفته تا کمکش کنه بلند شه منم رفتم بیرون تا موقعیت رو بررسی کنم.
سالار که بیرون اومد و نور به صورتش خورد تازه متوجه شدم حالش چقدر خرابه. به آنیا نگاه کردم و با صدایی که نگرانی ازش میبارید پرسیدم"کجا بریم؟" آنیا سریع گفت"بیرون" اما سالار سرش رو بالا گرفت و مخالفت کرد"نه بریم اتاقم. میخوام منتظر مهراد بمونم"
نمیدونستم باید بهش بگم که احتمالا باید نگران سلامتیِ <مسئول نگهبانان و کارکنانِ> عمارتش باشه یا نه اما خب خودم هم خبری از مهراد نداشتم پس تنها کاری کردم این بود که به سالار کمک کنم زنده به اتاق خوابش برسه.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_7
-هیراد
توی سالن بودیم که مهراد یک لحظه از حرکت ایستاد و به پنجره خیره شد.
به چشماش نگاه کردم تا توی اون اقیانوس آرام اثر ابر رو پیدا کنم. مردَد بود.
گفت :"داخل بمون."
و منو به عنوان سیب زمینی کاشت و رفت بیرون.
از پنجره نگاهش کردم که چند نفر از نگهبانای بیرونو صدا زد و باعجله سمت پشت ساختمون رفت. حس شیشم کوفتیش.
گاهی وقتها فکر میکردم چی میشد اگه همچین برادری نداشتم. اون همیشه اولین کسی بود که همه چیزو میفهمید.
صدای آژیری گوشمو خراشید. جون به سیستم امنیتی.
بدون معطلی زدم بیرون و رفتم به سمتی که مهراد رفت.
ته حیاط، حصار فلزی کشیده شده بود تا باغ رو از فضای حیاط جدا کنه و حصار به در کوچیکی منتهی میشد، که باز بود. خودمو به باغ رسوندم؛ مهرادو دیدم که داشت یکی رو با دست بسته و اسلحه به سر میکشید. از حصار گذشتم. یکی از نگهبانا یه دریچه روی زمینو باز کرد و مهراد یارو رو هل داد تا از پله ها بره پایین.
دنبال بقیه نگهبانا رفتم پایین و دریچه رو بستم. البته شاید بهتر بود اینکارو نمیکردم.
چهل و شیش تا پله ی سنگی رو طی کردیم، تا به راهروی دور و دراز و نسبتا عریضی رسیدیم که با لامپ های هالوژن مثل روز روشن بود. شاید حدود هفت متر زیر زمین بودیم.
کل محیط، از سقف و دیوار و زمین با کامپوزیت طوسی رنگ پوشیده شده بود. رنگی که از سر تا پاش حس بد ترشح میکرد. دریچه های هواکش جایجایِ سقف و دیوارا به چشم میخوردن که میتونستم سرمای هوا که ازشون بیرون میزدو حس کنم. تازه متوجه شدم که اونجا دمای متعادلی هم داره. حقیقتا، همه چیز بی عیب و نقص.
مهراد قبل از اینکه یه درو با کارت وا کنه چشم غره ای بهم انداخت که خب، چندان اهمیتی نمیشد بهش داد؛ چون همون لحظه که میخواست از در رد شه مجبور شد کمی سرشو خم کنه تا به چهارچوب گیر نکنه. لبخندی آمیخته با نیشخند افتاد به لبم. برادر دسته گلم.
وارد راهروی دیگه ای شدیم و دست آخر، یارو رو کردن تو یه اتاقی و درشو چفت بستن.
بعد مهراد رو کرد به من و بقیه. "آشپزه."
چشمای همه شون چهار تا شد، به جز من. نه اینکه از قضیه خبر داشته باشماا، درواقع از قضایا زیادی بی خبر بودم.
بعدش یکی از نگهبانا موند جلو در اتاق و بقیه سریع سمت همون دره که ازش اومدیم راه افتادن، منم دنبالشون؛ فقط یک لحظه مهراد چرخید سمتم و با لحن قاطعی گفت :"برگرد بالا."
قبل از اینکه در بسته شه پریدم بیرون و خودمو با قدم های بلند و مطمئن مهراد همگام کردم. "چه خبر شده؟"
- خبرای بد. فعلا نمیتونم برات توضیح بدم پس برگرد.
سعی کرد یه لبخند لعنتی برام بزنه ولی میدونم، غرق کار بود و فکرش مشغول. نزَد.
حرکتمو کند تر کردم و ازشون عقب افتادم. جلو تر، یه دری رو باز کردن و سوار یه آسانسور شدن. منم راهمو به سمت راه پله ی دور و دراز ادامه دادم تا برگردم.
چندی آهسته به راهم ادامه دادم؛ پامو روی پله ی اول گذاشتم که با صدای بلندی، زمین زیر پام لرزید. انفجار.
و فکرم، فقط جای یک چیزو داشت؛ مهراد...
مهراد.
و پامو از روی پله برداشتم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_8
-هیراد
مهراد اولین کسی بود که فهمید دوست دختر پیدا کردم. توی اولین دیدارمون بعد از اینکه پیدا کردم. اولین جمعه ای که اومد خونه. اولین چیزی که فهمید.
وا نایستاد به نصیحت کردنم. فقط پوزخندی زد و گفت :"ببینم؟ دوست دختر پیدا کردی؟"
اینم ربط داد به نگاه های زیرچشمی گذرام و نیشخند زدن موقع چت؛ و یه سری جزئیات تو اتاق و قیافم که دقیق یادم نیست ولی من مطمئنم برام بپا گذاشته بود. وقتی دکمه ی اسانسورو زدم و شروع کردم اتاق به اتاق گشتن دنبال راه پله، یاد دومین و آخرین قرار زندگیم افتادم که وسطش مهراد مچمو گرفت و فکر کنم دختره عاشقش شد. و رفت.
خواستم بگم من از اون دست پسرا نیستم که وقتی اسباب بازیم خراب شد بندازمش بیرون. من خصلتی دارم که وقتی چیزی رو به دست آورد، دیگه نباید از دستش بده.
گوشی مهراد خاموش بود و آتش آشوب در دل من روشن. نصف درا با کارت باز میشدن و من معذور. تا اینکه بالاخره آسانسور رسید بالا. رفتم توش و مناسب ترین دکمه بین دو دکمه ی موجودو زدم. آسانسور.
درسته تازه یادم اومد معمولا اینجور وقتا توی فیلما سوار آسانسور نمیشن چون احتمال گیر کردن توش وجود داره. ولی دیگه کار از کار گذشته و من سوارش بودم. و داشتم رو به پایین میرفتم؛ احتمالا..
آسانسور از حرکت ایستاد. خواستم وایستم به صلوات فرستادن که در وا شد. دود، آتیش، و... سر و صدا؟
داد زدم :"مهراد!"
و وارد راهرویی شدم که احتمالا به در بزرگی منتهی میشد. دودش اونقدر غلیظ بود که راه دیدو ببنده.
دوباره صدا زدم ولی اینبار آرومتر :"مهراد؟"
تقریبا به در رسیده بودم که صدای مهرادو از ته مهای سالن شنیدم که داد زد :"دکمه ی کنار درو بزن!"
دستمو روی دیوار کشیدم تا به دکمه ای رسید و درجا فشارش دادم. صدای هواکشا در اومد و دود شروع به کم شدن کرد. و تازه تونستم صدای شرشری مثل دوش حمومو بشنوم. حسگر آتیش.
آتیش هم داشت خاموش میشد. مثل تپش قلب من.
نفس راحتی کشیدم و سمتی که صدای مهراد بود راه افتادم. که خب.. وسط راه خودش رسید بهم.
سمت بیرون هدایتم کرد. "باید برگردیم."
عین قاصدک هی تو هوا اینور اونور فوت میشدم. خیلی راحت با چهار تا حرف.
وارد اسانسور که شدیم تازه تونستم مهرادو درست ببینم. موش خاک کشیده بود، گوشه ی صورتش خراشی ایجاد شده و خون ازش راه گرفته بود؛ ولی چشماش؟ آروم. انگار که باز همه چیزو تحت کنترلش گرفته.
از زیر زمین که در اومدیم اول نصف نگهبانا رو فرستاد پایین و بعد وارد عمارت شدیم.
مهراد رو کرد بهم. "گوشیتو بده."
توی جیبام گشتم تا گوشیمو پیدا کردم و دادم بهش. رفت توی مخاطبین و یه شماره ای رو گرفت و منتظر موند.
- الو؟ بردیا؟ مهرادم.... شما کجایین؟
صدای پشت خط چیزای نامفهومی گفت.
- الان میام اونجا.
و گوشی رو قطع کرد و گذاشت تو جیبش.
〰[ Valhalla Hall ]〰
هدایت شده از ༄ 𝑹𝒆𝒊𝒈𝒏فور ندههه
تقدیم به «تالار والهالا »
رنگ چنل شما: مشکی زرشکی
(خب چون رمانت رو نخونده بودم از بچه ها پرسیدم گفتن مافیایی 🌚اگه اشتباه شد ببخشید )
https://eitaa.com/ValhallaHall