eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
>تالار والهالا > -لیلا گندم لبخند شیطنت باری زد و رفت سر وقت دم و دستگاهاش. هیچ چیز دقیقا عین خلاف مخشو نمیزد. یه برگه از رو میزش برداشتم و شروع کردم به نوشتن. دقیقا پونزده تا اطلاعات حساب بانکی مختلف رو روی برگه لیست کردم و دادم بهش. "میتونی ببینی ته حساباشون چقدر دارن؟" نگاهی به برگه انداخت و اخماشو در هم کشید. "شماره حساب من اینجا چی میگه؟" - شماره حساب خودمم هست غم مخور. عینکشو از روی میز برداشت و زد به چشماش. "باز میخوای دست کنی تو حسابا؟ زنیکه ی دزد؟" شونه بالا انداختم. "میگی چیکار کنم؟ همچین میگی انگار چند دفعه کردم؟" -والا هر دفعه پول کم آوردی. نشست رو صندلیش و مشغول هک کردن حسابا شد. منم یه صندلی گذاشتم واسه خودم و کارشو تماشا کردم. بعد مدتی یه لیست از موجودی همه ی حسابا با بقیه اطلاعات روی صفحه نمایشگر انداخت. نگاهی بهشون انداختم. "اینا که از خود شرکت هم بدبخت ترن. با این وضعشون." گندم شونه بالا انداخت. چاره چی بود؟ گفتم ته حساباشون نهایتا دو تومن بزاره که خیط نشیم. بقیه و بالا کشیدیم. از روی صندلی بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. "فقط حواست به پیامکا باشه." بدون اینکه چشم از صفحه برداره گفت :"فکر کردی منم مثل تو ام که جای اینجا در اتاق ماهکو وا کنم؟" -ای... برگشت تا قیافمو نگاه کنه و هرهر بخنده. "آخی حرص بخور. واسه درد و مرض من خوبه." شونه بالا انداختم. "ادامه بدی حقوقت قطعه. اعتراض هم وارد نیست." (نویسنده محترم: خواستم بگم ادامه بدی تو رمان میکشمت💀🤝) یه دکمه رو زد و بعد نمایشگرو خاموش کرد. "زدم حساب شرکت‌." - دستت گرم دمت درد نکنه. رفتم سمت در و دستگیره رو کشیدم پایین که گندم بانگ برآورد :"خواستم بگم همینطوری که این پولا رو ریختم واست میتونم برشون گردونم به حساب خودم." رفتم بیرون و خواستم قبل از اینکه برگردم ‌سرمو ببرم داخل و بگم حسابای شرکت فقط تو مشت منن ولی یادم اومد میتونه به اکانتام نفوذ کنه. درو بستم. خب. خیت شدم. ایندفعه به طور درست در اتاق ماهکو باز کردم. دلوین هنوز نشسته بود رو مبل تک نفره و فنجون چایی دستش بود. ماهک هم رو به روش، رو اون یکی مبل. ماهک برگشت سمتم. "چیشده؟" رفتم داخل  جلوی در ایستادم. "زنگ بزن به هامان بگو جنس بیاره. همونقدر که مشتری میخواد." ماهک ابرو هاشو بالا برد. "باید وایستی سالار بیاد بگم زنگ بزنه. حالا تو.. میخوای چک بکشی؟" - به من میاد چک بکشم؟.. پول نقد عزیزم. چک سیخی چند؟ + واوووو. پس بالاخره زیرخاکیتو رو کردی. دلوین گل از گلش شکفت و چشماش برق زد. نفس راحتی کشید و از توی قوری چایی بعدی رو سرازیر کرد توی فنجونش. "دستت گرم خواهر بالاخره یه چایی راحت از گلومون میره پایین. خسته شدیم انقدر جا قند حرص و جوش خوردیم." لبخند زدم. حالا خوبه نمیدونن پولا رو از کجا آوردم وگرنه کی اینهمه اهمیت میداد بهم؟ 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -لیلا تنگ غروب هوا همچین سرد بود که میگفتی سیبری درِ پنجره شو واکرده که سلام برسونه. هرچند جنگلای تهران اونقدر انبوه هستن که هیچ سوزی به ساز سدشون نرقصه، ولی نمیدونم اخر این جاده تا عمارت کار دستمون داده که سوز سرما رو بفرسته داخل یا خدا زده به کمرمون. که با چهار لا لباس ایستادم تو حیاط و دارم برفک میبندم. چرا؟ چون باید منتظر باشم دلربا خانوم کشان کشان لیموزینشو از دروازه بیاره تو. و وقتی وارد شد، دیدیم دلارا پشت فرمون نشسته. اوهوع! دلربا فرمونشو داده دست یکی دیگه؟ ورودشون کلا یهویی بود. دلربا خیلی یهویی ساعت چهار بعد از ظهر زنگ زد به ماهک و گفت درو بزن دارم ورود میکنم. هرچند که درو نگهبانا وا میکنن و آیفون و زنگی هم درکار نیست. ما هم مثلا گل از گل شکفته اومدیم به استقبالشون. (جهت جزئیات بیشتر، من، دلوین، ماهک و گندم) به هر حال، کار چندان نادرستیم نبود. ناسلامتی با یه کامیون پول برگشته بودن. هرچند ماشینی که وارد عمارت شد و به سرعتی لاکپشت وار جلوی ما ایستاد یه لیموزین مشکی بود. خلاصه که، دلربا اول درو باز کرد و بعد از گذاشتن بوت های پاشنه بلند سیاهش روی زمین، به طور کامل پیاده شد. و با یک لبخند مرموز به حساب دلفریب بهمون سلام داد. با اون کت شلوار سیاه شق و رقش هم فقط یه عینک آفتابی کم داشت که قشنگ دلمونو رُباییده کنه. دلارا هم ماشینو خاموش کرد از اونور اومد پیشمون و منم حال ندارم بیشتر توضیح بدم که رفتیم سراغ چاق سلامتی و اینا. فقط در اولین فرصت گوشه ی آستین کت دلربا رو کشیدم سمت خودم و دم گوشش گفتم :"داداش پولا رو چیکار کردی؟" چشماشو تاب داد و بلند گفت :"به به لیلا خانوم؟ میبینم که هنوز ریه هات سالمن. کلیه هات چطورن؟" متقابلا چشمامو تاب دادم. پوزخندی زد و دم گوشم گفت :"تو پارکینگ انبارن غمت نباشه." سر تکون دادم. "حله قربون دستت." دلربا رو ول کردم تا با بچه ها بره داخل. خودمم رفتم پیش دلارا و دستم انداختم دور گردنش. "به به؟ بالاخره دیدیم شما رو." خندید. "همش تقصیر این دلرباست انقدر که دردریه." خب بزارین همینجا بهتون بگم اگه دلربا و دلارا رو با هم قاطی میکنین اصلا مشکلی نداره چون حتی خود منم وضعم همینه. انقدر با هم گشتن که اسماشون هیچی قیافه هاشونم داره شبیه هم میشه. با هم از پله ها رفتیم بالا و وارد سالن شدیم. از اونور ساغر هم تبر بر دوش واقع شد، و من فقط به سرعت دستمو از دور گردن دلارا برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. با اون یکی دستم براش دست تکون دادم. داشت با قیافه ی درهم به بازگشته هامون سلام میداد بعد هم منو از بین جمعیت کشید بیرون و برد به اتاقش تا فشن شو راه بندازه. و بله؛ همیشه ی خدا باید خدا رو بابت خلق کردن ساغر شکر کنم‌. ساغر، به عنوان ناجی زندگیم از موقعیت های پر سر و صدا. به مناسبت اینکه از جناب هامان اجناس رو گرفتیم، تحویل یارو دادیم و دکش کردیم، و اینکه پول گیرمون اومد؛ و از اونور دلربا و دلارا با یه ون حاوی بشکه های پر پول برگشته بودن، تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیکی بگیریم که مثلا بگیم آره ما موفق شدیم و از این چرت و پرتا. اینو همین کله ی شبی از ساغر شنیدم چون فهمیدم قراره دوباره واسم فشن شو راه بندازه تا لباس مناسبشو واسه شب (درواقع شب تر) بپوشه. آره بزارین خلاصه بگم یه شب خسته کننده ی دیگه در راهه که قراره وسط کاری بپیچونم برم بگیرم بخوابم. 〰[ Valhalla Hall ]〰
وااای دو روزه پارت ندادم
حال ندارم شرمنده🌹
54.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام عشقای داداششش😁 چشمتون روشن بدویین بیاین سلام کنین بم و بگین من نبودم چیکار میکردین؟🤷‍♂ ایگنور کنین میرم دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم😔😭 _سید https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا
در حال تلاش برای انگور نکردن _خیلی ممنون
نازنین ناز نکن در رو رو کسی باز نکن نازنین قهر نکن زندگیمو زهر نکن 🌚 شتری؟ _نانااییی* نه شتر مرغم😀
مهمون داری چندین وعده غذا پختن برا شیش تا ادم🤡 _الهی چقدر حالت حال رنه‌س
به به سلاامم _علیک سلاممم
https://eitaa.com/ValhallaHall/79 ما ماکارانی رو داریم گریه کن _رنه به اندازه کافی ازم پذیرایی کرده میل ندارم
https://eitaa.com/ValhallaHall/78 بهت هم میاد🌚 _بله معلومه
والا بدون شما اصن خوش نمیگذشت😔 _الهییی نازیی نازیی میدونممم