#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُیِکُم
"حامی"
استخون هام هنوز جیغ می کشید
سرم درد می کرد
ضعف بدی به جانم نشسته بود
سرما شدیدا سعی در همکاری با ارگان های ناخلفم برای شکنجه من بود
و من...باز در تراس به تاریکی شب و چراغ های سوسو زن خیره بودم
می دونستم شب دردناکی خواهد بود پس تلاشی هم برای به زور خوابیدن نکردم
چون نمی تونستم بخوابم...
درد های شبانه برام تکراری شده بود
گه گاهی پیش میومد...
و من دیگه حتی نیازی به درمانش هم نمی دیدم
شده بود جزئی از زندگی عادیم
هه!عادی؟ واقعا تصورم از عادی بودن چقدر عوض شده
روز های اول به یه مشاور برده شدم
البته به خاطر اِی قبول کردم تا با یک دکتر روان پزشک ملاقات کنم و اونجا بود که متوجه شدم چه بلایی به سرم امده
"تخریب تجزیهای"
مغز درد کشیده ام داشت طاقتش تاق می شد
از یک سال پیش...تمام خاطرات تلخ و بلاهای وحشتناکی که در ذهنم نقش و از اون حادثه یک آسیب دردناک به بدنم رسیده برام باز سازی می شه
انگار روح بیچاره من سعی داره با برگشتن به اون لحظات خودش رو نجات بده
آرزو می کنه برگرده عقب و تغییرش بده اما نمی تونه
انگار نمی فهمه...وجود من در گذشت سه سال به قدری تخریب شده که دیگه داره دست به بازسازی خاطرات می زنه و می خواد اون سر گذشت تلخ رو تغییر بده
شاید چون توان درک این حجم از درد رو نداره!
و همین باعث حمله های عصبیی می شه که
اول شنوایی و بیناییم...مرکز گیجگاهی مغزم و بعد...کل بدنم از تملک من خارج می کنه و به خواست بدنم خودش رو تخریب می کنه
دردناکه نه؟
این که تمام وجود من می خواد به گذشته برگرده و تغییرش بده...
جلوی اون دردا رو بگیره اما به جاش...
دردی وحشتناک تر برام می سازه
احمقانه...ولی حقیقی!
یه شوک که شب های درداوری برام ساخته و باعث شد یک سال پیش از دایر برم...کم کم قابل تحمل شد...
تونستم کنترلش کنم...باهاش سازش پیدا کنم و کمتر دچار این حملات می شدم
اما امشب...امشب درد زیاد کشیدم یا بدنم توان دیدن اون دختر رو نداشت که این جور دیوانه شد!؟
حالا من بودم و اولین شبی که در خاک وطنم می گذروندم...با درد!
درد هام تازه شروع می شد...درد هایی که این بار در ایران باید به سر می بردم!
بی اختیار پوزخندی به لبم نشت
زهر خنده ام از چیزی بود که در ذهنم گذشت...اینکه اولین شبم در ایران چقدر دردناکه! خنده داره...بعد سه سال...برگردی...این جوری درد بکشی؟
واقعا بامزست...
خنده ام تشدید شد و با تاسف سر تکون دادم...اما بدنم هنوز یک درد توهم زا رو یاد آوری می کرد
نیمه چپ بدنم سر بود...
یادگاری که از ردروم به جای مونده بود...
عجیبه امشب به خاطره ردروم برگشته بودم...معمولا حملات عصبیم از نبردام در قفس یا شبی بود که جانا رو از دست دادم...امشب...
فرق داشت!
یاشا: بگیر!
تکون ارومی خوردم...قفل دستام از زیر چانه ام باز شد و راست نشستم
اول به چشم های روشن و گیرای او...و بعد به نخ سیگاری که مقابلم گرفته بود چشم دوختم
لبخندی کنج لبم جا گرفت و گفتم
حامی: ایول...واقعا بهش نیاز داشتم...
سیگار رو از بین انگشتاش بین کشیدم و روی لبم سوار کردم...صدای جرقه فندک و بعد نور شعله آبی رنگی که رگه نازکی از طلایی ازش به چشم می خورد مقابل فیتیله فندک قرار گرفت
و همین شعله کوچک باعث سوزاندن سر سیگار شد...
چشم بستم...بدنم ناله سر می داد و هوا به ریه هام تنگ بود اما با اولین مکش قدرتمند از دود تند سیگار همه چیز خفه شد
سوزشی وحشتناک سراسر گلوم پیچید ولی توجهی نکردم...دود غلیظ داروییش رو به ریه هام کشیدم
و بعد...آروم نفسم رو رها کردم
درد توهم زای وجودم جاش رو به سوزش و خفگی سیگار جرمن اِی داده بود...
سیگار رو با دو انگشتم گرفته از بین لبام خارج کردم...تمرکز روی هرم گرم درون بدنم داشتم تا به تدریج ضربان شقیقه ام خوابید...
وقتی سوت گوش هام قطع شد و ناله استخون هام کمتر...چشم باز کرده و با آرامش به صندلی تکیه زدم...
با لبخندی که به لب هام عادتش داده بودم گفتم
حامی: یعنی اگه پدرخوانده یه نیرو ذبده مثل تو داشت انحصار کل قاچاق رو می گرفت...خدا وکیلی چجوری ردش کردی؟
سکوتی خفقان آور اختیار کرده بود و جوابی نداد
نگاه سمتش بردم...
به میله ها تکیه زده بود...با خیرگی به من نگاه می کرد...
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُدُوُّم
"آرام"
شعله های ابی کمرنگ بخاری اتاق رو گرم می کرد...ولی چرا قلب من بی قرار بود و بی تاب؟
چرا نفس بهم حرامی داشت و من بی قرار بودم؟
انقدری که حس کنم
من...بجای نشستن کنار گرمای خوشایند بخاری
در سرمای این شب پاییزی نشستم
و بند بند وجودم درد می کشه
چرا چنین حسی دارم من؟
چرا یه جوریم؟
رویا: امروز زیادی پکری...
بلاخره نگاه از تاریکی پنجره گرفتم و به رویا دوختم...موهای لخت ساسان رو نوازش می کرد
فکر کردم بعد اون همه حرف زدن خوابیده اما
انگار بیدار بود...
رویا:بی خوابی زده به سرم...
لبخندی زدم و بعد کمی شرورانه چشم ریز کردم و لب زدم
آرام: یه شب حالا کنار یار نخوابی چی میشه؟
خنده شیرینی زد
رویا از وقتی مادر شد انگار زیبا تر به نظر می رسید
دیگه دختر شر و شیطون قبل نبود
الان زنی کامل بود که شاید رویای هر مردی باشه
اما اون فقط و فقط رویای سامیار بود
و کنار اون...تبدیل به این بانوی وقار و زیبایی شد!
موهای کم پشت اما خوش رنگ ساسان رو دست می کشید
نگاه مهربان مادرانه اش از پسرکش برداشته نمی شد
رویا: یه شبم خیلیه...
به ارومی خنده ریزی زدم اما با چشم غره ای گفتم
آرام: باشه بابا فهمیدیم چقدر شوهر دوستی!
تنها لبخندی زد
حتی نگاه از ساسان نمی گرفت...
رویا: خیلی به سامیار رفته نه؟
نگاهم به سمت ساسان رفت و لبخندم نرم شد...
چه چیز زیبا تر از این تصویر؟
کودکی در آغوش گرم و امن مادر
زیبا بود...تمام زیبایی عالم همین بود
رویا: چیزی شده ارام؟
نگاه از نیم رخ کوچک غرق خواب ساسان گرفتم و به چشم های قهوه ای رویا دوختم
لبخند نباختم و گفتم
آرام: نه...فقط...
نگاهم چرخید به سمت ظلمات پس پنجره و من اون شب بی اختیار حرف قلبم رو زدم...
آرام: فقط دلم می گه امشب یه نفر خیلی درد می کشه!
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
"حامی"
چشم هاش سنبلی از خون و مرگ بود
رنگ بی نظیر کهربای روشن در تیله چشم هاش
با موهای پریشان مشکی براق...و ابرو های کمانی سیاهش اون رو نمادی از خشم و جنون نشان می داد
چهره اش ترکیبی از شرق و غرب بود
زیبایی اساطیری روم و اصالت فرم آریایی در وجودش پرستیدنی بود
شاید اگه تقدیر باهاش بهتر تا می کرد الان یکی از محبوب ترین چهره های مود یا بازیگری بود...
نه یه قاتل خبره!
نگاهش آزمندانه به من بود
شاید هیچ روحی در این مجسمه سنگی فاخر دیده نمی شد
اما من جنون و احساس رو حس می کردم
دل به دلش داده و منم با خیرگی و لبخندی کج نگاهش می کردم
سکوتش حرف می زد...
و من می شنیدم...
یاشا: اولین باری که دیدمت رو یادته...نه!؟
نخستین دیدار ما؟
خب...شاید خیلی دوستانه نبود...یک حریف تمرینی قدر و وحشی...که به قصد کشت به من حمله کرده بود!
از یاد آوری اون روز و کبودی هایی که بعدش در بدنم تا مدت ها درد می کرد لبخندم پر رنگ تر شد و نگاه اون جنون بار تر...
با حرکت سر تایید کردم که با سخط گفت
یاشا:می دونی تنها چیزی که اون روز از تو،تو ذهنم هک شد که بعد به سمتت کشیده شدم چی بود؟
نمی دونستم...هیج وقت نفهمیدم چی شد که بعد از اون روز و اون نبر...
یاشا به من نزدیک تر شد...دومین دیدار ما وقتی بود که اون و من هر دو با هم به یک ماموریت رفته بودیم و بعد...
تنها کسی شد که بعد مدت ها بهش تکیه کردم...یه رفیق!
که با تمام سردی و دیوانه بودنش عجیب برادرانه در دلم جا شد
منتظر نگاهش کردم و کمی کنج کاو پرسیدم...
حامی:چی بود؟
و اون اروم نگاه ازم گرفت
به نقطه ای نا معلوم دوخت و لب زد
یاشا: اون روز که دیدمت...یه جله تو ذهنم هک شد که بعد با هر بار دیدنت هی مغز مریضم تکرار می کرد...
و سکوتی برای چند لحظه
نفسی آهسته و جمله ای...که هرگز فکرش رو نمی کردم...
یاشا: اون پسر چشم ابرو مشکی تنها کسیه که هنوز لبخند می زنه!
به وضوح جا خوردم...
نگاه بران و چشم هایی شبتاب به سمتم برگشت اما تغییری در چهره متعجبم ایجاد نشد
یاشا: اون روز که باهم نبرد داشتیم
بی دلیل بهم لبخند زدی...جوری که حتی خودت هم متوجهش نشدی!
اول فکر کردم مسخره بازی درمیاری چون خودت خوب می دونی تمام اعضای شادو مثل رباتن و هیچ نشونه ای از زندگی و حیاط درونشون دیده نمی شه...
ولی تو نه...تو بی خود لبخند می زدی
حتی وقتی با یه فن به سختی و با حرص به ساق پات ضربه زدم و تو از درد افتادی
توقع داشتم خشمگین عصبی یا هر واکنشی بدی غیر از اینکه بخندی!
واقعا خندیدی...با درد ساق پات رو گرفتی و خندیدی...آروم! اما همون خنده آروم انگار تنها صدایی بود که شنیدم
تو فرق داشتی...مجهول بودی و برای حل کردنت بهت نزدیک شدم و نفهمیدم این دقیقا همون چیزی بود که اِی می خواست!
این که می دونست تو من رو جذب خودت می کنی...ایرانی بودی...این بیشتر باعث شد سمتت کشیده بشم...با اینکه از ایران و ایرانی متنفر بودم
هر چقدر بیشتر کنارت بودم بیشتر می فهمیدم تو...چقدر مغروری!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُسِوُّم
سکوتی کرد...
سیگار نیمه سوز رو به لب برده و کامی گرفتم...غلظت و تندیش دیوانه کننده بود و غیر قابل تحمل اما من تحملم بالا تر از این حرفا بود!
نگاهش می کردم...بدون چشم گرفتن از غروب چشم های روشنش دود در دهانم رو به هوا سپردم و پرسیدم
حامی: چرا مغرور؟
مغرور؟...این رو...قبلا یکی دیگه هم بهم گفته بود نه؟
یکی که نه...همه!
همه من رو به غرورم می شناختن...ولی چرا!؟
یاشا: چون دردات رو پشت لبخندات پنهان می کردی
چون هرچی بیشتر درد می کشیدی بیشتر می خندیدی تا غرورت رو به رخ جهان بکشی...انگار لج کرده بودی...هرچقدر بیشتر بهت سخت می گرفتند تو لبخندات پر رنگ تر می شد...و این یعنی خیلی مغروری!
تو جاذبه خاصی داری حامی...انقدر که آدم لجنی مثل من جذبت شده و به خاطر تو پا گذاشته تو خاکی که ازش متنفره...برگشته به سرزمینی که ازش کینه داره!
هیچ وقت...هیچ وقت نفهمیدم نفرت یاشا از ایران برای چیه شاید مرگ پدر و مادرش
اما هیچ وقت دقیق نفهمیدم و هرگز کنج کاوی نکردم
چون نمی خواستم زخماش سر باز کنن
نگاهم خیره بود...لبخندم خشک نشده بود اما حالا با دقت بهش نگاه می کردم که بعدِ سکوتی کوتاه از نرده ها فاصله گرفت...
چشم هاش به قدری روشن بود که در تاریکی می درخشید و تو انگار به چشم های یه ببر درنده نگاه می کردی
همونقدر خشمگین و خون خوار...
اما برای من...این چشم های ترسناک...نوید رفیقی آشنا رو می داد
کمی جلو امد و درست روبه روی من ایستاد
باعث شد سرم رو کامل به صندلی تکیه بدم تا به چهره اش نگاه کنم...
نگاهش ویران شده ای ویران کننده بود
این پسر یک عمر درد کشیده و حالا دم از درد من می زنه
همین فکر باز لبخند به لبم نشاند ولی اون اخم هاش در هم شد...
یاشا:اما با تمام اینا...می دونی از چیت متنفرم!؟
لبخندم نه کمرنگ شد نه جان باخت...فقط با حرکت سر پرسیدم چی...که اون جواب داد
یاشا: از فداکاریات حرصم می گیره...
از خود گذشتگیت لجمو در میاره
غرورت...یه محرکه که مشت بکوبم به صورتت تا له و لوردت کنم!
من دیدم که چطور تو هر ماموریت می شکستی
من جای جای سوختگی بدنت رو می دونم
من شکستنت از ردروم رو دیدم
من هر بار کم اوردنت تو مبارزات زیر زمینی رو دیدم
من نا امیدیت رو تو جهنم کلبیا دیدم
من..با چشمای خودم می دیدم ولی توی لعنتی و غرور لعنتی تر از خودت هربار یه جوری یه طوری جمعش می کردی که انگار هیچی نشده
انگار حالت خوبه ولی نیست.. و از این همیشه اعصابم خورد می شد...چون هر بار چشمات درد می کشید و لبات می خندید
تو دیوونه ای...یه احمق تمام عیاری!
انقدر احمقی که کینه به دل نمی گیری
انقدر که حتی آخ نمی گی
حامی اعصابمو خورد می کنی وقتی جلوی چشم خودم ذره ذره اب میشی و میگی هیچی نیست...
هست! تو داری پودر می شی نفهم...انقدر دم نزدی که دیکه بدنت نمی کشه لعنتی
انقدر که ذهنت تو رو وادار می کنه درد بکشی و آخ بگی
انقدر که مغزت به خودت حمله می کنه...
تا غرورت رو بشکنی و بگی منم کم اوردم اما نمی گی احمق نمی گی!!!
هر لحظه صداش مرتعش می شد و داشت کم کم فریاد می زد
دستاش مشت بود و از خشم می لرزید اما من همچنان اروم بودم
سیگار رو رها کردم که نیمه سوخته رو زمین افتاد...از جام بلند شدم...
درست مقابل اویی که با حرص نگاهم می کرد ایستادم
دست روی شونه اش گذاشتم اما اخماش در هم تر شد و با خشم بیشتری بهم خیره شد
تکخندی زدم شونه اش رو فشردم و آهسته و آرام بخش نجوا کردم
حامی: من حالم خوبه...
خوب بودم؟
نمی دونم...اما هرچه که بود نمی خواستم بیشتر از این یاشا رو عذاب بدم
ولی اون انگار هیزم به آتیشش ریخته باشم که دستم رو پس زد و خشمگین گفت
یاشا: خوب؟ این خوبته؟
تمام خشمش پوزخندی پر حرص شد که سمت یقه پیرهنم دست برد و بعد...
پلاک روی گردنم رو از زیر لباسم در اورده و محکم کشید که قفلش در رفت و من چشم بستم...
نفسی سخت گیر کرد و اون به قصد کشت حمله کرده بود!
یاشا: خوب نیستی وقتی هنوز این پلاک گردنته...خوب نیستی وقتی نمی تونی فراموشش کنی...
چشم باز کرده به پلاک تو دستش نگاه کردم...
اون با حرص مشتش رو به سینه ام کوبید که قدمی عقب رفتم و با خرخر گفت
یاشا:تو اون رو می خوای حامی...اون دختر تنها دلیل نفس کشیدنته...دوای دردت سیگار نیست...تو اونو می خوای!سلول به سلولت اونو می خواد وگرنه بعد این همه مدت دوباره تیکه پاره نمی شدی...دقیقا بعد اینکه اونو دیدی شکستی...
دو تقه محکم به سینه ام زد و خاموش تر گفت
یاشا: واسه من نقش بازی نکن که دستت خیلی وقته رو شده شبح!
و ضربه آخر رو زد که دست رو مچش گذاشتم و مشتش باز شد...پلاک درست در دستم افتاد... و نگاهم در برق کلمه آزاد باقی موند
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُچہـٰارُم
یاشا: مشکلت می دونی چیه؟ این که تو قلب داری!..احساس داری...آدمی!
انقدر ادمی که بتونی منم ادم کنی...
من به خاطر تو چیزایی رو دارم که ۱۴ سال از داشتش محروم بودم...
اما الان...الان خوب گوش کن شبح!
پلاک رو در مشتم فشردم و اون قدمی نزدیکم شد...درست کنار گوشم گفت
یاشا:من...دیگه نمی زارم با فداکاری های احمقانت خودتو نابود کنی
تو باید زندگی کنی...چون برای دردات... زیادی بی گناهی!
و با تنه محکمی از کنارم گذشت و من بی اختیار چشم بستم...نفسی عمیق کشیدم
و پلاک رو در مشتم فشردم...
ولی درست قبل از اینکه از تراس خارح بشه لب زدم
حامی: من اونو می خوام...
ایستاد...بدون چشم باز کردن می فهمیدم قدم های بی صداش متوقف شده و اون هنوز اینجا بود که ادامه دادم
حامی: خودم می دونم چقدر می خوامش..خودمم می دونم چطور به دستش بیارم...اما
نفسی گرفته و چشم باز کردم...
پشت بهم ایستاده بود...درد در بدنم بی داد می کرد و من لب زدم
حامی: اما قسم خوردم نزارم کوچک ترین آسیبی بهش برسه...حتی اگه اون آسیب من باشم...با خودمم می جنگم ولی از اون در برابر خودم محافظت کنم...
برگشت...نگاهش هنوز خشم داشت ولی من...منِ به قول اون احمق...باز لبهام به انحنا رفت و با آرامش گفتم
حامی:درسته...درد کشیدم
تو شادو اندازه تمام عمرم شکستم اما خودم خواستم
من شادو رو انتخاب کردم و بهش اجازه دادم از من یه درد بی درمان بسازه و ساخت!
شادو تمام قدرتش برای منه اما من مثل یه شاگرد زیر دست ای یادگرفتم...
من به چیزی که مالکش خودم بودم اجازه دادم شکنجم کنه چون باید با درد قوی می شدم...
من با خودم می جنگم یاشا...که نرم و خودم رو بعد سه سال از عشقش سیراب کنم...من دارم خودم رو تیکه پاره می کنم سمت دختری نرم که می دونم دلش با منه و دلم رو برده!
چون باید ازش محافظت کنم و این تنها چیزیه که به خاطرش جاو خودم می ایستم خودم رو می کشم و مجاب می کنم ازش دور باشم
پلاک رو در مشتم فشرده و کامل طرفش چرخیدم
قدم قدم بهش نزدیک شدم تا درست مقابلش بایستم و همون لحظه لب زدم
حامی: تو...به هوش من اعتماد داری...نه؟
نگاه خیره اش تغییری نکرد و سکوت...اینجا می شد کفت علامت رضاست پس ادامه دادم
حامی: من از آرام نمی گزرم...دوباره از دستش نمی دم...اما برای به دست آوردنش هم خطر نمی کنم...
دست به شونه این پسر بیست و چهار ساله گذاشتم و گفتم
حامی:درسته درد می کشم!
اما باید تحمل کنم...فعلا باید جهانش رو امن کنم...چون قبل از اینکه عشق اون دختر باشم...تکیه کاهش بودم...پناه گاهش بودم...امنیته که عشق رو می سازه و من...باید آدم امنش باشم
حتی اگه خودم در خطرم!
چشمان روشنش خیره بود
سکوت بود و سکوت تا بلاخره لب باز کرد
یاشا:خیلی دلم می خواد فکت رو بشکنم!
از جمله نا گهانی و بی ربطش خندا ام گرفته پرسیدم
حامی: چرا!؟
و اون با بی حسی لب زد
یاشا: چون حتی عشقتم اعصابمو خورد می کنه!
تکخندی به لبم نشست
اون برگشت و سمت در تراس رفت
یاشا: نمی دونم می خوای چه گوهی بخوری...ولی من سر حرفم هستم!
در رو باز کرد که اروم و با اطمینان گفتم
حامی: منم سر حرفم هستم!
و اون شب خوب فهمیدم...وجود یاشا...شاید تنها چیزی بود که یادم بیاره خدا هنوز ولم نکرده
هنوز اون هست...و وجودش رو با یاشا بهم ثابت می کنه
اما نمی دونستم...قراره کس دیگه ای رو هم به بازی بی رحم سرنوشت من راه بده!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُپَنجُم
-بیستُ یکم آبــٰان-
"آرام"
با حیرت برگه ها رو نگاه می کردم
زبونم بند امده بود هیچ ایده ای در ذهنم ایجاد نمی شد...و فقط یک سوال بود
شبح کیست!؟
اگه هنوز تو خبر گزاری کار می کردم این رو به تیتر اول روزنامه ها تبدیل می کردم
اما...الان مسئله خیلی پیچیده تر شده!
سامیار کلافه به نظر می رسید
انگار ذهنش بد بهم ریخته بود
حق هم داشت
پدیده ناگهانی شبح...خیلی جنجال بر انگیز خواهد بود...
رویا: خب...با این حساب باید چی کار کنیم!؟
بلاخره رویا بود که سکوت رو شکست و این...
سوال منم بود...
سامیار: واقعا نمی دونم...
هدف همین بود...بهم ریختن ذهن پلیس
قطعا شبح میخواست با ما بازی کنه
اما...ما نباید تن به بازیش بدیم
برگه ها رو مرتب کردم و آروم و خونسرد گفتم
آرام: ولی من می دونم!
و توجه همه به من جلب شد
سر از برگه ها گرفتم و مطمئن لب زدم
آرام:ما به پرونده خودمون می رسیم...و فعلا شبح رو رها می کنیم!
نگاه سامیار گرد شد...اما من مطمئن بودم قصد این آدم بهم ریختن و آشوب بود
ولی نباید می زاشتیم به خواستهاش برسه...
سامیار: نمی تونیم...من با امیر حرف زدم و باید...
اما میان حرف هاش پریدم و گفتم
آرام:نه! نباید تمرکزمون رو از دست بدیم
شاید یه تله باشه! شاید پدرخوانده خودش شبح رو فرستاده که گمراه بشیم
ما الان هیچی از شبح نداریم...اما یه چیزا و مدارکی از پدرخوانده داریم!
ما باید تمرکزمون رو پرونده خودمون بزاریم سامیار...اصلا ممکنه هدف شبح همین باشه...که ما رو از راه اصلی گمراه کنه تا منحرف بشیم
سامیار به فکر فرو رفت...
انگار حرف هام روش تاثیر گذاشت
رویا: اما...اگه...خود شبح یه خطر باشه ما ازش غافل شیم...
ادامه ای در حرفش نبود اما پایان بازش کافی بود که در دل من هم شک ایجاد بشه...ریسک بود
اگه شبح رو ول می کردیم...اما
با اطمینان صاف نشستم و گفتم
آرام:می فهمم...اما ما الان هم اگه بخوایم بچسبیم به شبح نمی تونیم
چون هیچی ازش نداریم...دقیقا هیچی!
نه چهره نه ردی...واقعا هیچی
پس الانم نمی تونیم دنبالش رو بگیریم
چون تقریبا دستامون خالیه...
و این کافی بود که هر دو مجاب بشن...
اما سکوت یک نفر برام عجیب بود
سمت ستایش برگشتم که عمیق به فکر رفته بود...
چیزی نمی گفت...و فقط در فکر بود که بی اختیار لب زدم
آرام: ستی؟
که انگار حواسش جمع شد و نگاهش رو به من داد
اما تا نگاه بقیه هم بهش دوخته شد به حالت قبل برگشت و گفت
ستایش: از اون چند نفری که تو سیلو بودن بازجویی کردید؟
لنگه ابرویی بالا انداختم اما سامیار جواب داد
سامیار: آره...
بدون تغییری در چهره اش گفت
ستایش: چیزی از شبح می دونن؟ یعنی چیزی که کمک کننده باشه؟
این کنج کاوی ستایش کمی عجیب بود اما سامیار گفت
سامیار: سر دسته ای که تمامی مدارک علیه اون هست تنها کسیه که شبح رو دیده و گفته صورتش مشخص نبود...صداش هم براش آشنا نبود
چیزی ازش یادش نیست چون به سرعت بیهوشش کرد...
سری تکون داد و چیزی نگفت...
که باعث شد من بپرسم
آرام: نظر تو چیه؟
سر بلند کرد
اخم محوی به پیشانیش بود و حس می کردم چیزی در سرش اون رو اذیت می کنه اما یک لبخند محو زد و گفت
ستایش: منم باهات موافقم...فعلا بهتره به پرونده پدرخوانده بها بدیم...اما...بهتره زیاد هم از شبح فاصله نگیریم...به بازجویی ها ادامه بدیم شاید چیزی دستگیرمون شد
سامیار سری تکون داد و گفت
سامیار: درسته...پس باز جویی رو به تو می سپرم
ستایش سری به نشانه تایید تکون داد
و من مصمم بودم...
من نمی زاشتم...نمی زاشتم هیچ چیز مانع از حل این پرونده بشه
حتی اگه اون مانع...شبح باشه!
اروم از جا بلند شدم و گفتم
ارام: خب من دیگه می رم
سامیار سری به نشانه تایید تکون داد
کیفم رو به دوش کشیدم و قصد رفت کردم که
رویا: راستی سامیار تو دیشب زود رفتی...ولی دلارام برای چند شب بعد همه رو برای شام دعوت کرده...
و دیگه نایستادم که گوش بدم و از دفترش خارج شدم...
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُشِشُم
"حامی"
صدای مکرر زنگ باعث شد پلک های بسته ام باز بشه...خواب نبودم...اما برای چند لحظه آرامش چشم بسته بودم
شب رخت بسته و پرده از چهره روز گشوده بود...سوز سردی میوزید
بدنم منقبض بود ولی درد توهم زای قبل رو نداشت
آروم تکیه از صندلی برداشتم با چشم دنبال موبایلم گشتم
از روی میز کوچک کنارم برش داشتم
مخاطب دور از ذهن نبود چون فقط پنج نفر شماره من رو داشتند
آی کن سبز رو فشردم و موبایل رو به کنار گوشم برده و با صدایی بم شده لب زدم
حامی: بله...
توقع داشتم مثل همیشه با صدای جیغ مانندش مواجه بشم اما اینبار...این صدا...این لحن...کاملا جدی بود!
ستایش:مطمئنم خبر داری سرهنگ پرونده پدر خوانده کیه!
این لحن ستایش یعنی حرف مهمی داره
کمی تکیه از صندلی گرفتم و با خونسردی جواب دادم
حامی: آره...می دونم!
اما اون همونقدر مصمم لب زد
ستایش: و اینم مطمئنم که نمی دونی محقق پرونده کیه!
لرزی خفیف در بدنم نشست
و کم کم زهر کلامش وجودم رو تسخیر کرد
که حتی اگه نمی دونستم...با اینکه شک داشتم
مطمئن شدم...و با کمی استیصال گفتم
حامی: آرام؟
و سکوتی برای چند لحظه که یقین پیدا کردم و با پریشانی دست به پیشانیم کشیدم
ستایش: آرام دم به تلهات نداده شبح...به فکر دیگه ای باش!
نفسی بلند کشیدم
نه نیازی بود من بگم نه نیازی بود اون بپرسه
می دونست شبح منم... و من هم هیچ تلاشی برای پنهانش نداشتم چون ستایش قابل اعتماد بود
ستایش: می خوای چی کار کنی!؟
تکخندی زدم و از حس دردی خفیف چشم بسته و با سر انگشت گوشه ابرو هام رو فشردم
حامی: انقدر جدی میشی واقعا می گُرخم...
نفس کلافه ای که کشید رو حس کردم
اما تصمیم گرفته بودم روش حساب کنم...پس از صندلی بلند شده...به روشنای روز که دست به سر شهر کشیده بود خیره شدم و گفتم
حامی: یادته گفتی می تونم رو کمکت حساب کنم؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد محکم لب زد
ستایش: هنوز هم می تونی...
و لبخند به لبم نشست...دست روی میله سرد گذاشتم و با لحن خاصی گفتم
حامی: پس رو کمکت حساب کردم خاله ریزه!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُهَفتُم
یقه سویشرت رو مرتب کردم کوله رو به دوش کشیدم و با زدن یه ماسک مشکی به طرف در حرکت کردم که..
یاشا: کجا به سلامتی؟
با صدای یاشا از حرکت ایستادم و برگشتم با دیدن چهره کمی خواب آلودش لبخندی زده و ماسک رو پایین کشیدم
حامی: بگیر بخواب...من می رم جایی بر می گردم...
لنگه ابرویی بالا انداخت و انگار نه انگار که جی گفتم بی خیال لب زد...
یاشا: صبر کن بیام..
خواستم مخالفت کنم که بی توجه به من رفت تو اتاق
مرتیکه تخس!
شلغم حسابم نمی کنه...
تکخندی زدم و سرم رو به طرفین تکون دادم
موبایلم رو در آورده و بار دیگر آدرس رو چک کردم
باید هرچه زودتر انجامش می دادم...
نباید می ذاشتم بیخ پیدا کنه!
ساواش فقط و فقط هدف من بود
جنگ من بود...
و نباید کسی وارد این جنگ می شد
مخصوصا سامیار و آرام!
با حس حضور کسی نیم نگاهی به یاشا انداختم که همون سویشرت دیروز رو پوشیده...
و همون لحطه یادم آمد این یابو اصلا لباس نداره...متاسف دستی به پیشانیم زدم و گفتم
حامی: یادم باشه برات یه چند دست لباس بگیرم...
بی تفاوت شونه ای بالا انداخت
به طرف در رفته و از خانه خارج شدم
پله ها رو یک به یک طی کرده و تا خواستم از راهرو بگذرم یادم آمد به ایلیار خان باید اطلاع بدم...
نمی دونستم دختر سوران هنوز هست یا نه...اما می دونستم با پسر عموی آرام ازدواج کرده...
به سمت در رفته و تقه ای زدم...
صدایی نیومد پس کمی عقب تر رفته و منتظر شدم
یاشا: چی شده؟
سمت یاشا برگشتم که سوالی نگاهم می کرد
تا خواستم لب باز کنم...
با صدایی که شنیدم خشک شدم!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُهَشتُم
انگار که نفسم گیر کرد
با حیرتی غیر قابل وصف نگاه از یاشا گرفته و به او بخشیدم
چقدر...چقدر...
با چشم های تیره خاصش زانو هام شل شد
قهوه سوخته چشم هاش شیشه ای بود و درشتی بانمکش اون رو بیش از پیش خواستنی می کرد
آروم مقابلش زانو زدم
منو نمی شناخت...شاید هم یادش نمیو مد
ولی موهای لختش رو کنار زد و با سوال خیره من شد
و دوباره تکرار کرد
ایلیا: کاری دارید؟
صداش دیگه کودکانه نبود...
چقدر شبیه مادرت شدی پسر!
حس می کردم درست مقابل خود سرهنگم
همون حالت که رو یک زانو نشسته بودم دست بالا برده و روی صورتش گذاشتم
ولی نه می شنیدم و نه می فهمیدم
فقط صدای گلوله...بوی دود...گرمای اتش...
×چرا معطلی سرهنگ!!!! برو...آرام رو ببر!
+باید بریم آرام...بیااا!
×سرهنگگگ!!!!
نگاه ایلیا متعجب به منی بود که حتی نفس هم نمی کشیدم...گوشم از فریاد ها پر بود
×هیچی عمو جون تو بگو می خوای مثل کی بشی؟
+می خوام مثل بابام بشم...مثل بابام!
×حالا مگه بابات کیه بچه جون؟
و چشم فشردم و جواب یک بچه پنج ساله به خاطرم امد
+می خوام مثل بابام شهید بشم! اونم یه شهیده!
شهید؟چه واژه غریبی!
نفسی به سختی از سینه رها کرده و پلک باز کردم
گلوم صفت و سخت شده بود
حتی بزاق دهانم به گلوم گیر می کرد
با صدایی که لرزش رو می گرفتم لب زدم
حامی: چقدر بزرگ شدی مرد کوچک!
و به طرز با نمکی ابرو بالا انداخت
سر کج کرد
عاقل تر و بزرگتر تر به نظر می رسید
ایلیا:من شما رو می شناسم؟
چقدر بزرگ شدی پسر
چقدر شبیه مادرتی!
دست از روی صورتش برداشتم
و با همون لبخند تلخ سری به معنی نه تکون دادم
نگاه با مزه اش گرد تر شد و با گیجی سرش رو خاروند
به سختی لرز صدام رو کنترل می کردم که گفتم
حامی: ایلیار خان خونست؟
سری به معنی آره تکون داد...
که لبخندی جان دار تر زدم و گفتم
حامی: می شه صداش کنی؟
باشه ای آروم گفت...
ازم فاصله گرفت اما...یه لحظه ایستاد و برگشت...نگاهی دقیق بهم انداخت
چنان چشماش رو ریز کرد که خنده ام گرفت
بعد سه سال هر کسی فراموش می شه...
جدا از اون...
چهرهمم کمی تغییر کرده بود...
و اون موقع ایلیا فقط پنج سالش بود و الان
یه پسر هشت سالست!
انگار چیز آشنایی در من می دید که باز لب زد
ایلیا: شما...از دوستای مامانم نیستید؟
فقط لبخندی زدم...
و به یاد مادر فداکار این پسر در دل اشک ریختم جوابی نداده بودم و شاید هم جوابی نمی خواستم بدم که صدای ایلیار خان بلند شد
ایلیار: روله!؟ کجایی؟ کلاست دیر شد...
و ایلیا انگار تازه به خودش امده باشه وایی گفت و به سرعت به داخل خونه دوید
خنده کوتاهی به لبم امد
همونجور که می دوید با صدای بلند گفت
ایلیا: دارم می رم عمو...ولی دم در کارتون دارن
اروم از جا بلند شدم که صدای عصا های ایلیار خان به گوشم رسید...
به نزدیکی در امد و وقتی من رو دید لبخندی ملایم زد
ایلیار: بیا داخل روله...
سری به معنی مخالفت تکون دادم و با حسی که در قلبم سنگینی می کرد گفتم
حامی: دارم می رم بیرون...امدم بگم شاید دیر وقت بر گردم...نگران نشید
با مهر سری تکان داد
نپرسید کجا...نپرسید چرا
این مرد چنان منش بالایی داشت که هر بار شرمنده اش می شدم
که گاهی فکر می کردم نباید اینجا میومدم اما هر بار به این نتیجه می رسم این خونه...تا ابد...خونه امن من خواهد بود
خداحافظی کوتاهی کرده و به قصد خروج به راه افتادم که با یاد اوری چیزی متوقف شدم...با درنگی کوتاه لب زدم
حامی: ایلیار خان؟
اویی که داشت به داخل برمیگشت متوقف شد و به سمتم چرخید که گفتم
حامی: راستش...می شه...می شه کسی ندونه من...
اما جمله ام تکمیل نشده بود که با لبخند عاری از هر حس منفی گفت
ایلیار:مهمون حبیب خونه منه...ولی تو صاحب خانه ای کورم«پسرم»
لبخندی شاکر به سوی این مرد زدم
واقعا مرد بود...
اصالت کُرد و غیرت و جذبه همیشگیش هر بار و هربار من رو به تحسین وا می داشت
ایلیا: من دیگه می رم عمو خداحافظ
صدای نفس زنان ایلیا وقتی کوله اش رو بالا می کشید باز لبخندی به لبم اورد
جمعه بود...پس مدرسه نمی رفت
نگاهش به من افتاد و چند دقیقه میخ نگاهم کرد و بعد گفت
ایلیا: شما هم خداحافظ
در گلو خندیدم و سر تکون دادم
حامی: خداحافظ مرد کوچک!
و انگار زیاد براش آشنا بودم که باز ریز نگاهم کرد...
اما به واسطه تاخیر و دیر کردش باز سریع کفش به پا کرد کوله اش رو بالا کشید بار آخر هم بلند خداحافظی کرد و رفت...
نگاهم پیاش رفت و در دل فکر کردم
مگه ایلیا نباید قم باشه؟
ایلیار: خالهاش ماموریت داشت
نمی تونست پیش بچه ها باشه
پس ایلیا و دختر خودش رو پیش من گذاشت...برای ایلیا هم به مدرسه نزدیک همینجا انتقالی گرفت
جمعه ها هم می ره مسجد...
قدرت ذهن خوانی داشت؟
راستی چقدر هوای مسجد رو داشتم...
حماد...ایمان...و...
در حیاط که بسته شد آروم با حسی سنگین و سخت لب زدم
حامی: خیلی بزرگ شده..خیلی شبیه...مادرشه!
و تنها سکوتی بود...برای یاد شهیدی مقتدر
مادری که رفت...و پسری که از خود به جای گذاشت
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُنُہُم
حواسم پرت بود اما ایلیار خان به آنی نگاهش به یاشا افتاد و با خوش رویی لب باز کرد
ایلیار: به صبحت به خیر یل!
و بعد با کمی مکث و تردید اضافه کرد
ایلیار:آقا چکاد درسته!؟
یه لحظه هنگ کردم چکاد کیه
ولی با یاد اوری اینکه که دیشب یاشا هویت خودش رو چکاد معرفی کرد خاک بر سری نثار حافظه جلبکم کردم که اگه خود ایلیار خان نمی گفت ممکن بود سوتی بدم
یاشا بدون هیچ لبخندی سر تکون داد و آروم تایید کرد
من آخر از دست این پسر نچسب سر به بیابون می زارم!
ایلیار: ماشاءالله مردی هستی برا خودت جوون...اما به چهره نمی زنه ایرانی باشی
راست می گفت
چهره یاشا شاید از رگ و ریشه ایران بود اما هیچ وجه مشترک شرقی در چهره اش موجود نبود
ولی باز هم با وجود ژن ایرانی چهره اش دلنشین و میانه می شد
و شاید هر کسی در دیدار اول متوجه اون رگه آریایی نشه
یاشا:پدر و مادرم دو رگه بودن...
هرچقدر یاشا سنگین و سرد بود ایلیار خان آروم و مهربان...
با خوش رویی سری تکون داد
نگاهی به من کرد که با لبخندی سرسرانه گفتم
حامی: خب دیگه ما رفع زحمت می کنیم...
و به یاشا نگاهی انداختم که بی حرف مابقی پله ها رو طی کرد
ایلیار: به سلامت گیان...
با لبخند سر تکون داده و سمت خروجی رفتیم که...
ایلیار: راستی...وقت کردی یه سر به مسجد بزن...
لبخنم کمی کمرنگ شد و تعللی کردم
اما با حفظ ظاهر لب زدم
حامی: حتما!...خدانگهدار
ایلیار: خدا پشت و پناهت
و رفتیم...
به دعای خیر مردی که ما رو به خدا سپرد اما...
شک داشتم خدا پناه این آدم گناهکار بشه!
بند کوله روی دوشم رو فشردم و هوای سرد پاییز رو با تمام وجود به ریه کشیدم
یاشا: کجا می ریم؟
بی جواب در حیاط رو باز کرده و وارد کوچه قدیمی شدم
با دقت بیشتری در سپیدی روز بهش نگاه کردم
همون محله بود...همون حال و هوا...
بی نیم نگاهی به یاشا چشم به صافی آسمون دوختم که چند لکه ابر تیره به دل آبیش سایه انداخته بود و گفتم
حامی: پیش یه دوست قدیمی...
.......................................................
"راوی"
روز چادر سپیدی بر سر شهر انداخته بود
با وجود ابر هایی کوچک و پنبه ای
خورشید رخشان فضای فرود گاه را با سخاوت نورباران می کرد
نگاهش به آرامی چرخی خورد
چتری های کوتاهش را پشت گوش برد
پاهایش یاری نمی گرد اما ادم پس کشیدن نبود
ادم جا زدن نبود
گذشته سایه سیاهی بر دل او می انداخت ولی آدم لرزیدن نبود
آهسته پله ها را یک به یک پایین رفت و...
بلاخره...پا در خاک سرزمین مادریاش نهاد
تهران؟ در خاطرش فقط پایتخت کشور زادگاهش بود
هرگز به خاطر نداشت به تهران آمده باشد ولی...
دلش پر کشید...پر کشید به دشت های سر سبز
دلش رفت به خاطرات تیره
به شیحه اسب ها...
لحجه های ترک تبار...
لرزی به اندامش افتاد...
شاید از باد سرد پاییز بود
با وجود دست مادرانه خورشید هوا بی رحمانه سرد بود
او برگشته بود...
پا در وطن بی وفایش گذاشته ولی دلش تا ابد صاف نمی شد
تا ابد این خاک را مقصر می دانست
اما اکنون چیزی مهم تر در این خاک بود
باری دیگر نمی گذاشت این خاک قتلگاه یارانش شود...
دوباره داغ از این سرزمین به دلش بماند
آرام ساک کوچک را بر دوشش سوار کرد و لب زد
مایسا:من دوباره برگشتم...
گناهکار بی گناه...ایران!
...