هدایت شده از سرلشکر پاسدار شهید حاج احمدجعفری
نصب بنر دربلوار شهید فهیمی
https://eitaa.com/haj_ahmadj
سال ۶۲ بود. من عضو کمیته انقلاب اسلامی قادرآباد بودم. آن روز برای مأموریتی به مرودشت رفتم. کارم که تمام شد از خیابان اصلی شهر به سمت قادرآباد حرکت کردم. از مقابل فرمانداری مرودشت که عبور می کردم، دیدم یک پیکان بار به صورت عجیبی وسط حیاط فرمانداری رها شده است. ماشین در چشمم آشنا بود، شماره پلاکش را خواندم، دیدم ماشین مهدی است.
ماشین پاترولی که زیر پایم بود را پارک کردم و به سمت فرمانداری رفتم و از نگهبان فرمانداری پرسیدم راننده این پیکان بار کجاست؟
نگهبان گفت: امروز در این خیابان مراسم تشییع شهیدی بود، راننده این ماشین با یک پیرزن در جمعیت تصادف کرد، چند نفر از تشییع کنندگان با چوب و چماق به جان راننده افتادند، راننده هم با ماشین به فرمانداری پناه آورد، ماشین را رها کرد و به ساختمان سپاه رفت.
سریع به سمت ساختمان سپاه مرودشت که چسبیده به آنجا بود رفتم و سراغ مهدی را گرفتم. گفتند مأموران کلانتری او را بردند.
سریع سوار ماشینم شدم و به کلانتری مردوشت که سمت دیگر شهر بود رفتم. مهدی را پیدا کردم، در اتاقی بازداشت بود و بر ای خودش کتاب می خواند. کارت شناسایی بسیجم را گرو گذاشتم و ایشان را آزاد کردم. با هم به فرمانداری رفتیم و ماشین را که توقیف شده بود آزاد کردیم. گفتم: مهدی جریان این تصادف چی بود؟
تعریف کرد من با احتیاط داشتم توی خیابان از کنار تشییع کننده گان رد می شدم که ناگهان یک پیرزن از میان جمعیت خارج شد و جلو ماشین من آمد، من هم نتوانستم به موقع ترمز کنم و گلگیر ماشین به پای پیرزن گرفت. اصلاً نفهمیدم چه شد و چه اتفاقی برایش افتاد، تا به خودم بیایم، طایفه پیرزن مهلت ندادند و با هرچه دم دستشان رسید به سمت من حمله کردند. اگر به داخل فرمانداری فرار نکرده بودم، بی خودی جانم را از دست می دادم.
مدتی بعد که پیگیر شدم، فهمیدم مهدی تمام هزینه درمان آن پیرزن که پایش شکسته بود را داده و رضایت او و خانواده اش را هم گرفته است. به همین هم راضی نشده بود و تا مدتها با دست پر به عیادت آن پیرزن می رفت. هر بار یا از میوه های باغ خودشان برای او می برد، یا گوسفند قربانی می کرد و گوشت و چیزهای دیگر تهیه می کرد و برای آن خانواده می برد.
با اینکه طایفه آن پیرزن قصد جانش را کرده بودند اما مهدی می گفت: این پیرزن، زن عموی شهید است و وضع مالی خوبی ندارد وظیفه ام هست به او رسیدگی کنم.
تا خوب شدن کامل آن پیرزن این عیادت ها و هدیه بردن ها ادامه داشت.
راوی: سردار سرلشکر شهید حاج احمد جعفری سرتمی
☫ موسسه فرهنگی راویان نور-شیراز
https://eitaa.com/haj_ahmadj
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیدخامنهای:
دلمبراےرئیسےسوخت...💔
اره،رهبرمونراستگفتمنمدلمبرای رئیسیسوخت...🖤
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج 🤲🏻
#شهیدجمهور🕊🇮🇷
خاطراتشهدا [شهیداحمدجعفری]🕊
https://eitaa.com/Var313
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرینتوصیه....🥺😭💔
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج🤲🏻
#آیه_قرآن_کریم📖
#رهبرشهیدم❤️🇮🇷🕊
خاطراتشهدا [شهیداحمدجعفری]🕊
https://eitaa.com/Var313
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش بخیر...🥺🕊🇮🇷
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج🤲🏻
#شهدا🥀🕊
خاطراتشهدا [شهیداحمدجعفری]🕊
https://eitaa.com/Var313
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا کربلا....💔🥀
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج🤲🏻
#حرم❤️
خاطراتشهدا [شهید احمد جعفری]🕊
https://eitaa.com/Var313