سلامسلام خوبی
میگم... ایده رمانت از کجا به ذهنت رسید؟
_آم خب پیچیدس راستش😀 ولی همنقدر بگم که یروز که از درس خوندن خسته شده بودم تصمیم گرفتم بجاش برم مافیا مواد مخدر بشم پولدار بشم
بعد خیلی رندوم تکتک اعضای باندم رو مشخص کردم
بعد دیدیم خیلی خفن شد نوشتیمش😂
>تالار والهالا
> #Part_10
-سالار
ناهارم رو با دخترا توی سالن غذاخوری خوردم و برگشتم بالا توی اتاقم. چون از جو پایین اصلا خوشم نمیومد. همه ساکت بودن و نمیدونستن چی بگن. نبود آرزو سر میز احساس میشد. بهش زنگ زدم اما جوابم رو نداد.
مهم نیس. من هنوز گشنمه. رژیم غذایی بخوره فرق سرم.
بردیا هنوز پایینه. بعد اتفاق امروز نمیخواست تنهام بزاره اما من مخالفت کردم و گفتم باید اول ناهارش رو بخوره. نیم ساعته دارم از این پله های کوفتی بالا میرم اما تمومی ندارن. لعنت به طراح این عمارت.
بالاخره رسیدم به طبقه دوم. اون پسره اینجا بود. داداش کوچولوی مهراد. داشت وسیله هاش رو میبرد توی اتاق. خوبه.
رفتم سمتش . قبل از اینکه ببینتم رفت توی اتاق پس منم دنبالش رفتم. پشتش بهم بود. کولهش رو گذاشت زمین و برگشت در رو ببنده که یهو منو دید. نمیتونم دقیق بگم چند متر پرید هوا ولی سیسش دقیقا شبیه گربهه توی تام و جری بود:]
نگاهم رو ازش برداشتم و خیلی آروم خندیدم. وقتی دوباره بهش نگاه کردم چشاش رو به زمین دوخته بود و موهای قهوهای روشنش آشفته ترین شکل ممکن روی چشاش رو گرفته بودن. انگار وقت نکرده بود اونا رو شونه کنه ولی یه حسی بهم میگفت خودش این مدل مو رو انتخاب کرده. لعنتی انقدر معذب بود که نمیدونستم این گفتوگو رو چطور باید شروع کنم.
_پس داداش کوچیکهی مهرادی آره؟ گفتی اسمت چی بود؟
اومد جواب بده اما انگار صداش در نمیومد پس سرفهای کرد و گفت: هیراد..عه..ارباب
یادم نمیومد که مهراد اینو قبلا بهم گفته بود یا نه. اما مهم نبود. از لحن صداش خوشم اومد. کاش هیچ وقت به اینجا بودن عادت نمیکرد. ترس توی صداش واقعا عالی بود اما من عاشق اینم که چشم ها ستایشم کنن. اون موهای قهوهایش یکمی عصبیم کرد.
من باید حالت چشماش رو میدیدم.
دستم رو آروم توی موهاش بردم و اونا رو سمت عقب حالت دادم. برخورد دستم با پیشونیش انگار شوکی بود که تموم بدنش رو خشک کرد. به جای نا معلومی خیره شده بود و بهت و حیرت از کل صورتش فوران میکرد. واکنشش باید حس کودک آزاریم رو سیر میکرد اما بیشتر عصبی شدم چون نمیتونستم دقیق بگم چی توی اون چشمای سبز بود.
صدام باعث شد پلک بزنه و اکسیژن دوباره وارد ریههاش شه.
_دوست دارم وقتی با کسی حرف میزنم چشماش رو ببینم.
به چشام نگاه کرد. انقدر جلوی آینه وقت گذروندم که دقیق بدونم چی میدید. چشمای من از نزدیک حتی سیاهتره.
الان میتونستم ترس رو کامل توی چشاش ببینم . حس خوبی بود. لبخند زدم و از اتاق بیرون اومدم. دوباره به پلهنوردی ادامه دادم تا به طبقه سوم و دفترکارم برسم و دیگه بهش فکر نکردم.
بعد از ظهرم با کار خاصی سپری نشد. وقتی فکرم مشغوله نمیتونم کار کنم. البته در مواقع عادی هم همینطوره. پس تنها کاری که انجام دادم این بود که پاهام رو روی میز بزارم و آرنجم رو روی چشام بعد فقط یه خواب خوب. البته با وضعیت اعصاب روانم این سخت ترین قسمت پلن بود.
تازه داشت به جاهای خوب میرسید که صدای در اتاقم رید بهش. اونی که پشت در بود براش مهم نبود اجازه بدم بیاد تو یا نه. به هر حال این صدای گام برداشتن محکم فقط مال ورژن عصبی ماهک بود. آرنجم همچنان رو چشمام بود اما گوشام خوب صدای جیغ جیغاش رو میشنید
+آقا رو ببین. بد نگذره یه وقت. ما رو باش داریم حرص مال اموال کیو میخوریم. کل آشپزخونه و انبار باهم رفته رو هوا بعد مستر پا رو پا انداخته عین خیالشم نیس.
لیلا هم با صداش اعلام حضور کرد.
_هی سالار همین الان پاشو و بگو که فکر اینجاش رو کرده بودی.
دستم رو پایین آوردم و روی صندلی درست نشستم و دستی به موهام کشیدم. بعد با لحن شاکی پرسیدم"چتونه؟ سر آوردین مگه؟"
ماهک عصبی بود.
+چی؟ تازه میپرسی چمونه؟ واقعا معلوم نیس؟ آقا سالار محض اطلاعتون دلوین فردا صبح با مشتری توی عمارتته. بعد تو چی؟ چی میخوای بش بگی؟
حفظ ظاهر کردم"باو چیزی نشده که. طرف رو یجوری دست به سر میکنیم. نهایتا نشد یه پیام برای هامان میفرستم. بجای این حرفا برو به پناه و هیوا بگو بیان زودتر این آشپزخونه لعنتی رو درست کنن"
یادمه یبار یه بزرگی گفت 《زنده بیرون اومدن از دست دو تا دختر عصبی به مراتب سخت تر از غنی کردن اورانیومه》آره اون بزرگ خودم بودم. به هر حال اونا حق ندارن منو سرزنش کنن. حال من بهتر از اونا نیست. ولی کاش درکشون انقدر پایین نبود.
بقیه گفتوگومون فقط ساکت موندم و اجازه دادم خودشون رو خالی کنن و بعد با احترام برن. من نیاز داشتم یه سری به کیانا بزنم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
اعضای بدن یادت رف-
یادم نرفت
گفتم دیگه خیلی اسپویل نشه
هدایت شده از سنجاق چک کنید
بهبهبه عجب وایب جذابیییی✨✨
https://eitaa.com/ValhallaHall
پیششون برید🙏
>تالار والهالا
> #Part_11
-سالار
کت چرم مشکیم رو روی پیرهنم پوشیده بودم و با بوت های مشکیم توی باغ قدم میزدم. بردیا با فاصله ازم راه میرفت. خورشید تازه غروب کرده بود و آسمون هنوز نارنجی بود و سایه های رنگی و عجیبی روی عمارت پشت سرمون مینداخت.
باغ پشت عمارته و بزرگ و سبز. البته من زیاد عادت ندارم اینجا وقت بگذرونم. از درختا خوشم نمیاد. اما برای دیدن کیانا مجبورم از این باغ بگذرم.
کیانا بیشتر اوقات توی کلبه دنجش تقریبا آخرای باغ میمونه. اون تراپیستمونه ولی خب روش هاش بیشتر شبیه جن گیراست. من مشکلی ندارم مهم اینه که میتونه بهم کمک کنه.
کلبش مثل همیشه نورانی بود و دود از دودکشش بلند میشد.
بردیا رو توی سرما کاشتم و خودم رفتم تو. گرم بود. همجا پر از چیزای رنگی رنگی و عجیب غریب. انقدر رنگ های اینجا زیاده دوست دارم با عینک آفتابی بیام. ولی متاسفانه توی این فصل شبیه منگلا میشم:\
کیانا توی اتاق پذیرایی نبود پس کتم رو در آوردم و نشستم روی صندلی و صداش کردم.
_کیانا؟کجایی؟ نمیخوای چند دقیقه از وقتت رو بام شریک شی؟
صداش از توی آشپزخونه اومد.
+شریک شدن وقتم با یه روانی؟ اوه عالیه. یه لحظه صبر کن تا بیام.
زحمت اوکی گفتن به خودم ندادم. خودش میدونه اصلا علاقه ندارم به وسیلههای عجیبش دست بزنم. پس چشمامو بستم و تنها کاری که کردم نشستن و نفس کشیدن بود.
با شنیدن صدای آروم برخورد سینی با میز کنارم چشمام رو باز کردم. کیانا یه فنجون اسپرسو داد دستم و درحالی که سعی میکرد موهای فرفریش رو با عجله ببنده رفت و نشست پشت میزش.
من فقط نگاش کردم تا وقتی که اون گفتوگو رو شروع کرد.
+خب دلیل سرزدنت به من اتفاق های امروزه؟
_منظورت اون انفجاره؟ اوه نه. من بخاطر پس لرزه هاش اینجام.
کیانا ابروهاش رو تو هم کشید.
+چییی؟
دستم رو بالا آوردم و با انگشتام شمردم.
_انفجار کاسه صبر لیلا، انفجار موشک غرغر های ماهک، انفجار احتمالی دلوین از شدت عصبانیت. همینطوری ادامه پیدا کنه بمب بعدی مغز منه.
کیانا با چهرهای که هیچ همدردی توش دیده نمیشد سرش رو تکون داد و شروع کرد به روشن کردن عود های خوشبو و اون آتیش مرموزش.
یه ساعتی با مسخرهبازیاش وقتم رو تلف کرد اما خوشبختانه خیلی هم بد نبود. آخرش تونستم افکارم رو جمع کنم اما حوصله برنامهریزی نداشتم. پس تصمیم گرفتم فردا رو هم مثل هر روز الله بختکی پیش برم.
وقتی برگشتم عمارت تایم شام بود اما حوصله غرغر شنیدن نداشتم. پس رفتم بالا و به مهراد گفتم شامم رو بفرسته اتاقم. شام رو درحال چک کردن ایمیلهام خوردم و بعد لبتاپ رو بستم.
تازه بلند شدم برم دفتر کارم که در اتاقم تقریبا با لگد باز شد و آرزو اومد داخل. پشت سرش بردیا که معلوم بود نتونسته جلوی آرزو رو بگیره هاج و واج اومد تو. منم با اشاره سر بهش گفتم اشکالی نداره و میتونه بره بیرون. بردیام شونهای بالا انداخت و رفت و درو بست.
آرزو بالای ابروش یه چسب زخم نشسته بود و اخماش حسابی تو هم بود. حالت تدافعی گرفتم و خودم رو برای شنیدن غر های بیشتر آماده کردم:|
+سالار. امیدوارم جوابی داشته باشی
دستام رو حالت تسلیم بالا آوردم و با تیکه گفتم
_من مقصر نبودم. از آشپزای خودت بود.
آرزو عصبیتر شد
+وظیفه من نیست که از وفاداری آشپزام مطمئن شم.
_اوه پس عالیه. بحث تمومه. چون وظیفه منم نیست. مهراد پایینه میتونی بری و یقهش رو بگیری.
از شدت عصبانیت بغض کرده بود. جالبه.
+سالار تو باید درستش کنی.
سرم رو تکون دادم
_اوهوم. هیوا و پناه مهندس های قابلین. دوباره درستش میکنن بهتر از اولش.
عصبانیتش بیشتر شبیه غم شده بود. آروم سر تکون داد و با ناراحتی رفت. منم رفتم دفتر کارم تا یه چیزی برای گذروندن وقت پیدا کنم.
تا ۱۲ شب وقتم رو با یه کتاب مزخرف تلف کردم تا مجبور نباشم برم پایین بعد بردیا رو مرخص کردم و رفتم اتاقم تا بخوابم.
لباسم رو عوض کردم، یه قرص خوابآور خوردم و رفتم توی تخت.
〰[ Valhalla Hall ]〰