>تالار والهالا
> #Part_15
-لیلا
به عمارت که رسیدیم، در اولین فرصت رفتم تو اتاقم و خودمو ولو کردم رو تخت. رانندگی ماهک اصلا بهم نساخته بود. اونم بعد یه چای هدر رفته.
دکمه های کتمو وا کردم تا نفس راحتی بکشم.
باید از یه جا مواد جور میکردیم. زندگی رو بوسیدم. کی فکرشو میکرد من یه روز لنگ دو تیکه مواد باشم...
باید با تلما درموردش صحبت میکردم.
بلند شدم و کتمو انداختم رو تخت. پایین پیرهنم رو هم از توی شلوارم در آوردم. چروک بود ولی حداقل ضایع نبود. حالشم نداشتم پس صرفا دستمو جلوی مغزم حرکت دادم تا فکرشو از صفحه نمایش ذهنم بزنم کنار.
جلوی اتاق تلما، اول چند تقه به در زدم بعد به نرمی وارد شدم. نور از پنجره ی بزرگش کوران میکرد.
اگه بخوام جزئیات اتاق تلما رو توصیف کنم نصف روز طول میکشه. فقط مسئله ی مهم که باید بدونین اینه که وقتی وارد اتاقش میشی، انگار تو محفظه ای از اکسیژن و طراوت قرار گرفتی. به مانند کتابدارِ عمارت یه دیوار داره که متشکل از کتابه و همه ازش استفاده میکنن. همچینم با سلیقه گلاشو توی قفسه چیده که ادم روحش نوازش میشه.
توی اتاق چشم چرخوندم تا پیداش کنم. به گمونم بین خرت و پرتاش غرق شده بود. یه پشته برگه آ دو روی میز پهن بودن که فقط یه معنی داشت، طرح جدید.
خواستم نگاهی بهشون بندازم تا بلکه چیزی ازش نصیبم بشه که قفسه های کتاب کنار رفتن و راهی باز شد، و تلما نمایان.
عاو بله اینجاشو یادم رفته بود. یه اتاق ضد نفرات و دنج برای عملی کردن پروژه هاش، آنسوی دیوار.
لبخندی به لبم نشست.
گفتم :"چه برایمان آورده ای مارکو؟"
خندش گرفت. "اکسیری جادویی برای خانه هایمان!"
بوی دود و اهن سوخته توی اتاق پیچید. احتمال زیاد باز اون پشت داشته تنها تنها جوشکاری میکرده.
دست آخر نگاهی به برگه های رو میز انداختم. "داری روی مانیتور بالا کار میکنی نه؟"
عینک کارشو داد بالا و کنارم ایستاد. "آره. این آخرین قطعش بود دیگه کم کم آماده ی رونمایی میشه."
ذوق پنهانو تو لحن صداش حس کردم. خودمم دل تو دلم نبود ببینم این همه تلاش نتیجه اش به کجا ختم میشه. حدود یه سالی میشد که داشت روی قطعات بزرگ مربع شکلی کار میکرد که عملا مثل شیشه بودن. و یکی یکی با شیشه های دیوار نشیمن بالا جایگزینشون میکرد.
خلاصه که بقیش بماند برای بعد.
تلما در اتاق مخفیشو بست و مشغول دسته بندی کردن کاغذاش شد. منم به در و دیوار چشم دوختم تا بلکه جن و پری بَرَم رحمت نازل کنن و راه چاره ای بهم الهام بشه. اما چیزی الهام نشد، به جاش الناز شد.
ولی روم نمیشد سر قضیه دو تیکه مواد با تلما صحبت کنم پس فقط سکوت کردم تا شاید مغز تکونی به خودش بده.
آخر سر گفتم :"اگه چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو."
و از اتاق بیرون رفتم.
شاید میتونستیم از هامان یکم جنس بگیریم ولی مسئله ی پولش...
در اتاق گندمو وا کردم. دلوین و ماهکو دیدم که از گپ و گفت ایستادن و دارن منو نگاه میکنن. ولی گندمی نبو-.. گندش بزنن اتاق اشتباهو وا کردم..
درو بستم.
آخر من باید تابلوی اسم هر کسو بزنم دم اتاقش اینطوری نمیشه.
در اتاق بغلی رو وا کردم و طبق انتظار، گندم خانومو دیدم با تاپ شلوارک که دراز به دراز لش کرده رو مبل وسط اتاقش. دوربینا هم اونور ولو.
همین که چشمش بهم افتاد کنترل تلویزیونو پرت کرد سمتم. رفت تو دیوار.
خنده ای به روش کردم. "چته حالا چرا با اموال بیت المال بازی میکنی؟"
- اول عین آدم بیا تو که زهرمون نترکه بعد حرف از بیت المال بزن. بعدشم بیت الکدوم مال؟ مال خودمه.
دل و روده ی کنترل بیچاره رو از روی زمین جمع کردم و درو بستم. "این لامصب پول خورده."
خودشو از روی مبل جمع کرد. "خب حالا. چی میخوای؟"
یه دست به کنترل یه دست به کمر ایستادم. "از خداتم باشه اومدم ببینمت"
متاسفانه گندم رسما از اون دست آدماییه که فقط به خاطر اینکه حساب پولا دستمه میتونم از پسش بربیام. با این حال هم باید با احتیاط باهاش صحبت کنم چون از بخت بدم زورم بهش نمیرسه:/
شاید تو نگاه اول اسکلی چیزی به نظر بزنه که واقعا هم همینطوره ولی هیچکس نمیدونه تو اون یذره مغز لعنتیش چه استعداد های عجیب رو نشده ای جا داده.
کنترلو دادم دستش. "میخوام تو یه کاری باهام شراکت کنی."
- بعله شما که تا کاری نباشه چشمتون به جمال ما منور نمیشه.
+ نترس بابا پای پول در میونه.
- حالا چی هست؟
یه نیشخند کمرنگ و مرموز وار زدم. "یه دزدیِ بزرگ."
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_16
-لیلا
گندم لبخند شیطنت باری زد و رفت سر وقت دم و دستگاهاش. هیچ چیز دقیقا عین خلاف مخشو نمیزد.
یه برگه از رو میزش برداشتم و شروع کردم به نوشتن.
دقیقا پونزده تا اطلاعات حساب بانکی مختلف رو روی برگه لیست کردم و دادم بهش. "میتونی ببینی ته حساباشون چقدر دارن؟"
نگاهی به برگه انداخت و اخماشو در هم کشید. "شماره حساب من اینجا چی میگه؟"
- شماره حساب خودمم هست غم مخور.
عینکشو از روی میز برداشت و زد به چشماش. "باز میخوای دست کنی تو حسابا؟ زنیکه ی دزد؟"
شونه بالا انداختم. "میگی چیکار کنم؟ همچین میگی انگار چند دفعه کردم؟"
-والا هر دفعه پول کم آوردی.
نشست رو صندلیش و مشغول هک کردن حسابا شد.
منم یه صندلی گذاشتم واسه خودم و کارشو تماشا کردم.
بعد مدتی یه لیست از موجودی همه ی حسابا با بقیه اطلاعات روی صفحه نمایشگر انداخت.
نگاهی بهشون انداختم. "اینا که از خود شرکت هم بدبخت ترن. با این وضعشون."
گندم شونه بالا انداخت.
چاره چی بود؟
گفتم ته حساباشون نهایتا دو تومن بزاره که خیط نشیم.
بقیه و بالا کشیدیم.
از روی صندلی بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. "فقط حواست به پیامکا باشه."
بدون اینکه چشم از صفحه برداره گفت :"فکر کردی منم مثل تو ام که جای اینجا در اتاق ماهکو وا کنم؟"
-ای...
برگشت تا قیافمو نگاه کنه و هرهر بخنده. "آخی حرص بخور. واسه درد و مرض من خوبه."
شونه بالا انداختم. "ادامه بدی حقوقت قطعه. اعتراض هم وارد نیست."
(نویسنده محترم: خواستم بگم ادامه بدی تو رمان میکشمت💀🤝)
یه دکمه رو زد و بعد نمایشگرو خاموش کرد. "زدم حساب شرکت."
- دستت گرم دمت درد نکنه.
رفتم سمت در و دستگیره رو کشیدم پایین که گندم بانگ برآورد :"خواستم بگم همینطوری که این پولا رو ریختم واست میتونم برشون گردونم به حساب خودم."
رفتم بیرون و خواستم قبل از اینکه برگردم سرمو ببرم داخل و بگم حسابای شرکت فقط تو مشت منن ولی یادم اومد میتونه به اکانتام نفوذ کنه. درو بستم.
خب. خیت شدم.
ایندفعه به طور درست در اتاق ماهکو باز کردم. دلوین هنوز نشسته بود رو مبل تک نفره و فنجون چایی دستش بود. ماهک هم رو به روش، رو اون یکی مبل.
ماهک برگشت سمتم. "چیشده؟"
رفتم داخل جلوی در ایستادم. "زنگ بزن به هامان بگو جنس بیاره. همونقدر که مشتری میخواد."
ماهک ابرو هاشو بالا برد. "باید وایستی سالار بیاد بگم زنگ بزنه. حالا تو.. میخوای چک بکشی؟"
- به من میاد چک بکشم؟.. پول نقد عزیزم. چک سیخی چند؟
+ واوووو. پس بالاخره زیرخاکیتو رو کردی.
دلوین گل از گلش شکفت و چشماش برق زد. نفس راحتی کشید و از توی قوری چایی بعدی رو سرازیر کرد توی فنجونش. "دستت گرم خواهر بالاخره یه چایی راحت از گلومون میره پایین. خسته شدیم انقدر جا قند حرص و جوش خوردیم."
لبخند زدم.
حالا خوبه نمیدونن پولا رو از کجا آوردم وگرنه کی اینهمه اهمیت میداد بهم؟
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_17
-لیلا
تنگ غروب هوا همچین سرد بود که میگفتی سیبری درِ پنجره شو واکرده که سلام برسونه. هرچند جنگلای تهران اونقدر انبوه هستن که هیچ سوزی به ساز سدشون نرقصه، ولی نمیدونم اخر این جاده تا عمارت کار دستمون داده که سوز سرما رو بفرسته داخل یا خدا زده به کمرمون. که با چهار لا لباس ایستادم تو حیاط و دارم برفک میبندم. چرا؟ چون باید منتظر باشم دلربا خانوم کشان کشان لیموزینشو از دروازه بیاره تو. و وقتی وارد شد، دیدیم دلارا پشت فرمون نشسته. اوهوع! دلربا فرمونشو داده دست یکی دیگه؟
ورودشون کلا یهویی بود. دلربا خیلی یهویی ساعت چهار بعد از ظهر زنگ زد به ماهک و گفت درو بزن دارم ورود میکنم. هرچند که درو نگهبانا وا میکنن و آیفون و زنگی هم درکار نیست. ما هم مثلا گل از گل شکفته اومدیم به استقبالشون. (جهت جزئیات بیشتر، من، دلوین، ماهک و گندم) به هر حال، کار چندان نادرستیم نبود. ناسلامتی با یه کامیون پول برگشته بودن.
هرچند ماشینی که وارد عمارت شد و به سرعتی لاکپشت وار جلوی ما ایستاد یه لیموزین مشکی بود.
خلاصه که، دلربا اول درو باز کرد و بعد از گذاشتن بوت های پاشنه بلند سیاهش روی زمین، به طور کامل پیاده شد. و با یک لبخند مرموز به حساب دلفریب بهمون سلام داد. با اون کت شلوار سیاه شق و رقش هم فقط یه عینک آفتابی کم داشت که قشنگ دلمونو رُباییده کنه.
دلارا هم ماشینو خاموش کرد از اونور اومد پیشمون و منم حال ندارم بیشتر توضیح بدم که رفتیم سراغ چاق سلامتی و اینا. فقط در اولین فرصت گوشه ی آستین کت دلربا رو کشیدم سمت خودم و دم گوشش گفتم :"داداش پولا رو چیکار کردی؟"
چشماشو تاب داد و بلند گفت :"به به لیلا خانوم؟ میبینم که هنوز ریه هات سالمن. کلیه هات چطورن؟"
متقابلا چشمامو تاب دادم.
پوزخندی زد و دم گوشم گفت :"تو پارکینگ انبارن غمت نباشه."
سر تکون دادم. "حله قربون دستت."
دلربا رو ول کردم تا با بچه ها بره داخل. خودمم رفتم پیش دلارا و دستم انداختم دور گردنش. "به به؟ بالاخره دیدیم شما رو."
خندید. "همش تقصیر این دلرباست انقدر که دردریه."
خب بزارین همینجا بهتون بگم اگه دلربا و دلارا رو با هم قاطی میکنین اصلا مشکلی نداره چون حتی خود منم وضعم همینه. انقدر با هم گشتن که اسماشون هیچی قیافه هاشونم داره شبیه هم میشه.
با هم از پله ها رفتیم بالا و وارد سالن شدیم.
از اونور ساغر هم تبر بر دوش واقع شد، و من فقط به سرعت دستمو از دور گردن دلارا برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. با اون یکی دستم براش دست تکون دادم. داشت با قیافه ی درهم به بازگشته هامون سلام میداد بعد هم منو از بین جمعیت کشید بیرون و برد به اتاقش تا فشن شو راه بندازه. و بله؛ همیشه ی خدا باید خدا رو بابت خلق کردن ساغر شکر کنم. ساغر، به عنوان ناجی زندگیم از موقعیت های پر سر و صدا.
به مناسبت اینکه از جناب هامان اجناس رو گرفتیم، تحویل یارو دادیم و دکش کردیم، و اینکه پول گیرمون اومد؛ و از اونور دلربا و دلارا با یه ون حاوی بشکه های پر پول برگشته بودن، تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیکی بگیریم که مثلا بگیم آره ما موفق شدیم و از این چرت و پرتا.
اینو همین کله ی شبی از ساغر شنیدم چون فهمیدم قراره دوباره واسم فشن شو راه بندازه تا لباس مناسبشو واسه شب (درواقع شب تر) بپوشه.
آره بزارین خلاصه بگم یه شب خسته کننده ی دیگه در راهه که قراره وسط کاری بپیچونم برم بگیرم بخوابم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
54.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام عشقای داداششش😁
چشمتون روشن
بدویین بیاین سلام کنین بم و بگین من نبودم چیکار میکردین؟🤷♂
ایگنور کنین میرم دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم😔😭
_سید
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا
نازنین ناز نکن در رو رو کسی باز نکن
نازنین قهر نکن زندگیمو زهر نکن 🌚
شتری؟
_نانااییی* نه شتر مرغم😀
مهمون داری
چندین وعده غذا پختن برا شیش تا ادم🤡
_الهی چقدر حالت حال رنهس
https://eitaa.com/ValhallaHall/79
ما ماکارانی رو داریم گریه کن
_رنه به اندازه کافی ازم پذیرایی کرده میل ندارم
https://eitaa.com/ValhallaHall/78
بهت هم میاد🌚
_بله معلومه