#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُیِکُم
ناگهان شیئی مقابلم امد که نگاه از خنجرش گرفتم.
دست بند نشانش رو مقابلم گرفت
دست بندی که مستقیم به رئیس شادو وصل بود
در صورت فراخوان آلارم می داد
مایسا: خودت فراخوان دادیا...
دست به سینه شدم
ابرو بالا برده و گفتم
حامی: تو ده دقیقه از لاس وگاس امدی تهران!؟
شونه ای بالا انداخت
مایسا: حالا...
آروم خندیدم که در اتاق باز شد
نگاهم به جِی...یکی از سرجوخه ها که وارد شد رفت
محترمانه ایستاد که سر تکون دادم و لب زد
جی: قربان...هویت همشون رو برسی کردیم...همون طور که خودتون گفتید ایرانی نبودن
سری به تایید تکون دادم
می دونستم...ایرانی نیستن
یاشا: ایرانی نبودن چرا شمشیر کشیدن؟
سر کج کرده نگاهم سمت یاشا که تکیه به دیوار زده و یک پاش رو مقابل پای دیگر گذاشته رفت...تکخندی زدم و گفتم
حامی: شمشیر نبود...قمه بود
شونه بالا انداخت
یاشا: هر چی بود تیز بود...
با خنده سری تکون داده و نگاهم به دستش رفت
کمی بازوش خراشیده شده بود
اما با صدای نچ نچ مایسا متعجب سر به طرف اون بردم
مایسا: نچ نچ نچ...چند ماه خوردی و خوابیدی...تنبل شدی؟ واقعا که...
مثلا قاتل درجه یک سازمانی
چجوری می خوای سر بالا بگیری بگی قمه خوردی؟
لنگه ابرویی بالا انداختم که یاشا گفت
یاشا: متاسفم ماد مازل...همه مثل شما دختر شاه نیستن ما به زخم و چاقو عادت داریم
ای بابا...باز شروع شد!
نفسی کشیده و نظارهگر کل کلشون شدم
مایسا: هه...انگار یادت رفته ارشدت کیه!
یاشا: من ارشدی نمی بینم...کو؟
و نگاه تنگ کرد و با پوزخند لب زد
یاشا: شما هم بهتره بری عروسک بازی...اینجا چاقو هاش تیزه ها....
وقتی مایسا به ضرب از میز پایین پرید خنجرش رو چرخوند و گفت
مایسا: تیز رو نشونت می دم!
کلافه دستی به صورتم کشیدم و منتظر شدم که...
یاشا: اوه نکن پرنسس من قلبم ضعیفه...
نچی زیر لب گفته و قبل از درگیری لب زدم
حامی: بسه!
هر دو ایستادن که روی صندلی چرخیدم و به جی گفتم
حامی: می تونی بری!
جی بدون حرف از اتاق خارج شد
سمت اون دو تا که همچنان خون هم رو با چشم می مکیدن کرده
و مثل همیشه دست گذاشتم رو چیزی که هر دو شون رو کفری می کرد
حامی: همه نامزدا مثل شما بعد چند ماه همو می بینن اینجورین!؟
از صندلی بلند شده و دستی به موهام کشیدم و متفکر ادامه دادم
حامی: بابا یه ماچی بغلی چیزی چرا مثل سگ و گربه به جون هم میوفتید...رمانتیک بازیتونم که...
یاشا: گِل می گیری یا خودم ببندمش؟
قهقه ای سر دادم و تکیه به میز زده
به اون دو نفر نگاه کردم که همچنان با ریز نگری در جدال بودن یاشا که از بدو آمدن مایسا حرصی عجیب داشت بلاخره لب زد
یاشا: نباید میومدی...
خب شروع شد...پا روی پا گذاشته و دست به سینه به این زوج عجیب جذاب خیره شدم
مایسا: خودت چرا امدی؟
خب الان دعوا می شه...
یاشا: این ماموریت تو نیست!
بی خیال سر کج کرد...
مایسا: کی برام تایین می کنه؟
گلویی صاف کرده و خطاب به هر دو شون لب زدم
حامی: البته هیچ کدومتون قرار نبود بیاید
وقتی نگاه تیزی بهم کردن شونه بالا انداخته نگاه به سمت دیگری بردم و لب زدم
حامی: اصلا به من چه...
یاشا دوباره با نگاه ریزی سمت مایسا برگشت
یاشا: بابات بهت نگفته جاهای خطرناک نری دختر؟
نه تنها به طور واحد انسان های عادی نبودند بلکه در رابطه با هم نیز نرمال نبودند
بیشتر شبیه دشمن بودن...
مایسا قدمی دیگه به یاشا نزدیک شد...
دست روی دو طرف یقه سویشرت یاشا گذاشت و اروم مرتب کرد
مایسا: فکر نمی کنم دخلی به تو داشته باشه...
با خنده سر تکون داده و جهت جلو گیری از تنش بیشتر لب زدم
حامی: اگه خبر نداشتم و یکی می گفت این دو تا پت و مت تو رابطن قطعا می گفتم جفنگ نگو...بابا لاکردارا هیچی تون شبیه ادم نیست...یه ذره ابراز دلتنگی کنید یه صحنه برید چی ازتون کم...
با پرتاب خنجری که درست از کنارم گذشت حرفم نصفه موند
خنده ام بلند تر شد و جا خالی دادم و کمی حیرت زده گفتم
حامی: بیا...می گم مثل ادم نیستید...لا مصب یکم این ور تر رگمو می زد
مایسا: دست لغزید وگرنه بریده بود
دست به نشانه تسلیم بالا بردم و شونه ای انداختم
حامی: باشه بابا مثل ادم بگو برو می خوام با نامزدم تنها باشم دیگه چرا خشونت؟
ندوید...قشنگ طرفم یورش اورد که سریع عقب کشیدم
حامی: ببین باز خاشن شدی...من یاشا نیستم خشونت به خرج بدی چیزی نگما...
خنجرش که به واسطه پرتاب سمت من به میز چوبی فرو رفته بود بیرون کشید و گفت
مایسا: نه...تو واقعا تنت می خاره!
هیچ چیز این دو تا ماست رو وادار به عکس العمل نمی کرد مگر رابطه بینشون که من خوب بلد بودم رو مخشون راه برم
تک خندی زدم و گفتم
حامی: نمی خوای اول یه دستی به آقات برسونی بعد حساب منو برسی؟
با خنجرش به سمتم حمله کرد که جا خالی دادم و باز کرم ریختم
حامی: ماشاالله از وگاس امدی مردی رو تشنه لب نگه داشتی که چی ؟
مایسا: خفه شو عوضی!
جیغ پر حرصش خنده ام رو بلند تر کرد که باز خواست به سمتم حمله کنه اما دستش گرفتار شد...
از اینکه هنوز سالم مونده بودم و خنجر نزد بهم تعجب کردم اما وقتی دیدم دستش اسیر دست یاشا شده لبخند شروری به لبم نشست
حامی: گفتم اول به آقات برس...ببین! خودش دست به کار شد...
یاشا: ببند دهنتو گمشو بیرون!
تک خندی زده چون عجالتا هیچ وقت دست از سرشون بر نداشتم در این مواقع با شیطنت چشمکی زدم و گفتم
حامی: ای بابا...رو در واسی ندارید که جلو من مگه کم لاس زدی؟
با چهره خنثی ای نگاهم کرد و بعد مثل همیشه که قابل پیشبینی نبود سر تکون داد و لب زد
یاشا: راست می گی...بود و نبودت تاثیری نداره...
و بعد دختری که در دست داشت سمت خودش چرخوند و بلافاصله با خنده نگاه گرفتم...
این زوج شادو...در کمال خشونت و یک دندگی...زیبا و دیدنی بودند!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُدُوُم
صدای ناله و فریاداشون هم باعث نمی شد چشم از تکه چوب در دستانم بردارم
آروم تیزی تیغه رو به سختی چوب می زدم و ذره ذره می تراشیدم
هر لحظه بیشتر صدای تخریب و فریاد های ناشی از دردشون بلند می شد
اما من بی حس بودم
آخرین تراشه چوب هم بر زمین افتاد
و من قطعه جوبی رو بین انگشتام چرخ دادم
سر کج کرده و با دقت به فراز و نشیب جسم در دستم خیره بودم و همون لحظه لب زدم
حامی: بسه...
و همه چیز در هوا متوقف شد
سکوت...اینجا مسلخ گاهی بود که سکوتش رو با نفس های دردمند می شکست
اینجا ضعیفتر درد می کشید...
قوی تر حکم درد می داد!
من حاکم درد این مکان بودم...
بی رحم و بی روح...
با آرامش از روی تکیه گاه صندلی خم شده و قطعه رو روی میز قرار دادم
خنجر تیز رو بین انگشتام چرخ خورد...
ناله های درد ناکشون از ترس خفه می کردند
کش و قوسی به بدنم داده و بعد با یک جهش از صندلی بلند شدم
خنجر رو قلاف و به داخل جیبم گذاشتم
حامه شب چه خوش به تن آسمان نشسته بود!
که تکنگین مهتابش تابنده و فاخر می درخشید...
حامی: می دونید...من از درد کشیدن خوشم نمیاد!
نفسی بلند کشیده و خیره به تابندگی ماه امشب ادامه دادم
حامی: ولی انگار شما خوشتون میاد...
آروم به طرفشون برگشتم خون از سر و بدنشون چکه می کرد
کف زمین از رد خونشون پر شده بود
وقتی برای تلف کردن نداشتم
باید می رفتم...فراخوان داده بودم
اما قبلش...باید می فهمیدم کی کمر به قتل من بسته...
آروم پیش رفته و مقابل یکی از اونایی که چهره بور و گیرایی داشت...
البته تاکید می کنم داشت!
چون به واسطه ضربات باتوم تمام اون گیرای در پرده خنون و شکستگی محو شده بود
به هر حال روی زانو نشستم...
نگاه کج کرده و با دقت به چشمان دردمند و لرزانش خیره شدم
حامی: کی؟...فقط یه اسم...بعدش این درد تموم می شه!
سرفه ای زد و بعد با پوزخند و لحنی که معلوم بود فارسی حرف زدن براش سخته لب زد
+منو بکشی هم...
نچی کرده و بین کلامش بلند شدم
حامی: نه انگار واقعا درد دوست دارید...
نگاهی به اون دو نفر کرده و با اشاره سر با تون ها رو بالا بردن که...
-stop! Please...I'll tell you!
«صبر کنید!لطفا...من به شما می گم»
ابرویی بالا انداخته و به مردی که اون طرف بود خیره شدم...جلو رفته و درست بالای سر اونی که دیگه جان در بدن نداشت با صدای آرومی لب زدم
حامی:!say«بگو!»
نفس نفسی زد
ترس در چشماش هویدا بود که تا خواست لب باز کنه اون کسی که به سختی فارسی حرف می زد فریاد زد
+نه!!!!این یه دورغه...ما اونو...نمی شناسیم!!!
حامی: یکی دهن اینو گل بگیره!
فریاداش توسط یکی از افراد خفه شد و من دوباره چشم به نگاه هراسان این مرد دوختم
مردمک چشم هاش می لرزید
اما من دست زیر چونه پر خونش برده و صورتش رو مماس صورتم گرفتم و زیر لب غریزم
حامی:!say
می لرزید
تمام بدنش می لرزید و ترس امانش رو بریده بود
نزدیک تر شده و با صدای خفه ای زمزمه کردم
حامی: ...jast a name «فقط یه اسم...»
چشم فرد و با بی چارگی لب زد
-He's killing me!
«اون من رو می کشه!»
حالت صورتم تغییر نکرد
ولی آروم لب زدم
حامی:!I won't let him kill you
«نمی زارم بکشتت!»
از ترس به نفس بریدگی رسیده بود
خونی که از ابروش جاری بود به روی دستم می ریخت اما فشاری به فکش دادم...
حامی:...If you don't talk
«اگه حرف نزنی...»
استخوان فکش زیر فشار دستم له می شد و من در صورت پر دردش غریدم
حامی:!I will kill you
«من می کشمت!»
و اون با جانی که تحلیل رفت...
زبان باز کردو...من در شوک فرو رفتم
-Jef!!!
و بی اختیار دستم از فکش شل شد...
با تردید نگاهش کردم
ابرو هام کمی نزدیک تر شد و مردد تکرار کردم
حامی: جف!!؟
یاشا که تا اون موقع ساکت به دیوار تکیه زده بود کنارم امد
از روی زمین بلند شدم
نگاه پوچ و خالیم به زمین بود...
یاشا: انگار زنده مونده...
جف...چطور؟
دستام مشت شد
پوزخند بی اختیار از من بر لب هام خود نمایی کرد
و این...اعلام خطر بود!
چون حکم جنون در بدنم سلطه کرد و من...
با شنیدن اسم اون حیوان صفت از خشم لرزیدم
ترس...بر تمام افراد نشست
حتی یاشا قدمی عقب رفت
مشتای گره کردم لرزید...
خشم...دیوانگی...جنون!
بر سلول به سلول خونم نشست و به جای اکسیژن در بدنم تاخت و تاز کرد
پوزخندم پر رنگ تر شد و من از درد چشم بستم...
به یاد آوردم...
عامل بزرگ ترین شکست من...
عامل نابودی تکه ای از روح من...
جنایت رد روم...جف!
من رو باری دیگر از حامی...تبدیل کرد به...
شبح!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُسِوُم
+ اگه جف زنده باشه و به خودش جرئت داده به گاد حمله کنه یعنی دنبال انتقامه...
×نمی شه از خطاش ساده گذشت...اون به گادِ شادو حمله کرده...
-انقدر احمق بوده که فکر می کرده چند نفر رو بفرسته دنبال شبح می تونه به راحتی به قتلشون برسونه؟
همهمه اون قدر زیاد بود که داشتم سر درد می گرفتم
بین اعضای اصلی...در راس این کش مکش نشسته و سکوت رو بر دخالت در حرافی اون ها ترجیح دادم
چشمام بسته بود
سرم نبض می زد
گاه گاهی صدای تیر و بوی باروت حس می کردم
شاید در توهمات مغز سیاهم...
با فراخوان من...هشت عضو اصلی شادو از سایر نقاط دنیا اینجا بودند
کمتر از ۱۲ ساعت خودشون رو رسونده بودند و خبر سوءقصد به من هلهله ای در میان هشت عضو به پا کرده بود که تنها ساکتان این جمع...من و ای بودیم!
از وجود ای حالا آروم تر بودم
قبل از من...سیگنال فراخوان دست ای بود که بعد از آموزش در شادو به من رسید
هنوز هم خیلی از اون هشت نفر من رو به رسمیت نمی شناختن
حتی بعد از جریان رد روم خیلی ها به من انتقاد کردن
شاید حتی فکر گرفتن مقام من در شادو رو داشتن اما...
باز هم جرئتی برای نا فرمانی نداشتن نمی تونستن
یک..به خاطر خون در رگ های من
دو..به خاطر حمایت اِی..
ولی با تمام این ها...
ریک: چطور گاد شادو اجازه داد چنین اتفاقی بیوفته!؟
بله! با تمام این ها مخالفان همیشه وجود داشتن!
پلک های بستم رو باز کردم
نگاهم به ریک...به بخیه روی صورتش و چشم های کشیده و سرمه ایش رفت
سومین ستون شادو
بخش جاسوسی...
تمام همهمه با حرف ریک و نگاه من خوابید و...سکوت!
جسارت بلند پایش رو تحسین می کردم که بدون ترس ازم انتقاد می کرد
ولی منکر رو اعصاب بودنش نمی شدم!
ریک: چرا اجازه دادید همچین اتفاقی بیوفته!؟ حضور شما در ایران اصلا چه معنی ای میده؟
نفسی آروم رها کرده و به صندلی تکیه زدم و ریک انگار قصد داشت چهارنعل روی آرامش موقت من یورتمه بره!
ریک: شما باید الان وگاس باشید...یادتون رفته سهام ای اس در دست شماست؟
بی اختیار سر کج کردم و در سکوت به سخنان کوبنده اش گوش فرا دادم
جالب بود...اون از همه جسور تر بود...
حقایق و عقایدش رو بدون ترس بیان می کرد
ریک:حتی به خاطر شما...غیبت غیر موجه شما...فشن شو ایتالیا...که در طول تاریخ حتی امکان نداشت زمانش یک روز تغییر کنه...به تعویق انداخته شد!
دست بالا اورده و آروم ته ریش صورتم رو نوازش کردم
نگاه از سرمه چشم هاش نگرفتم...ته لحجه فرانسویش دلنواز بود
ولی به سردی و تمسخری پنهان حروف رو ادا می کرد و...
و هر لحظه این میل رو در من ایجاد می کرد تا فک زاویه دارش رو خورد کنم!
جملات کوبنده و بی ترسش رو گفت و در آخر...به صندلیش تکیه زد
و با پوزخندی که مثلا نمی خواست عیان باشه لب زد
ریک: شما گاد هستید...
محترم ترین و والا ترین مقام شادو...
شادویی که قدرتش محدود به مرز دولت و کشور و قاره نیست...اون وقت...
چطور گاد؟ با سهلانگاری...بدون مقر و مکان امن تو یه کشور بی در و پیکر...
بی در و پیکر؟اون...به ایران...سرزمین مادری من گفت بی در و پیکر؟
به آنی لبخند به کنج لبم رفت
نگاهم سیاه شد اما اون با آرامشی خالص ادامه داد
ریک: بدون محافظت لازم برون بوده تا چنین فرصتی رو به دشمنان شادو بده؟
که به شادو آسیب بزنن؟
یادتون رفته شما خود شادو هستید و وظیفه دارید...
و تق!...مثل تیر از چله رها شده بود
چنان سریع که برقش لحظه ای همه نگاه ها رو خیره کرد...
نگاهم به خنجری که صاف جلوی ریک به میز فرو رفته بود رفت
دسته قرمز چشم نوازی با آرم طلایی و ظریفش...
من این خنجر رو خوب می شناختم!
یاشا: یادت رفته با کی حرف می زنی ریک!؟ یا باید یاد آوری کنم؟
سکوت ریک چندی طول نکشید
شاید چند لحظه و بعد با نگاه تیزی به سمت راست لب زد
ریک: تو هم انگار یادت رفته به سمت کی خنجر پرت کردی!
چرا باید یه قاتل روانی تو فراخوان سران حضور داشته باشه؟
بی حرکت بودم...بدون نگاه کردن به یاشایی که میشد حدس زد طبق معمول با ژست همیشگیش به دیوار تکیه زده و قطعا هم گردن کج کرده سکوت کرده بودم
یاشا: برام مهم نیست کی هستی...چون من نه ارشد دارم نه از کسی دستور می گیرم! من یاشام! هیچ حدی برام وجود نداره...اما تو...
صدای قدم هاش رو شنیدم
درست در جای خالی بین من و ریک ایستاد
روی میز خم شد
نمی دیدمش...چون چهرش به طرف ریک بود ولی...لحنش...سرد..جانی..و تهدید گرانه بود
وقتی لب باز کرد...
یاشا: باید بگم که...به قول خودت
فرد مقابلت خود شادو هستش!؟
هرچقدر جسور بود...به جسارت یاشا نبود
جسارت که نه
به روانی بودن یاشا نبود!
این پسر واقعا هیچ حدی نداشت
ریک: من فقط نگران جان گاد هستم!
یاشا از حالت خمیده خارج شد و بعد با پوزخند لب زد
یاشا: مقسی مستر!
ای: یاشا!
و افسار یاشا به دست صدای کوبنده ای کشیده و شد من...بلاخره لب باز کردم
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُچہـٰارُم
حامی: تموم شد؟
یاشا دست به سینه عقب رفت
ریک کما کم به سرخی می زد نگاه تیزش رو به من داد اما در کمال خونسردی لب زدم
حامی: چیز دیگه ای مونده؟ یا بازم ادامه داره؟
خشم نگاهش ذره ای برام اهمیت نداشت
سکوتش که کش دار شد کمی چشم تنگ کردم و با لبخند ملیحی گفتم
حامی: قوانین رو یادت رفته؟
می دونست...حق نداره سوال من رو بی جواب بزاره
بی احترامی به گاد...حکم مرگ داشت!
ریک: نه...شبح..حرفی ندارم
سری تکون داده و سر چرخوندم
به تک تک اعضا چشم دوختم و...چند لحظه روی ای توقف کردم
نگاهش بهم قدرت داد
توان داد تا نفس خشم رو ببرم!
کمی گردن کشیده و نگاه از بالا انداخته گفتم...
حامی: می دونید که جف...زندست!
مکسی کرده و کسی حرفی نزد
و من شمرده شمرده ادامه دادم
حامی: جف...تخطی کرد...دلیل شکست مامورین ردروم شد
جف خیانت کرد و تاوان خیانت...
نگاه به ریک کردم و با لحن مرموزی پرسیدم
حامی: تاوان خیانت؟
تعللی کرد و آروم لب جواب داد
ریک: مرگه...
در حالتی که ر رو به سختی تلفظ می کرد بیان کرد و من سری تکون دادم
باز نگاهم رو مخاطب همه قرار دادم
حامی: فکر می کردم جف مرده...و بزرگ ترین حصرتم این شد که خودم تاوان خیانتش رو بگیرم!
صدای جیغ در گوشم دستام رو مشت کرد
خون...بوی خون در بینیم پیچید و من رگ به رگ مغزم منفجر شد...
نفسی بلند کشیدم و به تقلای افکارم پشت پا زدم
با خونسردی ظاهری باز ادامه دادم
حامی: اما الان زندهست...زنده و سالم در صورتی که نباید باشه...حقش رو نداره!
مشتام لرزید اما با همون اقتداری که سعی می کردم حفظ کنم لب زدم
حامی: پس...حالا...خوب گوش کنید!!
همه گویی راست تر نشستن
صدام...غرشی خفه بود
دردی بزرگ...از خشمی عمیق
رو به مک، پنجمین ستون شادو کردم و لب زدم
حامی:هفت گروه پنج نفره...از ذبده ترین ها...آماده باش باشن!
سری پاین انداخت و لب زد
مک: همین فردا آماده به خدمتن شبح!
سری تکون داده و محکم ندا دادم...
حامی: یاشا!
یاشا: ها؟
چشم بستم و از این خودسری و دیوونه بودنش ناخداگاه خنده ام گرفت که کنترل کردم و جدی گفتم
حامی: جف با تو...هر جا که بود...برام بیارش!
اما قبل از هر چیز با مکث تاکید کردم
حامی: زنده می خوامش!
سکوت کرد...و در اخر لب زد
یاشا: حله...
مغزم تیر کشید و چشمام سوخت...یادآوری ها سخت بود...
نگاه خون خوارم رو به ای دوختم
به چشمان سرد آبیش
به حسی که پس اون سرما داشت
اون می دید...روح دردمند من رو می دید!
حامی:ماموریت ما برای پدرخوانده هم شروع می شه...اما قبلش...
کمی...خواهش در صدام ایجاد شد
حامی: باید جریان جف تموم شه!
این شاید برای بقیه دستور بود اما...
من داشتم از ای تائیدیه می گرفتم
ای استاد من بود
قرار بود...امشب جنگ من و ساواش آغاز بشه اما...
اما تکه ای از زخم هام می سوخت
چرک کرده بود
و من با این تن زخمی توان مقابله با ساواش رو نداشتم
ای: بله گاد...جف رو براتون پیدا می کنیم!
و این یعنی تایید من و حرفم!
نگاه قدر دانی به ای کرده و سر تکون دادم
از جا برخاستم که همه بلند شدند
بی توجه به حضورشون خارج شدم
از سالن بزرگ خارج شدم و قدم های بلندم در راهرو طنین وار شد
یاشا: پیداش می کنم!
قدم به قدم پشتم میومد...
حضورش رو حس کرده بودم
اما حرف ناگهانیش قدم هام رو متوقف کرد
یاشا می دید
لرز مچ دستم
فشار مشت های گره کردم
افتادگی شانه هایم
درد من رو می دید
همه من رو می دید
آروم سمتش برگشتم
بی خیال بود
بی حالت...
اما نگاهش...چشم هاش...خورشید های تابان سردی بودند که به من آرامش می دادند
حامی: زنده بیارش...نفس بکشه!
درد صدام...بم شدن تار های صوتی...
همه و همه از رنج پنهان این اسکلت گوشت و پوست بود
عذاب تا مغز استخوان من لانه داشت!
بی حرکت نگاهم کرد...سرد و بدون کوچک ترین واکنش
اما همینم...برای قرص شدن ته دلم کافی بود
یاشا: تا صبح واستیم!؟
لبخند کجی زدم و...از این پسر قدرت گرفتم
دست داخل جیب برده و ریز بینانه لب زدم
حامی: عجله داری؟..
بعد با لبخند عاقل اندر نفیس سر تکون دادم و برگشتم
حامی: اگرچه حق هم داری بلاخره یار امده...
یاشا: تو ادم نمی شی؟
قهقهه بلندی سر دادم...بعد از گوشه چشم نگاهش کرده و با چشمکی و صدایی خفه لب زدم
حامی: ولی حواست باشه...باباش اینجاست سر و گوشت نجنبه!
با چشم به در اتاق اشاره کردم
چنان نگاه تیزی بهم کرد که خندیدم و راه افتادم
یاشا: هیچکی نمی تونه به من دستور بده!
خنده در نطق خفه کرده و شونه هام لرزیدند و سر پایین انداختم
حامی: متوجهم...تو فقط به پدر زنت ارادت داری وگرنه که دستور چیه!؟
یاشا: دارم کنترل می کنم تا وقتی تو مقر شادو هستیم نفلت نکنم ولی تنت بد می خاره!
و کمی...کمی از درد روحم رانده شدم
شاید نیاز بود کمی پرت بشم از دنیای سیاه شادو!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُپَنجُم
«روز بعد...»
-بیستُ دوُم آبــٰان-
با دقت نگاهشون می کردم
مثل همه افراد دیگه سر پایین و صاف ایستاده بودند
از جسم تنومندشون مشخص بود حرفه ای کار کشته اند
اما هنوز مطمئن نبودم بتونن خوب حفاظت کنن
مک: قربان...همه این افراد همون هایی هستند که شما می خواستین
سری تکون دادم و باز زیر نگاهم گرفتنشون
در هفت صف پنج نفره تقسیم شده بودند
نفسی عمیق کشیده و لب زدم
حامی: خب...
صاف تر ایستادند
که قدمی بینشون زدم و رسا گفتم
حامی: کارتون سخت نیست.. شما فقط قراره مثل آدم های عادی باشید
سکوت بینشون از اطاعت پذیری شون بود
بین صف پنج و چهار قدم برمیداشتم که در انتها ایستادم و با لبخند ملیحی اضافه کردم
حامی:البته همزمان از چند نفر محافظت کنید!
درنگی بین حرفم انداخته و اون لبخند به آنی کمرنگ شد نفسی عمیق کشیدم و ادامه دادم...
حامی: جف زندست...و می خواد منو به دام بندازه...اما وقتی ببینه نمی تونه...سراغ افرادی می ره که قبلا...
مشتام فشرده شد و کمی صدام لرز گرفت اما همچنان محکم ادامه دادم
حامی: قبلا باهاشون در ارتباط بودم...وظیفه شما هم اینه مراقب اون افراد باشید تا اگه جف بهشون نزدیک شد...گیرش بیاریم!
فهمیدید؟
و "بله"یک صدا و محکمشون باعث شد سر تکونبدم و رو به مک لب زدم
حامی: هر کدوم رو به جاهایی که گفتم بفرست...
درست کنارش ایستادم و دست روی شونه اش گذاشتم و آهسته تر لب زدم
حامی: اون افراد نباید بفهمن تحت محافظتن...مخفیانه انجام بده!
و مک سری به نشانه تایید تکون داد
آروم قدم برداشته و از محیط آموزشی مقر خارج شدم
می دوستم بقیه کجان...پس به سمت سالن اصلی راه کج کردم...
دستام رو درون جیبم چپانده
بی توجه به افرادی که وقتی می گذشتم می ایستادند و احترام می گذاشتن به راهرو پیچیده و تقه ای به در زدم
منتظر شدم و...
ای: بیا داخل...
بعد از کسب اجازه دستگیره و کشیده و داخل شدم
یاشا: یه ماچشونم می کردی...
به محض ورود اولین حرفی که یاشا زد همین بود
و من گیج نگاهش می کردم
اروم پرده رو که با انگشت اشاره گوشه ایش رو کنار زده بود رها کرد و نگاه از بیرون گرفت...
از کنار پنجره به سمت من چرخید و لب زد
یاشا: می میری یکم جذبه داشته باشی؟برا همه لبخند ژکوند می زنی؟
حرفش باعث خنده ام شد...
سری تکون داده کامل داخل شدم و در رو بستم
حامی: مثل تو قیافم ماست باشه؟ بابا کم کم دارم به این نتیجه می رسم ماهیچه های صورتت قفله!
مایسا:ولش کلا بلده ایراد بگیره...
نگاهم به طرف چپ که او نشسته بود رفت
لبخند ملایمی زده و جلو رفتم و روی صندلی کنار میز ای نشستم
ای: برنامت چیه؟
نگاهی بهش انداختم نگاهم نمی کرد
چسم هاش به جایی نا معلوم خیره بود...
دستی به زانوهام کشیده محکم نفس حبس کردم
دهانم رو پر از هوا کرده و کمی فکر کردم....اممممممم
حامی: نمی دونم...
همراه با خارج شدن نفسم صادقانه بیان کردم
برنامم بهم ریخته بود
کلا از بیخ...اما فاقد اهمیت!
ای نگاه خنثی ای بهم انداخت که به قول یاشا لبخند ژکوندی تحویلش دادم
یاشا: باز میگی نزن فکشو خورد نکن...
گفت و بی توجه رو به پنجره کرد
بی خیال به صندلی تکیه زدم و گفتم
حامی: انتظار نداشتم جف زنده باشه...
من همیشه در برابر ای صادقانه حرف می زدم
هرچه که در ذهنم بود چون اگه این کارو نمی کردم...خودش ذهنم رو می خوند!
ای: نگرانی؟
سکوتی کردم...نگران؟
شاید...ولی...
حامی: نه برای خودم...
نمی تونست...هیچ جوره توان زمین زدن من رو نداشت
اما می تونست موی دماغ بشه...
اذیت کنه...
می تونست به...
مایسا: بهش نزدیک می شم!
یکه خورده نگاهم برگشت
به سمت اویی که بی خیال خنجر رو در دست می چرخوند...
چشم ریز کردم و لب زدم
حامی: به کی؟
نگاه سردش بالا امد و اون دو گوی قهوه ای مات...
لبخند کنج لبم رفت و بی حرف...فهمیدم نگاهش...
خبر از حرف بزرگی داشت!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُشِشُم
"راوی"
پایه بلند و باریک شیشه ای لیوان درون دستش می لغزاند
مایع خوش رنگ در شیشه بلورین کمی تلاطم می گیرد و او بی آنکه نگاه از رنگ شفاف و بوی تندش دریغ کند
سیگارش را به لب می رساند
پکی عمیق می زند و ریه اش پر می شود از دودی تند و زننده
هوا تاریک...سکوتی مرگبار بر جهان حاکم است...و او منتظر...
منتظر یک معجزه
که بیاید و بگوید شکست نخورده
که توانسته پیروز شود و قلبه کند بر آن...
آن پسرک تازه به دوران رسیده
پوزخندی زهر دار بر لبش می نشیند
که...
+قربان...قرباننن....
نه...آرامشش به باد رفت
صدای بلند مردک در گوشش می پیچد و سر سنگینش تیر می کشد
در که به شدت باز می شود
چشمان سرخ و مستش را به او می دوزد
+همشون...همشون رو گرفتن...هی...
و حرفش تمام نشده که با عربده او و خورد شدن لیوان بلورین بر کف زمین نطقش بریده می شود
جف: بی عرضه ها!!!!!
می دانست...
می دانست به این راحتی نخواهد بود
برای او باید دام بزرگ تری می گذاشت ولی...
لعنت...نشد!
از یک پسرک تازه به دوران رسیده شکست خورد
البته...برای دومین بار!
با خشم دو مشتش را به روی میز کوباند که مرد از ترس یکه خورده و بی سر و صدا با قلبی که از تپش داشت ز جای خارج می شد اتاق را ترک کرد
جف چشم بست
خشمگین و سنگین...
نفس های خمارش پر از خشونت بود
نگاهش آرام بالا آمد
به تصویرش درون آینه چشم دوخت
چشمانش را ریز کرد
به صورتی که...
از گونه راستش پوستش چروک می شد
به طرز وحشتناک و زشتی بهم چسبیده و منقبض شده
رنگی نا مطلوب و از بین رفته
یک طرف صورت کاملا سوخته!
سوخته بود و سوزشش را هنوز حس می کرد
چشم بست...چشم بست و...
...
حامی: جف؟ تو...تو چی کار کردی؟
نگاهش را آرام از فرد بیجان و تکه پاره شده گرفت...و به سمت او برگرداند
خون روی صورتش پاشیده شده بود و فرد زیر دستش...تمام کرده بود!
اما نگاه مسخ شده مرد جوان مقابلش
حرف زیادی داشت...
ناباوری را فریاد می زد ولی سکوت کرده بود
با حیرت به خون های ریخته شده می نگریست...
زانو هایش تا خورد...مقابل چشمانش...
گادشادو...شبح...زانو زد!
پسرکی که فقط و فقط یه مانع بود...
و باید از میان برداشته می شد
پوزخندی زد
حامی به زمین افتادو...
آن جسم بی جان را در دست گرفت
کوچک و خاموش...نفس هایی که نیامده رفته بود..
نفس بریده به او می نگریست
شکست را چگونه می پذیرفت!؟
شکستی که جان این همه انسان را گرفت
نفس های حامی هر لحظه کند تر و قفسه سینه اش بیشتر به جنب و جوش میوفتاد...
حالش دیدنی بود...باخته بود
نه فقط یک ماموریت...باور هایش را باخته بود!
روحش تکه پاره شده بود
خیانت دید...از او...از جف!
دستکش های جراحی را با خونسردی از دستش خارج کرد و با حوصله به سمتی دیگر رفت
فکر می کرد همه چیز عالی پیش رفته
فکر می گرد توانسته...توانسته تمامش کند...
بازی تمام شده بوداما...
در یک لحظه اتفاق افتاد!
آتش!...از جنس خیانت و انتقام..
خودش و حامی را در خود سوزاند!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُهَفتُم
"آرام"
ارام:یه طراح؟
عمو که داشت نسکافهاش رو جرعه جرعه سر می کشید با لبخند مهربونش لب زد
عمو: آره...طراح کامپیوتر...گفتی برای تحقیقات پرونده نمی رسی تمام وقت بیای...چون از قبل خبر نداشتم سفارشای شرکت مرث رو قبول کردم...از طرفی هم نمی خوام بهت فشار بیاد
چند روز پیش هم یکی از رفیقام که وضعمو می بینه یه طراح خوب و خبره رو معرفی می کنه...برای راه افتادن کار ها خوبه..
ابرویی بالا انداخته و حرفی نزدم
دوست نداشتم از وظیفه در شرکت شونه خالی کنم ولی...
پرونده برام الویت داشت
قسم می خورم آخرین پرونده و تحقیقم باشه ولی تا اون موقع هم عمو نمی تونه به خاطر من سختی بکشه
از طرفی من نمی دونم این پرونده تا جه مدت طول می کشه
نفسی بلند کشیدم اما عمو انگار از سکوتم برداشت بدی کرد که باز گفت
عمو: موقته دخترم...تا وقتی آرمان و سوران از سیبری برگردن!
نگاهم به سرعت با امد و به چهره نگران عمو دوخته شد
لبخندی زده و با آرامش گفتم
آرام: چه حرفیه...اتفاقا پیشنهاد خوبیه!
لبخند به صورتش باز گشت و من آروم از جا بلند شدم
آرام: خب عمو...حالا کی این طراح خبره رو می بینیم؟
و برای اینکه رضایتم رو کانل بفهمه تایی به شونه ام داده و پشت پلکی نازک کردم
آرام: به هر حال باید مورد تایید بنده باشه دیگه...
خنده از سر داد و گفت
عمو: امروز برای ساعت سه قرار...
که حرفش تموم نشده تلفن روی میزش زنگ خورد
نگاه از من گرفته و تلفن رو جواب داد
و من هم منتظر نگاهش می کردم
عمو: بله؟...رسیدن؟...خیر نیازی نیست راهنمایی شون کنید!
چشم ریز کرده و عمو تلفن رو در جای قرار داد
با همون لبخند جان بخش گفت
عمو: فکر کنم طرف حسابی حلال زادس!
ابرو هام بالا پرید و از این حرف بی ربط و ناگهانی لب زدم
آرام: چی؟
خنده ریز عمو با تقه ای که به در خرد یکی شده و با صدور اجازه عمو...
در دفتر باز شد
و همون هین...
-سلام...روحی هستم...
اروم به طرف این صدای ملایم...در عین حال جدی برگشتم
و...اوفففف اینه؟
ابروم از دیدنش تیکی گرفت و خیلی نا خواسته شروع به رصد کردم
چهره آراسته ای داشت
خانوم موقر بود و با وجود سن کمش
کاملا جدی و رسمی بر خورد می کرد
خوش لباس بود...اول از هر چیز استایل ساده و در عین حال شیکش بهم این باور رو داد که می تونه طراح خوبی باشه
لبخندی بی اختیار به لبم نشست و نگاه که به چشم هاش دوختم
تازه متوجه خیرگی نگاه اون شدم
از این جدیت نگاه کمی هول شدم اما بالا فاصله لبخند زده و با روی گشاده لب باز کردم
آرام: سلام...پارسا هستم...
نگاهش روم جوری تیز بود
انگار سراسر من رو برسی می کرد
آروم سری تکون داد و لب زد
+ خوشبختم
لبخندم گسترش یافت و عمو با همون لحن ملایم اما سیاست مند گفت
عمو: خوش آمدید خانوم روحی...
با آرامش و بی تغییر در حالت چهرش "ممنونــ"ی زمزمه می کنه
عمو: کار شما تحت نظر خانوم پارسا...برادر زاده من هستش امیدوارم همکاری موفقی داسته باشیم!
دختر سر تکون داده و من با لبخند به سمتش قدم بر داشتم
ارام: بریم یکم بیشتر آشنا شیم!؟
بلاخره از اون حالت یکنواخت تغییر کرده و لبخندی زد
و من دستی به شانه اش کشیدم و به خارج از اتاق هدایتش کردم و قبل از خرج شدن رو به عمو با چشمکی گفتم
آرام: با اجازه رئیس
با خنده"برو بچه"ای نثارم کرد و خارج شدم
وقتی به سمت اون دختر که فقط فامیلیش می دونستم برگشتم و با نگاه خیره اما پر از ثباتش مواجه شدم
اعتماد به نفس و غروری که در چشم های تیره قهوه ایش وجود داشت پسام قدرت و عزت ارسال می کرد
انرژی خاصی داشت و همین باعث شد با لبخند از حضور قویش بگم
آرام: خب...همکار گل...اجازه دارم اسمتو بدونم؟
آروم موهای چتری کوتاهش که از نیمه شال خارج شده بود به پشت گوش فرستاد
من تازه نگاهم به رنگ لایت و زیبای انتهای خرمن مشکیش افتاد و زیبایی این دختر رو در دل تحسین کردم که با ملایما لب باز کرد
+ریحانه هستم..ریحانه روحی...
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُهَشتُم
"حامی"
با لگد محکمی با پاش بلاخره پخش زمین شد من با خنده درجا زدم و نفس زنان گفتم
حامی: چیشد قاتل درجه یک؟ از یه بچه خوردی؟
نگاه تیزی بهم انداخت و از زمین بلند شد
قفسه سینش به شدت بالا و پایین می رفت
یاشا: بهت رحم می کنم پرو نشو...
حامی: اره جون خودت...
دستی به کتفم کشیده و دستم رو از شانه دورانی چرخوندم و با تفریح به رو مخش رفتن ادامه دادم
حامی: بگو زورم نرسید کوچولو...ادم باید متواضع باشه...به بهتر از خودش احترام بزاره...
یاشا: عه؟ بهتر؟
از لحن خطر ناکش نگاه بهش دوختم که عرق پیشانیش رو پاک کرد و با تاکید گفت
یاشا: راست می گی...بزار ببینم این آقای بهتر از من دیگه چی بلده...
نا محسوس بزاق دهنم رو قورت دادم که
یاشا دست داخل جیبش برد و من با دیدن خنجر قشنگ به غلط کردن افتادم
تک خندی زده و گفتم
حامی: حالا چرا عصبانی می شی...جنبه شوخی...
ناگهان با خنجر به سمتم حمله کرد که سریع جا خالی دادم و از این روان پریشی فاصله گرفتم
کثافت می دونست خنجر تو جیبم نیست...
یاشا: چی شد؟ چرا عقب گرد؟
و باز به طرفم امد که سریع ازش دور شدم و با خنده و حیرت گفتم
حامی: لعنتی برابری کجا رفته؟
با چهره همیشه پوکرش لبخندی زد و ریلکس گفت
یاشا: وقت مبارزه طرف نمی بینه دستت خالیه...با کلاش و کلت میوفته به جونت...حالا بیا ببینم چند مرده حلاجی...
و باز ضربه ای به خنجرش داد که سریع جا خالی دادم
عمرا...عمرا اگه می شد دست خالی مهارش کنم...
باز بهم حمله کرد که با خنده گفتم
حامی: الان بگم گوه خوردم راحت می شی؟
با هجوم بعدیش جواب منفی رو دریافتم و به زحمت از این یکی هم جون سالم به در بردم
مرتیکه اصلا شوخی نداشت
به قصد کشت هدف می گرفت!
دفعه بعد خنجر به سمتم نشانه رفت به مشقتی از برخوردش به سینم جلو گیری کردم که به بازوم سابید و آخم به هوا رفت
اما تعلل نکرده و مچ دستش رو گرفتم
حامی: مرتیکه تمرینه...قتل نیست!
وای اون بی توجه دستش رو از بند مچم خلاص کرد و به شدت هولم داد که تعادل از دست داده و همین که به خودم امدم خنجر به طرفم پرتاب شد...
یا خدایی گفتم و سریع سرم رو دزدیدم که با شتاب به تن در فرو نشست!
با دهن باز نگاهم رو از خنجر به یاشا بردگ که بی خیال سر تکون داد
یاشا: نه...انگار یه چیزایی بلدی!
"ههههه!!!"بلندم نیش خندی به صورتش اورد که با حرص به در اشاره کرده و لب زدم
حامی:اون می تونست الان مغز من باشه لعنتی...
یاشا: حیف خطا رفت
و سرش رو متاسف تکون داد
با چشمای گرد نگاهش کردم
دیوانه...قبلا هم با دست خالی مقابل چاقو بودم اما...در برابر یاشا نه!
یعنی خب هیچ کس نمی تونست از زیر دست یاشا زنده بیرون بره
همین که نمردم کلیه...
خواستم ناسزایی بارش کنم که در باز شد و بعد...
نگاهم به سمت مایسا که وارد اتق شد افتاد
ابرویی بالا انداختم
نگاهی بین منو یاشا چرخوند و لب زد
مایسا: تمرینتون تموم شد؟
یاشا بی جواب به سمت میز رفت و بطری آبی سر کشید اما من جواب دادم
حامی: خوشبختانه...
نگاهم به شال روی سرش رفت و با یاد آوری جایی که بودل لبخند به لبم نشست و با خنده گفتم
حامی: تو چطوری خانوم طراح؟
سری کج کرد و با نگاه ریزی گفت
مایسا: همیشه فکر می کردم اون دختر کی بوده که تو انقدر تو نخشی...
و بعد مکثی کرد و ناگهان با دو انگشتم زد به در و ادامه داد
مایسا: حالا امروز دیدمش...بزنم به تخته همه جوره ازت سر تره...مخصوصا تو شعور و شخصیت!
خنده ام بلند شده و برای اذیت کردنش با چشمکی گفتم
حامی: خجالت می دید خانوم روحییییی!
خنجری که درون در فرو رفته بود رو بیرون کشید و ریز بینانه رو به من لب زد
مایسا: این بی عرضه به اندازه کافی گوشت مالیت نداده؟
یاشا: هوووووی...
بلاخره صدای یاشا بلند شد که با تاسف سر تکون داده و گفتم
حامی: زشته دختر...آدم درباره شورش درست صحبت می کنه
مایسا: می گم بی عرضهست می گی نه...وگرنه تا الان زبونتو کوتاه شده بود
خنده ای زده و چیزی نگفتم که یاشا همونجور که موهای عرق کردشو خشک می کرد لب زد
یاشا: خب...حالا چی کاره ایم؟
نفسی بلند کشیده دستی به کمرم زدم
حامی: فعلا باید برگردیم خونه...
و با یاد آوری ایلیار خان خنده ام گرفت و سری تکون دادم
حامی: البته اگه رامون بدن...
مایسا: چرا تو مقر نمی مونی؟
نگاهی بهش انداختم که شالش رو بی حوصله از سرش کشیده و موهای چتریش حالا آزادانه رها بود
وقتی سکوتم طولانی شد بهم خیره نگاه کرد و من...
با لبخندی غیر ارادی لب زدم
حامی: چون فقط اونجاست که حس امنیت دارم!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہپَنجاهُنُهُم
...
ساک کوچکی روی شونه داشت و با آرامشی ذاتی به من خیره بود
دو روزی گذشته بود و ای...داشت بر می گشت!
ای: امیدوارم دردسر برای خودت درست نکنی!
لبم به طرفی کشیده شد و در سکوت سر تکون دادم
رو به مایسا کرد و لب زد
ای: تو مقر نمون...یه خونه نزدیک به اون شرکت برات آماده می کنن...
مایسا هم در سکوت سر تکون داد و در نهایت رو به یاشا کرد که مثل همیشه پوکر فیس بود
لا کردار یکم جلو پدر زنش خود شیرینی نمی کنه انگار چهار دنگ دختره به نامشه...تک خندی نا خواسته روی لبم امد که نگاه تیز هر دو شون روم نشست
گلویی صاف کردم و چشم به اطراف دوختم که...
ای: مراقبش باش!
دقیقا نمی دونم...از کی یاشا و مایسا تو رابطه بودن...اما هیچ وقت ندیدم ای نسبت به این مسئله حساسیتی داشته باشه...خب...شاید چون هر دو رو از بچگی خودش بزرگ کرده!
یاشا: نیازی به گفتن نیست!
رو که نیست ماشاءالله!..
ای: فشن شو به تعويق افتاده ولی تاریخش که اعلان شد باید بیای...
با حال نزاری نگاهش کردم که بی تغییری لب زد
ای: غر زدن نداریم! باید بری...
نچی زیر لب گفته و با سر تایید کردم
نا فرمانی در برابر این مرد ممکن نبود!
ای: تو اون خونه هم چند تا محافظ بزار اطرافش...
حس کودکی رو داشتم که پدرش داشت برای تنها موندن تو خونه نصیحتش می کرد! با حرص باز سر تکون دادم
ای: به خانوادت هم فعلا نزدیک نشو...حتی از دور!
نچی کرده دست به کمر زدم و طلبکار گفتم
حامی: دیگه چی؟
ای: تا وقتی که مایسا هست از اون دختره هم دور باش...
کلافه دستی بین موهام کشیده و غر زدم
حامی: این دو تا رو انقدر نصیحت نکردی...انگار من بچم!
یاشا: شک داری؟
نیم نگاهی تیز به یاشا انداختم که ای با قاطعیت گفت
ای: این دو تا از پس خودشون بر میان...ولی تو بار یه شادو رو دوشته...پس باید زنده بمونی...می فهمی؟
با نفس عمیق چشم بستم و سر تکون دادم
ساک به روی دوش بالا کشید
و رو به من برای آخرین بار گفت
ای: حواست جمع باشه! نه زخمی شو نه آسب ببین نه تو خطر بیوفت و نه بمیر!
سری کج کرده و محکم دست به سینه ام کوبیدم
حامی: چشممممم! خوبه؟
بی انعطاف سری تکون دادو...
رفت به سمت جتی که باهاش امده بود و...من دوباره وارد بعدی دیگر از بازی شدم!
***
خسته گردنم رو چرخی دادم و آروم زنگ رو فشردم
خب...اصلا هیچ توضیحی ندارم!
یاشا: کلید دارما...
یه جوری میگه کلید دارم انگار من ندارم!
با نگاه پوکری خیرش شدم که شونه ای بالا انداخت
یاشا:اصلا پشت در بمون!
متاسف سری تکون دادم که صدای بله گفتن ایلیار خان باعث شد سمت زنگ بچرخم و با تردید لب زدم
حامی: ماییم...
و تیک در نشان از باز شدنش بود
نفسی بلند کشیدم و لب زدم
حامی: هرچی بهونه داری رو کن...
لنگه ابرویی بالا انداخت و جواب داد
یاشا: به من چه؟
باز دمی صدا دار رها کردم...مرتیکه نچسب!
بازوش رو کشیدم و وارد خونه شدیم
سه روز بود که به خونه برنگشتم...
خب ایلیار خان قطعا می پرسید کجا بودم! و نمی خواستم باز هم دروغ بگم
وارد راهرو شدیم که در واحد ایلیار خان باز شد و...
ایلیار: خوش برگشتی گیان!
لبخندی نیم بندی زدم و گفتم
حامی: ممنون...
نمی دونستم چی بگم...یا چه دلیلی بیارم
اما...
جرقه ای در ذهنم زد و بی اختیار لبخندم کش امد و با فکر خبیثی دست به سینه لب زدم
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہشَصتُم
حامی: ببخشید دیگه...نشد بیایم یه چند روز کارمون طول کشید...آخه...
نگاهی به یاشا کردم و لبخندی که می دونستم چقدر رو مخشه ادامه دادم
حامی: نامزد این جناب برگشته بود و دیگه...اره
ابرو های ایلیار خان بالا پرید و حتی تیر غیب نگاه یاشا هم حس کردم
با لبخندی بزرگ کمی خم شدم و مثلا پچ زنان گفتم
حامی: می دونید دیگه...بعد یه عمری دوری و دلتنگی یکم کارشون طول کشید دیگه نشد برگردیم...
قهقه ایلیار خان بلند شد و سری به تاسف تکون دادم و لب زدم
حامی: گرفتارمون کردن به خدا...
و چنان محکم بازوم کشیده شد که تقریبا به عقب پرت شدم و نگاه برزخی یاشا در دیدم قرار گرفت
ایلیار: خب این بچه نامزدشه دید و ماند...تو چرا نیامدی روله؟
سوال خوبی بود...و من جواب خوبی داشتم
گرچه بعدش زنده نمی ماندم...
اما دستی به کمرم زده و با تواضع ساختگی لب زدم
حامی: نفرمایید...من اینو با دختره تنها می زاشتم؟هنوز واسه عمو شدن زوده...پدر دختره به من سپردت...
کامل نشده بود حرفم که با سوزش عمیق بازوم لب گزیدم و ایلیار خان باز به خنده افتاد
ایلیار: از دست تو پسر...رفتی اون ور اب بی پرواتر شدی؟
نوچی زیر لب گفته و ابرو بالا انداختم
حامی: نه خان عمو...آپ دیتتر شدم!
خنده ای شیرین زده و کمی از در فاصله گرفت
ایلیار: بیا کورم«پسرم»..خسته ای الانم سر ظهره...ناهاره با ما باش...
از خدا خواسته برای فرار از غضب یاشا با نیش باز بشکنی زدم و همونجور که بازوم رو از حصار دست یاشا خلاص می کردم گفتم
حامی: آخ...خان عمو تعارف امد نیومد داره...منم که تعارفیییی...
و داخل شدم که پدرانه ضربه ای بین دو کتفم زد و گفت
ایلیار: برو پسرر...برو انقدر آتش نسوزون
با خنده داخل شدم و روی مبل نشستم
و صدای تعارف زدن های ایلیار خان برای متعاقد کردن یاشا رو می شنیدم
ایلیار: چرا نمیای پسرم...بخی داخل!
یاشا: ممنون من بالا...
اما نزاشتم ادامه پیدا کنه و بلند جوری که واضح بشنوه داد زدم
حامی: بیا برادر...بیا غريبی نکن ایلیار خان از خودمونه...
و با کمی شرارت ادامه دادم
حامی: اگرم خواستی به خانوم ایکس زنگ بزنی خیالت تخت گوشامونو می گیریم داداش!
یاشا: تو فقط ببند!
چنان بلند گفت که به خنده افتادم
این مرد یخی بلاخره با یه چیز از کوره در می رفت...
ایلیار: بیا پسرم...به حرف این بچه گوش نده...خودش هزار بار بد تر از این حرفاست...
یاشا رو به داخل کشید که تن خستم رو روی مبل رها کردم و گفتم
حامی: مارم فروختی خان عمو؟
ایلیا: کم حرف بزن پسر!
تک خندی زده و چشم رو هم گذاشتم که با حس نشستن کسی کنارم تک چشمی نگاهش کردم
و...اوه! میز غصبو...
یاشا: تو واقعا می خاری نه؟
لبخند عريضی زدم و نمایشی دستی به پشتم زدم و گفتم
حامی:آخ آره...خدا خیرت بده بیا پشتمو بخارون...
با غرشی خفه نگاهم کرد که تک خندی زدم
حامی: خب چیه؟ اصلا نخواستم بابا...
یاشا: ببند اون...
اما حرفش کامل نشده بود که صدای افتادن چیزی باعث شد هر دو به سمت چپ بچرخیم و...
با دیدن فرشته کوچک مقابل هر دو سکوت کردیم
چشم های خماری که انگار تازه از خواب بیدار شده بود با مشت کوچکش می فشرد و لب برچیده خیره ما بود
مظلومانه نگاهی بین من و یاشا گردوند و لب کوچکش رو به داخل کشید
حسی مثل خجالت بود یا هر چیز دیگه که لپ های با نمکش سرخ شد...
سکوتی عجیب شکل گرفته بود
که بالاخره با لبخند این سکوت رو شکستم
حامی: سلام خوشگله...
انگار بیشتر خجالت کشید که دو دستش رو پشت قایم کرد و...
چقدر ناز بود این دخترک کوچک
با لبخند از جا بلند شدم و مقابلش رفتم
و آروم زانو زدم تا هم قدش بشم
از نزدیکی من بیشتر سرش به گردن فرو رفت
دستی به صورت سفید و سرخش کشیدم و لب زدم
حامی: اسمت چیه عمو جون؟
ایلیار: بیدار شدی میهن گان؟
صدای ایلیار خان باعث شد به سمتش بچرخم و دخترک که حالا فهمیده بودم میهن نامش هست
به دو خودش رو به ایلیار خان رسوند و پشت او سنگر گرفت
با خنده از جا بلند شدم و لب زدم
حامی: کیه خان عمو؟
سینی چای رو از دستش گرفتم که با لبخند گفت
ایلیار: دختر بشری...میهن خانوم...که فعلا مهمون ما هستن...
لبخندی زدم و سینی چای رو روی میز گزاشتم و گفتم
حامی: این میهن خانوم زبونشو موش خورده؟
دخترک ریز نقش بیشتر به ایلیار خان چسبید که خنده ای زدم
چقدر خجالتی...
با این حساب..باید دختر خاله ایلیا باشه...
درسته؟ راستی...ایلیا کجاست؟
...
حاجی یک بار برای همیشه توضیح بدم انقدر نپرسید😂
ما تو چنل قبلی رواق...پارت ۲۰۹ بودیم که چنل دیل خورد
به لطف ریحانه تو چنل دیگه ما ذخیره سازی کردیم و حالا که دوباره استارت زدیم
من هی ۱۰ تا ۱۰ تا پارت ها رو دوباره می زارم تو یکی دوروز آینده...
چون هم باید به ترتیب باشه هم چک کنم که درست باشه و از طرفی یک سری از بچه ها جدید هستن
در باره فعالیت های دلی چنلم...
وقتی پارت های قبل کامل گذاشته شد باز شعر و ادیت می زارم✨