eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
>تالار والهالا > -لیلا پنج دقیقه ای میشد که ساغر ازم اویزون بود. رسما. وقتی داشتم از پنجره ی اتاقم میومدم بالا مچمو گرفت و الان؟ پنج دقیقه ای میشه که دارم کشان کشان طرف اتاق سالار میرم. اگه انفجار از پایین بوده باشه که مطمئنا آشپزخونه ی پخته یعنی جایی که متاسفانه نصف دار و ندارمون اونجاست. وضع خراب. و بالاخره به در اتاقش رسیدم. خواستم در بزنم که ساغر پاشنه ی پاشو انداخت رو دستگیره ی در و بازش کرد. نیشخندی زدم. "ایده ی خوبی بود." بعد کنار ایستادم و رو به ساغر گفتم :"لیدیز فرست." و ساغر هم با عشوه‌ی همیشگیش عین پرنسسا رفت تو و منم پشت سرش. درو بستم. سالار روی تختش نشسته بود و بردیا کنار تخت، رو دسته ی مبل وقتی ما با اون وضع ابوالهول وار وارد اتاق شدیم جفتشون برگشتن تا تماشامون کنن. بردیا که کم مونده بود اسلحه بکشه رومون. سالار یه تیکه پروند. "چیشده؟ عشق بازیاتون از حد و مرز خارج شده؟" بی مزه بود. گفتم :"زارت!" ولی مثل اینکه ساغر چندان هم بدش نیومده بود. "آره خانومم‌. پیوندمون دیگه داره آسمونی میشه." خندم گرفت. "ها؟" خانومم. فکر کنم عادتش بود. بردیا خودشو نگه داشته بود که از خنده نترکه، ولی سالار بزور یه پوزخند تحویل جامعه داد. به چشمای ساغر نگاه کردم و اونم متقابلا به چشمام نگاه کرد. نخند نخند نخند نخند... زنگ گوشی بردیا نجاتم داد. همه مون گوش تیز کردیم که ببینیم چه خبره. گوشیشو در اورد و گفت :"ناشناسه." ولی جواب داد. به نظر رسید طرف پشت خط همون مسئول نگهبانا و خدمه ی عمارت باشه که یک و هشت دهم برابر اونا حقوق میگیره. اسمشو یادم نمیاد. بردیا رو کرد به سالار و گفت :"مهراد داره میاد." و از دسته ی مبل پیاده شد. آها پس مهراد بود. آره؛ کیانمهر. همین لحظه چند تقه به در خورد. در وا شد و ماهک نمایان. دستی به دور گردن ساغر، دستی به تنبون خویش، از جلوی در رفتیم کنار تا بیاد تو. اول خنده ی کوتاهی به ریش ما کرد، بعد روی سالار و بردیا ثابت شد. "خب چه خبر شد؟" سالار شونه بالا انداخت. گفتم :"هر چی که هست بوی پولِ سوخته میاد." سالار یه طور چپ چپ نگاهم کرد و ماهک بنده خدا.. لابد چکای شیشصد تومنی تو جیبش بود. میفهمید حالمو. لبخند ناملیحی زدم تا وقتی که بالاخره دو تقه به در خورد و با اذن اعلی حضرت سالار مقام، مهراد وارد شد. تازه فهمیدم کیو میگن. از سر و وضعش میشد فهمید که لای انفجار بوده. سالار گفت :"چه خبر؟" گفت :"آشپزخونه ی پخت منفجر شد. کار یکی از آشپزا بوده که موقع فرار گرفتیمش." ماهک پرید وسط. "وایستا وایستا وایستا! آشپزخونه ی پخت؟" - متاسفانه.. نتونستیم زود برسیم که جلوشو بگیریم.‌. + نه نه این مهم نیست. جنسا چیشد؟ سالار زمزمه کرد :"آشپزخونه ی پخت..." چهرش ذره ای در هم رفت. مهراد گفت :"خسارت وارده زیاد بوده. جنسای ذخیره همه.." یک آن رنگ از رخم پرید. "همه شون؟ خدا لعنتتون کنه فردا مشتری دست به نقد داریم!" سالار دستشو تو هوا تکون داد. "اینا همه رو بیخیال.‌. آرزو خوبه؟!" در یک آن همه سر ها سمتش برگشت. انگار برای جمع کردن وضعیت، سریع حالت چهره شو از نگرانی درآورد. ساغر چشماشو گرد کرد و نیشش تا بناگوش وا شد. "بله بله؟ آرزو؟ خبریه؟" سالار بازم حالت جمع کردن قضیه رو داشت. "سرآشپزمونه خب لعنتیا!" مهراد بحثو جمع کرد. "همه رو فرستادیم مطب؛ اون آشپز هم همونطور که قبلا گفتم پایینه." - خب خوبه.. خودت میدونی چیکارش کنی. + بله. مهراد که بیرون رفت ساغر پاچه ی سالارو گرفت. "پس آرزو؟ ای شیطون. خبرا رو نمیدی به ما هاا." سالار سعی داشت دکش کنه. بردیا هم که پوزخندشو داشت. این بین فقط ماهک بود که حالمو میفهمید. گفتم :"فردا. یه عالمه چک باید پاس بشه، دلوین هم داره برای بار میاد. اونوقت ما جنس نداریم تحویل ملت بدیم." سالار انگار که عین خیالش نباشه گفت :"خب؟" - خب به جمال نداشتت. مشتری دست به نقدمون پَر. حسابا دارن خالی میشن. بازار کاسبی کساد. من خوبم همه چیز تحت کنترله. + اشکال نداره بابا چیزی که راحته بستن قرارداد جدیده. آه جانسوز. لحظات کوتاهی سکوت کردیم تا اینکه ساغر بالاخره ندا داد :"گشنمه!" ماهک سری تکون داد و لبخند زد. "دیگه وقت ناهاره." 〰[ Valhalla Hall ]〰
اینم از آخرین امتحان مجازی دیگه رفت تا نهاییا🙂
316.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره یکم آرامش موقتییی بیاین حرف بزنیمممم -
همسایه میشی سید _بیا پیوی مشتی
https://eitaa.com/ValhallaHall/31 پشمام هنوز نهایی مونده من فکر کردم تموم شد _هعییی چی بگممم؟😔
چند سالته؟ کلاس چندمی؟ رشتت چیه؟ _۱۷ سالمه یازدهمم رشتمم ریاضیه
خارج از بحث درس چیز دیگه‌ای نمیگین؟😔😂
رمانت خیلی عالییه _ مث تو بوث بهت
لینک چنلتو میدی خانومی؟ _ https://eitaa.com/ValhallaHall
رمانتتتتتتت🤌🏻🛐 _ممبرام🛐🛐🛐🛐
خوبی؟ چه خبر _مرسی خوبم شما خوبی؟
اینکه با غذا مخم زده بشه عادیه دیگه؟ _فعککک نکنمممم