eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها به دعای تکتکون نیازمندم توروخدا این یه بارو ایگنور نکنین پای مرگ و زندگیه چند صد نفر وسطه
رفقا ببخشید این چند روز وضعیتم جوری بود که کلا نتونستم فعالیت کنم🌚 از امروز به روال قبل برمیگردیم روزی یه پارت براتون میزارم تا اخر امتحانام✨ امتحانا که تموم بشه فعالیت های اضافه هم انجام میدم👍 مرسی که همراهی مون میکنین. بوث
>تالار والهالا > -بردیا آس خشت رو انداختم و دست رو جمع کردم. به رستا نگاه کردم که داشت فشار میخورد. لبخند زدم و اون بیشتر حرص خورد. اومدیم دور بعد رو شروع کنیم که یکدفعه صدای آژیر سیستم امنیتی کل ساختمون رو پر کرد. با سریعترین حالت ممکن برگشتم و به سالار نگاه کردم. انقدر سریع که رگ گردنم گرفت. روی مبل نشسته بود و دکی کنارش بود. از جام پریدم و دویدم سمتش. اونم بلند شده بود. چند تا نگهبان ریختن توی نشیمن تا مراقب دخترا باشن. با سر به سالار اشاره کردم که بهتره بریم. اتاق نشیمن پنجره های بزرگی داشت و نمیتونستیم اونجا بمونیم. سالار با یه حرکت کوتاه سر تایید کرد. مچ دست آنیا رو گرفت و اون رو هم دنبال خودش کشید سمت راهرو. جلوتر از سالار راه میرفتم. به هیچ کس جز خودم اعتماد نداشتم حتی به نگهبانای عمارت. نمیدونستم آژیر از کدوم بخشه پس ترجیح دادم سالار رو از پله ها دور نگه دارم. اونو به یکی از اتاق های مهمان توی همون طبقه راهنمایی کردم. خودمم وارد اتاق شدم و چندتا نگهبان سریع پشت در ایستادن. درو بستم و تمام حواسم به در بود. سالار پشت سرم ایستاده بود و حضورش رو فقط از صدای نفس کشیدنش حس میکردم. نمیدونستم نفس های صدا دارش بخاطر عصبانیت بود یا بخاطر قدم های سریعش اما دلیلش هر چی بود قطعا ترس نبود. این اولین بار نیست. آژیر خاموش شده بود اما چند دقیقه‌ای میشد که اسلحه بدست به در خیره شده و پلک نمیزدم تا اینکه صدای گوشیم مجبورم کرد اسلحه‌ام رو پایین بیارم. صدای زنگ مخصوص نگهبانای عمارت بود. گوشی رو از جیبم در آوردم. مهراد بود. گوشی رو جواب دادم صداش تو گوشم پیچید. _ بردیا؟ کجایی؟ ارباب کجاست؟ +همراه منه. توی یکی از اتاقای مهمان. و باید به اطلاعت برسونم که کاملا سالمه. مهراد یه نفس عمیق کشید زیر لب گفت:"خوبه." +اون بیرون اوضاع چطوره؟ مشکل چیه؟ صداش میپیچید معلوم بود زیرزمینه. _چیزی نیست. یه مهاجم داشتیم که دستگیر شد و الان پایینه. ولی آشپزخونه‌ی پخت مشکوکه پس داریم میریم اونجا برای بررسی. +باشه نتیجه رو گزارش بده. تلفن رو پایین آوردم و برگشتم رو به سالار که با چشمای منتظر بهم نگاه میکرد تا بفهمه تو عمارتش چخبره اما دقیقا لحظه‌ای که دهنم رو باز کردم تا اون رو از نگرانی در بیارم صدای انفجار بلندی دیوارای عمارت رو لرزوند. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام. اولین کاری که کردم بستن دهنی بود که باز مونده بود. بعد سریع با مهراد تماس گرفتم اما گوشیش خاموش بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. تنها چیزی که میدونستم این بود که هر اتفاقی که افتاد نباید بزارم سالار آسیب ببینه. چشام رو از گوشی برداشتم و بهش نگاه کردم. روی تخت نشسته بود و سرش رو تو دستش گرفته بود. آنیا بالا سرش ایستاده بود و با نگرانی بهش نگاه میکرد. بیشتر گیج شدم. دلیل حال سالار رو نمیفهمیدم. صدای آنیا منو از افکارم بیرون کشید. _اون باید بره بیرون. نمیتونستم ریسک کنم. گوشی مهراد خاموش شده و بیرون احتمالا خطرناک باشه. میگن آدم دست و پاش رو گم میکنه؟ من اون لحظه‌ای که دنبال دستام میگشتم این موقعیت رو کامل درک کردم. یکیش بند اسلحه بود و اون یکی دستم گوشیم رو نگه داشته بود. گوشی رو توی جیبم جا دادم و آروم به گردنم که هنوز درد میکرد چنگ زدم. آنیا بی‌توجه به حضور من رفت سمت در و بازش کرد. نگهبانای پشت در هنوز اونجا بودن. دیدم آنیا بازوی سالار رو گرفته تا کمکش کنه بلند شه منم رفتم بیرون تا موقعیت رو بررسی کنم. سالار که بیرون اومد و نور به صورتش خورد تازه متوجه شدم حالش چقدر خرابه. به آنیا نگاه کردم و با صدایی که نگرانی ازش میبارید پرسیدم"کجا بریم؟" آنیا سریع گفت"بیرون" اما سالار سرش رو بالا گرفت و مخالفت کرد"نه بریم اتاقم. میخوام منتظر مهراد بمونم" نمیدونستم باید بهش بگم که احتمالا باید نگران سلامتی‌ِ <مسئول نگهبانان و کارکنانِ> عمارتش باشه یا نه اما خب خودم هم خبری از مهراد نداشتم پس تنها کاری کردم این بود که به سالار کمک کنم زنده به اتاق خوابش برسه. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -هیراد توی سالن بودیم که مهراد یک لحظه از حرکت ایستاد و به پنجره خیره شد. به چشماش نگاه کردم تا توی اون اقیانوس آرام اثر ابر رو پیدا کنم. مردَد بود. گفت :"داخل بمون." و منو به عنوان سیب زمینی کاشت و رفت بیرون. از پنجره نگاهش کردم که چند نفر از نگهبانای بیرونو صدا زد و باعجله سمت پشت ساختمون رفت. حس شیشم کوفتیش. گاهی وقتها فکر میکردم چی میشد اگه همچین برادری نداشتم. اون همیشه اولین کسی بود که همه چیزو میفهمید. صدای آژیری گوشمو خراشید. جون به سیستم امنیتی. بدون معطلی زدم بیرون و رفتم به سمتی که مهراد رفت. ته حیاط، حصار فلزی کشیده شده بود تا باغ رو از فضای حیاط جدا کنه و حصار به در کوچیکی منتهی میشد، که باز بود. خودمو به باغ رسوندم؛ مهرادو دیدم که داشت یکی رو با دست بسته و اسلحه به سر میکشید. از حصار گذشتم. یکی از نگهبانا یه دریچه روی زمینو باز کرد و مهراد یارو رو هل داد تا از پله ها بره پایین. دنبال بقیه نگهبانا رفتم پایین و دریچه رو بستم. البته شاید بهتر بود اینکارو نمیکردم. چهل و شیش تا پله ی سنگی رو طی کردیم، تا به راهروی دور و دراز و نسبتا عریضی رسیدیم که با لامپ های هالوژن مثل روز روشن بود. شاید حدود هفت متر زیر زمین بودیم. کل محیط، از سقف و دیوار و زمین با کامپوزیت طوسی رنگ پوشیده شده بود. رنگی که از سر تا پاش حس بد ترشح میکرد. دریچه های هواکش جا‌ی‌جایِ سقف و دیوارا به چشم میخوردن که میتونستم سرمای هوا که ازشون بیرون میزدو حس کنم. تازه متوجه شدم که اونجا دمای متعادلی هم داره. حقیقتا، همه چیز بی عیب و نقص. مهراد قبل از اینکه یه درو با کارت وا کنه چشم غره ای بهم انداخت که خب، چندان اهمیتی نمیشد بهش داد؛ چون همون لحظه که میخواست از در رد شه مجبور شد کمی سرشو خم کنه تا به چهارچوب گیر نکنه. لبخندی آمیخته با نیشخند افتاد به لبم. برادر دسته گلم. وارد راهروی دیگه ای شدیم و دست آخر، یارو رو کردن تو یه اتاقی و درشو چفت بستن. بعد مهراد رو کرد به من و بقیه. "آشپزه." چشمای همه شون چهار تا شد، به جز من. نه اینکه از قضیه خبر داشته باشماا، درواقع از قضایا زیادی بی خبر بودم. بعدش یکی از نگهبانا موند جلو در اتاق و بقیه سریع سمت همون دره که ازش اومدیم راه افتادن، منم دنبالشون؛ فقط یک لحظه مهراد چرخید سمتم و با لحن قاطعی گفت :"برگرد بالا." قبل از اینکه در بسته شه پریدم بیرون و خودمو با قدم های بلند و مطمئن مهراد همگام کردم. "چه خبر شده؟" - خبرای بد. فعلا نمیتونم برات توضیح بدم پس برگرد. سعی کرد یه لبخند لعنتی برام بزنه ولی میدونم، غرق کار بود و فکرش مشغول. نزَد. حرکتمو کند تر کردم و ازشون عقب افتادم. جلو تر، یه دری رو باز کردن و سوار یه آسانسور شدن. منم راهمو به سمت راه پله ی دور و دراز ادامه دادم تا برگردم. چندی آهسته به راهم ادامه دادم؛ پامو روی پله ی اول گذاشتم که با صدای بلندی، زمین زیر پام لرزید. انفجار. و فکرم، فقط جای یک چیزو داشت؛ مهراد... مهراد. و پامو از روی پله برداشتم. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -هیراد مهراد اولین کسی بود که فهمید دوست دختر پیدا کردم. توی اولین دیدارمون بعد از اینکه پیدا کردم. اولین جمعه ای که اومد خونه. اولین چیزی که فهمید. وا نایستاد به نصیحت کردنم. فقط پوزخندی زد و گفت :"ببینم؟ دوست دختر پیدا کردی؟" اینم ربط داد به نگاه های زیرچشمی گذرام و نیشخند زدن موقع چت؛ و یه سری جزئیات تو اتاق و قیافم که دقیق یادم نیست ولی من مطمئنم برام بپا گذاشته‌ بود. وقتی دکمه ی اسانسورو زدم و شروع کردم اتاق به اتاق گشتن دنبال راه پله، یاد دومین و آخرین قرار زندگیم افتادم که وسطش مهراد مچمو گرفت و فکر کنم دختره عاشقش شد. و رفت. خواستم بگم من از اون دست پسرا نیستم که وقتی اسباب بازیم خراب شد بندازمش بیرون. من خصلتی دارم که وقتی چیزی رو به دست آورد، دیگه نباید از دستش بده. گوشی مهراد خاموش بود و آتش آشوب در دل من روشن. نصف درا با کارت باز میشدن و من معذور. تا اینکه بالاخره آسانسور رسید بالا. رفتم توش و مناسب ترین دکمه بین دو دکمه ی موجودو زدم. آسانسور. درسته تازه یادم اومد معمولا اینجور وقتا توی فیلما سوار آسانسور نمیشن چون احتمال گیر کردن توش وجود داره. ولی دیگه کار از کار گذشته و من سوارش بودم. و داشتم رو به پایین میرفتم؛ احتمالا.. آسانسور از حرکت ایستاد. خواستم وایستم به صلوات فرستادن که در وا شد. دود، آتیش، و... سر و صدا؟ داد زدم :"مهراد!" و وارد راهرویی شدم که احتمالا به در بزرگی منتهی میشد. دودش اونقدر غلیظ بود که راه دیدو ببنده. دوباره صدا زدم ولی اینبار آرومتر :"مهراد؟" تقریبا به در رسیده بودم که صدای مهرادو از ته مهای سالن شنیدم که داد زد :"دکمه ی کنار درو بزن!" دستمو روی دیوار کشیدم تا به دکمه ای رسید و درجا فشارش دادم. صدای هواکشا در اومد و دود شروع به کم شدن کرد. و تازه تونستم صدای شرشری مثل دوش حمومو بشنوم. حسگر آتیش. آتیش هم داشت خاموش میشد. مثل تپش قلب من. نفس راحتی کشیدم و سمتی که صدای مهراد بود راه افتادم. که خب.. وسط راه خودش رسید بهم. سمت بیرون هدایتم کرد. "باید برگردیم." عین قاصدک هی تو هوا اینور اونور فوت میشدم. خیلی راحت با چهار تا حرف. وارد اسانسور که شدیم تازه تونستم مهرادو درست ببینم. موش خاک کشیده بود، گوشه ی صورتش خراشی ایجاد شده و خون ازش راه گرفته بود؛ ولی چشماش؟ آروم. انگار که باز همه چیزو تحت کنترلش گرفته. از زیر زمین که در اومدیم اول نصف نگهبانا رو فرستاد پایین و بعد وارد عمارت شدیم. مهراد رو کرد بهم. "گوشیتو بده." توی جیبام گشتم تا گوشیمو پیدا کردم و دادم بهش. رفت توی مخاطبین و یه شماره ای رو گرفت و منتظر موند. - الو؟ بردیا؟ مهرادم‌‌.... شما کجایین؟ صدای پشت خط چیزای نامفهومی گفت. - الان میام اونجا. و گوشی رو قطع کرد و گذاشت تو جیبش. 〰[ Valhalla Hall ]〰
هدایت شده از ༄ 𝑹𝒆𝒊𝒈𝒏فور ندههه
تقدیم به «تالار والهالا » رنگ چنل شما: مشکی زرشکی (خب چون رمانت رو نخونده بودم از بچه ها پرسیدم گفتن مافیایی 🌚اگه اشتباه شد ببخشید ) https://eitaa.com/ValhallaHall
>تالار والهالا > -لیلا پنج دقیقه ای میشد که ساغر ازم اویزون بود. رسما. وقتی داشتم از پنجره ی اتاقم میومدم بالا مچمو گرفت و الان؟ پنج دقیقه ای میشه که دارم کشان کشان طرف اتاق سالار میرم. اگه انفجار از پایین بوده باشه که مطمئنا آشپزخونه ی پخته یعنی جایی که متاسفانه نصف دار و ندارمون اونجاست. وضع خراب. و بالاخره به در اتاقش رسیدم. خواستم در بزنم که ساغر پاشنه ی پاشو انداخت رو دستگیره ی در و بازش کرد. نیشخندی زدم. "ایده ی خوبی بود." بعد کنار ایستادم و رو به ساغر گفتم :"لیدیز فرست." و ساغر هم با عشوه‌ی همیشگیش عین پرنسسا رفت تو و منم پشت سرش. درو بستم. سالار روی تختش نشسته بود و بردیا کنار تخت، رو دسته ی مبل وقتی ما با اون وضع ابوالهول وار وارد اتاق شدیم جفتشون برگشتن تا تماشامون کنن. بردیا که کم مونده بود اسلحه بکشه رومون. سالار یه تیکه پروند. "چیشده؟ عشق بازیاتون از حد و مرز خارج شده؟" بی مزه بود. گفتم :"زارت!" ولی مثل اینکه ساغر چندان هم بدش نیومده بود. "آره خانومم‌. پیوندمون دیگه داره آسمونی میشه." خندم گرفت. "ها؟" خانومم. فکر کنم عادتش بود. بردیا خودشو نگه داشته بود که از خنده نترکه، ولی سالار بزور یه پوزخند تحویل جامعه داد. به چشمای ساغر نگاه کردم و اونم متقابلا به چشمام نگاه کرد. نخند نخند نخند نخند... زنگ گوشی بردیا نجاتم داد. همه مون گوش تیز کردیم که ببینیم چه خبره. گوشیشو در اورد و گفت :"ناشناسه." ولی جواب داد. به نظر رسید طرف پشت خط همون مسئول نگهبانا و خدمه ی عمارت باشه که یک و هشت دهم برابر اونا حقوق میگیره. اسمشو یادم نمیاد. بردیا رو کرد به سالار و گفت :"مهراد داره میاد." و از دسته ی مبل پیاده شد. آها پس مهراد بود. آره؛ کیانمهر. همین لحظه چند تقه به در خورد. در وا شد و ماهک نمایان. دستی به دور گردن ساغر، دستی به تنبون خویش، از جلوی در رفتیم کنار تا بیاد تو. اول خنده ی کوتاهی به ریش ما کرد، بعد روی سالار و بردیا ثابت شد. "خب چه خبر شد؟" سالار شونه بالا انداخت. گفتم :"هر چی که هست بوی پولِ سوخته میاد." سالار یه طور چپ چپ نگاهم کرد و ماهک بنده خدا.. لابد چکای شیشصد تومنی تو جیبش بود. میفهمید حالمو. لبخند ناملیحی زدم تا وقتی که بالاخره دو تقه به در خورد و با اذن اعلی حضرت سالار مقام، مهراد وارد شد. تازه فهمیدم کیو میگن. از سر و وضعش میشد فهمید که لای انفجار بوده. سالار گفت :"چه خبر؟" گفت :"آشپزخونه ی پخت منفجر شد. کار یکی از آشپزا بوده که موقع فرار گرفتیمش." ماهک پرید وسط. "وایستا وایستا وایستا! آشپزخونه ی پخت؟" - متاسفانه.. نتونستیم زود برسیم که جلوشو بگیریم.‌. + نه نه این مهم نیست. جنسا چیشد؟ سالار زمزمه کرد :"آشپزخونه ی پخت..." چهرش ذره ای در هم رفت. مهراد گفت :"خسارت وارده زیاد بوده. جنسای ذخیره همه.." یک آن رنگ از رخم پرید. "همه شون؟ خدا لعنتتون کنه فردا مشتری دست به نقد داریم!" سالار دستشو تو هوا تکون داد. "اینا همه رو بیخیال.‌. آرزو خوبه؟!" در یک آن همه سر ها سمتش برگشت. انگار برای جمع کردن وضعیت، سریع حالت چهره شو از نگرانی درآورد. ساغر چشماشو گرد کرد و نیشش تا بناگوش وا شد. "بله بله؟ آرزو؟ خبریه؟" سالار بازم حالت جمع کردن قضیه رو داشت. "سرآشپزمونه خب لعنتیا!" مهراد بحثو جمع کرد. "همه رو فرستادیم مطب؛ اون آشپز هم همونطور که قبلا گفتم پایینه." - خب خوبه.. خودت میدونی چیکارش کنی. + بله. مهراد که بیرون رفت ساغر پاچه ی سالارو گرفت. "پس آرزو؟ ای شیطون. خبرا رو نمیدی به ما هاا." سالار سعی داشت دکش کنه. بردیا هم که پوزخندشو داشت. این بین فقط ماهک بود که حالمو میفهمید. گفتم :"فردا. یه عالمه چک باید پاس بشه، دلوین هم داره برای بار میاد. اونوقت ما جنس نداریم تحویل ملت بدیم." سالار انگار که عین خیالش نباشه گفت :"خب؟" - خب به جمال نداشتت. مشتری دست به نقدمون پَر. حسابا دارن خالی میشن. بازار کاسبی کساد. من خوبم همه چیز تحت کنترله. + اشکال نداره بابا چیزی که راحته بستن قرارداد جدیده. آه جانسوز. لحظات کوتاهی سکوت کردیم تا اینکه ساغر بالاخره ندا داد :"گشنمه!" ماهک سری تکون داد و لبخند زد. "دیگه وقت ناهاره." 〰[ Valhalla Hall ]〰
اینم از آخرین امتحان مجازی دیگه رفت تا نهاییا🙂
316.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره یکم آرامش موقتییی بیاین حرف بزنیمممم -
همسایه میشی سید _بیا پیوی مشتی
https://eitaa.com/ValhallaHall/31 پشمام هنوز نهایی مونده من فکر کردم تموم شد _هعییی چی بگممم؟😔
چند سالته؟ کلاس چندمی؟ رشتت چیه؟ _۱۷ سالمه یازدهمم رشتمم ریاضیه