eitaa logo
داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
280 دنبال‌کننده
1هزار عکس
9 ویدیو
5 فایل
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند... شهید سید مرتضی آوینی تماس با من @Vardiani_Annotation
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 💠 قدم دوم: ✳️ جزئیات مهم هستند. ▫️ بیان یک نکته درست در یک جمله، یک پاراگراف توضیح را حذف می کند. 💢مثال: 👈 ساعتش عقب افتاده بود. مثل خودش! ⭕️ تمرین: ▫️چیزی را فقط با گفتن یکی از جزئیاتش توصیف کنید(به مثال دقت کنید) 🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد) @Vardiani_Annotation .
داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
📌 💠 قدم اول: ✳️ توضیح نده، تصویر بساز(نشان بده) 💢مثال: ❌ ناراحت بود.(توضیح دادن) ✅ گوشی را گذاش
📌 💢💢قابل توجه یاران گرامی 📍بعضی از هنرجویان عزیز قدم اول را به خوبی انجام داده اند و آن را در گروه معیار که محفل این بزرگواران است به اشتراک گذاشته اند. عین پیامهای ایشان را در مورد قدم اول، برای آشنایی و مقایسه در کانال به اشتراک گذاشته می شود. 📍بزرگوارانی که تمایل دارند در گروه معیار حضور داشته و با هنرجویان داستان نویسی در تعامل باشند، می توانند از طریق 👇 https://eitaa.com/joinchat/1774650341C484e78b9f1 به این گروه بپیوندند. مقدمتان گرامی🌺 💢💢و اما عین پیامهای عزیزان در مورد قدم اول آموزش ساده داستان نویسی👇👇👇
هدایت شده از قلی پور خضری
کلاه را تا ابرو هایش پایین کشیده و شال گردن رو چنان بسته بود که فقط چشم هایش دیده می شد. بخاری که از دهانش خارج می شد به محض خروج از لابه‌لای بافت شال گردن منجمد می شد.
هدایت شده از فاطمه شیبانی
هواآنقدری سوز داشت که کلاه را تاپیشانی پایین کشید . شالش را جلوی بینی اش محکم کرد. ،لباس گرم راچنان دور خودش پیچید .، گویی میخواست به جنگ برف وباران برود ....
هدایت شده از قاسم
از پیچ کوچه که پیجید ،تمام قامتش توی پالتو فرو رفته بود . لبه پالتو را تا بیخ گوش هایش بالا داده بود و روی سبیل‌های پت و پهنش قندیل سفیدی خودنمایی می کردند . وقتی رسید صدای بهم خوردن دندنهایش را می شنیدم .انگار از سیبری برگشته بود .
هدایت شده از مریم بشردوست
دست‌هاش را روبه‌روی صورتش و دهانش گرفت. چند بار با بخار دهان ها کرد و نفسش را پرقدرت داد بیرون. کف دست‌هاش را به هم مالاند. در کشویی فروشگاه با هربار باز و بسته شدن گرمای توی فروشگاه را می‌ریخت بیرون...
هدایت شده از معصومه قیطاسی
احساس کرد، هاله ای سنگین دورش را گرفته است که باعث لرزشش شد. دو طرف یقه بارانیش را گرفت و به هم نزدیک کرد. کفری شد. همیشه همینطور بود. شکوفه را می‌گفت یکبار نشد که به موقع برسد، سر قرار. نگاهی به سینه سفید ارتفاع کرد که نور آفتاب رویش تابیده بود که چشمش را زد و نگاهش را دزدید. باز استخوانهایش شروع کرد به گز گز کردن و درد تندی به پهلوهایش هم نشست. دو سه سالی میشد که یکی دو هفته به پاییز مانده این درد میهمان تنش میشد و تا اول بهار ادامه داشت. دکترش دارویی تجویز نکرده بود و گفته بود باید روی زمین و صندلی فلزی ننشیند و پهلویش را هم با شال ببندد. کلافه از روی نیمکت فلزی بلند شد. اصلا اینجا چه میکرد؟!!! چرا باید یک شب مانده به اخرین روز پاییز، با این دختره که سرعت و زمان در زندگیش نبود، قرار میگذاشت. دستهایش کرخت شد. تندی فرو برد داخل جیب بارانیش و به راه افتاد. دعا کرد تاکسی باشد و زودتر برسد خانه و دو سه لیوان چای داغ بنوشد و از این درد و گز گز خلاص شود.
هدایت شده از قاسمی
به سرانگشتان قرمزش نگاه میکند.دستهایش حس ندارد.اسلحه توی دستش تکه سنگ سردیست که سنگینی اش کم کم دارد کلافه اش میکند.نفسش را رها می‌کند لابلای انگشتها اما انگار همان نیمه ی راه توی آسمان برجک ، می ماسد.
هدایت شده از سیما یونسی
مثل هر روز ژاکت تیره و رنگ و رفته اش را از جالباسی جلوی در اتاق برداشت و پوشید چادر قهوه ای خال قرمزش را سر کرد از پله ها پایین آمد. قدم هایش را آهسته برمی داشت مبادا روی موزاییک بخ زده حیاط سر بخورد. خواست در را باز کند انگشتانش سرخ شده بودند و می لرزیدند تا به دستگیره در آهنی نزدیک شدند چسبیدند، از درون آهی کشید، انگشتان ظریف و سرخ خود را با گوشه چادر از در جدا کرد و به سمت بخار دهانش برد و چند بار ها کرد. بخار دهانش کفایت نمی کرد، اما برنگشت خود را به سکوی دم در رساند، دست به زانو شد تشک کوچکی را روی سکوی دم در انداخت و به آرامی نشست و تکیه داد. با این که جوراب پشمی دست یافت پوشیده بود اما انگشتان پایش بی حس و استخوان های ساقش نیز تیر می کشیدند، خبری از همسایه ها و آمد و شد مردم نبود. صورتش را با چادر خود سفت گرفته بود اما گونه ها یش قرمز و یخ زده بودند. مادر نمی خواست چله انتظارش را بشکند. سکوی دم در شاهد است او هر روز ساعت ها روی آن نشسته است و چشمانش را به دور دست ها دوخته تا شاید مهره گم شده تسبیحش پیدا شود. و به انتظار ش پایان دهد.
هدایت شده از نرگس باقری
مچاله شده بود کنج گاری. ران‌هایش با وجود شلوار گشادش، آشکارا می‌لرزیدند. دندان‌هایش به هم می‌خورد و صدا می‌داد. شانه‌هایش را بالا کشیده و گردن‌ باریکش را لای آنها فرو برده بود؛ طوری که انگار اصلاً گردن نداشت. پوست صورت تازه کرکی‌شده‌اش، به سرخی می‌زد. مدام به کف دستهایش که جلوی دهان و بینی‌اش گرفته بود، ها می‌کرد‌.
هدایت شده از پورواجد
نَنِه‌قمر صبح که از خواب بیدار شد، حس غریبی داشت، شال کمرش را از صندوق در آورد. ناخودآگاه به سمت بخاری رفت. هیزم داخل آن را جابجا کرد. سپس به طرف پنجره رفت. بخار عجیبی روی شیشه نشسته بود. آن را با گوشه آستینش پاک کرد. سینه سرخی را دید که روی پایه چَپَر کِز کرده است. اتفاقی که روزها منتظرش بود، افتاده بود. با خوشحالی بچه‌ها را بیدار کرد تا به تماشا بایستند. هاجر پورواجد چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴
📌 💢💢در این فایل صوتی در مورد این نوشته های هنرجویان توضیحاتی داده شده است👇👇👇