eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
چند سالته؟ کلاس چندمی؟ رشتت چیه؟ _۱۷ سالمه یازدهمم رشتمم ریاضیه
خارج از بحث درس چیز دیگه‌ای نمیگین؟😔😂
رمانت خیلی عالییه _ مث تو بوث بهت
لینک چنلتو میدی خانومی؟ _ https://eitaa.com/ValhallaHall
رمانتتتتتتت🤌🏻🛐 _ممبرام🛐🛐🛐🛐
خوبی؟ چه خبر _مرسی خوبم شما خوبی؟
اینکه با غذا مخم زده بشه عادیه دیگه؟ _فعککک نکنمممم
سلامسلام خوبی میگم... ایده رمانت از کجا به ذهنت رسید؟ _آم خب پیچیدس راستش😀 ولی همنقدر بگم که یروز که از درس خوندن خسته شده بودم تصمیم گرفتم بجاش برم مافیا مواد مخدر بشم پولدار بشم بعد خیلی رندوم تکتک اعضای باندم رو مشخص کردم بعد دیدیم خیلی خفن شد نوشتیمش😂
❇️خب ناشناس بس بریم پارت جدید😗
>تالار والهالا > -سالار ناهارم رو با دخترا توی سالن غذاخوری خوردم و برگشتم بالا توی اتاقم. چون از جو پایین اصلا خوشم نمیومد. همه ساکت بودن و نمیدونستن چی بگن. نبود آرزو سر میز احساس میشد. بهش زنگ زدم اما جوابم رو نداد. مهم نیس. من هنوز گشنمه. رژیم غذایی بخوره فرق سرم. بردیا هنوز پایینه. بعد اتفاق امروز نمیخواست تنهام بزاره اما من مخالفت کردم و گفتم باید اول ناهارش رو بخوره. نیم ساعته دارم از این پله های کوفتی بالا میرم اما تمومی ندارن. لعنت به طراح این عمارت. بالاخره رسیدم به طبقه دوم. اون پسره اینجا بود. داداش کوچولوی مهراد. داشت وسیله هاش رو میبرد توی اتاق. خوبه. رفتم سمتش . قبل از اینکه ببینتم رفت توی اتاق پس منم دنبالش رفتم. پشتش بهم بود. کوله‌ش رو گذاشت زمین و برگشت در رو ببنده که یهو منو دید. نمیتونم دقیق بگم چند متر پرید هوا ولی سیسش دقیقا شبیه گربهه توی تام و جری بود:] نگاهم رو ازش برداشتم و خیلی آروم خندیدم. وقتی دوباره بهش نگاه کردم چشاش رو به زمین دوخته بود و موهای قهوه‌ای روشنش آشفته ترین شکل ممکن روی چشاش رو گرفته بودن. انگار وقت نکرده بود اونا رو شونه کنه ولی یه حسی بهم میگفت خودش این مدل مو رو انتخاب کرده. لعنتی انقدر معذب بود که نمیدونستم این گفت‌وگو رو چطور باید شروع کنم. _پس داداش کوچیکه‌ی مهرادی آره؟ گفتی اسمت چی بود؟ اومد جواب بده اما انگار صداش در نمیومد پس سرفه‌ای کرد و گفت: هیراد..عه..ارباب یادم نمیومد که مهراد اینو قبلا بهم گفته بود یا نه. اما مهم نبود. از لحن صداش خوشم اومد. کاش هیچ وقت به اینجا بودن عادت نمیکرد. ترس توی صداش واقعا عالی بود اما من عاشق اینم که چشم ها ستایشم کنن. اون موهای قهوه‌ایش یکمی عصبیم کرد. من باید حالت چشماش رو میدیدم. دستم رو آروم توی موهاش بردم و اونا رو سمت عقب حالت دادم. برخورد دستم با پیشونیش انگار شوکی بود که تموم بدنش رو خشک کرد. به جای نا معلومی خیره شده بود و بهت و حیرت از کل صورتش فوران میکرد. واکنشش باید حس کودک آزاریم رو سیر میکرد اما بیشتر عصبی شدم چون نمیتونستم دقیق بگم چی توی اون چشمای سبز بود. صدام باعث شد پلک بزنه و اکسیژن دوباره وارد ریه‌هاش شه. _دوست دارم وقتی با کسی حرف میزنم چشماش رو ببینم. به چشام نگاه کرد. انقدر جلوی آینه وقت گذروندم که دقیق بدونم چی میدید. چشمای من از نزدیک حتی سیاه‌تره. الان میتونستم ترس رو کامل توی چشاش ببینم . حس خوبی بود. لبخند زدم و از اتاق بیرون اومدم. دوباره به پله‌نوردی ادامه دادم تا به طبقه سوم و دفترکارم برسم و دیگه بهش فکر نکردم. بعد از ظهرم با کار خاصی سپری نشد. وقتی فکرم مشغوله نمیتونم کار کنم. البته در مواقع عادی هم همینطوره. پس تنها کاری که انجام دادم این بود که پاهام رو روی میز بزارم و آرنجم رو روی چشام بعد فقط یه خواب خوب. البته با وضعیت اعصاب روانم این سخت ترین قسمت پلن بود. تازه داشت به جاهای خوب میرسید که صدای در اتاقم رید بهش. اونی که پشت در بود براش مهم نبود اجازه بدم بیاد تو یا نه. به هر حال این صدای گام برداشتن محکم فقط مال ورژن عصبی ماهک بود. آرنجم همچنان رو چشمام بود اما گوشام خوب صدای جیغ جیغاش رو میشنید +آقا رو ببین. بد نگذره یه وقت. ما رو باش داریم حرص مال اموال کیو میخوریم. کل آشپزخونه و انبار باهم رفته رو هوا بعد مستر پا رو پا انداخته عین خیالشم نیس. لیلا هم با صداش اعلام حضور کرد. _هی سالار همین الان پاشو و بگو که فکر اینجاش رو کرده بودی. دستم رو پایین آوردم و روی صندلی درست نشستم و دستی به موهام کشیدم. بعد با لحن شاکی پرسیدم"چتونه؟ سر آوردین مگه؟" ماهک عصبی بود. +چی؟ تازه میپرسی چمونه؟ واقعا معلوم نیس؟ آقا سالار محض اطلاعتون دلوین فردا صبح با مشتری توی عمارتته. بعد تو چی؟ چی میخوای بش بگی؟ حفظ ظاهر کردم"باو چیزی نشده که. طرف رو یجوری دست به سر میکنیم. نهایتا نشد یه پیام برای هامان میفرستم. بجای این حرفا برو به پناه و هیوا بگو بیان زودتر این آشپزخونه لعنتی رو درست کنن" یادمه یبار یه بزرگی گفت 《زنده بیرون اومدن از دست دو تا دختر عصبی به مراتب سخت تر از غنی کردن اورانیومه》آره اون بزرگ خودم بودم. به هر حال اونا حق ندارن منو سرزنش کنن. حال من بهتر از اونا نیست. ولی کاش درکشون انقدر پایین نبود. بقیه گفت‌وگومون فقط ساکت موندم و اجازه دادم خودشون رو خالی کنن و بعد با احترام برن. من نیاز داشتم یه سری به کیانا بزنم. 〰[ Valhalla Hall ]〰