eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
>تالار والهالا > -سالار اتاق نشیمن پر از وسایلی بود که هر کدوم از یه کشور اومده بود. دوتا برادر روی مبل ها روبروی هم نشسته بودن اما گفت‌وگوشون دوستانه بنظر نمیرسید. میدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته اما نمیتونستم حرکت کنم. کم‌کم بحثشون شروع شد. اون آشغال عوضی از جاش بلند شد. نمیخواستم ببینم. میخواستم فقط چشمامو ببندم اما انگار توانایی پلک زدن هم نداشتم. نمیدونم برای بار چندم این لحظه رو میدیدم. لحظه‌ای که چاقوش رو توی گلوی برادرش فرو کرد. خون روی صورتم میپاشید و صدای خنده‌هاش توی سرم بود. اونو کشت. جلوی چشای من. بعد اومد سمتم. انگشت هاش رو روی صورتم کشید که با وحشت از خواب پریدم. هوه. آره. دوباره کابوس. کل بدنم عرق نشسته بود و نفسام نامرتب بود. آروم نشستم و از پارچ کنار میز یه لیوان آب ریختم. دستام میلرزیدن. صدای خنده‌هاش توی سرم پیچید. نتونستم لیوان رو کنترل کنم افتاد و باصدای آرومی شکست. حساب لیوانایی که شکستم از دستم در رفته. دوباره خاطرات به ذهنم هجوم آورد. دستم رو به صورتم کشیدم. خیس بود اما نه از خون. از عرق. توی مغزم فقط یه چیز بود .انتقام. زیر لب گفتم"میکشمش". دستم بردم طرف میز و پارچ رو برداشتم. گرفتمش بالای سرم و روی سرم آب ریختم. پارچ آب رو سر جاش گذاشتم و خودم رو روی تخت پرت کردم و منتظر صبح شدم. احتمالا نزدیکای صبح خوابم برده بود چون با داد و بیداد بردیا از خواب پریدم. داشت با جیغ و داد به لیوان اشاره میکرد و یه چیزایی میگفت اما ویندوزم هنوز بالا نیومده بود و نفهمیدم چی بلغور کرد. بیخیال بلند شدم و گفتم "یکی رو بفرست جمعش کنه" بعد رفتم سمت حموم. در حموم رو که بستم بردیا پشت سرم داد زد"زودتر آماده شو. دلوین نزدیکه" اه بدبختی پشت بدبختی. ولش باو. خودمو عشقه . یه ساعت تمام توی حموم بودم. بیرون که اومدم اثری از لیوان شکسته نبود و ملافه های خیس تخت عوض شده بود. رفتم سمت کمد. یه دورس سفید ساده با شلوار جین مشکی پوشیدم و پافر مشکیم رو روی دستم گرفتم و اومدم بیرون. بردیا پشت در نبود. رفتم پایین. وارد سالن غذاخوری شدم. خالی بود. عجیبه! معمولا دخترا این تایم اینجان. پافرم رو روی میز انداختم و روی صندلی نشستم و ترجیح دادم بجای نگران شدن بشینم و قهوه‌ای که یکی از کارکنان آشپزخونه گذاشت جلوم رو بخورم. تلخ نبود. دنیام به اندازه کافی تلخ هست. داشتم از قهوه‌ام لذت میبردم که از بیرون کلی سروصدا شنیدم. در سالن باز شد و ساغر و تبر معروفش دوتایی بهم خیره شدن. اومد و نشست روبروم و تبرش رو گذاشت کنار پافرم. یه تبر تیغه قرمز خفن بود که برای تولدش بهش هدیه دادم. البته بعد مجبور شدم برای پاپیون روی تبر یه کاور بخرم چون اگه خونی میشد ساغر خودم رو با همون تبر ریز میکرد. شروع کرد صبحونه خوردن. یه قلپ از قهوه‌ام خوردم و خیلی ریلکس پرسیدم"بیرون چه خبره؟" با دهن پر جواب داد"هیچی باو. دلوین اومده همه درگیرن" ابروهام حالت تعجب گرفت"درگیر چی؟!" ساغر شونه بالا انداخت و گفت"دارن دنبال تو میگردن" چشام گرد شد. فکر کردم شوخی میکنه. اما با دیدن قیافه ماهک وسط در فهمیدم نه.. راست میگه. ماهک و لیلا و دلوین پریدن تو غذاخوری. پشت سرشون تارا و بردیا و آرزو. چند دقیقه فقط صدای جیغ شنیدم و بعد کشون کشون بردنم سمت حیاط. فقط لحظه آخر پافرم رو از روی میز برداشتم اما انگشتم خیلی آروم روی تبر ساغر کشیده شد و برید. سالن غذاخوری نزدیک در اصلیه و تا به خودم اومدم دیدم بالای پله های بیرونی عمارتم(آره این عمارت لعنتی همش پله‌ست). انگشت اشاره‌ام رو گذاشتم توی دهنم و خون رو مکیدم و تف کردم. بعد پافر رو پوشیدم و دستی به موهام کشیدم و اومدم پایین. توی حیاط عمارتم یه مرسدس پارک بود که مال من نبود. یه گولاخی در عقب رو باز کرد و یه بابایی ازش پیاده شد. اومد و دستش رو جلوی من دراز کرد. +Hello _Hello. Welcome sir باهاش دست دادم. اما متاسفانه متوجه شدم که خونریزی دستم بند نیومده. یارو یه نگاهی به دستم انداخت. با دست دیگش جیبش رو گشت و یه چسب زخم دراورد و گذاشت کف دستم. تشکر کردم و چسب رو به انگشتم زدم و بقیه رو سپردم دست دخترا. یارو داشت زر میزد که آره من انقدر فلان جنس و انقدر فلان چی و اینا میخوام. بچه هام مونده بودن چی بگن بش. تا بالاخره دلوین گفت بزارین ما یه صحبتی داشته باشیم بعد چشم. یارو هم یه لایک داد و رفت به ماشینش تکیه داد. ماهک حمله کرد سمتم. گفت"همونجوری واینستا اونجا یه غلطی بکن" انگشتم رو بالا گرفتم و با لحن مظلومی که هیچ وقت یادش نگرفتم گفتم"نمیتونم. مجروحم"
ماهک درحال فشار دادن دندوناش گفت"سالار من کاملا جدیم" _اوه این ینی الان باید حرفات رو هایلایت کنم؟ تارا قبل از اینکه ماهک بم حمله کنه گرفتتش و بردتش پیش دلوین. لیلا اومد جلوم. +سالار یجوری جمش کن. چیکارش کنیم؟ _حاجی دست به سرش کنین بیخیال شه بره دیه. +خب چجوری لعنتی؟ _چمیدونم. پول بریز به پاش بیخیال شه. نشد بگو ساغر از شرش خلاصمون کنه اخمای لیلا رفت تو هم +تو مریضی؟ اینهمه سفارشه. میدونی چقدر سود توشه؟ مثل اینکه چاره‌ی دیگه ‌ای نداشتیم. میدونستم دیر یا زود به اینجا میرسیدیم ولی واقعا دوست نداشتم که قبول کنم باید با اون عوضیا بشینم سر یه میز. _اوکی بهش بگید یه روز فرصت بده که جنسات رو چک کنیم و بسته بندی کنیم. براش یه هتل بگیر و بفرستش بره تا قیافه نحسش رو نبینم. لیلا تعجب کرد. +چجوری میخوای جورش کنی؟ _امروز یه دورهمی میچینم. نگران نباش. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -ساغر تبر عزیزم. خاک تو سرت کنم سالار با اون دستای درازت. تازه برقش انداخته بودم. خونای روشو با گوشه ی رو میزی پاک کردم و گذاشتمش رو دوشم. بعد از اتمام صبحانه ام بلند شدم و تو کابینتا رو گشتم بلکه یه های بایی چیزی پیدا کنم که نکردم. آخه اینم شد زندگی؟ غذا هم نداریم بخوریم. یه موز از تو یخچال برداشتم. سر و صدا های حیاط خوابیده بود پس احتمالا داشتیم به هجوم ملت به غذا خوری نزدیک میشدیم. اول از همه لیلا بود که وارد شد. کش و قوسی به تنش داد و گفت :"هعی خدا مردیم از خوشی." موز پرید تو گلوم. لیلا هم جای اینکه بیاد بزنه پشتم یا قربون صدقه بره یا حتی بگه مواظب باش نمیری به روم خندید. موزمو کامل از پوست در اوردم و از ته بهش تعارف کردم. جناب هم بدون هیچ حرفی برش گردوند و از هون وری که گاز زده بودم گاز زد. افکار پلید؟ ناعاعا خواستم پوزخند بزنم که تارا جلو در ظاهر شد. خب نه دیگه زشته وقت حیاست. پشت سرش هم سالاری جون تشریف فرما شد و رفت سر وقت قهوه اش. خلاصه که ذره ذره همه آمدند و آمدند و آمدند، و نشستند تا غذا بخورند، و منی که موزم را نخورده ام. خب چه میشود کرد. صندلیمو چفت لیلا گذاشتم و نشستم تا موزمو بخورم. سالاری بعد از قهوه اش اعلام کرد که قراره با یه یاروهایی یه دورهمی ایجاد کنه برای سه ساعت دیگه به امید خدا. و بله من موندم و مسئله ی لباس. وارد اتاقم شدم. حالا نمیدونم دورهمیه اصلا واسه چی هست یارو ها که میخوایم بریم سروقتشون کین چین ولی خب، لباس همیشه بخش مهم زندگیه. اول از همه، تبرمو توی جایگاه نرمِ مخصوصش گذاشتم. در کمدمو وا کردم و دیدم لباسام نصف شدن. خدا لعنت کنه هر چی خونه تو رگای ملتو. با به یاد آوردن پالتو پلنگی عزیزم اشک تمساح به چشمام ریخت. آه زندگی. خلاصه که یه لباس ساتن صورتی پر چین در آوردم تا شاید بپیچم به خودم ولی دیدم گوشه استینش خونیه. از پنجره انداختمش پایین. یه ساتن بنفش کم چین در آوردم. و سه ساعت چو هموگلوبینی آویزان بر خونِ گوسفندی گذشت. همش به تست کردن لباس. بار دیگه تبر خوشگلمو گذاشتم سر کولم و روانه ی طبقه همکف شدم. وسط راه لیلا رو دیدم که داره از دستشویی در میاد. گفتم :"خوش گذشت؟" چشماشو تاب داد. ولی بعد از ورانداز کردنم با حالت نیشخند طوری یه "جون" تحویلم داد و گفت :"اوه، کاپ کیک.. اصلا بدون تو میشه؟" لبخندی زدم و دستمو دور کمرش انداختم. خلاصه که رفتیم تو حیاط و نشستیم تو دو تا ماشین مشکی و از عمارت زدیم بیرون. عمارت یارو هم همچین قشنگ بود، ولی نه به بزرگی ما. دم در ورودی خونه ماشینامون ایستادن و ما عین ارتش نینوا به سوی نبرد پیاده شدیم. اخ که چقدر میخواستم یکی دیگه باشم و این ورود زیبامو تماشا کنم. یه یاروی به حساب با شخصیتِ کت شلواری -که خب مشخص بود قبل از اومدنش ناس انداخته- بالای پله ها با یه لبخند مزخرف ایستاده بود. سلام گرمی به سالاری داد و همه رو به داخل راهنمایی کرد. خلاصه که یه جا مث نشیمن مستقر شدیم؛ سالار و بردیا رو یه مبل نشستن و یاروی کت شلواری هم رو یه مبل دونفره جلوشون. به ترتیب، ماهک و تارا و دلوین و آرزو هم اطراف نشستن. من و لیلا هم یه جا کنار هم. و سکوت کردیم تا وقتی که یه یاروی دیگه تشریف فرما شد. یاروی کت شلواری گفت :"اومد." و باز لبخند مزخرفش نمایان شد و به حساب، همه بلند شدیم تا شازده بیاد. خب نگم براتون که یه کت طوسی پوشیده بود با شلوار جین آبی. کتونی سفید چی میگفت اون وسط... دهنمو سمت گوش لیلا بردم و زمزمه کردم. "این چرا عین گدا ها میمونه." لیلا لباشو به هم فشار داد و نفسشو حبس کرد که خندش نگیره. "نمیدونم لعنتی." از حالت لیلا داشت خندم میگرفت و مجبور شدم رومو کنم اونور که قیافم ضایع نشه. لیلا هم همینکارو کرد و دو تایی سعی کردیم نخندیم. خدایا خودت ببخش. ولی شرط میبندم یارو زیر کتش لخت بود... دلوین هم با دیدن وضعیت مسری ما خندش گرفت و دو تا فحش ابدار نصیبمون کرد که اگه خندش در بیاد وای به حالمونه؛ حیف که تبرمو گذاشتم تو ماشین. خلاصه که چرخیدیم سمت جمع تا سلام کردن یارو رو ببینیم، حالا حرف زدنشم نوبری نبود ولی خب. همچینم چشم میچرخوند که انگار جای چشم دو تا گاو واسه چریدن داشت. نیششم که تا بناگوش وا. به هر حال یارو ها بالاخره نشستن سر جاشون و جماعت سر صحبتو گرفتن تا احتمالا مواد بکَنن ازشون. ولی من کار های بیشتری برای انجام دادن داشتم. پاییدن یارو چشم چرونه. چشماش همه جا میرفت مردک. بعید نبود قبل ملاقات از همون رفیقش یا شریکش یا هر یارویی که هست ناس قرض کرده باشه.
ولی واقعا اگه من نبودم میخواستن با چشمای یارو چیکار کنن؟ شنیدم که لیلا دم گوشم پچ پچ کرد. "به نظرت یارو چقدر کشیده؟" نیشخندم اومد، ولی طولی نکشید که بالاخره هر چی کشیده بود اثرشو کرد. همینطور که داشت به دید زدنش میپرداخت به حساب نامحسوس به دلوین که رو مبل تک نفره نزدیک بهش نشسته بود چشمک زد. اخمام در هم رفت و دستم سمت تبر نداشته ام، اما ثانیه ای نگذشت که سالاری با اون قد و قامتش بلند شد و میز جلوشو با پاش هل داد کنار. همه ساکت شدن؛ و یه فنجون چای از روی میز افتاد پایین. 〰[ Valhalla Hall ]〰
سید نیست من یادم میره پارت بذارم👨‍🦯
>تالار والهالا > -ساغر و نگم براتون که یارو چشم چرونه یه گردنی داشت که اصن عوف. قشنگ سایز کله تبرم بود. سالار در یک آن، خیلی ریلکس دستشو تو کاسه ی چشم یارو فرو برد و انگار که پریز از برق، کشید. و خونای یارو عین وقتی که پاکت ابمیوه رو سوراخ کرده و فشار میدیم، پاشید رو سر و صورت سالار. و خب جیغاش که گفتن نداره جلوتون زشته؛ یه چشم خوشگل افتاد کف دست بردیا. و بردیا هم از عصب درازش چسبید و نگاهش کرد، بعد انداختش یه گوشه و از جاش بلند شد. اشاره ای هم به ما کرد که جمع شیم بزنیم به چاک. همه بلند شدیم به جز تارا که ریلکس داشت چاییشو میخورد. آخ عاشق نجابتتم خواهر. دست آخر کل محتویات لیوانو سرازیر کرد تو حلقش و پاشد، و دنبال سالار از تو عمارتشون گم شدیم بیرون. خندم گرفت. طفلک یارو کت شلواریه مونده بود بخنده یا گریه کنه. با اون قیافش چقدر دلم خواست خط خطیش کنم ولی خب، کو وقت؟ دیگه از عمارت یارو زده بودیم بیرون. تبرم رو از توی ماشین ماهکشون برداشتم و به آرزو که میخواست سوار مرسدس سیاه سالار بشه تنه زدم. تاکید میکنم، مرسدس سیاه! هه! فکر کردین این فرصت صورتی رو دستی دستی تقدیم قیافه ی نداشتش میکنم؟ ناعاعا روبروی سالار که به ماشین تکیه داده بود و دستای خونیش رو تمیز میکرد وایستادم. قیافه دخترای مظلوم رو گرفتم. "سالاری بریم خرید؟" سالار با تعجب بهم نگاه کرد. "الان؟تو این موقعیت؟" شونه بالا انداختم و تبرم رو به حالت تهدید نوازش کردم و با همون لحن ادامه دادم. "مگه الان چه مشکلی هست؟" به لباساش اشاره کرد :"سر و وضع منو نمیبینی؟" نگاش رو ازم برداشت و شونه بالا انداخت. _نمی‌تونم. کتم خونی شده. خدا لعنت کنه هر چی لباس خونیه. بهش حمله کردم و کت مشکیش که خون اون یارو هوله روش پاشیده بود رو در آوردم و انداختم کف خیابون بعد پریدم سمت بردیا و کتش رو کشیدم. خداروشکر درک و شعور این یکی بالاست. خودش کمک کرد و کتش رو درآورد. انداختمش توی بغل سالار. "حله؟" سالار تعجب کرد ولی زیاد طول نکشید. کت بردیا رو پوشید. نشست پشت فرمون و گفت سوار شو. منم گل از گل شکفته پریدم تو ماشین. بردیا با دهن باز نگاه میکرد. بدبخت مونده بود پیاده. سالار بهش نگاه کرد و شونه بالا انداخت. " خودت یکاریش بکن." بردیا هم اولین موتوری که رد شدو نگه داشت. یه مشت زد توی صورت یارو و موتورو بالا کشید. حرکت کرد و ماشین ماهک هم پشت سرش. اما سالار دور زد تا بره سمت مرکز شهر. روبروی یه بوتیک خفن پارک کرد و پیاده شد. منم با ذوق به دنبالش. یه فروشنده که چه عرض کنم، پاچه خوار، بهمون خوش آمد گفت و عین جوجه اردکای زشت دنبالمون راه افتاد. سالارم بدون اینکه نگاش کنه چند تا اسکناس صد تومنی گرفت سمتش و گفت :"بیا اینا رو بگیر فقط تا ازت نخواستیم حرف نزن " و من سعی کردم خندمو نگه دارم. دختره‌ی پررو پولا رو گرفت و یجوری نگامون کرد که دلم خواست سالاری جون دوباره حرکت چند دقیقه پیشش رو بزنه. اما هیچی بهش نگفت و رفت روی مبل وسط مغازه لش کرد. بین لباسا راه افتادم و هرچی به چشمم قشنگ میومد برداشتم. یه چند تا لباس ساتن هم واسه کلکسیون ساتنام گرفتم اما پالتو پلنگی به چشمم نخورد. از فروشندهه بدم میومد؛ ازش نپرسیدم دارن یا نه. رفتم اتاق پرو. یکی یکی پرو کردم و اومدم که سالار نظر بده. اما جناب گوسفند فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. ولی مهم نبود. نظر میداد هم بازم اهمیتی نداشت. تا من اینجام دیگری چرا؟ آخرین لباسی که پرو کردم یه اوِرال صورتی بود که سالار بالاخره ژست گوسفندیش رو رها کرد. پاشد اومد دستم و گرفت و کشیدم بین لباسا. هر چی لباس سفید مشکی پیدا کرد از رگال در آورد انداخت تو بغلم. این مردک انگار فقط همین دوتا رنگ رو تو زندگیش داره. لابد داشت کور میشد انقدر رنگای قشنگ قشنگ و صورتیای مختلف تست میکردم. واه واه مردم چشم دیدن زیباییای دنیا رم ندارن ایش. اینبار اومد بیرون اتاق پرو ایستاد. دونه دونه پرو کردم و ایندفعه هر کدوم رو که میدید با لبخند ژکوند سر تکون میداد. خب به من چه. از بین لباسای که اون انتخاب کرده بود و اون اولی‌ها خوشگلاش رو برداشتم. توی این فاصله نمیدونم کدوم گوری بود که حالا چندانم به اهمیت نداشتش نمیپردازیم. مهم این بود که موقع پرداخت باشه که بود. با همچین سیس مثلا جنتلمن واری کارتش رو داد تا پرداخت کنه که هر کی نمیدونست واویلا وارد جزئیات نمیشم. انقدر فاز گرفته بود که من با وجود اینکه لباسا مال خودم بود دعا کردم کارتش موجودی نداشته باشه تا ضایع شه. نشد. حالا این لباس جدیدا هم خوشگلن ولی کلشون به یه تار پشم پالتو پلنگیم هم نمی‌ارزه. و خلاصه که برگشتیم به دیار. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -لیلا به عمارت که رسیدیم، در اولین فرصت رفتم تو اتاقم و خودمو ولو کردم رو تخت. رانندگی ماهک اصلا بهم نساخته بود‌. اونم بعد یه چای هدر رفته. دکمه های کتمو وا کردم تا نفس راحتی بکشم. باید از یه جا مواد جور میکردیم. زندگی رو بوسیدم. کی فکرشو میکرد من یه روز لنگ دو تیکه مواد باشم... باید با تلما درموردش صحبت میکردم. بلند شدم و کتمو انداختم رو تخت. پایین پیرهنم رو هم از توی شلوارم در آوردم. چروک بود ولی حداقل ضایع نبود. حالشم نداشتم پس صرفا دستمو جلوی مغزم حرکت دادم تا فکرشو از صفحه نمایش ذهنم بزنم کنار. جلوی اتاق تلما، اول چند تقه به در زدم بعد به نرمی وارد شدم. نور از پنجره ی بزرگش کوران میکرد. اگه بخوام جزئیات اتاق تلما رو توصیف کنم نصف روز طول میکشه. فقط مسئله ی مهم که باید بدونین اینه که وقتی وارد اتاقش میشی، انگار تو محفظه ای از اکسیژن و طراوت قرار گرفتی. به مانند کتابدارِ عمارت یه دیوار داره که متشکل از کتابه و همه ازش استفاده میکنن. همچینم با سلیقه گلاشو توی قفسه چیده که ادم روحش نوازش میشه. توی اتاق چشم چرخوندم تا پیداش کنم. به گمونم بین خرت و پرتاش غرق شده بود. یه پشته برگه آ دو روی میز پهن بودن که فقط یه معنی داشت، طرح جدید. خواستم نگاهی بهشون بندازم تا بلکه چیزی ازش نصیبم بشه که قفسه های کتاب کنار رفتن و راهی باز شد، و تلما نمایان. عاو بله اینجاشو یادم رفته بود. یه اتاق ضد نفرات و دنج برای عملی کردن پروژه هاش، آنسوی دیوار. لبخندی به لبم نشست. گفتم :"چه برایمان آورده ای مارکو؟" خندش گرفت. "اکسیری جادویی برای خانه هایمان!" بوی دود و اهن سوخته توی اتاق پیچید. احتمال زیاد باز اون پشت داشته تنها تنها جوشکاری میکرده. دست آخر نگاهی به برگه های رو میز انداختم. "داری روی مانیتور بالا کار میکنی نه؟" عینک کارشو داد بالا و کنارم ایستاد. "آره. این آخرین قطعش بود دیگه کم کم آماده ی رونمایی میشه." ذوق پنهانو تو لحن صداش حس کردم. خودمم دل تو دلم نبود ببینم این همه تلاش نتیجه اش به کجا ختم میشه. حدود یه سالی میشد که داشت روی قطعات بزرگ مربع شکلی کار میکرد که عملا مثل شیشه بودن. و یکی یکی با شیشه های دیوار نشیمن بالا جایگزینشون میکرد. خلاصه که بقیش بماند برای بعد. تلما در اتاق مخفیشو بست و مشغول دسته بندی کردن کاغذاش شد. منم به در و دیوار چشم دوختم تا بلکه جن و پری بَرَم رحمت نازل کنن و راه چاره ای بهم الهام بشه. اما چیزی الهام نشد، به جاش الناز شد. ولی روم نمیشد سر قضیه دو تیکه مواد با تلما صحبت کنم پس فقط سکوت کردم تا شاید مغز تکونی به خودش بده. آخر سر گفتم :"اگه چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو." و از اتاق بیرون رفتم. شاید میتونستیم از هامان یکم جنس بگیریم ولی مسئله ی پولش... در اتاق گندمو وا کردم. دلوین و ماهکو دیدم که از گپ و گفت ایستادن و دارن منو نگاه میکنن. ولی گندمی نبو-.. گندش بزنن اتاق اشتباهو وا کردم.. درو بستم. آخر من باید تابلوی اسم هر کسو بزنم دم اتاقش اینطوری نمیشه. در اتاق بغلی رو وا کردم و طبق انتظار، گندم خانومو دیدم با تاپ شلوارک که دراز به دراز لش کرده رو مبل وسط اتاقش. دوربینا هم اونور ولو. همین که چشمش بهم افتاد کنترل تلویزیونو پرت کرد سمتم. رفت تو دیوار. خنده ای به روش کردم. "چته حالا چرا با اموال بیت المال بازی میکنی؟" - اول عین آدم بیا تو که زهرمون نترکه بعد حرف از بیت المال بزن. بعدشم بیت الکدوم مال؟ مال خودمه. دل و روده ی کنترل بیچاره رو از روی زمین جمع کردم و درو بستم. "این لامصب پول خورده." خودشو از روی مبل جمع کرد. "خب حالا. چی میخوای؟" یه دست به کنترل یه دست به کمر ایستادم. "از خداتم باشه اومدم ببینمت" متاسفانه گندم رسما از اون دست آدماییه که فقط به خاطر اینکه حساب پولا دستمه میتونم از پسش بربیام. با این حال هم باید با احتیاط باهاش صحبت کنم چون از بخت بدم زورم بهش نمیرسه:/ شاید تو نگاه اول اسکلی چیزی به نظر بزنه که واقعا هم همینطوره ولی هیچکس نمیدونه تو اون یذره مغز لعنتیش چه استعداد های عجیب رو نشده ای جا داده‌. کنترلو دادم دستش. "میخوام تو یه کاری باهام شراکت کنی." - بعله شما که تا کاری نباشه چشمتون به جمال ما منور نمیشه. + نترس بابا پای پول در میونه. - حالا چی هست؟ یه نیشخند کمرنگ و مرموز وار زدم. "یه دزدیِ بزرگ." 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -لیلا گندم لبخند شیطنت باری زد و رفت سر وقت دم و دستگاهاش. هیچ چیز دقیقا عین خلاف مخشو نمیزد. یه برگه از رو میزش برداشتم و شروع کردم به نوشتن. دقیقا پونزده تا اطلاعات حساب بانکی مختلف رو روی برگه لیست کردم و دادم بهش. "میتونی ببینی ته حساباشون چقدر دارن؟" نگاهی به برگه انداخت و اخماشو در هم کشید. "شماره حساب من اینجا چی میگه؟" - شماره حساب خودمم هست غم مخور. عینکشو از روی میز برداشت و زد به چشماش. "باز میخوای دست کنی تو حسابا؟ زنیکه ی دزد؟" شونه بالا انداختم. "میگی چیکار کنم؟ همچین میگی انگار چند دفعه کردم؟" -والا هر دفعه پول کم آوردی. نشست رو صندلیش و مشغول هک کردن حسابا شد. منم یه صندلی گذاشتم واسه خودم و کارشو تماشا کردم. بعد مدتی یه لیست از موجودی همه ی حسابا با بقیه اطلاعات روی صفحه نمایشگر انداخت. نگاهی بهشون انداختم. "اینا که از خود شرکت هم بدبخت ترن. با این وضعشون." گندم شونه بالا انداخت. چاره چی بود؟ گفتم ته حساباشون نهایتا دو تومن بزاره که خیط نشیم. بقیه و بالا کشیدیم. از روی صندلی بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. "فقط حواست به پیامکا باشه." بدون اینکه چشم از صفحه برداره گفت :"فکر کردی منم مثل تو ام که جای اینجا در اتاق ماهکو وا کنم؟" -ای... برگشت تا قیافمو نگاه کنه و هرهر بخنده. "آخی حرص بخور. واسه درد و مرض من خوبه." شونه بالا انداختم. "ادامه بدی حقوقت قطعه. اعتراض هم وارد نیست." (نویسنده محترم: خواستم بگم ادامه بدی تو رمان میکشمت💀🤝) یه دکمه رو زد و بعد نمایشگرو خاموش کرد. "زدم حساب شرکت‌." - دستت گرم دمت درد نکنه. رفتم سمت در و دستگیره رو کشیدم پایین که گندم بانگ برآورد :"خواستم بگم همینطوری که این پولا رو ریختم واست میتونم برشون گردونم به حساب خودم." رفتم بیرون و خواستم قبل از اینکه برگردم ‌سرمو ببرم داخل و بگم حسابای شرکت فقط تو مشت منن ولی یادم اومد میتونه به اکانتام نفوذ کنه. درو بستم. خب. خیت شدم. ایندفعه به طور درست در اتاق ماهکو باز کردم. دلوین هنوز نشسته بود رو مبل تک نفره و فنجون چایی دستش بود. ماهک هم رو به روش، رو اون یکی مبل. ماهک برگشت سمتم. "چیشده؟" رفتم داخل  جلوی در ایستادم. "زنگ بزن به هامان بگو جنس بیاره. همونقدر که مشتری میخواد." ماهک ابرو هاشو بالا برد. "باید وایستی سالار بیاد بگم زنگ بزنه. حالا تو.. میخوای چک بکشی؟" - به من میاد چک بکشم؟.. پول نقد عزیزم. چک سیخی چند؟ + واوووو. پس بالاخره زیرخاکیتو رو کردی. دلوین گل از گلش شکفت و چشماش برق زد. نفس راحتی کشید و از توی قوری چایی بعدی رو سرازیر کرد توی فنجونش. "دستت گرم خواهر بالاخره یه چایی راحت از گلومون میره پایین. خسته شدیم انقدر جا قند حرص و جوش خوردیم." لبخند زدم. حالا خوبه نمیدونن پولا رو از کجا آوردم وگرنه کی اینهمه اهمیت میداد بهم؟ 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -لیلا تنگ غروب هوا همچین سرد بود که میگفتی سیبری درِ پنجره شو واکرده که سلام برسونه. هرچند جنگلای تهران اونقدر انبوه هستن که هیچ سوزی به ساز سدشون نرقصه، ولی نمیدونم اخر این جاده تا عمارت کار دستمون داده که سوز سرما رو بفرسته داخل یا خدا زده به کمرمون. که با چهار لا لباس ایستادم تو حیاط و دارم برفک میبندم. چرا؟ چون باید منتظر باشم دلربا خانوم کشان کشان لیموزینشو از دروازه بیاره تو. و وقتی وارد شد، دیدیم دلارا پشت فرمون نشسته. اوهوع! دلربا فرمونشو داده دست یکی دیگه؟ ورودشون کلا یهویی بود. دلربا خیلی یهویی ساعت چهار بعد از ظهر زنگ زد به ماهک و گفت درو بزن دارم ورود میکنم. هرچند که درو نگهبانا وا میکنن و آیفون و زنگی هم درکار نیست. ما هم مثلا گل از گل شکفته اومدیم به استقبالشون. (جهت جزئیات بیشتر، من، دلوین، ماهک و گندم) به هر حال، کار چندان نادرستیم نبود. ناسلامتی با یه کامیون پول برگشته بودن. هرچند ماشینی که وارد عمارت شد و به سرعتی لاکپشت وار جلوی ما ایستاد یه لیموزین مشکی بود. خلاصه که، دلربا اول درو باز کرد و بعد از گذاشتن بوت های پاشنه بلند سیاهش روی زمین، به طور کامل پیاده شد. و با یک لبخند مرموز به حساب دلفریب بهمون سلام داد. با اون کت شلوار سیاه شق و رقش هم فقط یه عینک آفتابی کم داشت که قشنگ دلمونو رُباییده کنه. دلارا هم ماشینو خاموش کرد از اونور اومد پیشمون و منم حال ندارم بیشتر توضیح بدم که رفتیم سراغ چاق سلامتی و اینا. فقط در اولین فرصت گوشه ی آستین کت دلربا رو کشیدم سمت خودم و دم گوشش گفتم :"داداش پولا رو چیکار کردی؟" چشماشو تاب داد و بلند گفت :"به به لیلا خانوم؟ میبینم که هنوز ریه هات سالمن. کلیه هات چطورن؟" متقابلا چشمامو تاب دادم. پوزخندی زد و دم گوشم گفت :"تو پارکینگ انبارن غمت نباشه." سر تکون دادم. "حله قربون دستت." دلربا رو ول کردم تا با بچه ها بره داخل. خودمم رفتم پیش دلارا و دستم انداختم دور گردنش. "به به؟ بالاخره دیدیم شما رو." خندید. "همش تقصیر این دلرباست انقدر که دردریه." خب بزارین همینجا بهتون بگم اگه دلربا و دلارا رو با هم قاطی میکنین اصلا مشکلی نداره چون حتی خود منم وضعم همینه. انقدر با هم گشتن که اسماشون هیچی قیافه هاشونم داره شبیه هم میشه. با هم از پله ها رفتیم بالا و وارد سالن شدیم. از اونور ساغر هم تبر بر دوش واقع شد، و من فقط به سرعت دستمو از دور گردن دلارا برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. با اون یکی دستم براش دست تکون دادم. داشت با قیافه ی درهم به بازگشته هامون سلام میداد بعد هم منو از بین جمعیت کشید بیرون و برد به اتاقش تا فشن شو راه بندازه. و بله؛ همیشه ی خدا باید خدا رو بابت خلق کردن ساغر شکر کنم‌. ساغر، به عنوان ناجی زندگیم از موقعیت های پر سر و صدا. به مناسبت اینکه از جناب هامان اجناس رو گرفتیم، تحویل یارو دادیم و دکش کردیم، و اینکه پول گیرمون اومد؛ و از اونور دلربا و دلارا با یه ون حاوی بشکه های پر پول برگشته بودن، تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیکی بگیریم که مثلا بگیم آره ما موفق شدیم و از این چرت و پرتا. اینو همین کله ی شبی از ساغر شنیدم چون فهمیدم قراره دوباره واسم فشن شو راه بندازه تا لباس مناسبشو واسه شب (درواقع شب تر) بپوشه. آره بزارین خلاصه بگم یه شب خسته کننده ی دیگه در راهه که قراره وسط کاری بپیچونم برم بگیرم بخوابم. 〰[ Valhalla Hall ]〰
وااای دو روزه پارت ندادم
حال ندارم شرمنده🌹
54.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام عشقای داداششش😁 چشمتون روشن بدویین بیاین سلام کنین بم و بگین من نبودم چیکار میکردین؟🤷‍♂ ایگنور کنین میرم دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم😔😭 _سید https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا