eitaa logo
«رواقْــــ..»
223 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
حاجی‌ یک بار برای همیشه توضیح بدم انقدر نپرسید😂 ما تو چنل قبلی رواق...پارت ۲۰۹ بودیم که چنل دیل خورد به لطف ریحانه تو چنل دیگه ما ذخیره سازی کردیم و حالا که دوباره استارت زدیم من هی ۱۰ تا ۱۰ تا پارت ها رو دوباره می زارم تو یکی دوروز آینده‌‌‌‌‌‌‌... چون هم باید به ترتیب باشه هم چک کنم که درست باشه و از طرفی یک سری از بچه ها جدید هستن در باره فعالیت های دلی چنلم... وقتی پارت های قبل کامل گذاشته شد باز شعر و ادیت می زارم✨
ایلیار خان آروم نشست و میهن کوچک هنوز پشتش سنگر گرفته بود از این حجم خجالتی بودن واقعا خندم گرفت اما خب...دختر نازی بود... هنوز به تک پای ایلیار خان چسبیده بود و به سختی خودش رو قایم می کرد اما در یک حرکت سریع طرفش رفتم از پشت سنگرش بیرون کشیدم تقریبا جیغ بلندی کشید اما در آغوشم گرفته و ایستادم حامی: چرا فرار می کنی خوشگله؟ لب برچید و خجالت زده دستاش رو مقابل دهانش گذاشت که با خنده لپش رو کشیدم ایلیار: یکم خجالتیه...اذیتش نکن بزار کم کم اوخ می گیره کورم... رو به ایلیار خان کرده و با چشمکی بد جنس لب زدم حامی: نه دیگه زرنگی خان عمو؟ این جیگرو ول کنم بیاد پیش شما؟ اول ابرو هاش بالا پرید و بعد به خنده افتاد و با تاسف سر تکون داد بوسه ای رو لپ دخترک زدم و اروم روی مبل نشستم حالا هم خجالت کشیده بود و هم می خندید... نوازشی روی موهای خرگوشیش کشیدم و گفتم حامی: چطوری خوشگله؟ میهن: خوشگله؟ اخ...نازشو ببین از شیرینی بیانش باز به خنده افتادم و بار دیگه لپ سفیدش رو بوسیدم حامی: اره دیگه...خوشگله‌...یعنی تو...که انقدر خوشگلی... خجالت زده خندید و آروم دستاش رو دور گردنم حلقه کرد سفت به آغوشم کشیدمش و لب زدم حامی: آخخخخ بچه تو چقدر قندی... رو به یاشا که بی خیال داشت به ما نگاه می کرد کردم و با چشمکی گفتم حامی: این بچه بزرگ بشه چی بشه... یاشا: دارم احساس خطر می کنم براش... بوسه ای رو خرگوشی موهاش زدم و لب زدم حامی: می تونی در ذهن لجنتو گل بگیری... در کل بچه ها رو دوست داشتم...چه بسا دختر بچه... دخترک در آغوشم رو روی پاهام نشوندم و رو به ایلیار خان لب زدم حامی: ایلیا کجاست؟ ایلیار خان که با لبخند به میهن نگاه می کرد با این حرف نگاه به من دوخت و لب زد ایلیار:مدرسس روله...الانا دیه میرسه لبخندی زدم و اروم موهای مشکی میهن رو نوازش کردم دخترک کم حرفی بود...خیلی کم حرف آروم خم شدم و کنار صورتش لب زدم حامی: تو چطوری خوشگله؟ لبخندی زد و با همون صدای ناز دار کودکانه لب زد میهن: خوبم عمو... لپش رو کشیدم و گفتم حامی: ای عمو قربونت... یاشا: بهت میاد... از حرف ناگهانی یاشا سر بلند کردم که بی تفاوت ادامه داد یاشا: پدر شدن... و چیزی...در سینم سنگین شد چیزی که انگار فشرده شد چیزی که انگار تکه پاره شد یک قلب؟ حالی که در هم ریخت و... فقط شد یک پوزخند تلخ... و پرت شدم...به اون روز... به روزی که اون بی گناه معصوم در آغوشم جان داد...جسم کوچکش غرق در خون روی دستان من نفس برید نفسی که نیومده رفت‌...روی دست های من رفت... با همون پوزخند نگاه از چهره بی تغییر یاشا گرفتم و با نوازش سر دخترک در آغوشم لب زدم حامی: لایقش نیستم! و در گلوم چیزی سفت شد ایلیار خان از دیدن لبخند پر کشیده من نگران نگاهم می کرد بزاق سخت شده دهانم رو فرو دادم و با یک نگاه ویران اما لبی خندان رو به ایلیار خان کرده و گفتم حامی: این ایلیا دیر نکرده؟ بابا به خدا روده بزرگه کوچکه رو خورد... لبخندی پدرانه زد و با عصا از جا بلند شد ایلیار: الان سفر‌ره می زارم یل...تا اون موقع ایلیا هم رسیده... برای دوری از اون حالت خراب میهن کوچک رو از روی پاهام بلند کرده و گفتم حامی: مگه من مردم خان عمو؟ بشین سه سوت برات می چینم... بوسه ای به موهای زیبای دخترک زدم و قبل از اینکه بخواد جلوم رو بگیره با لبخند سینی چای سرد رو برداشتم و نذاشتم تعارفاتش شروع شه... به سرعت از دیدشون محو شدم و... همین که وارد آشپزخونه شدم نفس گیر کرده ام رها شد... چشمام بسته شد و بی اختیار زمزمه کردم... حامی: اگه زنده بود...الان...مثل میهن...؟ سینه ام سخت شده بود و هوا نمی پذیرفت دردمند به اپن تکیه دادم زیر لب غریدم حامی: حق خونش گردنته...جف! ...
آخرین ظرف رو روی میز گذاشتم و با نفسی عمیق ازش کمی فاصله گرفتم وقتی مطمئن شدم چیزی کم نداره به سمت در چرخیدم که... نگاهم به دو جفت چشم تیره افتاد نگاه معصوم خیرشو به من دوخته بود و من حتی نفهمیدم از کی اینجاست به لب های صافم قدرت لبخند دادم و آروم جلو رفتم حامی: اینجا چی کار می کنی خوشگله؟ نگاهش رو بالا اورد چشم هاش...چقدر...پاک و معصوم بود! این نگاه...درست شبیه... با تفسی بلند افکارم رو کنترل کردم که لب زد میهن: عمو شما اینجا زندگی می تونید؟ لبخندم عریض تر شد و اروم مقابلش زانو زدم... حامی: آره عمویی... نگاه معصومانه اش رو کج کرد و به طرز درداوری من رو یاد کسی می انداخت! میهن: یعنی همساده؟ خنده آرومی زده و تایید کردم حامی: اره... شوقی در صورتش نشست و گفت میهن: پس میشه بیای پیش ما؟ با من و ایلیا بازی کنی؟ تکخندی زدم و این موجود شیرین رو در آغوش کشیدم حامی: چرا نشه خوشگله؟ تو جون بخوا.. ذوقی که در صداش نشست قلبم رو تسکین داد این دختر فجیح من رو یادش می نداخت فجیح یاد طفلی که فرصت زندگی پیدا نکرد که حتی جنازش از دل اون برزخ بیرون نیومد این دختر سنبل معصومیت همون طفل بود این دختر برای من...ایران بود! با صدای زنگ در از فکر و خیال بیرون امده و تن کوچک میهن رو رها کردم ایلیار: بفرما...اینم از ایلیا خان... با این نوید میهن جیغی از خوشحالی زد و سمت در دوید با خنده از جای بلند شدم و نگاهم پیش رفت... نفسی بلند کشیده و تا خواستم به سمت در برم...نگاهی خیره‌... نگاهی پر از حرف بهم دوخته شد یاشا...چنان عمیق نگاهم می کرد که... انگار درون مغزم رو می بینه! چند ثانیه به نگاه خیرش پا دادم و بعد به آرومی سمت در رفتم زیر نگاه خیره اون مرد تیز... میهن: اییا...یه عمویی امده به من میگه خوشگله... از صدای ذوق دار میهن باز طرح لبخند گرفتم ولی صدای ایلیا تا پیش از ورود من کمی عصبی بود ایلیا: کی امده!؟ یه لحظه از ذهنم عبور کرد که...الان این بچه غیرتی شد؟ تکخندی زده و جلو رفتم و قیافه اخمو ایلیا اولین چیزی بود که در دیدم قرار گرفت دست به سینه به ستون تکیه دادم و لب زدم حامی: من گفتم...مشکلیه؟ نگاه ایلیا که روم نشست...اخماش کم رنگ و کم رنگ شد تا این که بهت و تعجب در نگاهش بیدار گشت و بعد اون تعجب...انگار رنگی غیر واضح گرفت تلفیقی از دلخوری و شادی... لبخندم پر رنگ شد و گفتم حامی: چه طوری مرد کوچک؟ نگاهش برق زد...برقی از بغض... چیزی که انتظارشو نداشتم وقتی با صدای گرفته لب زد ایلیا: خیلی نامردی... به سمت اتاقش دوید...و نگاه بهت زده من هم در پیش رفت... ایلیار: چند وقت پیش آرام امده بود... نگاه ماتم به سمت ایلیار خان برگشت که با آرامش و به کمک عصا قدم بر می داشت با مهر دست به سر میهن که کمی گیج شده بود کشید و ادامه داد ایلیار: اون روز یادش نیومد کی هستی...ولی وقتی آرام رو شناخت تو رو هم یادش امد‌... در وقفه ای بین کلامش خطاب به میهن لب زد ایلیار: برو پیش ایلیا گیان تا نهار بکشم میهن مطیع سر تکون داد و کودکانه به سمت همون در دوید... و من منتظر به ایلیار خان چشم دوختم که با نفسی عمیق ادامه داد ایلیار: نمی دانم چرا اینجا مخفی شدی...چه می کنی...یا چرا نمی خوای آرام و بقیه رفیقاتِ ببینی...اما می دانم بیگدار به آب نمی زنی...دلیل داری و بهت باور داشتم و دارم‌...پس نذاشتم آرام بفهمه اینجایی...تا موقع رفتنش نه من...نه ایلیا هیچ نگفتیم... و کمی تعلل کرد و زیر لب زمزمه کرد ایلیار: دلخوری بعد اون دختر هم پای خودت... لبخندی ملایم از این حجم اعتماد و ملاحظه زده و او همون طور که به داخل آشپزخونه گام می گرفت لب گشود... ایلیار: وقتی گفتن از ایران رفتی بهت خورده نگرفتم...الانم نمی گیرم...تو همیشه پسر این خونه ای درش به روت بازه‌‌‌...ولی... ایستاد...و منم منتظر تکمیل جمله اش... ایلیار: خیلی ها از وقتی رفتی دل نگرانتن...و ایلیا...حتی قبل رفتنش هم تور‌ِ ندید...و گفت بهت برسونیم... یا تکخندی لب زد ایلیار: خیلی نامردی... تکخند تلخش به منم سرایت کرد و سر به زیر انداختم ایلیار: حامی؟ عجیب بود...همیشه... یا روله...کورم...یل...هرچیز صدام می زد جز اسمم این حجم از جدیت صداش کمی دلم رو لرزوند و شاید لحظه ای نفس نکشیدم وقتی ادامه داد... ایلیار: برای رفتنت...دلیل داشتی؟ جرئت بالا بردن نگاهم رو نداشتم دست هایی که به سینه ام گره کرده بودم بازوم رو فشرد اما با تمام قاطعیت لب زدم حامی: دلیل داشتم! و...سکوتی که...با گرمای دستی روی شونم شکست ایلیار: پس سرت رو بالا بگیر روله...پای راهت وایستا... نگاه بالا برده...جذبه و مهر این مرد بهم قدرت داد ویرانه های زیادی بود که باید می ساختم شاید بخشیش...اعتماد افرادی بود که از دست داده بودم! ...
دو تقه به در زدم اما سکوتی که عایدم شد باعث شد لب باز کنم حامی: ایلیا؟ باز هم سکوت... ای بابا... نفسی بلند کشیدم و دوتقه دیگه به در زدم اما باز هم صدایی نیومد... یاشا: بشکنم؟ با ابروی بالا رفته سمت یاشا برگشتم چنان دست به سینه و لنگ رو لنگ نگاه می کرد انگار فیلم سینماییه... حامی: مگه امدیم دزدی مرتیکه؟ در که قفل نیست! بی خیال سرش روی تکیه گاه کاناپه ولو شد و لب زد یاشا: خب پس در زدنت چیه؟ با چهره ای پوکر بهش نگاه کردم این یابو چی بود تو کاسه من گذاشتی خدا؟ متاسف سر تکان داده و لب زدم حامی: نفهمی دیگه...نمی فهمی...متاسفانه کلا تیلیت کردی بالا خونه رو... بی تغییر چهره شونه ای بالا انداخت و من باز با نفسی عمیق سمت در برگشتم باز به در ضربه زدم و اروم لب زدم حامی: ایلیا عمو!؟ نمی خوای بعد این همه مدت یکم با عمو مرد و مردونه حرف بزنی؟ یاشا: اوفففففف مردددددد! با نگاه تیزی سمتش اخطار دادم که باز بی خیال نگاهم کرد همونطور که خونسرد لم داده بود راه به راه رو مخ من رژه فرانسوی می رفت با حرص و صدایی زیر غریدم حامی: یه کلام دیگه از اون گاله در بیاد میرم دار و ندارت رو واسه مایسا رو می کنم توف تو صورتت نندازه! ابرویی بالا انداخت و پوزخندی زد و در کمال تعجب سکوت کرد لبخند یه وری زدم...یعنی لاشی تمام خودم...تنها نقطه ضعف این بی وجود همین بود... البته که لاف زدم چیزی نداشتم ازش رو کنم ولی می تونستم مایسا رو به جونش بندازم... نفسی بلند کشیده و باز تقه ای به در زدم حامی: ایلیا خان؟ واقعا نمی خوای بیای بیرون؟ صدایی که خارج نشد باز لب زدم حامی: تو چی میهن خانوم؟ تو هم رفتی تو تیم ایلیا با من لج کردین؟ مدت کوتاهی گذشت که صدای ناز و ناراحت میهن به گوشم رسید میهن: من لج نکردم عمو...ولی اییا ناراحته از شما از معصومیتش که نمی خواست من ناراحت بشم لبخندی زده و...این دختر تازه نیم ساعته که منو دیده و چقدر پاک بود... دستم رو در نشست و اروم لب زدم حامی: نمی شه پیش این آقا ایلیا وساطت مارو کنی؟ که عموی نامردشو ببخشه؟ سکوتی چند لحطه شد و بعد صدای دستگیره در به گوش رسید قدمی از در فاصله گرفتم و قد و قواره کوچک میهن از لای در پدیدار شد که لب برچیده مظلومانه نگاهم می کرد میهن: عمو چی کار کردی اییا ناراحته؟ با وجود سن کمش...بیشتر کلمات رو درست بیان می کرد و ناز صداش دل هر کسی رو می برد با لبخند ملایمی لب زدم حامی: یه اشتباهی کردم خوشگله... چشم های درشت تیرش رو گرد کرد و کودکانه پرسید میهن: مگه ادم بزرگا اشتباه می کنن؟ از این همه سادگی و معصومیت دلم گرفت که انقدر دنیای این دختر کوچک و ساده بود که فکر می کرد بزرگ بودن...به معنای کامل بودنه...اما نیست! مثل دفعات قبل برای هم قد شدن باهاش روی زانو نشستم و دست روی صورت سفیدش کشیدم... کاش انقدر معصوم نمونه...کاش انقدر پاک و ظریف نباشه که به دست جهان گرگ صفت تکه پاره بشه حامی: اره...اشتباه می کنن...اونقدر بزرگ که جبران نمی شه...که بخشیده نمی شه... ....
نگاه گیجش رو می بینم اما از لای در به ایلیای چنبره زده گوشه اتاق نگاه می دوزم نفسی عمیق کشیده و رو به این دخترک پاک ادامه دادم حامی: اشتباه می کنن ولی قبول نمی کنن...یه چیزی...مثل غرور...نمی زاره بپذیرند که اشتباه کردن! آروم دستم روی سرش و بین موهای زیباش شروع به نوازش کرد حامی: انقدر به اشتباه ادامه می دن که یهو... پوزخندی به لبم نشست و... حامی:عه! تموم شد...دیگه جایی برای اشتباه نیست... لبخندی تلخ زده و نگاه از چشمای معصومش گرفتم به ایلیایی که پشت به من نشسته بود دادم حامی: اما شاید...اگه بگن ببخشید...اگه قبول کنن...اگه بخشیده بشن دیگه اشتباه نکنن...هوم؟ شاید اگه یه فرصت داشته باشم یک بار دیگه...بتونم به عقب برگردم... پلک بستم و افکارم رو متوقف کردم چیزی به عقب بر نمی گشت...چیزی درست نمی شد...حسرت....فقط راه رو سخت تر می کرد با صدایی که شاید عجیب خسته به نظر می رسید لب دوباره باز کردم حامی: حالا هم امدم از دل یه مرد در بیارم...رو مردونگیش حساب کنم و ازش بخوام اشتباه منو ببخشه... ایلیا تکونی خورد و من با لبخند سر کج کرده و لب زدم حامی: نمی خوای بگذری از ما مرد کوچک؟ دلم برات تنگ شده پسر... بیشتر در خودش جمع شد...و من حس کردم...فقط یه هول کوچیک... انقدر به قلب پاک و مهربونش ایمان داشتم که بدونم می بخشه پس لب زدم حامی: یه نظر نمی کنی؟ سکوت کرد...تکونی نخورد...و من با باز دمی خسته آروم سر تکون دادم حامی: باشه... و آهسته بلند شدم که نگاه معصومانه میهن از ایلیا به سمت من حرکاتم رو دنبال کرد... با آرامشی که...بیشتر شبیه خستگی بود دستی به سر میهن کشیدم و لب زدم حامی: من دیگه میرم...شما هم بیاید برای نهار... و آروم از چهار چوب در فاصله گرفتم می دونم حق داشت...با تمام این حرف ها اون فقط هشت سالش بود و نباید توقع داشته باشم من رو به راحتی ببخشه اما...این باعث شد فکر کنم...من به جز ایلیا به چند نفر بدهکارم؟ یه عذر خواهی بدهکارم و...بخشیده می شدم؟ حتی اگه بفهمن...یک اجبار بود؟ سه سال رو چجور جبران کنم؟ کسی هم می تونست این سه سال رو برای من جبران کنه؟ نه..‌نمی شد...نمی شه! برگشتم و نگاه خیره یاشا به روی خودم دیدم و آهسته لب زدم حامی: بریم... بی حرف نگاهم کرد و...بلند شد...ایلیار خان در آشپزخونه بود و خودم گفته بودم بچه ها رو صدا می زنم آروم قدم برداشتم اما... ایلیا: عمو؟ ایستادم...قدم هام متوقف شد و...بی اختیار لب هام کشیده‌... به آرومی برگشتم... با قیافه ای تخس و اخم های در هم اما نگاهی دلتنگ مقابلم ایستاده بود لبخندم وسیع تر شد و آروم روی یه زانوم نشستم و دستام رو از هم فاصله دادم و با آرامش لب زدم حامی: یه بغل به ما نمیدی؟ با اشکی که در چشم هاش هویدا بود اما لجوجانه سعی داشت نریزه به سمتم امد و در لحظه ای بعد...محکم در آغوشم فشرده شد با تمام دلتنگی بغلش کردم و تکه ای دیگر از اون آرامش گم شده به من بازگشت... از اون جای خالی که...سال ها در خلا من رو نگه داشت! ایلیا: ولی هنوز خیلی نامردی... محکم جسم این مرد جوان رو به خودم فشردم و آروم لب زدم حامی: ولی تو روی هرچی مرده سفید کردی...مردی که این نامرد رو بخشیدی... ...
بوسه ای دوباره به سر میهن زدم و با لبخند نگاهش کردم با نگاه پاک و بی ریاش بهم خیره شد و لب زد میهن: بازم میای عمو؟ دستی به خرگوشی های سرش کشیدم می تونستم سنگینی نگاه یاشا رو حس کنم...اما برای اولین بار...بدون فکر کردن به بعدش... بدون ترس از عملی نشدن قولم لب زدم حامی: معلومه که میام خوشگله... لبخند شیرینی که به لب هاش نشست قلبن رو آروم ولی ویران کرد چقدر پاک بود این کودک... براش سخت نبود؟ دوری از پدرومادرش... می فهمیدم وظیفه حالیم بود موقعیت شغلشون... ولی این دختر...این نگاه پاک و مظلوم تمام منطقم رو مختل می کرد تا فکر کنم چطور دلشون امد اینجا تنهاش بزارن؟ این دختر خجالتی و شیرین رو... ایلیا: عمو نیومده میهن رو بیشتر دوست داریاااا...گفته باشم هنوز دلم ازت گرفته تا شرط رو قبول نکنی هم نمی شه با صدا زدم زیر خنده و روبه ایلیا کردم که حالا دیگه یه پسر بچه نبود عاقل تر از سنش بود و این باعث می شد وجودش کنار میهن عامل دلگرمی برای مراقبتش از اون باشه دستی روی شونه کوچکش گذاشتم و با لبخند گفتم حامی: چشم مرد بزرگ...اون توپی هم که قول دادم سر جاشه... انگار برای ارتقاش از مرد کوچک به مرد بزرگ شوق زیادی در دلش سرازیر شد که چشماش برق زد و لبخندش پر رنگ تر شد روز خوبی بود... واقعا...حس خوبی بود بعد از این همه مدت...ولی من نگران این وابستگی... با باز دمی بلند از جا برخاسته و رو به ایلیار خان که خیلی وقت سر پا ایستاده بود لب زدم حامی: ببخشید...واقعا نمی خواستم تا این وقت شب مزاحم بشم... واقعا هم قصد نداشتم ولی اصرار های میهن و ایلیا مانع از رفتنمون می شد پدرانه لبخند زد ولی گله مند گفت ایلیار: باز هم این همه وقت نبودت جبران نشده روله... لبخندی به این گله پر مهر زدم و آروم زمزه کردم حامی: جبران می کنم... و با شب بخیری بچه ها رو به داخل فرستادم و ایلیار خان هم با آغوشی التیام بخش رها کرده و بعد از بسته شدن در واحد به سمت پلکان برگشتم که... نگاه روشنی در تاریکی نسبی فضا هیره ام بود مثل گربه سانی درنده خو که مدت ها کمین کرده و حالا...وقت شکارش بود؟ چشم های یاشا زوم بود بهم‌‌‌...از اون نگاه هایی که گاهی به انسانیتش شک می کنم نگاهی که مثل یک شکارچی به شکارش بود‌‌‌...یک باز خواهی... اما بی توجه به این فرم نگاه با تایی که به ابروم دادم لب زدم حامی: منتظر چیزی هستی؟ بریم دیگه... نگاهش میلی متری تکون نخورد و تغییر نکرد اما من بی توجه به او و پزیشن جذابی که به خود گرفته و با تکیه بر نرده ها دست در جیب تماشام می کرد پله ها رو یکی یکی بالا رفته و از کنارش رد شدم هنوز یک پله هم ازش دور نشده بودم که... یاشا: نگاهت به میهن اذیتم می کنه... رو هوا منظورش رو گرفتم اما بی تفاوت و بدون برگشت لب زدم حامی: یعنی چی؟ برنگشتم اما متوجه برداشتن تکیه اش از نرده ها شدم متوجه حضورش درست کنارم که دست روی شونه ام گذاشت شدم و چندی بعد... من رو در حاله پر دردی رها کرد یاشا: یعنی اون دختر بچه...ایران نیست! با فشاری کوچک به استخون سر شانه ام از کنارم گذشت و من با درد چشم بستم ایران‌...ایران کوچک... ایرانی که حتی فرصتی برای زندگی نداشت یاشا راست می گفت میهن...ایران نیست و هرگز ایران نمی شد ولی.‌.. چرا انقدر قلبم با اون دخترک آروم بود؟ چرا حس می کردم این بچه... همون ایرانیه که روی دستای من تموم کرد؟ نفسی پر درد به ریه کشیدم... ایران‌...مرگ ایران برای من یه درد در گذشته بود زخمی که هنوز بعد گذشت ماه ها از خاطرم نرفته هر از گاهی مثل یک کابوس...یک درد یک توهم‌...جلوی چشمام نقش می بنده جسم غرق در خونش... تن سردش... نفس رفتش... کودکی که از بدو تولد پر کشید ایران پاکی که...فرصتی برای زندگی نداشت! و من مقصر مرگ اون موجود معصوم بودم من...بانی مرگ ایران بودم در آتش ردروم...من و ایران با هم سوختیم! ‌...
"ارام" خودکار رو آروم به میز می زدم موهام روی صورتم بهم ریخته بود اما حوصله درست کردنشون رو نداشتم قرار داد جدید رو مرور می کردم ولی گه گاهی نگاهم زیر چشمی به اون دختر می رفت خیلی ساکت بود...جدی کارش رو انجام می داد...یه جوری که حس اصافی بودن تو دفتر خودم رو داشتم ولی با این حال اغلب اوقات کنارم بود... نفسی عمیق کشیدم و خود کار در دستم رو روی میز رها کردم از روی صندلی به یک باره بلند شدم که نگاهش رو از برگه های در دستش گرفت لبخندی زدم و گفتم آرام: خسته نشدی؟ نیمچه لبخندی زد و به "نه خوبم"ی بسنده کرد دوباره سرش رو به برگه های دست بند کرد زیاد نمی دیدم بخنده یا لبخند بزنه...یعنی اصلا حرف نمی زد که چنین واکنش‌های در پیش بیاد و این منو به شدت کنج کاو کرده بود و این آدم ساکت و زیادی نرمال...اون طبع کارگاهی منو قلقلک می داد! با نفسی بلند دست داخل جیبم فرو کرده و از پشت میز به سمتش رفتم درست مقابلش نشستم دفترم بزرگ بود و اون به یه میز کوچک در کنار دفترم برای کار بسنده کرده بود پا روی پا انداخته و تار موی مزاحمی که جلوی دیدم رو می گرفت پشت گوش انداختم ریحانه: موهای قشنگی داری... ابرو هام بالا پرید جانم؟...این.‌.اولین باری بود که خودش سر صحبتی رو باز می کرد برای این که زیاد ضایع بازی در نیارم گلویی صاف کرده و با لبخند لب زدم آرام: مرسی...نظر لطفته... درسته چهره خشک و جدیی داشت...ولی همون لبخند ملیح که انگار سعی می کرد پیش من بیشتر ازش استفاده کنه اون رو یک زن زیبا و جذاب نشون می داد کاملا به صندلی تکیه زدم نفسی بلند کشیده و... آرام: چند سالته؟ نگاهش دوباره از ورقات به سمت من نشانه رفت چشم های کشیده به رنگ سوخته اش بی حالت و سرد بود اما با ملایمت لب زد ریحانه: بیست و سه... لبخندم عمیق تر شد...چه جوون! پروندشو یه نگاه سر سری انداختم و...کی تونسته تحصیلاتش رو انقدر سریع تموم کنه؟ اونم خارج از کشور و نه هر کشوری...آمریکا! دست زیر چونه ام انداخته و شوخ طبعانه لب زدم آرام: حس می کنم مقابل یه نخبه نشستم... لبی کش داد و ممنونی زمزمه کرد هوففففف چه سفت و سخت! کمی در جام جا به جا شدم و لب زدم آرام: خب...چطوره یکم بیشتر آشنا شیم...هوم؟ نگاه نافذش رو در صورتم چرخوند و آروم سری تکون داد برای اینکه احساس صمیمیت بیشتری داشته باشه با لبخند گفتم آرام: چطوره تو اول شروع کنی؟...هر چی دوست داری ازم بپرس... بدون تغییر حالت و صورتی پوکر و بی خیال کمی فکر و بعد... مایسا: مجردی؟ یک لحظه نفسم مقطع شد و... لعنتی...دوباره نه! برای اینکه به خودم بیام لحظه ای چشم فشردم و دمی عمیق گرفتم... پلک که باز کردم نگاه خیره و مسکوتش لرزی به بدنم داد...جدیتی عجیب داشت از اون آدم های تعارفی نبود که بگه «اگه نمی خوای جواب نده...» یا «ببخشید...نباید این سوال رو می پرسیدم» به جاش خیلی جدی منتظر جوابم بود و من با آرامشی ظاهری لب زدم آرام: آره...مجردم... ریحانه: ولی عاشقی... و این دختر چه بی پروا بود! رک و راست می گفت و انگار تک تک کلماتش حساب شده و دقیق بود چون هیچ نشانه ای از سوتفاهم یا غیر عمد در نگاه و گفتارش حس نمی شد! لبخندی زدم...دیگه اونقدر تو این سه سال پوست کلفت شده بودم که خم به ابرو نیارم بازیگر ذبده ای بودم در این شرایط و...یه دستی زدم... آرام: تو چطور؟ عاشقی؟ نمی دونم توهم بود...یا واقعا حالت چهرش نرم تر شد اما با کمی تاخیر گفت ریحانه: یه نفر تو زندگیم هست! ابرو هام بالا پرید... ای جان...واقعا برام جالب شد کاپل این دختر رو ببینم... با لبخندی که از جذابی بحث عمیق تر شده به جلو خم شده و با هیجان گفتم آرام: خب؟ نه معذب بود و نه خجالت می کشید کاملا عادی رفتار می کرد...و با لحنی کاملا صادقانه گفت ریحانه: خب...یه نفر تو زندگیم هست که...فرق داره...همین! واقعا شخصیت جالب و جذابی داشت ولی حس می کردم...یه گیجی...یا ابهام خاصی تو حرفشه...برای همین کنج کاو پرسیدم آرام: فرق داره....یعنی...عاشقته!؟ یا... و خیره به چشم هاش تکمیل کردم آرام: عاشقشی؟ باز هم در اون نگاه سرد و آروم هیچ تغییری پیدا نشد فقط نگاهش رو به اطراف چرخی داد مثل کسی که داره فکر می کنه و در نهایت... ریحانه: نمی دونم! و واقعا هم نمی دونست... چون می شد راستی رو از بیانش تشخیص داد دمی عمیق کشیدم که با سوالش...شاید اون دم در سینه گم شد که باز دمی نداشت! ریحانه: عشق چجوریه؟ نگاه ویرانم رو بهش دوختم منتظر بود و من...من شاید نیاز داشتم... نیاز داشتم که‌...یک بارم که شده...در بارش حرف بزنم! بعد از سه سال... نفس گم شده رو بلاخره به بیرون هدایت کردم و آهسته و واگویه وار لب زدم آرام: عشق؟ نگاهم به پنجره‌ی رو به غروب رفت آسمان و آبی بد رنگی که به خودش گرفته بود...من رو به خاطراتی خاکستری پرت کرد! ...
"حامی" نوک انگشتام آروم روی کیبورد ضربه می زدن چشمام به سوزش افتاده بودند و برای ذره ای خواب تقلا می کردند اما سر سختانه به کار ادامه می دادم نگاهم لحظه ای پرت نمی شد و هوشیاریم کامل بود داشتم کلافه می شدم واقعا داشت کلافم می کرد مسئله جف رو نرو بود... آسایش برام نمی زاشت از طرف دیگه...ساواش... ساکت بود...خیلی ساکت بود مطمئنم فهمیده ایرانم...فهمیده من لوش دادم‌...من به اون انبار حمله کردم اما سکوت رو انتخاب کرده بود حتی حرکت خاصی در اون مقر هایی که ازش به دست آوردم هم اتفاق نمی افتاد یاشا: کور شدی...ول کن اون بی صاحابو نگاهم بلاخره از اون مانیتور نفرین شده چرخید و به قیافه بی خیال یاشا افتاد... کمی تار می دیدمش...برای همین با دو انگشتم چشمام رو فشردم و لب زدم حامی: چته باز؟ ساعت چنده؟ یاشا: پنج عصر... غروب بود‌‌‌...و فضای نیمه تاریک خونه اثباتش می کرد نفس عمیقی کشیده و باز به صفحه لب تاب خیره شدم... یاشا: این پیری برامون غذا اورد... لبم کش امد...غیر مستقیم گفت یه چیزی بخورم اما به جاش طلب کار لب زدم حامی: بهمون جا و غذا داده میگی پیری؟ یه جو قدر شناسی در وجودت پیدا نمی شه؟ بی خیال کنارم روی زمین نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد یاشا: منکر پیر بودنشی؟ من به ای هم می گفتم پیری... تایی به ابروم دادم و با نگاه معنا داری خیرش شدم... حامی: منظورت پشت سرشه دیگه... بی خیال و بدون نگاه به من لب زد یاشا: اینم پشت سرش می گم...جلوش آدمم... تک خندی زدم و متاسف سری تکون دادم... حالا نگاه اون هم به صفحه لب‌تاب بود همونجور که وارد ایمیل می شدم لب زدم حامی: از مایسا چه خبر؟ کلافه پوفی کشید و لب زد یاشا: فعلا که محافظ شخصی دلبر شماست... لبخندم وسیع شد...همیشه آرام رو به این اسم خطاب می کردن...همه افرادی که ازش خبر داشتن... همونجور که ایمیل رو چک می کردم سری تکون دادم و هومی از گلو گفتم حامی: برای این افتخار و مکنت بسیار خرسندم! یاشا: من نیستم... تک خندی زدم...و غرق کار گفتم حامی: دلت براش تنگ شده دم گوش من نق می زنی!؟ جوابی نداد که ناگهان جدی پرسیدم حامی:تصمیمت با مایسا چیه؟ هیج تغییری درونش حس نکردم سکوت اختیار کرده بود و منم همون جور که از صفحه خارج می شدم ادامه دادم حامی: دوستش داری؟ و باز هم سکوت... آروم روی شات دون کلیک کرده و صفحه خاموش شد لب‌تاب رو بستم و کامل سمتش چرخیدم نگاهش به جای خالی لبتاب مونده بود لب‌تاب رو کنارم گذاشته با حالتی ملایم گفتم حامی: نمی خواید جدی فکر کنید؟ دستم رو بلند کرده و پشت سرش روی پشتی قرار دادم و مثل اون سرم رو به دیوار تکیه زدم حامی: حالا دیروز یه چی گفتم ولی مشکلی هم با عمو شدن ندارماااا نچی زیر لب گفت و بی حوصله چشم بست که تک خندی زدم یاشا: خیلی رو اعصابی... گردن چرخوندم و همونجور که شقیقم روی دیوار بود لب زدم حامی: تو رو اعصابی عوضی...الان راست و پوست کنده فقط یه چی بگو... و با مکثی...خیره به نیم رخ جذاب مرد کنارم پرسیدم حامی: می خوایش؟ پلک باز کرد...اما سمتم نچرخید...فقط لب زد یاشا: تو شادو...هیچ کس به ما یاد نمی ده کسی رو دوست داشته باشیم! در سکوت نگاهش کردم بی تغییر حالت...انگار گوینده یه خبر باشه ادامه داد یاشا: اولین آدمی که کشتم...خوب چهرشو یادمه...با چاقو...هشت ضربه به کتف و سینش...می دونی چند سالم بود؟ کمی نگاهش کردم و...با تردید لب زدم حامی: ۱۶؟ پوزخندی زد...تا جایی که می دونستم از ۱۶ سالگی قاتل حرفه ای شادو شده بود... و جوابش...چیزی رو در سینم فشرد یاشا: ده سالم بود... بی اختیار دستی که پشت سرش گذاشته بودم روی شونه اش قرار دادم و کتفش رو فشردم... اما بی توجه به من لب زد یاشا: یه گلوله تو نغز مادرم خالی کرده بودن...یکی تو سینه پدرم! ده سالگی من...در یک محله قدیمی کنار خونه عمو حبیب رقم خورد زندگیم...عادی و من خوش بخت بودم بی انصافیه اگه نگم... من واقعا تا سن بیست و هفت سالگیم خوش بخت بودم...اما شاید طول این خوش بختی برای یاشا خیلی کمتر از من بود... خیلی کم... یاشا: کلاس فوتبال داشتم...اما با مربیم بحثم شده بود...سر یه چیز مسخره...کاپیتانیی که حق من بود و به یکی دیگه داد... شونه اش رو فشردم و به سمت خودم کشیدمش بی مقاومت سرش رو از دیوار به روی شونه‌ی من گذاشت... یاشا: کل راه رو دویدم...بدون اینکه به اخطار های بابام فکر کنم...هر روز بهم گوش زد می کرد خودم تنهایی جایی نرم نه مدرسه...نه کلاس...همیشه خودش منو می رسوند...اویل یه راننده برام گذاشته بود اما بعدش...حتی به اون راننده هم اعتماد نداشت... می دونستم بفهمه تنها برگشتم احتمالا اول کلی نصیحتم می کنه...اما انقدر اعصابم خورد بود که ساکم رو از کمدم بر داشتم...بدون فکر کردن به چیزی از باشگاه زدم بیرون... ...
یاشا: کلید انداختم...رفتم داخل...مثل این بچه ننه ها بلند مامانم رو صدا زدم... چشم بستم و آروم سرم رو به سرش تکیه دادم... یاشا: خونه تاریک بود...ساکت بود مثل همیشه بوی غذای مامانم نمیومد صدای تلوزیون و شبکه خبر نمی پیچید مامانم از آشپزخونه نیومد که مثل همیشه بهم بگه خسته نباشی مرد من...هیچ چیز مثل قبل نبود..‌و دیگه مثل قبل نشد... صداش آروم بود نه لرز...نه درد...نه بغض انگار که داره معمولی ترین اتفاق عمرشو می گه...آروم بود... یاشا: همونجا کنار در تنم لرزید ساک از دستم افتاد...فقط سمت طبقه بالا راه افتادم تا پام روی پله چهارم رفت...صدای شلیک شنیدم... دستم از روی شونه اش بین موهاش رفت با درد سرش رو به خودم فشردم یاشا: نه یکی...دو تا...صدای فریاد پدرم رو شنیدم و تا جون داشتم دویدم...دویدم و وقتی در اتاق باز شد... سکوت کرد...و من می فهمیدم در این مرد سر سخت چه ویرانه ای به جای مانده... یاشا: کشتنشون...چون پدرم اطلاعاتی که می خواستن رو نداد...چون پدرم حاضر نشد دارویی که حاصل سال ها تلاشش بود رو بهشون بفروشه که به جای نجات جون آدما... برای نابودی شون استفاده بشه... می دونستم...می دونستم پدرش کی بود و چقدر هم برای شادو مهم بود... شاید در اون زمان تنها آدم خوبی بود که با شادو همکاری می کرد...شاید... یاشا: یادم نیست...یادم نیست دقیقا چی شد...چی کار کردم فقط می دونم اونقدر صحنه مقابلم وحشتناک بود که تنم شروع به لرز کرد یه لرزش شدید...قبلم داشت سینمو می شکافت...و سرم هیستریک تکون می خورد... چه کردن باهاش...چه کردن که وحشتناک ترین خاطرشو انقدر خونسرد و سرد بیان می کرد‌...انقدر راحت...راحت تر از اونی که فکر می کردم یاشا: تشنج بود...شوک بود...نمی دونم...فقط وقتی یکی شون طرفم امد به خودم امدم...شونه ام رو گرفته بود تا حرکات دیوانه وارم متوقف بشه به صورتم سیلی می زد تا هوشیار بشم...ولی من...من فقط یه چیز تو مغزم بود... مکثی کرد...سکوتی که هزاران فریاد داشت و... یاشا: بکشش چکاد...بکشش! پلکام اروم باز شد...چکاد؟ پس....پس واقعا...اسمش... یاشا: دسته خنجری که به کمرش بسته بود بیرون کشیدم...فقط ضربه زدم! فقط...کشتمش... دستم بی اختیار بین موهاش چنگ شد و اون سردی صدای بمش...تمام دردی بود که می تونست انتقال کنه یاشا: نمی دونم...چی شد...چقدر گذشت...تا خودمو پیدا کردم...یه نفر داشت مهارم می کرد مثل اونا نبود...انگار...داشت از من مراقبت می کرد‌‌‌...اما فقط می خواستم خودم ر به اون جسد برسونم تا اینکه من رو به زور بین بازو هاش فشرد...و برای اولین بار صدای سردش رو شنیدم که گفت...«تموم شد!» همین... و من تازه یادم امد که برای عزیزای تکه پارم باید گریه کنم... نمی دونم چرا صدای من لرز گرفته بود چرا من داشتم خفه می شدم که اروم لب زدم حامی: یاشا!؟ پوزخندی زد...نه...تلخندی زد... که کامم تلخ شد یاشا: خودش به این اسم صدام زد...بدون هیچ توضیحی...از چکاد حکمت...شدم یاشا گادوین...تموم شدم... فقط یک بار...وقتی که بین بازو های ای فشرده می شدم برای اولین و آخرین بار عزاداری کردم‌...اشک ریختم... نفس عمیقی کشید نه یک آه...نه یک حسرت... فقط...هیج! یاشا: بعد از اون...انسانی در من زنده نبود که بخواد گریه کنه...غصه بخوره...آرزو داشته باشه...یا...کسی رو دوست داشته باشه...اون مرد منو بزرگ نکرد...منو ساخت! درست مثل تو... لبخند تلخی زدم...و اروم پرسیدم حامی: مایسا کجای زندگی این آدم سنگی شد؟ سکوت کرد...و به جای جوابم گفت... یاشا: اینا رو بهت گفتم که بفهمی... آخرین باری که کسی رو دوست داشتم به خاطر ندارم...وقتی می پرسی دوستش داری من نمی تونم جواب بدم...چون دیگه نمی دونم دوست داشتن چه شکلیه... آروم دستم رو بین موهای پریشانش به حرکت در اوردم...برادرانه به خودم فشردمش و زمزمه وار...با یک لبخند بی معنی لب زدم حامی: تو بد ترین شرایط عاشق شدم... با نفسی عمیق به سقف خیره شدم پوزخندی بین کلامم افتاد...پوزخندی که دردش رو خودمم نمی فهمیدم حامی: اما انقدر مغرور بودم که حتی خودمم نمی خواستم قبول کنم! ولی وقتی یه لحظه از دستش دادم...یه لحظه تن نبودنش به تنم خورد...حداقل تونستم به خودم بگم... به خنده درداوری افتادم و لب زدم حامی: هعععیییی پسر...دلو دادی رفت! ...
"آرام" مایسا: دیگه کاری نیست؟ نگاه از دفترچه گرفتم و با لبخند گفتم آرام: نه عزیزم...ممنون... سری تکون داد و با برداشتن کیفش از در خارج شد...حرف زدن باهاش برام چقدر آرامش بخش بود تمام این سه سال سکوت رو رها کردم...و الان...نمی دونم هم سبک بودم و هم پر انگار جای خالیش بیشتر حس می شد...بیشتر دلتنگش بودم نفسی بلند کشیده و از جا بلند شدم...کم کم باید بر می گشتم... دفترچه رو آروم بستم و خودکار فشاری روم هم داخل جامدادی انداختم با صدای زنگ تلفن دست از جمع وسایل برداشتم...با نگاهی به مخاطب آیکن سبز رو فشردم روی بلندگو گذاشتم آرام: جانم ستی؟ دفترچه رو داخل کوله ام قرار دادم که صداش پیچید ستایش: سلام...کجایی؟ جامدادی رو در دست گرفتم و لب زدم آرام: شرکت...البته دیگه دارم میام... ستایش: بیا اداره... دستم از کار متوقف شد...اداره؟ و اروم لب زدم ارام: چرا؟ ستایش: امیر امده...می خواد درباره تحقیقات حرف بزنه... با نفس بلندی دست روی میز ستون کردم و فقط لب زدم آرام: باشه...خودمو می رسونم... با خداحافظی کوتاهی قطع کرد‌...موبایل رو داخل کوله انداختم...هیچ سر نخی...هیچ تحرکی از پدرخوانده نبود...چرا؟ نکنه...به خاطر شبح داره احتیاط می کنه؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با بستن زیپ کیف از جام بلند شدم به سمت در رفتم اما یه لحظه...صدای پایی از در شنیدم... ابرویی بالا انداختم و دستگیره رو کشیدم و بیرون رفتم نگاهی به راه رو انداختم...نه...کسی نبود اخمی ظریف کرده و سر کج کردم شاید خیالاتی شدم شونه ای انداخته و کوله ام رو بالا کشیدم...فعلا...باید می رفتم اداره... *** با تقه ای به در و کسب اجازه وارد شدم قبلا هم امیر رو دیده بودم کهن سال بود اما جذبه و جدیتی عمیق داشت و تنی که با وجود کهولت سن همچنان با هیبت و جهارشونه مونده بود به ارومی سلام کردم ستایش و رویا و سامیار و امیر‌...همه جوابم رو دادند به آرومی روی یک صندلی نشستم که... امیر: از قرار معلوم...عقب نشینی کردن... نگاهم بلافاصله سمت امیر رفت انگار منتظر من بودند تا کاملا شروع کنن.. سامیار: تا الان نه مورد مشکوکی از آشپزخونه های مواد مخدر دیده شده نه در مرز ها اختلالی یافت شده...عجیبه که هیچ حرکتی ندارن... امیر سری تکون داد و کمی کلافه لب زد امیر: از شبح هم خبری نیست؟ با این حرف حس بدی گرفتم حسی مثل اینکه...ما به شبح متکی هستیم... سامیار: نه...هیچی...هیچ سر نخی هم نداریم...حتی از اون افرادی که تو انبار دست گیر شدن هم باز جویی کردیم...ولی چیزی از شبح نمی دونستن سر دستشونم که شبح رو دیده بود فقط یه سری اطلاعات به درد نخور داشت...که مشخص می کرد شبح یه مرد حدود سی الا سی پنج باشه...چهرشم کامل ندیده فقط چشم هاش مشخص بوده که اونم به درد بخور نیست... مشخصا این سر درگمی برای هممون سخت بود...چرا همه جیز به طرز ترسناکی آروم بود؟ آرامشی قبل از طوفان؟ ...
"حامی" حامی: بیام؟ کمی سکوت شد و بعد صدای کودکانه میهن از چپ به گوش رسید میهن: نه عمو... و صدای دودینش در گوشم طنین انداخت خنده ای زدم...ببین با مرد گنده چه می کنن... نفسی بلند کشیدم که صدای بلند ایلیا درفاصله نسبتا زیادی داد زد... ایلیا: بیا عمو... بلاخره سر از روی ساعدم که به دیوار بود برداشتم نگاهی در حیاط چرخوندم تک خندی زدم...ببین هم بازی بچه ها شدم خدایا... نگاهی به اطراف انداختم و لب زدم حامی: خببببب آماده باشید که سه سوت گیرتون میارم... دست در جیبم فرو برده و در حیاط چرخی زدم...صدای پچ پچ در گوش تیزم افتاد... لبخندم کش امد و طرف ماشین که در حیاط پارک شده بود رفتم... راستی ماشین ایلیار خان عوض شده بود...یه دنا مشکی...جالبه! صداشون رو می شنیدم آروم از سمت مخالف رفتم و...نگاهی به پشت ماشین انداختم با دیدن هر دو شون که مثلا قایم شده بودند لبخندم واقعی تر شد... کمی عقب رفتم و در یک تصمیم آنی پریدم بیرون حامی: پخ... هر دو شون جیغ کشیدند که بلند زدم زیر خنده از همه زود تر ایلیا به خودش امد و دست میهن و کشید ایلیا: بدو بدو...باید سک سک کنیم شروع به دویدن کردن که از اون طرف ماشین با چند قدم جلوشون رفتم و با لحنی ترسناک و لبخندی خبیث گفتم حامی: نچ نچ...گیر افتادین... ایلیا زد زیر خنده و با خواهش گفت ایلیا: عمو خب نمی شه یکم آبانس بدی؟ مثلا ما بچه ایم... دست به کمر زدم و تایی به ابرو دادم حامی: خیییییر...از الان باید رسم روزگار رو یاد بگیرید کسی منتظر نمی مونه شما برنده شید...برای بردن تلاش کنید! اما همون لحظه ایلیا یه لحظه از غفلتم سریع به سمت دیوار دوید که با خنده طرفش رفتم و بلاخره از بازو گرفتمش... حامی: واستا پدر سوخته مگه من با تو شوخی دارم؟ به خنده افتاد و بازوش رو از دستم رها کرد ایلیا: ای بابا عمو اصلا نمی شه با تو بازی کرداااا... ابرویی بالا انداختم و پسی به سرش زدم که آخی گفت اما همون لحظه... میهن: من نمی خوام گرگ بشم! چنان با بغض گفت که هم من هم ایلیا در دم خشک شدیم با چشمای گرد شده به سمت میهن که چشماش از اشک برق می زد و لباش می لرزید برگشتیم کافی بود الان فقط یکی صورتشو نوازش کنه که بزنه زیر گریه... با لجاجت پا به زمین کوبید و جیغ زد میهن: من نمیییی خواااااام!!! از جیغش شونه هامون پرید و سریع خودم رو کنار کشیدم و لب زدم حامی: باشه باشه...اصلا من شکر بخورم تو رو بگیرم بچه... با اشک نگاهم کرد که با خنده گفتم حامی: کی گفته شما گرگ می شی؟ پس این توله سگ چه کارس؟ پس گردنی دیگه ای به ایلیا زدم که باز اخش بلند شد و شاکی نگاهم کرد که با چشم ابرو اشاره زدم با حرص پشت گردنش رو مالید و غر زد ایلیا: الان فقط من باید رسم روزگار رو یاد بگیرم؟ اخمی کردم که نچی گفت و رو به میهن کرد ایلیا: بیا مهی‌...بیا سک سک کن من چشم میزارم... به آنی گل از گلش شکفت ماشاالله سیاستی که این بچه داشت رو در ای ندیده بودم به صورتی کاملا حرفه ای رید به تمام جدیت من و زحمات این بچه...آخرم حرف خودشو به کرسی نشوند با دوِش کودکانه سمت دیوار رفت و دست کوچیکش رو به دیوار زد با ذوق بالا پایین پرید و بلند گفت میهن: من بردم من بردم... صدای حرصی و زمزمه وار ایلیا رو شنیدم ایلیا: منم خودمو لوس کنم می تونم ببرم... خنده ای سر دادم و دستی به سر ایلیا که پوکر نگاه می کرد کشیدم حامی: نسوز برادر...پیش میاد... و همون موقع صدای در به گوش رسید اخمی بین ابروم نشست‌...این وقت روز؟ ایلیار خان که خونه بود...یاشا هم که بیرون نرفته...منتظر کسی بودن؟ وقتی از جانب من حرکتی ایجاد نشد ایلیا بلند داد زد ایلیا: کیه؟ و سکوتی که شد...اخمم رو بیشتر کرد بی اختیار دست داخل جیب برده و ضامن خنجرم رو لمس کردم اما... ...
ضامن خنجر رو لمس کردم اما... مایسا: بگو بزرگ ترت بیاد بچه... کمی مکث کرده و با تشخیص صاحب صدا لبخندی زدم... دست از جیبم بیرون کشیده و سمت در رفتم...آروم قفل قدیمیش رو باز و مایسا رو دست به سینه رویت کردم شانه ام رو به در تکیه زدم و با لبخندی موذی گفتم حامی: بفرما...بزرگترش اینجاست...امرتون!؟ سر خم کرد و از بالای عینک دودیش نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد مایسا: تو بزرگترشی؟ هه... و بعد با تنه ای محکم به من داخل رفت و گفت مایسا: برو کنار باد بیاد بچه... با خنده و تاسف درو بستم یعنی خودم از این حجم ابهتم کف می کنم! در رو بستم و بلند گفتم حامی: بزرگی کوچیکی سرت نمی شه که... برگشتم...درست وسط حیاط به اطراف نگاه می کرد انگار که قراره خونه رو بخره خانوم...خیلی ریلکس و بی توجه لب زد مایسا: صدا بچه میاد... به‌به...هرکی میرسه یه جور شیک منو میشوره پهن میکنه میهن: عمو نمیای بازی کنیم؟ خب همینم کم بود...یعنی من هرچی خوردم از جنس مونث زندگیم بود... تازه توجه مایسا به دو بچه کنار دیوار جلب شد...ابرویی بالا انداخت و کج خندی زد...و بعد با نگاهی منظور دار به طرف من برگشت مایسا: پرستار بچه شدی؟ با قیافه ای متاسف برای خودم سر تکون دادم ولی همون لحظه صدای جدی ایلیا بود که گفت... ایلیا: شما کی هستید خانوم؟ عموی من خیلیم مرده! ای جان...با لبخندی بزرگ ماچی براش فرستادم و گفتم حامی: ای قربونت بچه... مایسا: یاشا کجاست؟ جفت ابرو هام بالا پرید و با لبخندی موذی دست به سینه به در تکیه دادم... حامی: جانم؟ سنمتون؟ عینک رو از چشمش برداشت و تاره های از چتری کوتاهش از زیر شال بهم ریخت... مایسا: دخلش به شما؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم حامی: دیگه همینجوری نمی شه مکان یه مرد مجرد رو لو داد که... و بعد نگاهی از سر تا پاش انداخت و با تکان سرم به چپ و راست گفتم حامی: آخه فرصت طلب زیاد پیدا می شه این دوره زمونه...اونم همچین موقعیتی... با دست اشاره ای به نمای ساختمون زدم حامی: یه خانوم داففففف....یه پسر مجردددد....یه خونه خالیییی... ولی با چیزی که به سمتم پرت شد سریع جا خالی دادم و به خنده افتادم...کلا کرم اذیت کردن این دو در من غیر فعال نمی شه... کیف کوچکی که به طرفم پرتاب کرد رو گرفتم و سمت خودش انداختم که در هوا گرفت... میهن: داف چیه عمو؟ با لبخند به دخترک نگاه کردم وبا دستی به سرش لب زد حامی: یعنی اون خانومه... مایسا: می بری با ببرم؟ میهن رو در آغوشم گرفته و بی خیال لب زدم‌ حامی: بالاعه... خودش گرفت یاشا رو می گم پس به سمت خونه رفت و بلند گفت... مایسا: بازیت تموم شد ده دقه دیگه بیا بالا‌... ابرویی بالا انداختم و با خباثت گفتم حامی: اون وقت ده دقیقه شما چه غلطی می کنید؟؟؟ بی خیال نیم چرخی زد و گفت مایسا: برا سنت مناسب نی... به خنده افتادم و اون داخل شد...میهن رو در آغوشم بالا کشیده و لب زدم حامی: می بینی عموت چقدر مظلومه؟ با نگاه معصومانش خیره ام شد و بعد دستای کوچکش رو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو در آغوشم مخفی... میهن: ناراحت نباش عمو...تو بچه نیستی... اروم خندیدم و همونجور که به سینه می فشردمش به سمت ساختمون راه افتادم و لب زدم حامی: ایلیا عمو...بیا داخل داره سوز میاد... و نگاهی به آسمان روز که به واسطه ابر ها هر لحظه تیره تر می شد کردم و لب زدم حامی: انگار طوفانی تو راهه... ...