eitaa logo
«رواقْــــ..»
136 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
یقه سویشرت رو مرتب کردم کوله رو به دوش کشیدم و با زدن یه ماسک مشکی به طرف در حرکت کردم که.. یاشا: کجا به سلامتی؟ با صدای یاشا از حرکت ایستادم و برگشتم با دیدن چهره کمی خواب آلودش لبخندی زده و ماسک رو پایین کشیدم حامی: بگیر بخواب‌...من می رم جایی بر می گردم... لنگه ابرویی بالا انداخت و انگار نه انگار که جی گفتم بی خیال لب زد... یاشا: صبر کن بیام.. خواستم مخالفت کنم که بی توجه به من رفت تو اتاق مرتیکه تخس! شلغم حسابم نمی کنه... تکخندی زدم و سرم رو به طرفین تکون دادم موبایلم رو در آورده و بار دیگر آدرس رو چک کردم باید هرچه زودتر انجامش می دادم... نباید می ذاشتم بیخ پیدا کنه! ساواش فقط و فقط هدف من بود جنگ من بود... و نباید کسی وارد این جنگ می شد مخصوصا سامیار و آرام! با حس حضور کسی نیم نگاهی به یاشا انداختم که همون سویشرت دیروز رو پوشیده‌... و همون لحطه یادم آمد این یابو اصلا لباس نداره‌..‌.متاسف دستی به پیشانیم زدم و گفتم حامی: یادم باشه برات یه چند دست لباس بگیرم... بی تفاوت شونه ای بالا انداخت به طرف در رفته و از خانه خارج شدم پله ها رو یک به یک طی کرده و تا خواستم از راهرو بگذرم یادم آمد به ایلیار خان باید اطلاع بدم‌... نمی دونستم دختر سوران هنوز هست یا نه...اما می دونستم با پسر عموی آرام ازدواج کرده... به سمت در رفته و تقه ای زدم... صدایی نیومد پس کمی عقب تر رفته و منتظر شدم یاشا: چی شده؟ سمت یاشا برگشتم که سوالی نگاهم می کرد تا خواستم لب باز کنم... با صدایی که شنیدم خشک شدم! ...
انگار که نفسم گیر کرد با حیرتی غیر قابل وصف نگاه از یاشا گرفته و به او بخشیدم چقدر...چقدر... با چشم های تیره خاصش زانو هام شل شد قهوه سوخته چشم هاش شیشه ای بود و درشتی بانمکش اون رو بیش از پیش خواستنی می کرد آروم مقابلش زانو زدم منو نمی شناخت...شاید هم یادش نمیو مد ولی موهای لختش رو کنار زد و با سوال خیره من شد و دوباره تکرار کرد ایلیا: کاری دارید؟ صداش دیگه کودکانه نبود... چقدر شبیه مادرت شدی پسر! حس می کردم درست مقابل خود سرهنگم همون حالت که رو یک زانو نشسته بودم دست بالا برده و روی صورتش گذاشتم ولی نه می شنیدم و نه می فهمیدم فقط صدای گلوله‌...بوی دود...گرمای اتش... ×چرا معطلی سرهنگ!!!! برو...آرام رو ببر! +باید بریم آرام...بیااا! ×سرهنگگگ!!!! نگاه ایلیا متعجب به منی بود که حتی نفس هم نمی کشیدم...گوشم از فریاد ها پر بود ×هیچی عمو جون تو بگو می خوای مثل کی بشی؟ +می خوام مثل بابام بشم...مثل بابام! ×حالا مگه بابات کیه بچه جون؟ و چشم فشردم و جواب یک بچه پنج ساله به خاطرم امد +می خوام مثل بابام شهید بشم! اونم یه شهیده! شهید؟چه واژه غریبی! نفسی به سختی از سینه رها کرده و پلک باز کردم گلوم صفت و سخت شده بود حتی بزاق دهانم به گلوم گیر می کرد با صدایی که لرزش رو می گرفتم لب زدم حامی: چقدر بزرگ شدی مرد کوچک! و به طرز با نمکی ابرو بالا انداخت سر کج کرد عاقل تر و بزرگتر تر به نظر می رسید ایلیا:من شما رو می شناسم؟ چقدر بزرگ شدی پسر چقدر شبیه مادرتی! دست از روی صورتش برداشتم و با همون لبخند تلخ سری به معنی نه تکون دادم نگاه با مزه اش گرد تر شد و با گیجی سرش رو خاروند به سختی لرز صدام رو کنترل می کردم که گفتم حامی: ایلیار خان خونست؟ سری به معنی آره تکون داد... که لبخندی جان دار تر زدم و گفتم حامی: می شه صداش کنی؟ باشه ای آروم گفت... ازم فاصله گرفت اما...یه لحظه ایستاد و برگشت...نگاهی دقیق بهم انداخت چنان چشماش رو ریز کرد که خنده ام گرفت بعد سه سال هر کسی فراموش می شه... جدا از اون... چهره‌مم کمی تغییر کرده بود... و اون موقع ایلیا فقط پنج سالش بود و الان یه پسر هشت سالست! انگار چیز آشنایی در من می دید که باز لب زد ایلیا: شما...از دوستای مامانم نیستید؟ فقط لبخندی زدم... و به یاد مادر فداکار این پسر در دل اشک ریختم جوابی نداده بودم و شاید هم جوابی نمی خواستم بدم که صدای ایلیار خان بلند شد ایلیار: روله!؟ کجایی؟ کلاست دیر شد... و ایلیا انگار تازه به خودش امده باشه وایی گفت و به سرعت به داخل خونه دوید خنده کوتاهی به لبم امد همونجور که می دوید با صدای بلند گفت ایلیا: دارم می رم عمو...ولی دم در کارتون دارن اروم از جا بلند شدم که صدای عصا های ایلیار خان به گوشم رسید... به نزدیکی در امد و وقتی من رو دید لبخندی ملایم زد ایلیار: بیا داخل روله... سری به معنی مخالفت تکون دادم و با حسی که در قلبم سنگینی می کرد گفتم حامی: دارم می رم بیرون...امدم بگم شاید دیر وقت بر گردم...نگران نشید با مهر سری تکان داد نپرسید کجا...نپرسید چرا این مرد چنان منش بالایی داشت که هر بار شرمنده اش می شدم که گاهی فکر می کردم نباید اینجا میومدم اما هر بار به این نتیجه می رسم این خونه...تا ابد...خونه امن من خواهد بود خداحافظی کوتاهی کرده و به قصد خروج به راه افتادم که با یاد اوری چیزی متوقف شدم...با درنگی کوتاه لب زدم حامی: ایلیار خان؟ اویی که داشت به داخل برمیگشت متوقف شد و به سمتم چرخید که گفتم حامی: راستش...می شه...می شه کسی ندونه من... اما جمله ام تکمیل نشده بود که با لبخند عاری از هر حس منفی گفت ایلیار:مهمون حبیب خونه منه...ولی تو صاحب خانه ای کورم«پسرم» لبخندی شاکر به سوی این مرد زدم واقعا مرد بود.‌.. اصالت کُرد و غیرت و جذبه همیشگیش هر بار و هربار من رو به تحسین وا می داشت ایلیا: من دیگه می رم عمو خداحافظ صدای نفس زنان ایلیا وقتی کوله اش رو بالا می کشید باز لبخندی به لبم اورد جمعه بود...پس مدرسه نمی رفت نگاهش به من افتاد و چند دقیقه میخ نگاهم کرد و بعد گفت ایلیا: شما هم خداحافظ در گلو خندیدم و سر تکون دادم حامی: خداحافظ مرد کوچک! و انگار زیاد براش آشنا بودم که باز ریز نگاهم کرد... اما به واسطه تاخیر و دیر کردش باز سریع کفش به پا کرد کوله اش رو بالا کشید بار آخر هم بلند خداحافظی کرد و رفت... نگاهم پی‌اش رفت و در دل فکر کردم مگه ایلیا نباید قم باشه؟ ایلیار: خاله‌اش ماموریت داشت نمی تونست پیش بچه ها باشه پس ایلیا و دختر خودش رو پیش من گذاشت...برای ایلیا هم به مدرسه نزدیک همینجا انتقالی گرفت جمعه ها هم می ره مسجد... قدرت ذهن خوانی داشت؟ راستی چقدر هوای مسجد رو داشتم... حماد...ایمان...و... در حیاط که بسته شد آروم با حسی سنگین و سخت لب زدم
حامی: خیلی بزرگ شده..‌خیلی شبیه...مادرشه! و تنها سکوتی بود...برای یاد شهیدی مقتدر مادری که رفت...و پسری که از خود به جای گذاشت ...
حواسم پرت بود اما ایلیار خان به آنی نگاهش به یاشا افتاد و با خوش رویی لب باز کرد ایلیار: به‌ صبحت به خیر یل! و بعد با کمی مکث و تردید اضافه کرد ایلیار:آقا چکاد درسته!؟ یه لحظه هنگ کردم چکاد کیه ولی با یاد اوری اینکه که دیشب یاشا هویت خودش رو چکاد معرفی کرد خاک بر سری نثار حافظه جلبکم کردم که اگه خود ایلیار خان نمی گفت ممکن بود سوتی بدم یاشا بدون هیچ لبخندی سر تکون داد و آروم تایید کرد من آخر از دست این پسر نچسب سر به بیابون می زارم! ایلیار: ماشاءالله مردی هستی برا خودت جوون...اما به چهره نمی زنه ایرانی باشی راست می گفت چهره یاشا شاید از رگ و ریشه ایران بود اما هیچ وجه مشترک شرقی در چهره اش موجود نبود ولی باز هم با وجود ژن ایرانی چهره اش دلنشین و میانه می شد و شاید هر کسی در دیدار اول متوجه اون رگه آریایی نشه یاشا:پدر و مادرم دو رگه بودن... هرچقدر یاشا سنگین و سرد بود ایلیار خان آروم و مهربان... با خوش رویی سری تکون داد نگاهی به من کرد که با لبخندی سرسرانه گفتم حامی: خب دیگه ما رفع زحمت می کنیم... و به یاشا نگاهی انداختم که بی حرف مابقی پله ها رو طی کرد ایلیار: به سلامت گیان... با لبخند سر تکون داده و سمت خروجی رفتیم که... ایلیار: راستی...وقت کردی یه سر به مسجد بزن... لبخنم کمی کمرنگ شد و تعللی کردم اما با حفظ ظاهر لب زدم حامی: حتما!...خدانگهدار ایلیار: خدا پشت و پناهت و رفتیم... به دعای خیر مردی که ما رو به خدا سپرد اما... شک داشتم خدا پناه این آدم گناهکار بشه! بند کوله روی دوشم رو فشردم و هوای سرد پاییز رو با تمام وجود به ریه کشیدم یاشا: کجا می ریم؟ بی جواب در حیاط رو باز کرده و وارد کوچه قدیمی شدم با دقت بیشتری در سپیدی روز بهش نگاه کردم همون محله بود...همون حال و هوا... بی نیم نگاهی به یاشا چشم به صافی آسمون دوختم که چند لکه ابر تیره به دل آبیش سایه انداخته بود و گفتم حامی: پیش یه دوست قدیمی... ....................................................... "راوی" روز چادر سپیدی بر سر شهر انداخته بود با وجود ابر هایی کوچک و پنبه ای خورشید رخشان فضای فرود گاه را با سخاوت نورباران می کرد نگاهش به آرامی چرخی خورد چتری های کوتاهش را پشت گوش برد پاهایش یاری نمی گرد اما ادم پس کشیدن نبود ادم جا زدن نبود گذشته سایه سیاهی بر دل او می انداخت ولی آدم لرزیدن نبود آهسته پله ها را یک به یک پایین رفت و... بلاخره...پا در خاک سرزمین مادری‌اش نهاد تهران؟ در خاطرش فقط پایتخت کشور زادگاهش بود هرگز به خاطر نداشت به تهران آمده باشد ولی... دلش پر کشید...پر کشید به دشت های سر سبز دلش رفت به خاطرات تیره به شیحه اسب ها... لحجه های ترک تبار... لرزی به اندامش افتاد... شاید از باد سرد پاییز بود با وجود دست مادرانه خورشید هوا بی رحمانه سرد بود او برگشته بود... پا در وطن بی وفایش گذاشته ولی دلش تا ابد صاف نمی شد تا ابد این خاک را مقصر می دانست اما اکنون چیزی مهم تر در این خاک بود باری دیگر نمی گذاشت این خاک قتلگاه یارانش شود... دوباره داغ از این سرزمین به دلش بماند آرام ساک کوچک را بر دوشش سوار کرد و لب زد مایسا:من دوباره برگشتم... گناهکار بی گناه...ایران! ...
"حامی" لبخند عجیب مهمان لبم بود نمای جالبی داشت شیک و جمجور دارک و کلاسیک فضای جذابی که مثل آهنربا جذبت می کرد مطمئنم این طراحی خارق‌العاده از نبوغ شخص شخیص خودشه یاشا: تا فردا می خوای تو خیابون خیره نگاش کنی و لبخند ژکوند بزنی؟ نه لبخندم جان باخت نه نگاه گرفتم به قدری حالم خوش بود که نیش و کنایه این مردک خرابش نکنه من مقابل یکی از آرزو های دوستانم بودم نفسی بلند کشیده و قفل دستام رو باز کرده و لب زدم حامی: نه...میریم داخل! به سمت در ورودی که نمای خاص غربی داشت حرکت کردم او هم پشت سرم به راه افتاد اما گفت یاشا: انگار هنوز افتتاح نشده... جالب بود..‌نمی پرسید چرا اینجاییم یا اصلا به ملاقات کی امدیم اصلا افکار یک انسان معمولی سوال های روال در ذهنش ایجاد نمی شد نگاهی به در نیمه باز انداخته هولش دادم و همون حین گفتم حامی: افتتاحش می کنیم! و داخل شدم صدای زنگوله مانندی پیچید گرم نبود...سرمای خفه شده ای در فضا حکم رانی می کرد شاید چون هنوز درست و حسابی به راه نیوفتاده بود نگاه در محیط خالی و زیبا انداختم که... سپهر: هنوز باز نکردیم جناب از هفته بعد انشالله افتتاحیه هست لبخند به لبام نشست صدای نسبتا بلندش رو به داخل دنبال کردم و...قامتش رو یافتم متوقف شد تمام بدنم با حالی عجیب نگاهش کردم در سکوت بی هیچ کلامی به اویی که تکه پارچه کهنه رو به میز می کشید نفسی بلند کشیدم و اون وجودم رو حس کرد که در همون حالت خمیده لب زد سپهر: تعطیله عامو..‌.هنوز باز نکردیم ایشال... و برگشت و سکوت! کهنه پارچه از دستش رها شد و من لبخند ملیحی به لب سر کج کرده بهش خیره شدم انگار بد شوکه شده بود که چند بار پلک زد و وقتی مطمئن شد فرد مقابلش واقعا منم کم کم صورتش باز شد و طرح لبخند به چهرش جان بخشید سپهر:حامی؟ دست داخل سویشرت تنم برده و گفتم حامی: خیلی وقته ندیدمت... و طولی نکشید که در گرمای تنش به آغوش کشیده شدم! یکی از هزار عزیزی که سال ها ازش دور بودم...سپهر ...
یاشا: باور کنم فقط برای دیدن یه دوست امدی؟ با صدای اروم خونسردش نگاه از محیط کافه برداشته و به چشمان روشن او بخشیدم در راحت ترین و باز ترین حالت ممکن روی صندلی لش کرده بود! اصلا آداب کافه رفتن نداشت... اروم به صندلی مثل ادم تکیه دادم و گفتم حامی: دیدن دوست کار کمیه؟ در سکوت پا به پا انداخته و دست به سینه نگاهم می کرد از اون نگاه ها که انگار بازجویی می کرد و آخر سر انقدر تیر نگاهش تیز بود که با نفسی کلافه اعتراف کردم حامی: یکی از اهدافش همین بود راضی از اعترافی که گرفت بی خیال پاش رو انداخت و صاف تر نشست سپهر: ببخشید دیکه هنوز کافه کامل نشده همین رو داشتم به موکایی که مقابلم قرار گرفت نگاه کردم لبخند آروم به لبم هدیه شد و تشکر کردم استکان دیگری مقابل یاشا قرار داد و بعد خودش هم نشست دستم دور استکان سفید حلقه شد گرمای موکا لذت بخش بود... سنگینی نگاه سپهر رو حس می کردم چشم از طرح ماهرانه شیر و قهوه که در پیچ و تاب مایع هم نقشی پر ابهام ایجاد کرده بودند گرفتم به نگاه دلتنگ سپهر دوختم لبخندم واقعی بود‌...وجودم اروم بود بلاخره یکی از دوستانم رو دیده بودم و... حالم عجیب بود سپهر: قیافت خیلی عوض شده خودم هم عوض شدم! اما به جای این جواب فقط سکوت کردم و... لبخند زدم کل کلماتی که از بدو ملاقتمون به زبون اوردم انگشت شمار بود خیرگی نگاهمون با لبخندی که به لب های سپهر تلخ شد در هم شکست سر پایین انداخت و لب زد سپهر: از بچه ها خبر داری؟ مثلا با طراحی خیالی به روی میز چوبی سرگرم بود که لب زدم حامی: بی خبر نیستم... سپهر: خیلی دیر برگشتی! دیر بود؟ نمی دونم... سه سال‌...زمان کمی بود؟ لبخندم به تک خندی شد بی کنایه و طعنه...فقط از یک مسئله جالب به لبم نشست که گفتم حامی: انقدر دیر که نبودم عادی بشه... باید هم همین می شد جوابی به سوالم نداد و فقط سر بلند کرد انگار تو نگاهم به دنبال غم یا ناراحتی بود اما...هیچی نیافت! سپهر: کیوان رو دیدی؟ سری به علامت منفی تکون دادم نفسی گرفت و بعد سر کج کرد و انگار تازه یاشای مسکوت رو دیده باشه که باز دوستانه لبخند زد... سپهر: اخ...اصلا حواس ندارم من با شما آشنا نشدم... نگاهم به سمت یاشا که همچنان بی حالت به سپهر نگاه می کرد برگشت ماشاءالله فارق از هر گونه عمل انسان دوستانه! سری تکون داد و لب زد یاشا: چکاد هستم... همینم خوب بود...حداقل دو کلمه حرف زد... ولی من آخر به این اسم عادت نمی کنم... یه جا سوتی می دم! حس کردم سپهر یکه خورده اما دست حلقه شده ام روی استکان فشردم و به لب رسوندم جرعه ای گرم مهمان وجودم شد و تا ته گلوم لذت گرماش رو حس کردم سهمم همون یه جرعه آرام بخش بود که استکان رو جای قبلش گذاشتم و روبه سپهر کردم حامی: سپهر؟ نگاه کنکاش گرش رو از یاشای بی خیال گرفت و به من بخشید که با لبخند گفتم حامی: من اینجا قراره یه نفر رو ملاقات کنم...مشکلی نداره؟ کمی گیج شد اما بلافاصله لبخند زد و گفت سپهر: چه حرفیه داداش...کافه خودته با ارامش تشکر کردم... حالا خیرگی یاشا رو حس می کردم اما سپهر آروم بلند شد و گفت سپهر: ببخشید داداش من یه چند تا کار دارم پشت بار...کاری باری داشتی فقط ندا بده به علامت تایید چشم بستم و باز کردم عقب گرد که‌...یک ثانیه متوقف شد برگشت و با تردید لب زد سپهر: راستی می دونستی... که صدای زنگوله در بلند شد حرفش نصفه موند و هم نگاه و سپهر و هم من به طرف در چرخید و با دیدنش... لبخند به لب هام کشیده شد... ...
نگاهی در فضا چرخوند و... یک نگاه قهوه ای جذاب به چشمان من دوخته شد تاره های سپید بین خرمن مو هاش بیشتر شده بود جذابیت چهره اش کم نشده بود اما شکستگی همیشگی نگاهش تکراری نمی شد سه سال؟ انقدر آدم رو پیر می کنه؟ لبخند کوتاه به چهره اش نشست و من بلند شدم من جونم رو بار ها به این فرد مدیون بودم من چیز های زیادی رو به این مرد مدیون بودم... دست در پالتو بلندش به سمت ما امد...سپهر با یک ببخشید کوتاه از کنار ما دور شد اما من فقط به او خیره شدم به قامتی که برابرم قرار گرفت و... سکوت به دست صدای بم خودش شکست سینا: سلام...پسر. یاشا هم بلند شده بود بلاخره یک عملی انجام داد که بفهمم حس کنج کاوی درونش وجود داره اما الان...برام دقت به یاشا مهم نبود آروم میز رو دور زده و مقابل این مرد ایستادم شاید مقابل یک پزشک...یک دوست...یا...بردار دشمنم! اما هرچه و هرکه بود آروم پیش رفته و شونه هاش دربر گرفتم و همون لحظه مردانه دستش به کتفم ضربه زد سینا: بزرگ شدی‌.‌‌.. تنها خندیدم...راست می گفت من خیلی بزرگ شدم پسر سه سال قبل نبودم اون پسر که پر از درد و خامی و‌‌‌...ضعف بود! *** "آرام" با جستی کوتاه از جوب پریدم قدم های بلند و موزون برداشته و با نفس های عمیق راه می رفتم سرمای هوا اذیت کننده بود اما شوق دیدار در قلبم مانع از پیش قدمی هام می شد محله قدمی و سازه های سنتی حس و حال خوبی داشت خیلی وقت بود پا به اینجا نذاشتم خیلی وقتی که آخرین بار برای زمان سفر سوران و آرمان بود کوچه های تنگ و پیچ در پیچ که ماشین خودش سخت بود و یک طرفه خم کوچه رو گذروندم امروز هم شرکت رو نا دیده گرفته و به شوق دیدن او قدم برمی داشتم نمی دویدم اما گام های شتابان و بلندم و سردی هوا من رو به نفس نفس می کشوند بلاخره اخرین کوچه هم گذشت و...نمی دونم چی شد که متوقف شدم...با صدای خودم از پستو های ذهن تاریکم! "شده یاد کسی بیوفتی و زخم نبودنش سر باز کنه؟" خاطرات! چه تلخ و چه آزار دهنده... و چقدر روشن و واضح...صدایی که انگار واقعی بود "آره! بار ها شده..." جایی در مغزم...جایی در قفسه سینم تیر کشید و... "درد داره!" درد داشتم!حسی عجیب بود...یورش صدا های ممنوعه و خاطرات خاکستری توان من رو به چالش می کشید با صبر و طاقت من بازی می کرد "آره...درد داره!" بی اختیار دستم به روی سینه ام مشت شد لباسم رو در چنگ کشید "چی کار کنم که نشکنه؟" چی کار می کردم؟! الان...باید چی کار می کردم؟ "نمی دونم! فقط یه جوری‌...دردش رو آروم کن..." آروم بشم؟ با درد چشم بستم تا آروم بشم...ولی این بار بدون شونه های او که تکیه گاهم بشه بدون دستای اون که پناهم بشه! نفسی با حرص کشیده و محکم به قفسه سینم کوبیدم و لرز زمزمه کردم آرام: به خودت بیا...اون رفته! به قلب بی شعورم تشر می زدم نفهم بود..‌زبون نفهم و یه دنده بود و لجبازانه نمی فهمید نمی خواست بفهمه اما باید کنار میومد باید! نفسی بلند کشیده به راه افتادم مقابل زنگ در ایستادم و بی تعلل فشردم که صدای گرم اون مرد در گوشم پیچید... ...
ایلیار: بله؟ صدای گرم و بمش لبخند به لبم اورد و جواب دادم آرام: این بنده حقیر رو راه می دید یا واسطه بیارم؟ خنده شیرینش دلم رو گرم کرد که گفت ایلیار: از تو بی وفا ترش بیادهم راه می دم روله... در باز شد و من با شعف خاصی وارد شدم حیاط رو باز چند گام بلند رد کرده و هیج نگاهی به قنچه های بسته رز ننداختم وارد بنای ساختمان شدم که در واحد پایین باز شد و صدای عصا در راه رو کوچک پیچید لیلیار: خوش امدی روله... با نفسی بلند جلو رفته و ذوق زده گفتم آرام: سلام...هست؟ چنان هول و یک باره گفتم که به خنده افتادم و قهقه زد ایلیار: بزار نفست جا بیاد...چه خبرته گیان؟ ذوق دیدن اون پسر بچه شیرینی بعد سه سال اجازه نمی داد نفس سرگرم رو رام کنم و در کمال بی ادبی گفتم آرام: هست؟ ولی پدرانه لبخند زد و گفت ایلیار: الان نه...ولی یک چوکه دیه میرسه باز دمی بلند رها کرده و با تنفسی که حالا کمی اروم تر شده بود کفش هام رو در اورده و داخل شدم... گاهی حال ایلیا رو از خالش و سامیار جویا می شدم اما نزدیک به سه سال ندیده بودمش..‌انقدر غرق کار و افکار خودم بودم که نشد و نتونستم و حتی شاید نمی خواستم این ملاقات اتفاق بیوفته هنوز کمی از اون کودک شرم داشتم که چطور باعث مرگ مادرش شدم حتی وقتی شنیدم چند هفته میشه کنار ایلیار خان و تهران زندگی می کنه دلم راضی نمیشد ببینمش حس می کردم به سرهنگ بدهکارم شرمسارم..‌و راهی که اون براش جونش رو گذاشته رها کروم اما حالا... حالا که دو باره این فرصت رو داستم ادای دین کنم و تلاش های سرهنگ رو ادامه بدم حس بهتری داشتم و الان می خواستم با تمام وجود مرد کوچکی که حالا ۸ سالش بود رو ببینم و در آغوش بکشم... وقتی گرمای خونه تمام وجودم رو مر کرد حسی خوب در قلب زخمیم نشست حالی که از یک خونه امن بهم منتقل شد شاید چون زمانی...حدود سه سال پیش اینجا خونه‌ی امن من بود...ما بود! ایلیار:کنار بخاری بشین روله‌...سرما به استخونت نشسته با لبخند قدر دانی روی مبل درست کنار بخاری نشستم...ایلیار خان هم بر مبل تکیه نفره با آرامش نشست و عصا هاش رو کناری گذاشت... ایلیار:خوشیت بود گیان‌...حالت چونه؟ آخ از این گرمای کلام و لحجه ای که گاه گاه بین فارسی و کردی در تردد بود با لبخندی به صمیمیت این مرد گفتم آرام: خوبم...شکر شکری زیر لب گفت و کمی نگذشت که... با صدایی شونه هام پرید...حیران مونده بودم که صدا نزدیک تر شد و ذهنم شروع کرد به تحلیل که این صدا‌‌‌‌....صدای... صدای گریه؟ با تعجب چشمام گرد شد سر به طرف صدا چرخوندم و... به عینه فرشته کوچکی رو گریان می دیدم... از دیدن دختر بچه ای کوچک و اشک ریزان به طرف ما میومد حیرتم بیشتر شد چهره تپل با مزه اش سرخ بود چنان با قدرت مشت کوچکش رو به چشم می فشرد و گریه می کرد که هول کردم و سریع بلند شدم گریه اش هوش و حواسم رو برده بود که مغزم ارور داده و نمی فهمید این دخترک کوچک کیه؟ ایلیار: جانم میهن گان؟ چی شده گیان؟ تنها کاری که پردازش کردم رفتن طرف دخترک و درآغوش گرفتش بود در حالی که با تمام توان گریه می کرد میهن؟ درسته که سه سال گذشته ولی اسم زیبایی که بشری...خواهر سرهنگ روی دخترش گذاشته بود هرگز از یادم نرفت حالا متوجه شده بودم با لبخند میهن کوچک رو از زمین بلند کرده و گفتم آرام: جانم خاله...تو چقدر خوشگلی...چرا گریه می کنی؟ گریه اش به هق هق شد و با اون دو چشم درشت و تیره اش به من خیره شد با کنج کاوی نگاهم می کرد و از گریه سکسکه می زد...لب برچیده بود و چنان معصوم بود که خنده ام گرفت... زیبایی فرشته کوچک در دستانم قابل توصیف نبود...کمی نگاهم کرد و بعد... دوباره بلند زد زیر گریه از واکنش ناگهانیش هول کرده بودم که ما بین هق هاش به زبون شیرین کودکانه نق زد میهن: اییا...اییا کو؟ اییا چی بود دیگه؟ چنان بلند گریه می کرد و اییا می گفت که ایلیار خان با وجود عصا هاش سریع خودش رو به ما رسوند و گفت ایلیار: باز که تو اشک رمیده گیانم...ایلیا الان میاد دخترک که با دیدن ایلیار خان حالا کمی آرام تر شده بود باز با سکسکه نگاهش کرد و ایلیار خان خندید همون حالت که در آغوش من بود خرگوشی دل ضعفه آور میهن رو بوسید بعد با عصاش به سمتم آشپزخونه رفت ایلیار: بشینید یه چایی بیارم... همون طور که میهن در آغوشم بود بی حرف نشستم و به چهره معصوم باد کرده اش نگاه کردم تو بغلم بود و نگاهش پی ایلیار خان و وقتی دیگه توان تماشای اون رو نداشت نگاهش سمت من چرخید چنان حرکاتش با مزه بود که به خنده افتادم و گفتم آرام: سلام خانوم کوچولو... با سر سلام داد و حتی لب باز نکرد انگار غریبی می کرد که با لبخندی ملایم گفتم آرام: زبونتو موش خورد خاله؟ سرش بالا انداخت و نوچی گفت ولی باز لب باز نکرد و بیشتر خندیدم اما همون موقع در واحد به صدا در آمد و... ...
همونجور که میهن در آغوشم بود بلند شدم و دوباره صدای در طنین انداخت که ایلیار خان گفت ایلیار: حتما ایلیا برگشته... برای اینکه ایلیار خان اذیت نشه بلند گفتم آرام: من باز می کنم... به سمت در رفتم و همونجور رو به میهن با لبخند گفتم آرام: بفرما انقدر گریه کردی اییا برگشت... ذوق کرد و جیغ خوش حالش منم به خنده واداشت دستگیره در رو کشیدم و... با دیدن قامت بلندی که پشت به من ایستاده بود ابرو هام بالا رفت... موهای مشکی در هم ریخته فر و هیبتی درشت و عضلانی فرد مقابلم نشان از یک مرد بود متعجب میهنی که سکوت کرده بود رو به خودم فشردم و لب زدم آرام: شما؟ و...برگشت! برگست و نگاهش...دستام رو به لرزه برد لحظه ای نفسم گم شد و حس کردم هر آن ممکنه دخترک در دستانم رها بشه مات مونده بودم که... +ایلیار خان هستن!؟ چشم های روشنش به زیبایی شفق خورشید بود اما نه به گرمای اون... سرد و زهر دار! چهره خشن و سردش چیزی نبود که انتظار داشتم نمای غربی و حالت دلهره آور صورتش عجیب بود‌‌‌‌... از نگاه چشمان زیباش تنها کلمه ترس و خشم رو منتقل می شد و تو بی اراده می لرزیدی... حالت چهره اش انقدر سرد بود که هول کردم اما برای ضعف نشان ندادن میهن رو محکم به خودم فشردم و گفتم آرام: بله...شما؟ نگاهش عجیب روی تک تک اجزای صورتم می گشت.‌.. نگاه بدی نداشت...ولی معذب بودم انگار سعی در یافتن چیزی در من داشت ولی اون قدر حالت چهره اش یکنواخت بود که نمی شد هیچ چیز از نگاهش دریافت مرد: با خودشون کار دارم... منی که زیر تیر نگاه سردش در حال جان دادن بودم از خدا خواسته "یه لحظه صبر کنید"ی گفتم و به داخل رفتم در رو نیمه بستم و در ذهنم ایجاد شد که... این مرد که بود؟ سرمای نگاهش چیزی نبود که بشه عادی برداشت کرد انگار یک کالبد بی روح مقابلت بود با تکان دادن سر افکارم رو پس زدم میهنی که مظلومانه در آغوشم بود رو بالا تر کشیدم انگار این بچه هم از سرمای رعب آور اون فرد ترسیده بود به داخل آشپزخونه رفتم نگاهم به ایلیار خان افتاد که داشت استکان ها رو با یک دست در سینی می ذاشت و دست دیگر به عصاش تکیه داده بود... بزاق خشک دهانم رو فرو داده و لب زدم آرام: ایلیار خان؟ تازه متوجه حضورم شد که برگشت به گرمی لبخند زد و گفت ایلیار: گانم؟ لبخند نیم بندی زدم و به در اشاره کردم ارام: جانتون سلامت...یه...یه نفر هست با شما کار داره...منم نمی شناسم لنگه ابرویی بالا انداخت اما باز هم لبخند گرمش رو نگه داشت و گفت ایلیار: خب پس تا تو یک چای بریزی من برگشتم روله... سری به تایید تکون دادم که ایلیار خان به کمک عصا از آشپزخونه خارج شد و به سمت در رفت هیچ تلاشی برای شنیدن حرف ها شون نکردم کنج کاوی داشتم و در کل سرشتم با گارگاه بازی آمیخته بود اما به حریم ایلیار خان احترام می گذاشتم میهن کوچک که عجیب ساکت بود روی اپن نشوندم و با لبخند سعی در کشیدن ترس وجودش داشتم آرام: تو چرا ساکت شدی خانومی؟ نگاه درشت و چشم های فوق العاده شیشه ایش رو به من دوخت و حرفی نزد خیلی عجیب ساکت بود و جز چند کلمه ایلیا چیزی ازش نشنیدم اما بوسه ای به روی موهاش زدم و گفتم آرام: همینجا بشین من برم چایی بریزم باشه؟ سری تکون داد و از این حجم سکوت معصومیت دلم ضعف رفت بوسه محکم تری به لپش زدم که چشماش رو فشرد آروم سمت سماور قدیمی رفتم ولی فکرم... پی چشمان سرد اون مرد نا شناخته بود *** "حامی" بی حرف به موکای سرد شده نگاه می کردم که بلاخره لب باز کرد سینا: چرا رفیقت رو فرستادی بره؟ لبخندی ملیح زدم و بدون نگاه گرفتن از استکان گفتم حامی: باید کاری رو انجام می داد... باز چند لحظه سکوت شد از وقتی یاشا رو فرستادم که به خونه برگرده و کاری رو انجام بده حرفی بینمون زده نشد نفسی بلند کشید و منم چند لحظه پلک بستم با فکر اینکه یادم رفته بود یاشا کلید واحد رو نداره تکخندی زدم...می دونستم خونم رو می ریزه ولی اون قدر باهوش بود که بره از ایلیار خان کلید بگیره سینا: نمی خوای حرفی بزنی؟ نگاه بالا برده و به چهره آرومش خیره شدم می خواستم...باید حرف می زدم! انگار خودش سعی در پیدا کردن رشته کلام داشت که باز پرسید سینا: کمکی از من بر میاد؟...یا...چیزی می خوای؟ و این بار به جای سکوت بدون تعلل لب زدم حامی: کمک نه...ولی اجازه می خوام! ...
حرفی نزد...تنها بهم خیره شد و من دست هام رو به سینه قلاب کرده و ادامه دادم حامی:بهت مدیونم..‌.دین دارم و برای همین باید اجازه بگیرم دستاش رو روی میز گذاشته و پنجه هاش رو در هم فرو برد که گفتم حامی: از امشب جنگ من و ساواش شروع می شه... فشردن دست هاش رو حس کردم اما باز ادامه دادم حامی: ممکنه هر اتفاقی بیوفته...جنگ جنگه! ویرانی و درد داره...و آخرش... یک نفر نابود می شه... نگاهش لرزید...من می فهمیدم من ترس این مرد برای هم خونش رو می فهمیدم برادر گناه کار اون هرچقدر مقصر باشه...باز هم برادرشه! همخونشه و سال ها برای حفاظت از برادرش تلاش کرده...آخرین بازمانده از خانوادشه و... می فهمیدم که سخته! سینا: چرا...اینا رو میگی؟ قفل دستام رو باز کرده و کمی به جلو پیش رفتم و خیره در نگاه ویران او با صداقت گفتم حامی: چون...من از هر کس بهتر می فهمم...وقتی جون کسی که وصله جونته در خطره چه حالی داره نفسی عمیق کشید و چشم بست... چشم بست تا درد این ماجرا رو پاک کنه و به همون حالت لب زد سینا: ساواش...اشتباهاتی کرده که جبران نا پذیره... حرفی نزدم...سکوت کردم و او تکمیل کرد سینا: ولی باز هم برادرمه... درک کردن کار سختی نبود اگه فقط یک لحظه خودت رو جای فرد مقابل می ذاشتی اگه دید خودت رو تغییر می دادی و برای چند ثانیه از دید اون فرد نگاه می کردی همیشه نباید انتظار داشت فرد مقابلت از منطق های تو پیروی کنه ساواش..‌برای من دشمن بود برای من گناهکاری بود که باید تقاص پس می داد تبهکاری بود که جنایات زیادی مرتکب شده و هیچ راه برگشت و ترمیمی نداشته برای من‌...قاتل روح خواهرم و عذاب دردناکی بود...ولی... برای مرد مقابلم...برادر بود هم خونش بود که سال ها ازش محافظت کرد برادر کوچک ناخلفی که برای حفاظت از اون به هر سختی ای تن داد مرد مقابلم زیر بار سنگین این جهان شکست...بی گناه شکست و پاک بود اما برادرش...نه! سینا: برای انجام کار درست به اجازه نیازی نداری! لب باز نکرده اما می دیدم این مرد از درد برادرش رنج می برده نفسی بلند کشید نگاه خسته اش رو به من داد و... سینا: هر گناه کاری تاوان میده...هر مجرمی مجازات می شه‌‌...من نمی تونم مانع تو از انجام کار درست بشم ولی‌‌‌... تعللی برای چند ثانیه و باز صدای زنگوله در...کسی وارد شد اما اتصال نگاه من و سینا قطع نشد و اون...کلام آخر رو گفت سینا: ولی با اینکه گناهکاره....برادرمه اگه جایی به کمکم نیاز داشته باشه...روی انسانیتم پا می زارم و به یه گناه کار کمک می کنم...اما جایی بفهمم به کسی آسیب می زنه‌..‌روی نسبت خونیم پا می زارم و جلوش رو می گیرم... از جاش بلند شد و صندلی رو به عقب هدایت کرد سینا: تو به من دینی نداری...نجات جان افراد وظیفه ای که بهش سوگند خوردم پس...بجنگ حامی...برای گرفتن حقت از این دنیا بجنگ! نگاهم به نگاهش بود و... رفت!.‌‌برگشت و گسست این اتصال نگاه که روح دردمند هر کدوم از ما رو برای دیگری آشکار می کرد! رفت و از کافه خارج شد... من باید می جنگیدم...امده بودم‌ که بجنگم...اول کسب اجازه می کردم و بعد...شروع می شد... حقی که دنیا ازم گرفته رو پس می گرفتم! یاشا: دفعه بعدی که خواستی دست به سرم کنی حد اقل کلید بده که زابرا نشم... با نشستنش کنارم تکخندی زدم... پا روی پا انداخته و به اویی که خونسرد و در عین حال زهر دار نگاهم می کرد لبخند زدم حامی: باور کن یادم رفت...ولی دست به سرت نکردم نگاه تیزی بهم انداخت و بعد بسته کوچک رو مقابلم پرت کرد یاشا: مشخصه! با خنده بسته رو گرفته و گفتم حامی: نمی خواستم برای حرف هایی که می زنیم معذب بشه... یاشا: این همون دست به سر کردنه... پلمپ بسته رو با آرامش باز کرده و لب زدم حامی: من حواسم نبود بهت کلید بدم...یعنی تو هم نباید بگی بدون کلید چجوری برم داخل!؟ شونه ای بالا انداخت و به صندلی تکیه زد یاشا:یه جوری امر کردی برو خونه بسته رو بیار که انگار قراره چه غلطی بکنم..‌.اول می خواستم در رو بشکنم...یادم امد ماموریت مخفی نیست...رفتم از اون مرد پایین کلید گرفتم... و کلید رو از جیبش در اورد و در هوا چرخوند‌‌... یاشا: حد اقل دیگه کلیدم دارم...خودش گفت دستم باشه با خنده سری به طرفین تکون داده و بسته رو آروم باز کردم... یاشا: برای چی خواستیش؟ لبخند کجی به گوشه لبم هدایت شد و وقتی شیع مورد نظر رو خارج کردم... ابرویی بالا انداخت‌ و استفهامی گفت یاشا: فراخوان؟ باهوش تر از اونی بود که ندونه شئ در دستم چیه... امشب....فراخوان داده می شد! ...
"آرام" همچنان به دخترک مظلوم و ساکت و البته منتطر مقابلم نگاه می کردم بی دلیل لبخند به لبم میورد صورت گرد و سفیدش و چشم های درشت زیباش...معصومیتی و طنازی ذاتیش لبخند به لب میورد و تو حتی از دیدنش لذت میبردی وقتی صدای عصا در سالن طنین انداخت این ایلیار خان با آرامش همیشگیش قدم بر می داشت هیچ نشانه ای از تشویش یا حس بد پیدا نکردم ولی... اون فرد کی بود؟ سوالی که ول کن مغزم نبود و از وقتی ایلیار خان همراه اون مرد بیرون رفت مدام در مغزم رژه می رفت ایلیار: دستت درد نکنه گیان زحمت کشیدی نگاهم به استکان ها رفت و سریع از جا بلند شدم آرام: وای...حواسم نیست...برم عوض کنم سرد شد خنده مردانه ای سر داد و با دست به نشانه نشستن بالا برد ایلیار: نمی خواد روله خوبه... و روی مبل کنار میهن نشست منم نشستم و اون دست به سر دخترک کشید نتونستم...واقعا می گم نمی شد جلوی این نفس سرکش رو بگیرم و نپرسم که... آرام: کی بود؟ نگاه متعجبش که بهم دوخته شد کمی خجالت کشیدم و با من من گفتم ارام: یعنی چیز...چیزه منظورم... که باز در واحد به صدا در آمد خدایا کی اینجا انقدر شلوغ شده بود؟ قسمت نیست من بشینم کلا در رفت و آمدم برای خلاصی از اون حالت لبخند مصلحتی زده بلند شدم به سمت در رفته در رو باز کردم که ایلیا: سلام... انقدر مات نگاهش می کردم حتی سلام گفتن هم یادم رفت... فقط به مرد کوچکی که حالا خیلی بزرگ تر شده بود خیره بودم با حالی عجیب جلوش زانو زده و دست روی بازو های کوچکش کشیدم مشخص بود گیج شده اما... اونقدر محو این مرد کوچک بودم که نمی تونستم سخنی به لب بیارم ایلیا: خو...خوبید؟ صداش هم حتی تغییر کرده دیگه لحن کودکانه و خامی نداشت و کم کم صداش به پختگی می رفت بی جهت بغض به گلوم شبیه خون زد و با اشکی چشمام رو لبریز کرده بود لبخند زدم آرام: چقدر بزرگ شدی‌... همین...تنها تونستم همین یک جمله رو بگم و بعد با تموم وجود این پسر وصله جان زنی که الگو و افتخار هزاران فرد و ایرانی بود به جان کشیدم در آغوشم فشردم و اشک ریختم اشک ریختم و... "ایلیا مثل پدرش...آدمی میشه که کشورش بهش افتخار کنه!" سرهنگ...پسرت خیلی شبیهته پسرت...همون مردی خواهد شد همون راهی خواهد رفت که تو رفتی! ...
"حامی" محکم در آغوشم فشردمش جوری که حصرت آخرین بار در قلبم نمونه سپهر: خب حالا یه جوری چلوندیم انگار باز قراره بری سه سال دیگه بیای... خندیدم و مشتی به کتفش زدم ازش جدا شده و دست به شونه اش گذاشتم حامی: لیاقت نداری برات احساس خرج بدم؟ بازوم رو فشرد و خندید اما...یهو لبخندش کمرنگ شد و با حالتی عجیب لب زد سپهر: جدی جدی نری تا سه سال دیگه... چیزی در سینه ام فشرده شد قلب؟ نه...خیلی وقت بود که نیست! با حفظ ظاهر صربه به سر شانه اش زدم و گفتم حامی: بازم سر می زنم! شاید خودم هم به شک در صدام پی بردم چه برسه به سپهر که از حالت نگاهش چیزی کم نشد فشاری به شونه اش داده و عقب رفتم حامی: اینجوری نگام نکن دیگه...میام! با تردید دست از روی بازوم برداشت گلویی صاف کرد و سعی کردم اون نشاط رو دوباره به صداش برگردونه سمهر: راستی...یادم رفت بگم سوالی نگاهش کردم که ادامه داد سپهر: آخر هفته که اینجا رسما افتتاحیه هست دلارام و فرید قراره به بچه یه سور بدن وقتی فهمیدن همزمان با افتتاحیه اینجا می شه گفتن اینجا بزارن لبخندم کم شد اما باز با آرامش بهش گوش سپردم که سر کج کرد سپهر: میای دیگه؟ نمی دونستم...من حتی نمی دونستم امشب چه اتفاقی میوفتاد چه برسه به آخر هفته ای که ۷ روز مونده سپهر: نگو نه که دلخور می شم! انگار سکوتم کشدار شد که به مظلوم نمایی روی آورد خنده ای زده و گفتم حامی: خب حالا مظلوم نشو...میام برقی که به چشماش نشست مانع از این شد که بگم"تلاش می کنم بیام" و یه راست قول صد در صدی دادم سپهر: پس می بینمت! و باز از ذوق من رو در آغوش گرفت که خندیدم و با لودگی ازش جدا شدم با نفسی بلند...نگاه اخری بهش انداخته و حامی: خب دیگه...شرم کم! تک خندی زد و گفت سپهر: شر که نداری...ولی خدا به همرات سری تکون داده و ازش جدا شدم یاشا که دست به جیب نگاهمون می کردم ابرویی بالا انداخت و نگاه منطور داری بهم کرد سپهر: عزت زیاد داداش...ببخشید اگه چیزی کم و کسری بود بازم بیا دستی به سمت یاشا دراز کرد که معمولی دساش رو فشرد یاشا: ممنون! اصن روابط اجتماعیش انقدر بالاست دارم معذب می شم! نفسی کشیدم و بار آخر با سپهری که از رفتار یاشا گیج شده بود خداحافظی کردم بازوی یاشا رو کشیدم و از کافه بیرون زدیم حامی: واقعا باید یه کلاس روابط عمومی برات بزارم... همونجور که بازوش رو از دستم خارج می کرد بی خیال گفت یاشا: تو روابطت خوبه برا هفت پشتمون بسه... نچی گفتم کوله رو دوشم رو بالا تر کشیدم و دست داخل جیب فرو بردم هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود! نفسی بلند از هوای یخبندان به ریه کشیدم و بلافاصله با یاد اوری چیزی دست به داخل سویشرتم برده و فرستنده رو خارج کردم یاشا: مطمئنی امشب فراخوان بدی؟ بی خیال دکمه فرستنده رو چند ثانیه فشردم تا روشن بشه حامی: آره..چطور؟ یاشا: یه دختر..با چشمای سبز! متوقف شدم...مثل ضربه‌ای ناغافل به وسط سینه ام خورد دستم روی فرستنده خشک شد! یاشا: موهای نسبتا روشن...قد متوسط حدود بیست و خورده ای سن نفس هام کند شد و نگاه بالا بردم با چند قدم فاصله ایستاد یاشا: چرا ایستادی؟ حامی: کجا دیدیش؟ سوال به سوال؟ چه کلیشه مسخره ای نگاهی بی خیال بهم انداخت و به راه افتاد من هم قدم هام تند کردم و در موازات اون قرار گرفتم انقدر به نیم رخش زوم شدم که گفت یاشا: تو واحد پیرمرده حامی: ایلیار خان؟ سری به نشانه تایید تکون داد و من... من فقط نفسی بلند کشیدم بدون هیچ کلامی نگاه به مقابل دوخته و به راهم ادامه دادم یاشا: خب؟ تغییری نکردم و لب زدم حامی: خب چی؟ یاشا: دو چیز عصابمو خورد می کنه... متعجب از تغییر بحس باز نگاهش کردم که با همون چهره همیشه یک نواخت لب زد یاشا: یک...جواب سوالم رو با سوال بدن دو...سوالی که می دونن رو بپیچونن بی اختیار لبخندی زدم که حالا با کمی حرص گفت یاشا: ببند نیشتو!!! ولی برعکس لبخندم گسترش یافت نیش خندی زدم و برای اینکه بیشتر کفریش نکنم سر به زیر انداخته و لب گزیدم یاشا: نمی ترسی پیرمرده بندو آب بده!؟ با نفسی صدا دار سر بلند کردم گفتم حامی: اون پیرمرد نیست! ایلیار خانه نفسی گرفته با اطمینان ادامه دادم حامی: و ایلیار خان هیچ وقت اعتماد کسی رو نشکسته حتی اگه دشمنش باشه! مسکوت و خیره پا به پام قدم می گذاشت که بوق فرستنده در دستانم حواسم رو جمع خود کرد روشن شد! لبم به انحنا رفت سیم کوتاهش رو باز کرده و انگشت اشاره ام رو روی حس گر قرار دادم نور قرمز کنار سیم به یک باره سبز شد نفسی حبس کردم نگاهی به کلید آخر کرده و بعد... فشردمش بلافاصله نور سبز آبی شد و این یعنی تائیدیه فراخوان... با رضایت لب زدم حامی: تموم شد... یاشا: دارن تعقیبمون می کنن! چنان خونسرد و عادی گفت که شک کردم به حرفش اما وقتی حرفش رو تحلیل کردم لحظه ای نفسم حبس شد! ...