eitaa logo
«رواقْــــ..»
224 دنبال‌کننده
13 عکس
2 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
ضامن خنجر رو لمس کردم اما... مایسا: بگو بزرگ ترت بیاد بچه... کمی مکث کرده و با تشخیص صاحب صدا لبخندی زدم... دست از جیبم بیرون کشیده و سمت در رفتم...آروم قفل قدیمیش رو باز و مایسا رو دست به سینه رویت کردم شانه ام رو به در تکیه زدم و با لبخندی موذی گفتم حامی: بفرما...بزرگترش اینجاست...امرتون!؟ سر خم کرد و از بالای عینک دودیش نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد مایسا: تو بزرگترشی؟ هه... و بعد با تنه ای محکم به من داخل رفت و گفت مایسا: برو کنار باد بیاد بچه... با خنده و تاسف درو بستم یعنی خودم از این حجم ابهتم کف می کنم! در رو بستم و بلند گفتم حامی: بزرگی کوچیکی سرت نمی شه که... برگشتم...درست وسط حیاط به اطراف نگاه می کرد انگار که قراره خونه رو بخره خانوم...خیلی ریلکس و بی توجه لب زد مایسا: صدا بچه میاد... به‌به...هرکی میرسه یه جور شیک منو میشوره پهن میکنه میهن: عمو نمیای بازی کنیم؟ خب همینم کم بود...یعنی من هرچی خوردم از جنس مونث زندگیم بود... تازه توجه مایسا به دو بچه کنار دیوار جلب شد...ابرویی بالا انداخت و کج خندی زد...و بعد با نگاهی منظور دار به طرف من برگشت مایسا: پرستار بچه شدی؟ با قیافه ای متاسف برای خودم سر تکون دادم ولی همون لحظه صدای جدی ایلیا بود که گفت... ایلیا: شما کی هستید خانوم؟ عموی من خیلیم مرده! ای جان...با لبخندی بزرگ ماچی براش فرستادم و گفتم حامی: ای قربونت بچه... مایسا: یاشا کجاست؟ جفت ابرو هام بالا پرید و با لبخندی موذی دست به سینه به در تکیه دادم... حامی: جانم؟ سنمتون؟ عینک رو از چشمش برداشت و تاره های از چتری کوتاهش از زیر شال بهم ریخت... مایسا: دخلش به شما؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم حامی: دیگه همینجوری نمی شه مکان یه مرد مجرد رو لو داد که... و بعد نگاهی از سر تا پاش انداخت و با تکان سرم به چپ و راست گفتم حامی: آخه فرصت طلب زیاد پیدا می شه این دوره زمونه...اونم همچین موقعیتی... با دست اشاره ای به نمای ساختمون زدم حامی: یه خانوم داففففف....یه پسر مجردددد....یه خونه خالیییی... ولی با چیزی که به سمتم پرت شد سریع جا خالی دادم و به خنده افتادم...کلا کرم اذیت کردن این دو در من غیر فعال نمی شه... کیف کوچکی که به طرفم پرتاب کرد رو گرفتم و سمت خودش انداختم که در هوا گرفت... میهن: داف چیه عمو؟ با لبخند به دخترک نگاه کردم وبا دستی به سرش لب زد حامی: یعنی اون خانومه... مایسا: می بری با ببرم؟ میهن رو در آغوشم گرفته و بی خیال لب زدم‌ حامی: بالاعه... خودش گرفت یاشا رو می گم پس به سمت خونه رفت و بلند گفت... مایسا: بازیت تموم شد ده دقه دیگه بیا بالا‌... ابرویی بالا انداختم و با خباثت گفتم حامی: اون وقت ده دقیقه شما چه غلطی می کنید؟؟؟ بی خیال نیم چرخی زد و گفت مایسا: برا سنت مناسب نی... به خنده افتادم و اون داخل شد...میهن رو در آغوشم بالا کشیده و لب زدم حامی: می بینی عموت چقدر مظلومه؟ با نگاه معصومانش خیره ام شد و بعد دستای کوچکش رو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو در آغوشم مخفی... میهن: ناراحت نباش عمو...تو بچه نیستی... اروم خندیدم و همونجور که به سینه می فشردمش به سمت ساختمون راه افتادم و لب زدم حامی: ایلیا عمو...بیا داخل داره سوز میاد... و نگاهی به آسمان روز که به واسطه ابر ها هر لحظه تیره تر می شد کردم و لب زدم حامی: انگار طوفانی تو راهه... ...
مایسا: تمام سیستم هایی که داشتیم هیچ حرکتی ندیدن هیچ کدوم از محافظا هم تحرک مشکوکی رو حس نکردن همه اون آدمایی که براشون به پا گذاشتی خیلی عادی زندگی می کنن نه تهدیدی...نه تنشی... مشتم رو مقابل لب هام نگه داشته و به ترک روی میز خیره بودم جف...اگه تا الان حرکتی نداشته...یعنی فهمیده من منتظرشم... نفسی بلند کشیده و دستی بین موهام بردم سر بلند کرده و لب زدم حامی: دیگه چه خبر؟ مایسا مکثی کرد و اروم روی پای یاشا نشست...شاید اگه قضیه جدی نبود با همین حرکت نیم ساعت دستشون می نداختم ولی... اون بی خیال لب زد مایسا: اگه منظورت ارامه...خیلی عادی میره..‌میاد...فقط دیروز یه سر رفته بود اون اداره...دیگه چیزی ازش ندیدم سری تکون دادم که یاشا خونسرد گفت یاشا: می خوای همینجوری منتظر باشی که خودش بیاد؟ دمی عمیق گرفته و کامل به صندلی تکیه زدم... حامی: کار دیگه ای نمی تونم بکنم... حس بدی داشتم...حالم جوری بود انگار اتفاقی داشت میوفتاد که من ازش خبر نداشتم... مایسا: حامی! نگاهم رو به سمتش چرخوندم که با جدیت لب زد مایسا: باید کمک بگیری... باید کمک می گرفتم؟ از کی...از.... ابرو هام بالا پرید و نگاهم تیز شد... و هر سه فهمیدیم...منظور از کمک...چه کسی بود! *** "راوی" هوا سرد بود...سرد سرد... ابر ها تیره و روز در پس این پرده خاکستری به شبی زمهریر تبدیل شده بود اما برای او؟ نه...هیچ مهم نبود! سرما را با جان می خرید و تازیانه باد را به پیکر تحمل می کرد خوشش می آمد...از درد؟ از سرما؟ شاید...ولی بیشتر از جنگ...جنگی میان صبر او و قدرت دشمن... رحمان: قربان؟ پلک های بسته اش باز شد...سرمای کشنده نعره ای برآورد و تمام سپاهش را به جنگ او فرستاد...در منجمد کردن یک مرد یخ زده چقدر می توانست موفق شود؟ ساواش: پیداش کردی؟ مکثی کرد...نگاهش از پشت به هیبت او دوخته بود...سه سال گذشته بود و همچنان...قدرت و ابهتش کاسته نشده بود...حتی ذره ای... مطیعانه سر خم کرد و پاسخ داد رحمان: بله... پوزخند مرد رعب آور بود... خود را از جنگ باد سرد کنار کشید و وارد شد...رحمان چند قدمی عقب رفت و او با آرامش..‌.کنار میز ایستاد... بتری مشکی رنگی را در دست گرفت با خونسردی تمام مایع درونش را به داخل لیوان خالی ریخت گیریستال شفاف از آن مایع خوش رنگ پر شد و او با لبخند گفت ساواش: می دونی...یه مثل قدیمی هست که می گه... پایه شیشه ای نازک لیوان را بن دو انگشت اسیر کرد... ساواش: دشمن دشمن من...دوست منه! رحمان سر به زیر گوش می داد...نه حرفی می زد و نه سخنی می راند... گیریستال به لب های مرد رسید و طعم گسی را به دهان بلعید... تنها یک جرعه کوچک گرفت و باز به سمت پنجره‌ی عظیم شیشه ای برگشت...چشم به آسمان تمام ابری دوخت و گفت ساواش: ولی برای من...هیچ دوستی وجود نداره...همه دشمنن...ولی... لبخندی کج زد از آنهایی که...دل سنگ را از وحشت خاک می کرد... ساواش: بعضیا دشمن ترن! و این بار...چه در چنته داشت؟ برای او...اویی که باز گشته... پس بلاخره...سه سال انتظار...به پایان می رسید! ...
"حامی" حامی: تو که مزاحم شدی...حداقل نهار می موندی‌‌... بی خیال بند کفشش رو بست و اروم بلند شد...نگاه بی حسش رو بهم دوخت و لب زد مایسا: کار دارم...باید برم مراقب دلبر تو باشم... تکخندی زدم و گفتم حامی: خوش بگذره... ابرو بالا انداخت و دست به سینه گفت مایسا: منو با خودت اشتباه گرفتی؟ سری تکون دادم و یاشا بی حوصله لب زد یاشا: چقدر زر می زنی حامی... نچی گفتم...خدایی چطوریه زور تمام عالم به من می چربه؟ مایسا به طرف پایین قدم برداشت ما هم پشتش رفتیم... به در خروجی رسید صدای واحد ایلیار خان باعث شد متوقف شیم... ایلیار خان که به کمک عصا پدیدار شد لبخندی زدم و پیش از همه سلام کردم با خوش رویی جوابم رو داد مایسا و یاشا با تاخیر و آروم سلام کردند که باز هم با مهر پاسخ داد وقتی بچه ها رو به خونه بردم بهش گفته بودم مایسا اینجاست و حتما به رسم ادب به بدرقه آمده بود ایلیار: خوش امدی دخترم...نهار رو با ما بمون... مایسا نیمچه لبخندی زد...و با تشکر رد کرد مایسا: باید برم سر کار...ولی از لطفتون ممنونم ایلیار خان بیش از این اصرار نکرد و مایسا با خداحافظی کوتاهی رفت... ایلیار خان رو به ما کرد و با آرامش لب زد ایلیار: شما هم بیاید نهار... اما پیش از این که بره داخل لب زدم حامی: نه دیگه خان عمو ما میریم بالا... نگاهی بهم انداخت و گفت ایلیار: خب نهار بخورید بعد برید با لبخند به این مهر پدرانه لب زدم حامی: لطف دارید...ولی امروز... محکم دست دور شونه یاشا انداختم ضربه ای به کتفش زدم حامی: خودم می خوام یه نهار دبش به این داداشمون بدم... نگاهی با تردید بینمون رد و بدل کرد و گفت ایلیار: دیره بابا گان...چی می خوای الان درست کنی؟ پس خدا تخم مرغ رو برای چه افرید؟ لبخند بزرگی زدم و گفتم حامی: یه چی پیدا میشه بخوریم شما نگران باش... اصرارش رو درک می کردم اما دوست نداشتم به خاطر ما انقدر به زحمت بیوفته... ایلیار: باشه باباگان...ولی این تعارفات بهم بر می خوره لب گزیده و برلی اینکه دلخور نشه با اشاره به یاشا گفتم حامی: تعارف؟ نه بابا من به خاطر این بچه می گم... نگاه یاشا سمتم برگشت و ایلیار خان سوالی خیره ام شد که با نیش شلی گفتم حامی: نه که نامزدش پیچوندش...الان اشتهاش کوره...خودم باید بسازمش دیگه پیش شما شرمنده نشه... نگاه یاشا گرد شد و ایلیار خان به خنده افتاد...دیگه به این کارای من عادت کرده بود... با خدافظی کوتاهی به طبقه بالا رفتیم خسته روی زمین نشستم و عمیق... به فکر رفتم... شاید حق با مایسا بود و باید می دیدمش...شاید... یاشا:پنج شنبست! با صدای یاشا سر به طرفش چرخوندم حامی: ها؟ اروم عقب رفت و با جستی روی اپن نشست یاشا: امروز پنج شنبست! باز با استفهام نگاهش کردم می دونستم چه روزیه...چون ایلیا به مدرسه نرفته بود...ولی...چرا به من می گفت؟ یاشا: فردا جمعه‌ست... منظورش رو رو هوا گرفتم...اما باز تکخندی زدم و دست به سینه گفتم حامی: تنهایی کشف کردی؟ توقع داشتی شنبه باشه؟ نفسی بلند کشید از اون هایی که انگار برام تاسف می خورد... یاشا: خیلی خری به خدا... نمایشی پشت سرم رو با گیجی خاروندم و لب زدم... حامی: خب به من چه فردا جمعست؟ و بعد چشم ریز کردم و خیره بهش با لبخند کجی گفتم حامی: نکنه برنامه شب جمعه داری؟ چنان تیز نگاهم کرد که به خنده افتادم خب به من چه خودش رمزی حرف می زنه... یاشا: تو چرا انقدر خری؟ حرص در کلماتش مشهود بود..به سرفه افتادم و با ته خنده ای گفتم حامی: تو دختررو دیدی هوایی شدی من خرم؟ از رو اپن پایین پرید که بلافاصله بلند شدم و سعی کردم خندمو کنترل کنم یاشا: احمق جمعه هفته پیش ما چه گوهی خوردیم؟ جلوی چشم های خون خارش دست به کمر مثلا کمی فکر کردم...دستی به چونم کشیدم و قبل از اینکه صبرش لبریز بشه و واقعا خونم رو بریزه بشکنی زدم... آها بلندی گفتم و با خنده گفتم حامی: خب می میری درست بگی؟ ادم رو منحرف می کنه... نیم قدمی با خشم سمتم برداشت که سریع دست بالا برده گفتم حامی: باشه بابا غلط کردم... خشمگین باز دمی رها کرد و دست به سینه نظارگرم شد... ...
با اینکه خیلی رو نروش راه رفته بودم و می دونستم ازم چی می خواد خودمو به کوچه علی چپ زدم... حامی: چیه برادر چرا اینجوری زل زدی به من؟ این بار چشم بست و واقعا دیگه شبیه این گاو های وحشی شده بود گلویی صاف کردم و سعی کردم جدی باشم یاشا: میری؟ شونه ای بالا انداختم حامی: نمی دونم... یاشا: نمی دونی؟؟؟ به آشپزخونه رفتم و لب زدم حامی:خب بابا...تو چرا حرص می خوری؟ در یخچال رو باز کرده و نگاهی به درونش انداختم و صداش رو از چهارچوب آشپزخونه شنیدم... یاشا: نرو... می دونستم...از اول می خواست حتی اگه می رم هم منصرف کنه با تمام لودگی...باز هم یادم بود...یادم بود فردا...می تونستم تمام کسایی که سال ها ازشون دور بودم ببینم چند تخم مرغ برداشتم و در یخچال رو بستم... یاشا: یه وقتایی واقعا دلم می خواد گردنتو بشکنم! تکخندی زدم و بدون نگاه کردن به اویی که داشت از دستم حرص می خورد لب زدم حامی: حالا بزار ببینم تا فردا زندم...بعد راجب رفتن نرفتن فکر می کنم! یاشا: پس میری! همون جور که مشغول شکستن تخم مرغ در تابه روغن بودم لب زدم حامی: سفررو بنداز... نمی دیدمش اما می دونستم الان با حرص چشم بسته و زیر لب هر فوحش رکیکی که به ذهنش می رسه حواله ام می کنه درسته حرص دادن یاشایی که کل دنیا به چپش بود لذت بخشه...اما لذت بخش تر از اون...نگرانی ای بود که برای من به خرج می داد... تخم مرغ های نیمه پخته رو از روی گاز برداشتم و طرف میز رفتم اروم نشستم و لب زدم حامی: حرص نخور داداش تخم مرغ بخور روشن شی... نگاه زهر دارش میخ من بود که لقمه ای درست کرده و سمتش گرفتم حامی: برج زهرماری چقدر...هنوز نرفتم که... اخمش غلیظ تر شد...با لبخند ی که می دونستم چاره داشت فکمو خورد می کرد لب زدم حامی: الان دست مایسا بود به جان خودم اگه رد می کردی... با خشم خواست دهن باز کنه هر آنچه لایقم می دانه بارم کنه اما تا لب هاش از هم فاصله گرفت لقمه رو در دهانش چپانم و با چشمکی گفتم حامی: افرین پسر خوب...حالا مثل بچه آدم کوفت کن بزار منم کوفت کنم... تمام خشمش رو از باز دم بینی خارج کرد و با اخم لقمشو جوید... تک خندی زدم و مشغول خوردن شدم...اما می دونستم... خوب می دونستم با تمام نباید ها... من فردا خواهم رفت!.. ...
"آرام" ستایش: اصلا نمی فهمم این بشر چطور می تونه انقدر گسترده و عمیق..وسیعععع تر بزنه...دل مامانم خوشه شاه پسرش عمران می خونه... ورقی به کتاب در دستم زدم و آروم گفتم آرام: تو خودت بهتر بودی؟ یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت ستایش: بله! من نمی خوندم می شدم ۱۵...تازه تو دبیرستان...این یابو دانشگاهه! کلمات رو اروم دنبال می کردم و متن رفته رفته به انتهای صفحه می رسید... آرام:حرص نخور...دانشگاه همینه دیگه...فقط پاس شی... نفسی بلند کشید و از جا بلند شد ستایش: مشکل اینجاست پاس نمی شه... لبخند محوی زدم و ورقی دیگه به کتاب زدم معمولا جمعه ها شرکت نمی رفتم... اما کمتر جمعه ای ستایش به اداره نمی رفت و باهم می موندیم... ستایش: هی! دلارام دیروز زنگ زد...یادت نرفته شب دعوتیم که... اون لبخند کوچک هم رنگ باخت و نگاهم دیگر معنی کلمات رو نمی فهمید آرام: نه...یادمه... ستایش: این سپهر میگه کیه؟ تو می شناسیش؟ نگاهم از خط های کتاب برداشته و به روبه‌رو دوخته شد آرام: آره... دیدار های من با سپهر...سر جمع به چهار بار هم نمی رسید اما اولین بار که باهاش آشنا شدم...در شبی بود که هرگز از یاد نمی برم! و ای کاش...ای کاش می شد باز به اون مسیر کوهستانی...اون لامپ های کوچک او من منظره بی نظیر رفت و.. تنها بود... و نمی دونم چطور...کی...گوش هام زنگ زد... لعنتی می گی مثل گذشته باش!؟ چی مثل گذشته ست که من باشم؟ چی مثل قبله که من باشم؟ اون پسری که ازش دم می زنی چی شد؟ شد یه آدم ضعیف...یه آدم شکسته... شد یه اشتباه! سال ها از اون شب گذشت ولی من فراموش نکردم...جایی که او فوران کرد و شاید نه اون موقع...الان حرف هاش رو درک می کردم راست می گفت...بی رحمانه راست می گفت آدم ها عوض میشن...تغییر می کنن چه خوب...چه بد... گاهی اوقات فکر می کنم...چقدر حق با اون بود...زندگی ای که ازش نفرت داشت...واقعا نفرت انگیز بود... ستایش: هووووووووی شانه هام کوتاه پرید و سر چرخوندم ستایش:کجا سیر می کنی؟ پاشو بریم بیرون پوسیدیم تو خونه... تنها نگاهش کردم...نگاهش کردم و...با لبخندی ملایم گفتم آرام: بزن بریم... ... "حامی" آخرین دکمه لباسم رو بستم و دستی بین موهام کشیدم...کمی بلند شده بود... همون حالت که سر آستینم رو بالا می زدم به سمت اتاق رفتم و... یا دیدن چهره غرق خواب یاشا لبخندی زدم پیش رفته و بالای سرش ایستادم خوابش سبک بود و قطعا الان بیداره... سوتی زده و گفتم حامی: برخیز برادر...باید بریم‌... بدون پلک باز کردن و یا تغییری در حالت دراز کشیده اش لب زد یاشا: کجا؟ صدای دورگه شده اش لبخندم رو گسترش داد و آروم کنار چهار زانو نشستم حامی: بیرون... نفسی بلند کشید یاشا: من چرا بیام؟ تایی به ابروم دادم حامی: چون من می گم... پوزخندی زد و جوابی نداد...باز خواست به خوابه که با پا لگد آرومی به تنش زدم حامی: یالا... با نفسی بلند از جا بلند شد و نشسته به من که کنارش بودم خیره شد یاشا:می خوای بری اونجا؟ لبخندی زده و گفتم حامی: اون که آره...ولی شب...الان صبحه برادر... با همون سرشت بی خیالش دست زیر سر ستون کرد و گفت یاشا: الان کجا می ری؟ با آرامش جواب دادم... حامی: می خوام برم به یکی سر بزنم.. چشم ریز کرد و گفت یاشا: کی؟ با نفسی کش دار بلند شدم و گفتم حامی: تا صبحانه حاضر می کنم آماده شو... به سمت در اتاق رفتم و قبل از خارج شدن توقف کردم... نیم چرخی زدم و گفتم... حامی: کسی که شاید...این نفس ها رو بهش مدیونم... و نگاه زیر نگاه خیره اش...رفتم ...
باد می‌وزید...نه تند نه پرشتاب..نه باسوز‌ نه با زمهریر... اروم...نرم شاید در نفس های پایانی آبان ماه یه سوگ او هم که شده‌..به احترام تن رنجیده اش سکوت کرده بود..نرم قدم می گرفت اما هرچه بود ازش ممنون بودم نوای آروم و نرمش...شاخه های بید رو تکون می داد مثل قبل بود...نه قبری نه سنگی نه مزاری تنها یک نشانه...یک بید مجنون و خونی که نفیر می کشید خفته این خاک...هم خون توست... با این که لطف باد عایدم شد و خبری از سرمای کشنده نبود باز هم ابر ها آسمان رو پوشیده بودند شاید آنها هم به عزای آبان تیره به تن کردن به هر حال‌‌‌...فضای آرومی بود... جایی که...تنم...روحم...اروم بود دست روی خاک می کشیدم نوازش وار...آهسته... اشکی در کار نبود حتی بغضی هم حس نمی کردم ناراحت هم نبودم لبخندم نه تلخ بود نه غمبار من آروم بودم...چطور اروم نباشم؟ منی که بین آتش خاکستر...گولوله و تفنگ خم به ابرو نیوردم... جایی که غریب بودم...تنها بودم‌.‌..طرد شده بودم خونسرد به زیستم ادامه دادم چطور اینجا که ماوای تن پاک ترین مخلوق خدا بود اروم نباشم این جا تن مادرم بود...وطنم بود برای من در به در...این یک وجب خاک وطن بود... اینجا آرامگاه زنی بود که هرگز ندیدم...به خاطرش ندارم اما تمام شب های غربتم همکلام غیب بود...همدم پنهانم بود من حسش می کردم تمام مدت زخم های خون ریزم...درد های جان کاهم...یک نسیم..یک رایحه یاس..تسکینم می داد یاس...فقط مادرم نبود...پناهم بود...پناهی که هیچ وقت ندیدم مثل همون روز های سه سالگی در بین عمارت ترسناک افخم ها...پناه بودن که جسم مادی نمی خواست... مرگ و زندگی سرش نمی رفت... این زن پناه بود هست خواهد بود چون روح یک مادر رو داشت و مادر ها نمی میریند...هرگز نمی میرند نفسی بلند کشیدم شاید باز هم توهم بود...اما قسم می خورم بوی یاس در بینیم پیچید چشم بستم تمام روحم رو ارزانی همون رایحه کردم حامی: یاشا؟ حضورش رو درست پشت سرم حس می کردم..‌.می دونستم کمی با فاصله خارج از سایه سار این بید پیر ایستاده... خاک رو به دست فشردم و اروم پلک گوشودم حامی: خیلی جالبه! منم...زمانی ای رو دیدم که...نه به اندازه تو ولی...در بد ترین روز های زندگیم بودم! خنکی خاک نرم زیر دستانم آرامشی بود...آرامشی که باید ذخیره می کردم حامی: اون روزها...منم عزیز به خاک سپردم‌...بدون اینکه وقت برای عزاداری داشته باشم! زانو هام رو که در آغوش گرفتم در خودم جمع شدم سردم نبود‌...ولی... حامی: اون روز ها‌.‌..من...بر عکس تو زیاد اشک ریختم...زیاد زانو زدم...زیاد فریاد کشیدم‌...اما...تنها...خفه...و...بی صدا! و خب...بعدش... قلاب دستام رو جمع تر کرده و سر روی زانو های تا شده ام نهادم و...یک خنده! نه پوزخند...نه تلخند...کاملا بی حس حامی: راستش‌...بعدشو دیگه یادم نمیاد...خیلی...تاره! سکوت کرده بود...ساکت ساکت... چون اون یادش بود..همه چیز...جز به جز! یاشا...اغلب اوقات ساکت بود...از غریبه دوری می کرد تا مجبور نمی شد حرف نمی زد تا نمی پرسیدی جواب نمی داد...اما‌...برای من...هر جوره هر شکلی با هر شخصیتی...دوست داشتنی بود...حتی سرد...بی خیال...بدون حس! گردن کج کردم...انقباض تک تک عضله هام باز شده بود... پریشانی و هوایی که خفه شده بود... درد مفصل و تیر کشیدن سرم... همه اون چیزی که نذاشت شب گذشته آسوده سحر بشه از بین رفت! و باز این زن..با جای خالیش هم...من رو نجات داد با لبخند...سر به بالا برده به بید رقصان و جنون انگیز خیره شدم و... حامی: خوب زندگی می کنم مامان...قول می دم! صدای خش خشی از پشت سر شنیدم نفسی بلند رها کردم حرکت سریع و جابه جایی یاشا واضح بود. اما...واضح تر از اون...ورود کسی بود که یاشا رو مجبور به یک واکنش سریع کرده بود گردن بر افراشته ام رو راست کردم،برنگشتم! حامی: امدی! یاسر: انگار...خنجرش شوخی نداره! آروم سر چرخوندم درست می گفت...یاشایی که تیزی روی گلوی مرد بی روح مقابلم گذاشته بود چشم هایی سرد..نگاهی منجمد..زخمی کهنه..اشنا بود..بعد از سه سال..هنوز هم آشنا بود! یاسر: برگشتی! از جا بلند شدم‌..آروم تن سبک شده ام رو به طرفش چرخونده درست مقابلش ایستادم خنجر یاشا هنوز روی گردنش برق می زد و اون...هیچ دفاعی نداشت! نگاه نمی گرفتم..از اون چشم های سرد و بی نور حیات... حامی: بزارش کنار... خنجر اروم از روی گلوش برداشته شد و یاشا عقب رفت..میخ نگاهم رو نگه داشتم و لب زدم... حامی: برگشتم...تا تمومش کنم! هیچ حسی..هیچ عکس العملی در چهره سخت این مرد نبود... با صدایی سرد و آهسته لب زد یاسر: خب؟ چرا امدی سراغ من؟ لبخند به لبم مهمان شد..امده بودم‌ سراغش نیازی نبود دنبالش بگردم..نامه یا پیغامی..اون همیشه من رو پیدا می کرد! کمی جلو رفتم..و نگاه نرم و آرام من..در چشمان سرد و بی روح او گرده انداخت و... حامی: کمک می خوام! ...
"آرام" نگاهم در گردش بود...بی هدف راه می رفتیم و ویترین مغازه ها رو رد می کردیم هوای خوبی بود سرد نبود...شاید به خاطر بارون دیشب هنوز آسفالت خیابون ها نمی داشت برگ های زرد درخشان بود پاییز قشنگی بود...حس خوبی داشت راه رفتن در این هوای ایده‌آل همیشه یکی از تفریح هام بود که با ستایش به بازار میومدیم خوب بود...چیزی نمی خریدم...اون هم گه گاهی چیزی می خرید ولی در کل قدم زدن در این فضا لذت بخش بود... ستایش: آقا الان واقعا به این پی بردم نمی صرفم! با تعجب نگاه از شیشه شفاف مغازه گرفتم و گفتم آرام: ها!؟ با اخمی با نمک به قیمت اجناس خیره بود و زیر لب غر زد ستایش : پول خواهر مادر جنسو از آدم می خوان...چه خبره بابا! ریز خندیدم که باز حرص خورد و آخر سر به زور کشیدمش بریم آرام: بیا بابا اصن من گشنمه... با چشم غره نگاهم کرد و لب زد ستایش: بیا منو بخور...تو این گرونی باید دائم الروزه باشی نسناس! دستش رو کشیدم و با لبخند گفتم ارام: به حساب من... یهو برگشت و گفت ستایش: آخخخخ نمی دونی با یه افسرده قدم زدن چقدر انرژی می گیره بریم یه چی بخوریم که دیگه نا ندارم با چشمای گرد شده نگاهش کردم و لب زدم آرام: منظورت از افسرده منم!؟ نگاهش رو در فضا چرخوند و به سوالم توجه نکرد و با ریز بینی مشغول رسد شد که ناگهان چرخش نگاهش ایستاد و گفت ستایش: آها‌...بیا یه کافه.... و دستم رو کشید...با خنده دنبالش رفتم و در نزدیک ترین صندلی نشستیم... درست مقابلم جا گرفت و همونجور که داخل کیفش رو می گشت گفت ستایش: معلومه که افسرده ای...عین انسان های رو به مرگ با لبخند ژکوند و گاماس گاماس راه می ری...لام تا کام که حرف نمی زنی‌‌...این افسردگی نیست پس چیه؟ نفسی بلند کشیدم و رو به جلو با آرنج دو دست به میز تکیه دادم و به نقطه ای در. شهر خیره شدم به جنب و جوش مردم...به حرکت ماشین ها...به جریان زندگی بی خیال یه دست رو زیر سرم گذاشتم و بدون برداشتن نگاهم لب زدم آرام: مدلمه... ستایش: مدل جدیده؟ آپ دیت شدی یا بازگشت به کار خانه زدی من خبر ندارم؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم آرام: هر چی...فعلا که این مدلیمو دوست دارم! به صندلی تکیه زد و گفت ستایش: به درک! تک خندی زدم و نگاهم رو به طرفش چرخوندم... آرام: چیه؟تو دوست نداری؟ شونه ای بالا انداخت ستایش: به من چه؟ تو می خوای در عشق اون کاهو آرگون زده بسوزی منو سننه؟ لبخندم داشت جان می باخت اما به زور نگهش داشتم عقل بر سر قلبم فریاد زد که نلرزه و خاموش شه و خودش افسار افعال رو به دست گرفت! با صورتی جدی و لبخندی محو گفتم آرام: بهتره فراموشش کنم! تایی به ابروش انداخت و تکیه از صندلی برداشت و گفت ستایش: جون بابا...جَنَمو...از کی به این نتیجه زیبا رسیدی!؟ نفسی بلند کشیدم آرام: نمی دونم...سه سال کافی نیست؟ حالا جفت ابرو هاش بالا پرید ستایش: نه انگار واقعا عاقل شدی..پس یعنی عشق قدیمی پر؟ پر؟هه..‌ نمی دونم پوزخند قلبم بود یا مغزم اما هرچه بود... آرام: دیگه مهم نیست! هومی گفت و به صندلی تکیه زد نگاهم رو به میز سیاه دوختم تا از چشم های ریز بینش فرار کنم با سر انگشت خط هایی فرضی کشیدم مغزم رو کنترل می کردم برنگرده...به عقب نگاه نکنه ولی... ستایش: خوبه پس...حالا می تونیم دربارش یکم اختلات کنیم دستم خشک شد... نگاهم اروم بالا امد و بی اراده لب زدم آرام: در باره چی!؟ بی خیال نگاهم کرد وگفت ستایش: نسناس شماره دو! الان دیگه یه فرد عادیه...منم که کلا عادتمه پشت سر همه یه چی بگم ها؟ نظرته؟ در تمام این سه سال هر خبری...هر اتفاقی‌‌...هر پیغامی...که نام اون رو داشته باشه برام ممنوع بود و حالا...ستایش چی می گفت؟ بی توجه به من و نگاه تهیم گوشیش رو در دست گرفت و لب زد ستایش: شنیدم یکی از مدل های خارجی شده‌...اینایی که عطر و لباس و مارک و این چرت و پرتا تبلیغ می کنن... دستام مشت شد... مدل شده؟ خب...با چهره جذابی که داشت دور از ذهن نبود... ستایش: حتی فشن شو ایتالیا دعوته...البته که نمی دونم چیه این گوشت کوب جذابه که مدل شده واقعا؟ با اون قیافه چکش خورده... قدرت تکلمم که از بین رفته بود کلا...ولی با نگاه التماس می کردم تمومش کنه... اما نگاه من رو هم نمی دید سرش به گوشیش گرم بود‌ و بی خیال به ترور کردن من ادامه داد ستایش: راستی...انگار چند تا شرکت معروف تو آمریکا داره.‌.عجیبه ها...این کی انقدر پول دار شد؟کلا سه سال رفته اون ور اب الان می تونه کل خاندان من و تو رو بخره بفروشه‌...استغفرالله خدایا شانس! این ناقص الخلقه چی داشت که ما نداشتیم... با عجز چشم بستم و به زور لب باز کردم... آرام: تو...از کجا می دونی!؟ سکوت کرد...پلک گشودم و با چهره بی حسش مواجه شدم که گفت
ستایش:حالا گفتی می خوای فراموشش کنی نگفتی کلا اطلاعاتش ریست شده که...طرف خواننده بودا...خواننده هم که هرچی ریخته فن پیج...فن پیجم که ماشالله دست بی‌بی‌سی رو از پشت بسته! دستام بی ارده مشت شد ولی ضعف نشون ندادم...فقط نگاه گرفتم و لب زدم آرام: چه ربطی داره! اون که دیگه خواننده نیست... خواننده نبود...اما...صداش تا ابد بهترین ملودی مغزم بود...جذابیت های دیگه ای داشت و همین کافی بود تا نگاه های زیادی رو جذب کنه...حتی اگه خواننده نباشه! ولی ستایش هم انگار قصد کوتاه آمدن نداشت و با مسخرگی پرسید ستایش: می خوای برم از فن پیجاش بپرسم چرا اینو که خواننده هم نیست دنبال می کنید!؟ نفسی بلند کشیدم...راستی...چرا...چرا ستایش...؟ با نگاه ریز شده ای سر بالا اوردم و لب زدم آرام: اصلا ببینم...تو چرا...درباره حامی انقدر اطلاعات داری؟ تو که ازش خوشت نمیاد! بی خیال شونه بالا انداخت و گفت ستایش: اولا که...جهت غیبت! دوما که...عخش شما بود...سوما هم که...اصلا به شما مربوط نیست دوست دارم! دندان به هم کلیک کرده و حرفی نزدم اما اون...انگار تیر خلاص رو زد... ستایش: به هر حال که گویا رفتنش با موفقیت بوده...خودش رو خوب بالا کشیده... و سوت پایان بازی! من رو به زانو در اورد... زندگی خوبی داشته...خوش بخت بوده‌...و... خب اصلا به من چه!؟ به من جه که اونجا خوش حاله...خوش بخته...برای خواسته هاش تلاش کرده...انگیزه داره...به من چه واقعا؟ من احمقم که هر لحظه به فکرشم اون که احمق نیست!...نه...اتفاقا حامی..‌همیشه باهوش بود چه لزومی داره از زندگی خوبی که داره محروم باشه!؟ هم هوششو داره...هم توانشو... اصلا برای این رفت که پیشرفت کنه من چمه؟ باید براش خوش حال باشم که خوب و خوشبخته...پس واقعا چه مرگمه؟ این حس موذی...وای خدایا! با خشم دستی به پیشونیم کشیدم که... ستایش: فراموشش کردی که انقدر بهم ریختی!؟ حوصله کنکاش هاش رو نداشتم و عصبی لب زدم آرام: سرم درد می کنه یه چیز سفارش بده بریم خونه! چیزی نگفت و من واقعا ازش ممنون بودن که سکوت کرده! اصلا دیگه نمی خواستم حرف بزنه...هیچی...همه ساکت! این جا یک نفر با خودش در جنگه! ...
"حامی" حامی: ازش خبری نداری؟ بی خیال شات رو بالا برد و بی نفس سر کشید از همهمه اطراف خوشم نمیومد اما خودش ما رو به اینجا اورده بود بوی الکل آزار دهنده و مه سیگارت فضا رو خفقان کرده بود اما برای من...که سه سال در وگاس گذروندم عادی شده بود...حتی می شه گفت وعضش از بار های وگاس بهتره! یاسر: یادت رفته؟من فقط یه وسیلم...که هر وقت بهم نیاز داشته باشن سراغم میان!من سراغشون نمی رم... زخم روی چشمش از نیم رخ رعب آور تر به نظر می رسید اما...نه دیگه برای من... منی که‌...بد ترین صحنه های زندگی یک انسان رو دیدم...عمیق تر...و دردناک تر از این زخم! نفسی بلند کشیدم دست بین موهام بردم و چشم بستم باید می رفتم...ولی قبلش...این مرد رو برای کمک راضی می کردم! شات رو روی میز کوبید و پلکام باز شد...باریستار که انگار اصلا وجود ما رو نا دیده می گرفت شات رو برداشت و پر کرد... یاسر: دو تا! ابروم بالا پرید...اما مردی که گویا از قدرت کلام بویی نبرده بود دو شات رو مقابل ما گذاشت...سوالی به نیم رخ بی حسش خیره شدم و لب زدم حامی: دوتا؟ شات رو برداشت بی توجه در دستش چرخی داد و... یاسر: بهم ریخته به نظر می رسی...بخور! با یه شات مست نمی شی! نیش خندی زدم...ولی بی حرف شات رو در دستم گرفتم...بین انگشتام گلس کوچک رو چرخوندم و مایه بی رنگش رو رسد کردم با لبخندی کج پرسیدم حامی: برای فرار راه‌حل بهتری نداری!؟ همچنان هیچ حسی در صورت شکسته اش نبود که گفت یاسر: چرا...اینکه بر گردی همونجایی که این سه سالو بودی! پوزخندی زدم و بعد...بی درنک شات رو سر کشیدم تا ته گلوم سوخت...دهنم گس شد و دمای بدنم بالا رفت... شات رو روی میز قرار دادم و لب زدم حامی: پس همین راه رو امتحان می کنیم... یاسر: سیگار داری؟ نگاهم رو بهش دوختم...باریست باز هم شات ها رو برداشت اما نگاه اون...چرا ذره ای تکون نمی خورد؟ نفسی بلند کشیدم و دست داخل جیب بردم صبور تر از این حرف ها بودم... بسته چرم سیگار رو در اوردم دو نخ کشیدم با حوصله یک نخ رو بین لب هام گرفته و با فندک نقره آتش کشیدم‌... نخ دیگه هم مقابل سیگار بین لب هام گذاشتم تا سرش روشن شد و بی خیال به طرفش گرفتم‌... یاسر: حرفه ای شدی... سیگار رو از بین انگشتام کشید پک کم عمقی به سیگار زدم... منظورش رو درک می کردم چون حامی قبل...نه لب به الکل زده بود...نه سیگار می کشید... دود رو آروم بیرون فرستادم و لب زدم حامی: نیستم...دارم صبر می کنم... یاسر: که جواب بدم؟ خیره بهش تایید کردم حامی: که جواب بدی... بی تغییر دود غلیظی رها کرد... یاسر: گفتم که...یه وسیلم... و پیش از حرف تکراری و با آرامش لب زدم حامی: یه وسیله نمی تونه ۲۵ سال یه گروهک جاسوسی رو فریب بده... بلاخره نگاهش چرخید این مرد یاسر بود...کسی که ۲۵ سال گروه شادو رو سر دوند تا من به دستشون نیوفتم ۲۵ سال من رو پنهان کرد بدون این که حتی روحم خبر داشته باشه چه زیرکانه شادو رو گمراه کرده... با خونسردی ادامه دادم حامی: یه وسیله نمی تونه ۲۸ سال یه نفر رو زیر نظر بگیره‌... این مرد حتی زمانی که وگاس بودم از من خبر داشت...این مرد...سایه من بود! همچنان عمق چشماش یخبندان بود...اما کمی به طرفش خم شدم و لب زدم حامی: یه وسیله نمی تونه...سلطنت افخم ها رو نابود کنه! و بلاخره...ابروش تیک گرفت...و اون مرد منجمد عکس العملی نشون داد! مردی که...تمام تاج و تخت افخم ها رو به زیر کشید...به انتقام خون خواهرش... جلو تر خم شدم...جایی کنار گوشش زمزمه کردم... حامی: منم برای تاوان اینجام...درست مثل تو...برای خواهرم! و من و اون...یه وجه مشترک داشتیم! هر دو خواهری رو از دست دادیم...که بازیچه مردان تبهکاری بودند...و برای تاوان این کار به آب و آتش زدیم اون برای انتقام مادر من...و من...برای جانا... یاسر: چی می خوای!؟ با لبخندی رضایت مند عقب رفتم و لب زدم حامی: ساواش! یاسر: پیداش می کنم... نفسی عمیق کشیدم و سر تکون دادم حامی: ممنون... سیگار نیم سوخته رو روی میز خاموش کرد و بلند شد... صندلی رو عقب فرستاد و در بین قلقله میان جمعی از افراد خواست به سمت در بره که...ایستاد! منتظر نگاهش کردم و اون... کامل طرفم چرخید یا نگاهی خالی لب زد یاسر: چی از مرگ پدرت می دونی؟ لبم انحنا گرفت...و صادقانه جواب دادم حامی: همه چیز...همه چیزی که به تو مربوط می شه... دیگه هیچ ریکشنی درونش بیدار نمی شد چون این مرد همه احتمالات رو در نظر می گرفت یاسر: نمی خوای بپرسی چرا؟ این مرد...همیشه یک معادله مجهول می ماند! سری به طرفین تکون دادم و گفتم حامی: فکر کنم دلیلت رو بدونم و...درک کنم بی تغییر باز پرسید یاسر: شادو نتونسته مختو شست و شو بده؟ که از قاتل پدرت...متنفر باشی؟ بی خیال جواب دادم حامی: شاید اگه به چشم پدر نگاش می کردم...حتما می تونست!
یاسر: تو مثل من نیستی...نمی تونی ساواش رو بکشی... حقیقت بود...من...ادم کش نبودم ولی... به صندلی قدیمی درب داغون تکیه زده و با خونسردی لب زدم حامی: می تونم زندگیش رو جهنم کنم...نه؟ پاسخی نداد و فقط نگاهم کرد و...رفت! بین جمعیت قمارباز و مست گم شد... و من...می دونستم این مرد...بیشتر از یک وسیله...یک انتقام گیرنده خون خوار بود! ...
"ارام" آسمان رو به تاریکی می رفت و من... در تراسی که بخشنده هوای سرد رو هدیه می کرد ایستاده و با آرامش به مقابل خیره بودم نه از ستایش دلگیر بودم و نه درگیر حامی... فقط داشتم خودم رو سرزنش می کردم خود احمقی که با یه حرف...یه گفت و گوی کوتاه در باره او...انقدر بهم ریخت به خودم لعنت می فرستادم که ستایش رو از خودم روندم من که با یه حرف...چند تا جمله مختصر از اون بهم می ریزم...اگه یه لوز برگرده و ببنمش چه حالی می شم حتی... اگه...اگه ازدواج کنه چه بلایی سرم میاد؟ چرا منطقی نیستم؟ چرا مثل همیشه نمی تونم ضعف هام رو کور کنم؟ به هر حال..‌من...و اون...دیگه هیچ آینده مشترکی نخ گواهیم داشت و می خوام تمام عمر انقدر ضعیف باشم من که ادعای قوی بودن داشتم ادعای مستقل بودن... در کمتر از یک ماه دل به یک مرد باختم و سه سال درگیر این عشق غلط بودم؟ چقدر بچه ام هنوز...چقدر بچه! نفسی با حرص رها کرده و دست بین موهام کشیدم اما... مثل همیشه فراموش کردم بلندی سابق رو ندارن و دیگه نمی تونم خشمم رو با به بازی گرفتن تار های بلندش خالی کنم فقط با تمام توان از ریشه چنگ زدم و پلک بستم... اصلا جی شد موهام رو کوتاه کردم!؟ هر بار که ازم می پرسیدن... از عمو گرفته تا دلارام...فقط جوابم این بود که..."برای تنوع" اره خیر سرم!..چه تنوعی هم داره این زندگی سگی! پوفی کشیده ریشه بی چاره موهام رو رها کردم دست به سینه شدم و باز به جان بازوم افتادم در بین پنجه هام فشردم... سرم رو به زیر انداخته و با حرص زمزمه کردم آرام: خیلی احمقی‌‌‌...خیلی! با تحکم باز دمم رو آزاد کرده و بی اختیار در تراس راه رفتم هوا آبی بد رنگی بود که رو به تاریکی می رفت و انرژی منفی درونم رو تشدید می کرد ایستادم...چشم بستم و واگویه کردم آرام: چه مرگته؟ تا کی قراره وقت و بی وقت به فکرش باشی؟ تموم شد...چرا نمی فهمی...خطش بزن‌...حذفش کن...بی خیالش شو! بازوم رو بیشتر فشردم انگار من دیگری مقابلم بود کلماتی که زیر لب با دندان چفت شده پچ می زدم بر سرم فریاد می زد نفس هام مقطع می شد انگار خرخره ام رو گرفته بود و قصد مرگم رو داشت اما با تقلا لب زدم آرام: حامی برات تموم شده نفهم...تموم شده‌!...دیگه هیچ وقت حق نداری بهش برگردی.‌.هیچ وقت...حتی... یکی از بازوانم رو رها کرده و دست روی گلوی دردناکم گذاشتم لجوجانه جلوی اشک قد علم کرده و لرزش صدام رو کنترل می کردم یک بار برای همیشه باخودم محکم باشم! به سختی دست دیگرم رو به میله گرفتم و تمومش کردم...خودم رو... آرام: حتی...اگه اون برگرده! عشقش همیشه زخمی بر پیکر روح و نقطه تاریک گذشته من خواهد بود... اما دیگر...قرار نیست بر سر این مزار تو خالی گریه کنم! تنها گوشه قلبم دفنش کرده...و کم کم...خاکش سرد می شود... ستایش: حاضر نشدی هنو؟ دستم لز روی گلوم سر خورد نفس های تنگم به حالت نرمال برگشت و من از جنگی باز گشته بودم! ستایش:سگ اخلاق باز می گه افسرده نیستم نیم ساعت تو تراس چه گوهی می خوری؟ با آرامش برگشتم و با لبخندی ملایم به لب آویخته گفتم آرام: گرمم بود...برم حاضر شم که دیر نکنیم... تایی به ابرو داد و با تعجب نگاهم می کرد شاید از اینکه انقدر انسان گونه باشم تعجب کرده بود... بی حرف سر تکون داد و من از تراس خارج شدم و... از این پس...با تمام توان با خودم می جنگم...با منی که عاشق بوده و...هست! ...
"حامی" از اول می دونستم قانع کردن یاسر و جلب توجهش سخته اون شاید به ظاهر یک ادم بریده ای باشه که هر کی هر چی بگه انجام بده اما در واقع...کسیه که به هیچ فردی وفا دار نیست طرف کسی نیست... به کسی کمک نمی کنه و برای جلب حمایتش.‌..باید تلاش می کردم درسته یک نسبت خونی بین ما بود اما... اون فقط به پاس وظیفه یا حتی عشقی که به خواهرش داشته از من مراقبت می کنه و اگه بخوام طرف من باشه...باید به سمت خودم بکشونمش و...فکر می کنم تا حدود موفق بودم... جریان ساواش رو بهش واگذار کردم و حالا...فقط می مونه جف و بعد از اون...تمام تمرکزم رو روی پایان این بازی خواهم گذاشت! همین که پام رو از اون فضای دیوانه کننده بیرون گذاشتم انگار نفس گرفتم باز شد از بوی الکل به هر نحوی بدم میومد‌... چه برسه که خودم بخورم... یاشا: از جنگ برگشتی؟ نگاهی بهش انداختم بی خیال به دیوار تکیه زده بود لبخندی زدم و دستی به گلوم کشیدم با صدایی خش افتاده گفتم حامی: مهم پیروزی بود... یاشا: پس قانع شد! سری به علامت مثبت تکون دادم دهانم تلخ بود و حرف زدن کامم رو تلخ تر می کرد... یاشا: چته!؟ به جلو قدم برداشتم...متوجه هم قدمی یاشا شدم... دستی به گلوم کشیدم و لب زدم حامی: هیچی...فقط یه چی خوردم تمام دل رودم سوخت! یک لحظه متوجه ایستادنش شدم سمتش چرخیدم که ابرویی بالا انداخت... یاشا: الکل؟ تو؟ چشم در کاسه چرخانده و چیزی نگفتم نیشخندی زد یاشا: شوخی می کنی؟ چپ چپ نگاهش کردم که نیش خندش تشدید شد... یاشا: حالا چی خوردی؟ مشتی به سینه ام زدم و با حرص گفتم حامی: چه می دونم چه زهر ماری بود...رنگ نداشت! خنده اش بیشتر شد... در حالت عادی...امکان نداشت کسی خنده این فرد رو ببینه...یعنی یک چیز محال و دور از ذهن بود! یاشا: ویسکی؟ پوفی کشیده و گفتم حامی: تخصص نوشیدنی الکلی ندارم برادر! حتی خندیدنش هم انسان گونه نبود انگار در گلو می خندید... یاشا:قشنگ از همه چیز مایه گذاشتی... خفه شو ای گفته و در خیابان تاریک و پر تردد جنوب شهر راه افتادم... یاشا هم خودش رو با چند قدم رسوند... یاشا: حالا چند تا!؟ نفسی کلافه رها کردم...و با بی حوصلگی گفتم حامی: یکی... شونه اش لرزید کمی قدم برداشتیم که دستش رو پشت گردنم گذاشت سرمای دستش با عث شد بی اراده گردنم رو جمع کنم با حرص لب زدم حامی: بدنم مور مور شد دستت چرا سرده؟ ضربی به شونم زد و گفت یاشا: من سرد نیستم تو داغ کردی... راست می گفت...از لحظه ای که اون مایع بی رنگ رو خوردم دمای بدنم بالا بود یاشا: حیف شد... تیکی به ابروم دادم و سوالی نگاهش کردم...با لبخند نا محسوسی گفت یاشا: باید میومدم داخل...مستی تو از دست دادم! نچی گفته و محکم به شونه اش زدم و گفتم حامی:ای تو ریدی منو پسر!!!کلا یه شات زهرماری خوردم... به خنده افتاد و من بی حوصله دستام رو در جیبم چپاندم و سریع تر قدم برداشتم یاشا: حالا کجا میری!؟ با دمی بلند لب زدم حامی: ولی عصر... سکوت کرد...چیزی نگفت...و می دونستم اصلا راضی نیست برای همین به ناگهان ایستادم... صبر کن...نمی تونستم یاشا رو ببرم! با آرامش چرخیدم که منتظر و خونسرد نگاهم می کرد گاهی فکر می کردم این حالت بی غم دنیاش چقدر رو مخه! گلوی خش گرفته ام رو صاف کرده و لب زدم حامی: خونه مایسا راه افتاده؟ یکی از ابرو هاش پرید...با آرامش گفت یاشا: چطور؟ بی توضیح اضافه لب زدم حامی: امشب برو پیشش... و راهمو کشیدم و رفتم خواهش نبود...یه فرمان بود و طبق قوانین باید اطاعت می کرد البته... یاشا آدم فرمانبرداری نبود یاشا: باهات میام... با اعتاب چشم بستم و لب زدم حامی: منو دعوت کرده...تو کجا میای بچه پرو! حرفی نزد...فقط هم گام با من قدم می گرفت که دوباره ایستادم...و کمی جلو تر از من ایستاد نفسی تازه کردم و با لبخندی ملایم گفتم حامی: تنهام می رم...تو شناسایی نشی بهتره! بی تغییر در اندام صورتش لب زد یاشا: بیرون می ایستم تا برگردی! نچ...ماشالله به هیچ سراطی مستقیم نی با آرامش و شمرده گفتم حامی: تو نیای بهتره یاشا...یه بار حرف گوش کن! عین بز نگام می کرد آخر کلمو از دست این می کوبم به دیوار...با جست کوتاهی فاصله رو پر کرده و دست روی شونه اش گذاشتم و به شوخی گفتم حامی: ببین‌..دیگه این فرصت نداری یه شب تا صبح پیشش باشیا! گفته باشم... باز هم عین بز نگام می کرد که با درماندگی گفتم حامی: چی کار کنم نیای؟ و در کمال خونسردی تخس جواب داد یاشا: توضیح بده! نفسم رو با بی حوصلگی خارج کردم و چشم بستم حامی: خب... منتظر ماند و در آخر گفتم حامی: کیوان آدم صبوری نیست...نمی تونم واکنشش رو پیش بینی کنم خودتم که می دونی چقدر آدم رو مخی می تونم باشم که... ادامه ندادم غیر مستقیم گفتم اتفاقی که در راهه... به مزاج یاشا خوش نمیاد! ...