< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #part_21 -سالار ماهک بعد یه گفتوگوی کوتاه در مورد وضعیت عمارت رفت. مثل اینکه تا درس
> تالار والهالا
> #part_22
-سالار
از اتاقم اومدم بیرون دیدم تنهایی حسش نیست. فکر کردم با کی برم؟اما شخص خاصی تو ذهنم نبود. پس گفتم هر چی بادا باد.
از پله ها اومدم پایین اما مثل اینکه دخترا استراحت بعد ناهارشون رو تموم کرده بودن و برگشته بودن توی دفتراشون. بردیا هنوز توی نشیمن بود و داشت با آنیا و کیانا و دلوین فیلم میدید. انگار فیلم خوبی بود چون هیچ کدومشون تمایل نداشتن با من بیان بیرون:/
به کتفم. از عمارت اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه. میخواستم هم یه سری به پناه و هیوا بزنم و ببینم وضعیت چطوره هم آرزو رو ببینم. اون همیشه قبرستونم بخوام برم میاد.
توی راه پلن عوض شد. آخه یه کیس مناسبتر پیدا کردم. هیراد یه گوشه وایستاده بود و سرش پایین بود و دوباره اون موهای کوفتیش جلوی چشماش رو گرفته بود.
یه لبخند شیطانی زدم و رفتم سمتش. یه قدمیش وایستادم. سرش رو بلند کرد که ببینه کی جلوشه اما با شونههام روبرو شد. پس گردنش رو بالا کشید و سرش رو بالا گرفت تا منو ببینه.
از این حرکتش خندم گرفته بود. اما بزور جلوی خودم رو گرفتم.
سریع سرش رو پایین انداخت و با دست پاچگی موهاش رو از پیشونیش کنار زد و من من کنان گفت"روز بخیر.. ارباب"
خیلی جدی جواب دادم.
_روز بخیر. مهراد رو ندیدی؟
+اوه چرا ارباب اون داخل عمارت شرقیه. برای بازرسی..
پریدم توی حرفش"خوبه پس برو و بهش بگو ارباب بهم گفته تا پنج دقیقه دیگه آماده شو و جلوی دروازه باش تا بریم بیرون"
اون خنگ با دقت داشت جملهای که قرار بود به برادرش برسونه رو حفظ میکرد که یه دفعه متوجه منظورم شد.
سریع بهم نگاه کرد و تقریبا با جیغ گفت"چی ارباب؟ فکر کنم درست متوجه نشدم؟ بهم گفت؟ ینی شما به من گفتی؟"
اگه حرف نمیزدم تا سه ساعت دیگه همینطور جیغ میزد. پس همونطور که بر میگشتم به ساعتم نگاه کردم.
_آره هیراد. و پنج دقیقهت از همین الان شروع شد. عجله کن چون زیاد وقت ندارم
فقط صدای دویدنش رو شنیدم. توی این پنج دقیقه حتی به مهراد هم نمیرسه چه برسه بخواد آماده هم بشه.
رفتم نزدیکه دروازه که دنبال کیارش بگردم که دیدم داره از پارکینگ میاد بیرون. رفتم سمتش و با حرکت دست صداش کردم. سریع دوید جلو.
+سلام ارباب. امری دارید؟
_سلام پسر؟ مرخصی کنار خانواده خوش گذشت؟
کیارش لبخند زد و تشکر کرد.
_ماشینم رو بیار کیارش. میخوام یه سر برم بیرون.
+چشم ارباب فقط کدومشون؟
یکم فکر کردم ولی ماشین خاصی یادم نیومد.
_هرچی عشقته.
کیارش با یه لبخند رفت. میدونستم انتخاب اونقدرا واسش راحت نیس.
چند دقیقه بعد یه بوگاتی میسترال مشکی جلوی دروازه ایستاد.
هه. سلیقهش رو دوست دارم.
با یه لبخند ژکوند از پشت فرمون پیاده شد. میدونستم چه حالی میکنه وقتی پشت فرمون میشینه. کیارش همه فکر و ذکرش همه عشق و زندگیش ماشین بود. انقدر که این بشر توی پارکینگ وقت میگذرونه کیانا تو کلبهش وقت نمیگذرونه.
سوییچ رو داد دستم. نشستم پشت فرمون و درو بست.
تایمی که به هیراد داده بودم تموم شده بود. ولی هنوز نیومده بود.
حالا کجا بریم؟سینما؟استخر؟گیمنت؟نمیدونم اه.
چه غلطی کردم.
به آیینه ماشین نگاه کردم که دیدم داره نفسنفسزنون میاد.
〰[ ValhallaHall ]〰
میآید چنلم خانومیییاا 😝💗💘
https://eitaa.com/joinchat/2681210559Cbbc39ce5df