هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه پنجاه و سه قرآن کریم
سوره مبارکه آل عمران
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
KHAMENEI.IRQuran-page-053.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه پنجاه و سه قرآن کریم، سوره مبارکه آل عمران
با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید
💻 Farsi.Khamenei.ir
📌
📍در زندگی عادی فقط احتمال دارد که حوادث به طور منطقی و زنجیروار به هم مرتبط باشند اما در داستان حتما باید اینگونه باشد.
#نکته_روزانه
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
📌
💠 قدم دوم:
✳️ جزئیات مهم هستند.
▫️ بیان یک نکته درست در یک جمله، یک پاراگراف توضیح را حذف می کند.
💢مثال:
👈 ساعتش عقب افتاده بود. مثل خودش!
⭕️ تمرین:
▫️چیزی را فقط با گفتن یکی از جزئیاتش توصیف کنید(به مثال دقت کنید)
#آموزش_ساده_داستان_نویسی
#قدم_دوم
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
📌 💠 قدم اول: ✳️ توضیح نده، تصویر بساز(نشان بده) 💢مثال: ❌ ناراحت بود.(توضیح دادن) ✅ گوشی را گذاش
📌
💢💢قابل توجه یاران گرامی
📍بعضی از هنرجویان عزیز قدم اول را به خوبی انجام داده اند و آن را در گروه معیار که محفل این بزرگواران است به اشتراک گذاشته اند.
عین پیامهای ایشان را در مورد قدم اول، برای آشنایی و مقایسه در کانال به اشتراک گذاشته می شود.
📍بزرگوارانی که تمایل دارند در گروه معیار حضور داشته و با هنرجویان داستان نویسی در تعامل باشند، می توانند از طریق 👇
https://eitaa.com/joinchat/1774650341C484e78b9f1
به این گروه بپیوندند. مقدمتان گرامی🌺
💢💢و اما عین پیامهای عزیزان در مورد قدم اول
آموزش ساده داستان نویسی👇👇👇
هدایت شده از قلی پور خضری
کلاه را تا ابرو هایش پایین کشیده و شال گردن رو چنان بسته بود که فقط چشم هایش دیده می شد. بخاری که از دهانش خارج می شد به محض خروج از لابهلای بافت شال گردن منجمد می شد.
هدایت شده از فاطمه شیبانی
هواآنقدری سوز داشت که کلاه را تاپیشانی پایین کشید . شالش را جلوی بینی اش محکم کرد.
،لباس گرم راچنان دور خودش پیچید .،
گویی میخواست به جنگ برف وباران برود ....
هدایت شده از قاسم
از پیچ کوچه که پیجید ،تمام قامتش توی پالتو فرو رفته بود . لبه پالتو را تا بیخ گوش هایش بالا داده بود و روی سبیلهای پت و پهنش قندیل سفیدی خودنمایی می کردند . وقتی رسید صدای بهم خوردن دندنهایش را می شنیدم .انگار از سیبری برگشته بود .
هدایت شده از مریم بشردوست
دستهاش را روبهروی صورتش و دهانش گرفت. چند بار با بخار دهان ها کرد و نفسش را پرقدرت داد بیرون. کف دستهاش را به هم مالاند. در کشویی فروشگاه با هربار باز و بسته شدن گرمای توی فروشگاه را میریخت بیرون...
هدایت شده از معصومه قیطاسی
احساس کرد، هاله ای سنگین دورش را گرفته است که باعث لرزشش شد. دو طرف یقه بارانیش را گرفت و به هم نزدیک کرد. کفری شد. همیشه همینطور بود. شکوفه را میگفت یکبار نشد که به موقع برسد، سر قرار. نگاهی به سینه سفید ارتفاع کرد که نور آفتاب رویش تابیده بود که چشمش را زد و نگاهش را دزدید. باز استخوانهایش شروع کرد به گز گز کردن و درد تندی به پهلوهایش هم نشست. دو سه سالی میشد که یکی دو هفته به پاییز مانده این درد میهمان تنش میشد و تا اول بهار ادامه داشت. دکترش دارویی تجویز نکرده بود و گفته بود باید روی زمین و صندلی فلزی ننشیند و پهلویش را هم با شال ببندد. کلافه از روی نیمکت فلزی بلند شد. اصلا اینجا چه میکرد؟!!! چرا باید یک شب مانده به اخرین روز پاییز، با این دختره که سرعت و زمان در زندگیش نبود، قرار میگذاشت. دستهایش کرخت شد. تندی فرو برد داخل جیب بارانیش و به راه افتاد. دعا کرد تاکسی باشد و زودتر برسد خانه و دو سه لیوان چای داغ بنوشد و از این درد و گز گز خلاص شود.
هدایت شده از قاسمی
به سرانگشتان قرمزش نگاه میکند.دستهایش حس ندارد.اسلحه توی دستش تکه سنگ سردیست که سنگینی اش کم کم دارد کلافه اش میکند.نفسش را رها میکند لابلای انگشتها اما انگار همان نیمه ی راه توی آسمان برجک ، می ماسد.