هدایت شده از 𖥨𝖢𝗂𝗇𝗇𝖺𝗆𝗈𝗇🍂
خانوادگی شد که ، همتوووون باهم ؟!🙄‼️
https://eitaa.com/joinchat/3432253087C856504312d
هدایت شده از 𖥨𝖢𝗂𝗇𝗇𝖺𝗆𝗈𝗇🍂
13 صفحه خa𖦹طره نمیخوای بخونی ؟
جوین شو پنج دقیقه دیگه رm𖦹ز میدم🫢♨️
https://eitaa.com/joinchat/3432253087C856504312d
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت سوم: سوگ یک پدر، آغاز یک انتقام
وقتی خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، انگار همه دنیا پیش چشمش تیره شد. باورش نمیشد تنها فرزندش، همون پسری که امید آیندهاش بود، دیگه برنمیگرده. از غم، جامه پادشاهی رو کنار گذاشت و روزها در سوگ سیامک نشست.
به سر برنهاد آن گهی خاک و گرد همیریخت از دیده خونابه زرد
یک سال تمام، همه جا رنگ عزا داشت. مردم هم همراه پادشاهشون عزادار بودن. هیچ صدایی جز گریه و اندوه از اون سرزمین شنیده نمیشد و حتی دل پهلوانان هم از این داغ سنگین شده بود.
همه ساله بود این برش سوگوار همیبود پیچان به کردار مار
اما در دل این ماتم، آتشی روشن شده بود. هوشنگ، پسر سیامک، هر روز با یاد پدرش بزرگتر و استوارتر میشد. اون قسم خورده بود خون پدرش رو بیجواب نذاره.
چو هوشنگ شد تیز و با فر و یال بیامد به نزدیکِ تخت و کلاه
هوشنگ پیش کیومرث رفت و گفت: «اجازه بده خودم به جنگ دیو برم. اگه امروز انتقام نگیریم، فردا دشمن دوباره برمیگرده.» کیومرث به چهره نوهاش نگاه کرد؛ هم غم پسرش رو میدید و هم امید آینده رو.
پس فرمان داده شد. از هر سو، مردان جنگی گرد هم اومدن. همه آماده بودن تا دوشادوش هوشنگ به جنگ دیوی برن که نخستین خون رو بر زمین ریخته بود.
سپه را همه خواند نزدیک خویش دلیران و گردانِ جنگیکیش
سپاه به راه افتاد. هوشنگ در پیشاپیش همه حرکت میکرد و نگاهش فقط به یک هدف بود؛ پیدا کردن دیوی که پدرش رو کشته بود. نبردی که پیش رو بود، قرار بود سرنوشت نخستین پادشاهی جهان رو تغییر بده...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』
هدایت شده از -𝘮𝘰𝘳𝘱𝘩𝘪𝘯𝘦
68.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاید خاطره هاتونو بریزید آمار 960 رمز میدم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4587242
جوین باش گذاشتم از دستش ندی🗿
We;
https://eitaa.com/joinchat/2172782258Cef9622c018
هدایت شده از 𝓜𝓸𝓸𝓭 𝓼𝓽𝓲𝓬𝓴𝓮𝓻 /مود استیکر
566K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادتت
چالش داریمممم
عکستونو بدید شخصیت کارتنیتونو تقدیمتون کنممم😭😭💞💞💞💞
Me:@Selina_019
We:https://eitaa.com/joinchat/3439789335Ceefe1fff12
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت سوم: سوگ یک پدر، آغاز یک انتقام
وقتی خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، انگار همه دنیا پیش چشمش تیره شد. باورش نمیشد تنها فرزندش، همون پسری که امید آیندهاش بود، دیگه برنمیگرده. از غم، جامه پادشاهی رو کنار گذاشت و روزها در سوگ سیامک نشست.
به سر برنهاد آن گهی خاک و گرد همیریخت از دیده خونابه زرد
یک سال تمام، همه جا رنگ عزا داشت. مردم هم همراه پادشاهشون عزادار بودن. هیچ صدایی جز گریه و اندوه از اون سرزمین شنیده نمیشد و حتی دل پهلوانان هم از این داغ سنگین شده بود.
همه ساله بود این برش سوگوار همیبود پیچان به کردار مار
اما در دل این ماتم، آتشی روشن شده بود. هوشنگ، پسر سیامک، هر روز با یاد پدرش بزرگتر و استوارتر میشد. اون قسم خورده بود خون پدرش رو بیجواب نذاره.
چو هوشنگ شد تیز و با فر و یال بیامد به نزدیکِ تخت و کلاه
هوشنگ پیش کیومرث رفت و گفت: «اجازه بده خودم به جنگ دیو برم. اگه امروز انتقام نگیریم، فردا دشمن دوباره برمیگرده.» کیومرث به چهره نوهاش نگاه کرد؛ هم غم پسرش رو میدید و هم امید آینده رو.
پس فرمان داده شد. از هر سو، مردان جنگی گرد هم اومدن. همه آماده بودن تا دوشادوش هوشنگ به جنگ دیوی برن که نخستین خون رو بر زمین ریخته بود.
سپه را همه خواند نزدیک خویش دلیران و گردانِ جنگیکیش
سپاه به راه افتاد. هوشنگ در پیشاپیش همه حرکت میکرد و نگاهش فقط به یک هدف بود؛ پیدا کردن دیوی که پدرش رو کشته بود. نبردی که پیش رو بود، قرار بود سرنوشت نخستین پادشاهی جهان رو تغییر بده...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』
هدایت شده از -𝘮𝘰𝘳𝘱𝘩𝘪𝘯𝘦
68.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاید خاطره هاتونو بریزید آمار 960 رمز میدم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4587242
جوین باش گذاشتم از دستش ندی🗿
We;
https://eitaa.com/joinchat/2172782258Cef9622c018