eitaa logo
خاطرات شهدا (شهید حاج احمد جعفری)🕊🥀
141 دنبال‌کننده
202 عکس
119 ویدیو
0 فایل
بِسْمِ‌رَبِّ‌الشُہَدآءِوَالصِدیقینِ❤️🕊️ شروع خآدِمے:1405/1/24🩵💚 پآیان:اِنْ شاءَ اللّہ شَہادَت🤍 این‌کانال‌یه‌یادسردارشهیدحاج‌احمدجعفری ودیگرشهدای‌گرانقدرتشکیل‌شده‌است.ظهو اقا امام‌زمان‌عج‌صلوات📿 کپی؟!دعابرای‌شهادتمون‌وظهورآقا 'وباحضورلینک‌کوچولو👇
مشاهده در ایتا
دانلود
صحیفه سراسر افتخار سر لشکر پاسدار حاج احمدجعفری سرتمی __________________________ ۲_مهاجرت به مشهد مرغاب هجرت خانواده حاج احمد درمیانه دهه پنجاه به مشهد مرغاب و قادرآباد علی الظاهر دودلیل داشت که امکان ادامه تحصیل فرزندان وهمچنین اشتغال پدر و دیگر فرزندان ذکور خانواده در کارخانه یک ویک و شرکت زراعی یگان دشت را تسهیل می کرد . این مهاجرت نقطه عطفی در زندگی حاج احمد بود،سکونت درمجاورت مسجد محله دشت مرغاب ، روح لطیف احمد نوجوان را با دنیای دین و معنویت پیوند داد. حضور در نماز جماعت مسجد درکنار آشنایی ومراوده با امام جماعت مسجد آسید ابوالفضل طباطبایی و تلمذ درمحضر این سید نورانی روح عطشناک احمد را جلا داد وسیراب کرد. فراگرفتن احکام شریعت و یادگیری واجبات دینی درکنار آشنایی با معارف اسلام واهل بیت عصمت وطهارت از دستاوردهای مهم هجرت خانواده احمد به شمار می رفت .زیرا که بستر گرایش به جریانات انقلابی چنانچه اشاره خواهیم کرد دروجوداحمد فراهم نمود ☫  موسسه فرهنگی راویان نور-شیراز https://eitaa.com/haj_ahmadj
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه ای از تشییع سردار سرلشکر پاسدار حاج احمد جعفری درمیدان المپیک تهران https://eitaa.com/haj_ahmadj
سال ۶۲ بود. من عضو کمیته انقلاب اسلامی قادرآباد بودم. آن روز برای مأموریتی به مرودشت رفتم. کارم که تمام شد از خیابان اصلی شهر به سمت قادرآباد حرکت کردم. از مقابل فرمانداری مرودشت که عبور می کردم، دیدم یک پیکان بار به صورت عجیبی وسط حیاط فرمانداری رها شده است. ماشین در چشمم آشنا بود، شماره پلاکش را خواندم، دیدم ماشین مهدی است. ماشین پاترولی که زیر پایم بود را پارک کردم و به سمت فرمانداری رفتم و از نگهبان فرمانداری پرسیدم راننده این پیکان بار کجاست؟ نگهبان گفت: امروز در این خیابان مراسم تشییع شهیدی بود، راننده این ماشین با یک پیرزن در جمعیت تصادف کرد، چند نفر از تشییع کنندگان با چوب و چماق به جان راننده افتادند، راننده هم با ماشین به فرمانداری پناه آورد، ماشین را رها کرد و به ساختمان سپاه رفت. سریع به سمت ساختمان سپاه مرودشت که چسبیده به آنجا بود رفتم و سراغ مهدی را گرفتم. گفتند مأموران کلانتری او را بردند. سریع سوار ماشینم شدم و به کلانتری مردوشت که سمت دیگر شهر بود رفتم. مهدی را پیدا کردم، در اتاقی بازداشت بود و بر ای خودش کتاب می خواند. کارت شناسایی بسیجم را گرو گذاشتم و ایشان را آزاد کردم. با هم به فرمانداری رفتیم و ماشین را که توقیف شده بود آزاد کردیم. گفتم: مهدی جریان این تصادف چی بود؟ تعریف کرد من با احتیاط داشتم توی خیابان از کنار تشییع کننده گان رد می شدم که ناگهان یک پیرزن از میان جمعیت خارج شد و جلو ماشین من آمد، من هم نتوانستم به موقع ترمز کنم و گلگیر ماشین به پای پیرزن گرفت. اصلاً نفهمیدم چه شد و چه اتفاقی برایش افتاد،‌ تا به خودم بیایم،‌ طایفه پیرزن مهلت ندادند و با هرچه دم دستشان رسید به سمت من حمله کردند. اگر به داخل فرمانداری فرار نکرده بودم،‌ بی خودی جانم را از دست می دادم. مدتی بعد که پیگیر شدم،‌ فهمیدم مهدی تمام هزینه درمان آن پیرزن که پایش شکسته بود را داده و رضایت او و خانواده اش را هم گرفته است. به همین هم راضی نشده بود و‌ تا مدتها با دست پر به عیادت آن پیرزن می رفت. هر بار یا از میوه های باغ خودشان برای او می برد، یا گوسفند قربانی می کرد و گوشت و چیزهای دیگر تهیه می کرد و برای آن خانواده می برد. با اینکه طایفه آن پیرزن قصد جانش را کرده بودند اما مهدی می گفت: این پیرزن، زن عموی شهید است و وضع مالی خوبی ندارد وظیفه ام هست به او رسیدگی کنم. تا خوب شدن کامل آن پیرزن این عیادت ها و هدیه بردن ها ادامه داشت. راوی: سردار سرلشکر شهید حاج احمد جعفری سرتمی ☫  موسسه فرهنگی راویان نور-شیراز https://eitaa.com/haj_ahmadj
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیدخامنه‌ای: دلم‌براےرئیسےسوخت...‌💔 اره،رهبرمون‌راست‌گفت‌منم‌دلم‌برای رئیسی‌سوخت...🖤 🤲🏻 🕊🇮🇷 خاطرات‌شهدا [شهیداحمدجعفری]🕊 https://eitaa.com/Var313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا