>تالار والهالا
> #Part_8
-هیراد
مهراد اولین کسی بود که فهمید دوست دختر پیدا کردم. توی اولین دیدارمون بعد از اینکه پیدا کردم. اولین جمعه ای که اومد خونه. اولین چیزی که فهمید.
وا نایستاد به نصیحت کردنم. فقط پوزخندی زد و گفت :"ببینم؟ دوست دختر پیدا کردی؟"
اینم ربط داد به نگاه های زیرچشمی گذرام و نیشخند زدن موقع چت؛ و یه سری جزئیات تو اتاق و قیافم که دقیق یادم نیست ولی من مطمئنم برام بپا گذاشته بود. وقتی دکمه ی اسانسورو زدم و شروع کردم اتاق به اتاق گشتن دنبال راه پله، یاد دومین و آخرین قرار زندگیم افتادم که وسطش مهراد مچمو گرفت و فکر کنم دختره عاشقش شد. و رفت.
خواستم بگم من از اون دست پسرا نیستم که وقتی اسباب بازیم خراب شد بندازمش بیرون. من خصلتی دارم که وقتی چیزی رو به دست آورد، دیگه نباید از دستش بده.
گوشی مهراد خاموش بود و آتش آشوب در دل من روشن. نصف درا با کارت باز میشدن و من معذور. تا اینکه بالاخره آسانسور رسید بالا. رفتم توش و مناسب ترین دکمه بین دو دکمه ی موجودو زدم. آسانسور.
درسته تازه یادم اومد معمولا اینجور وقتا توی فیلما سوار آسانسور نمیشن چون احتمال گیر کردن توش وجود داره. ولی دیگه کار از کار گذشته و من سوارش بودم. و داشتم رو به پایین میرفتم؛ احتمالا..
آسانسور از حرکت ایستاد. خواستم وایستم به صلوات فرستادن که در وا شد. دود، آتیش، و... سر و صدا؟
داد زدم :"مهراد!"
و وارد راهرویی شدم که احتمالا به در بزرگی منتهی میشد. دودش اونقدر غلیظ بود که راه دیدو ببنده.
دوباره صدا زدم ولی اینبار آرومتر :"مهراد؟"
تقریبا به در رسیده بودم که صدای مهرادو از ته مهای سالن شنیدم که داد زد :"دکمه ی کنار درو بزن!"
دستمو روی دیوار کشیدم تا به دکمه ای رسید و درجا فشارش دادم. صدای هواکشا در اومد و دود شروع به کم شدن کرد. و تازه تونستم صدای شرشری مثل دوش حمومو بشنوم. حسگر آتیش.
آتیش هم داشت خاموش میشد. مثل تپش قلب من.
نفس راحتی کشیدم و سمتی که صدای مهراد بود راه افتادم. که خب.. وسط راه خودش رسید بهم.
سمت بیرون هدایتم کرد. "باید برگردیم."
عین قاصدک هی تو هوا اینور اونور فوت میشدم. خیلی راحت با چهار تا حرف.
وارد اسانسور که شدیم تازه تونستم مهرادو درست ببینم. موش خاک کشیده بود، گوشه ی صورتش خراشی ایجاد شده و خون ازش راه گرفته بود؛ ولی چشماش؟ آروم. انگار که باز همه چیزو تحت کنترلش گرفته.
از زیر زمین که در اومدیم اول نصف نگهبانا رو فرستاد پایین و بعد وارد عمارت شدیم.
مهراد رو کرد بهم. "گوشیتو بده."
توی جیبام گشتم تا گوشیمو پیدا کردم و دادم بهش. رفت توی مخاطبین و یه شماره ای رو گرفت و منتظر موند.
- الو؟ بردیا؟ مهرادم.... شما کجایین؟
صدای پشت خط چیزای نامفهومی گفت.
- الان میام اونجا.
و گوشی رو قطع کرد و گذاشت تو جیبش.
〰[ Valhalla Hall ]〰
هدایت شده از ༄ 𝑹𝒆𝒊𝒈𝒏فور ندههه
تقدیم به «تالار والهالا »
رنگ چنل شما: مشکی زرشکی
(خب چون رمانت رو نخونده بودم از بچه ها پرسیدم گفتن مافیایی 🌚اگه اشتباه شد ببخشید )
https://eitaa.com/ValhallaHall
>تالار والهالا
> #Part_9
-لیلا
پنج دقیقه ای میشد که ساغر ازم اویزون بود. رسما. وقتی داشتم از پنجره ی اتاقم میومدم بالا مچمو گرفت و الان؟ پنج دقیقه ای میشه که دارم کشان کشان طرف اتاق سالار میرم. اگه انفجار از پایین بوده باشه که مطمئنا آشپزخونه ی پخته یعنی جایی که متاسفانه نصف دار و ندارمون اونجاست. وضع خراب.
و بالاخره به در اتاقش رسیدم. خواستم در بزنم که ساغر پاشنه ی پاشو انداخت رو دستگیره ی در و بازش کرد. نیشخندی زدم. "ایده ی خوبی بود."
بعد کنار ایستادم و رو به ساغر گفتم :"لیدیز فرست."
و ساغر هم با عشوهی همیشگیش عین پرنسسا رفت تو و منم پشت سرش.
درو بستم. سالار روی تختش نشسته بود و بردیا کنار تخت، رو دسته ی مبل
وقتی ما با اون وضع ابوالهول وار وارد اتاق شدیم جفتشون برگشتن تا تماشامون کنن.
بردیا که کم مونده بود اسلحه بکشه رومون.
سالار یه تیکه پروند. "چیشده؟ عشق بازیاتون از حد و مرز خارج شده؟"
بی مزه بود.
گفتم :"زارت!"
ولی مثل اینکه ساغر چندان هم بدش نیومده بود. "آره خانومم. پیوندمون دیگه داره آسمونی میشه."
خندم گرفت. "ها؟"
خانومم. فکر کنم عادتش بود. بردیا خودشو نگه داشته بود که از خنده نترکه، ولی سالار بزور یه پوزخند تحویل جامعه داد.
به چشمای ساغر نگاه کردم و اونم متقابلا به چشمام نگاه کرد. نخند نخند نخند نخند...
زنگ گوشی بردیا نجاتم داد. همه مون گوش تیز کردیم که ببینیم چه خبره.
گوشیشو در اورد و گفت :"ناشناسه."
ولی جواب داد.
به نظر رسید طرف پشت خط همون مسئول نگهبانا و خدمه ی عمارت باشه که یک و هشت دهم برابر اونا حقوق میگیره. اسمشو یادم نمیاد.
بردیا رو کرد به سالار و گفت :"مهراد داره میاد."
و از دسته ی مبل پیاده شد.
آها پس مهراد بود. آره؛ کیانمهر.
همین لحظه چند تقه به در خورد. در وا شد و ماهک نمایان. دستی به دور گردن ساغر، دستی به تنبون خویش، از جلوی در رفتیم کنار تا بیاد تو.
اول خنده ی کوتاهی به ریش ما کرد، بعد روی سالار و بردیا ثابت شد. "خب چه خبر شد؟"
سالار شونه بالا انداخت.
گفتم :"هر چی که هست بوی پولِ سوخته میاد."
سالار یه طور چپ چپ نگاهم کرد و ماهک بنده خدا.. لابد چکای شیشصد تومنی تو جیبش بود. میفهمید حالمو.
لبخند ناملیحی زدم تا وقتی که بالاخره دو تقه به در خورد و با اذن اعلی حضرت سالار مقام، مهراد وارد شد.
تازه فهمیدم کیو میگن.
از سر و وضعش میشد فهمید که لای انفجار بوده.
سالار گفت :"چه خبر؟"
گفت :"آشپزخونه ی پخت منفجر شد. کار یکی از آشپزا بوده که موقع فرار گرفتیمش."
ماهک پرید وسط. "وایستا وایستا وایستا! آشپزخونه ی پخت؟"
- متاسفانه.. نتونستیم زود برسیم که جلوشو بگیریم..
+ نه نه این مهم نیست. جنسا چیشد؟
سالار زمزمه کرد :"آشپزخونه ی پخت..."
چهرش ذره ای در هم رفت.
مهراد گفت :"خسارت وارده زیاد بوده. جنسای ذخیره همه.."
یک آن رنگ از رخم پرید. "همه شون؟ خدا لعنتتون کنه فردا مشتری دست به نقد داریم!"
سالار دستشو تو هوا تکون داد. "اینا همه رو بیخیال.. آرزو خوبه؟!"
در یک آن همه سر ها سمتش برگشت. انگار برای جمع کردن وضعیت، سریع حالت چهره شو از نگرانی درآورد.
ساغر چشماشو گرد کرد و نیشش تا بناگوش وا شد. "بله بله؟ آرزو؟ خبریه؟"
سالار بازم حالت جمع کردن قضیه رو داشت. "سرآشپزمونه خب لعنتیا!"
مهراد بحثو جمع کرد. "همه رو فرستادیم مطب؛ اون آشپز هم همونطور که قبلا گفتم پایینه."
- خب خوبه.. خودت میدونی چیکارش کنی.
+ بله.
مهراد که بیرون رفت ساغر پاچه ی سالارو گرفت. "پس آرزو؟ ای شیطون. خبرا رو نمیدی به ما هاا."
سالار سعی داشت دکش کنه. بردیا هم که پوزخندشو داشت.
این بین فقط ماهک بود که حالمو میفهمید.
گفتم :"فردا. یه عالمه چک باید پاس بشه، دلوین هم داره برای بار میاد. اونوقت ما جنس نداریم تحویل ملت بدیم."
سالار انگار که عین خیالش نباشه گفت :"خب؟"
- خب به جمال نداشتت. مشتری دست به نقدمون پَر. حسابا دارن خالی میشن. بازار کاسبی کساد. من خوبم همه چیز تحت کنترله.
+ اشکال نداره بابا چیزی که راحته بستن قرارداد جدیده.
آه جانسوز.
لحظات کوتاهی سکوت کردیم تا اینکه ساغر بالاخره ندا داد :"گشنمه!"
ماهک سری تکون داد و لبخند زد. "دیگه وقت ناهاره."
〰[ Valhalla Hall ]〰
316.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره یکم آرامش موقتییی
بیاین حرف بزنیمممم
-
https://eitaa.com/ValhallaHall/31
پشمام هنوز نهایی مونده من فکر کردم تموم شد
_هعییی چی بگممم؟😔
چند سالته؟ کلاس چندمی؟ رشتت چیه؟
_۱۷ سالمه یازدهمم رشتمم ریاضیه