eitaa logo
«رواقْــــ..»
224 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
"حامی" حامی: ازش خبری نداری؟ بی خیال شات رو بالا برد و بی نفس سر کشید از همهمه اطراف خوشم نمیومد اما خودش ما رو به اینجا اورده بود بوی الکل آزار دهنده و مه سیگارت فضا رو خفقان کرده بود اما برای من...که سه سال در وگاس گذروندم عادی شده بود...حتی می شه گفت وعضش از بار های وگاس بهتره! یاسر: یادت رفته؟من فقط یه وسیلم...که هر وقت بهم نیاز داشته باشن سراغم میان!من سراغشون نمی رم... زخم روی چشمش از نیم رخ رعب آور تر به نظر می رسید اما...نه دیگه برای من... منی که‌...بد ترین صحنه های زندگی یک انسان رو دیدم...عمیق تر...و دردناک تر از این زخم! نفسی بلند کشیدم دست بین موهام بردم و چشم بستم باید می رفتم...ولی قبلش...این مرد رو برای کمک راضی می کردم! شات رو روی میز کوبید و پلکام باز شد...باریستار که انگار اصلا وجود ما رو نا دیده می گرفت شات رو برداشت و پر کرد... یاسر: دو تا! ابروم بالا پرید...اما مردی که گویا از قدرت کلام بویی نبرده بود دو شات رو مقابل ما گذاشت...سوالی به نیم رخ بی حسش خیره شدم و لب زدم حامی: دوتا؟ شات رو برداشت بی توجه در دستش چرخی داد و... یاسر: بهم ریخته به نظر می رسی...بخور! با یه شات مست نمی شی! نیش خندی زدم...ولی بی حرف شات رو در دستم گرفتم...بین انگشتام گلس کوچک رو چرخوندم و مایه بی رنگش رو رسد کردم با لبخندی کج پرسیدم حامی: برای فرار راه‌حل بهتری نداری!؟ همچنان هیچ حسی در صورت شکسته اش نبود که گفت یاسر: چرا...اینکه بر گردی همونجایی که این سه سالو بودی! پوزخندی زدم و بعد...بی درنک شات رو سر کشیدم تا ته گلوم سوخت...دهنم گس شد و دمای بدنم بالا رفت... شات رو روی میز قرار دادم و لب زدم حامی: پس همین راه رو امتحان می کنیم... یاسر: سیگار داری؟ نگاهم رو بهش دوختم...باریست باز هم شات ها رو برداشت اما نگاه اون...چرا ذره ای تکون نمی خورد؟ نفسی بلند کشیدم و دست داخل جیب بردم صبور تر از این حرف ها بودم... بسته چرم سیگار رو در اوردم دو نخ کشیدم با حوصله یک نخ رو بین لب هام گرفته و با فندک نقره آتش کشیدم‌... نخ دیگه هم مقابل سیگار بین لب هام گذاشتم تا سرش روشن شد و بی خیال به طرفش گرفتم‌... یاسر: حرفه ای شدی... سیگار رو از بین انگشتام کشید پک کم عمقی به سیگار زدم... منظورش رو درک می کردم چون حامی قبل...نه لب به الکل زده بود...نه سیگار می کشید... دود رو آروم بیرون فرستادم و لب زدم حامی: نیستم...دارم صبر می کنم... یاسر: که جواب بدم؟ خیره بهش تایید کردم حامی: که جواب بدی... بی تغییر دود غلیظی رها کرد... یاسر: گفتم که...یه وسیلم... و پیش از حرف تکراری و با آرامش لب زدم حامی: یه وسیله نمی تونه ۲۵ سال یه گروهک جاسوسی رو فریب بده... بلاخره نگاهش چرخید این مرد یاسر بود...کسی که ۲۵ سال گروه شادو رو سر دوند تا من به دستشون نیوفتم ۲۵ سال من رو پنهان کرد بدون این که حتی روحم خبر داشته باشه چه زیرکانه شادو رو گمراه کرده... با خونسردی ادامه دادم حامی: یه وسیله نمی تونه ۲۸ سال یه نفر رو زیر نظر بگیره‌... این مرد حتی زمانی که وگاس بودم از من خبر داشت...این مرد...سایه من بود! همچنان عمق چشماش یخبندان بود...اما کمی به طرفش خم شدم و لب زدم حامی: یه وسیله نمی تونه...سلطنت افخم ها رو نابود کنه! و بلاخره...ابروش تیک گرفت...و اون مرد منجمد عکس العملی نشون داد! مردی که...تمام تاج و تخت افخم ها رو به زیر کشید...به انتقام خون خواهرش... جلو تر خم شدم...جایی کنار گوشش زمزمه کردم... حامی: منم برای تاوان اینجام...درست مثل تو...برای خواهرم! و من و اون...یه وجه مشترک داشتیم! هر دو خواهری رو از دست دادیم...که بازیچه مردان تبهکاری بودند...و برای تاوان این کار به آب و آتش زدیم اون برای انتقام مادر من...و من...برای جانا... یاسر: چی می خوای!؟ با لبخندی رضایت مند عقب رفتم و لب زدم حامی: ساواش! یاسر: پیداش می کنم... نفسی عمیق کشیدم و سر تکون دادم حامی: ممنون... سیگار نیم سوخته رو روی میز خاموش کرد و بلند شد... صندلی رو عقب فرستاد و در بین قلقله میان جمعی از افراد خواست به سمت در بره که...ایستاد! منتظر نگاهش کردم و اون... کامل طرفم چرخید یا نگاهی خالی لب زد یاسر: چی از مرگ پدرت می دونی؟ لبم انحنا گرفت...و صادقانه جواب دادم حامی: همه چیز...همه چیزی که به تو مربوط می شه... دیگه هیچ ریکشنی درونش بیدار نمی شد چون این مرد همه احتمالات رو در نظر می گرفت یاسر: نمی خوای بپرسی چرا؟ این مرد...همیشه یک معادله مجهول می ماند! سری به طرفین تکون دادم و گفتم حامی: فکر کنم دلیلت رو بدونم و...درک کنم بی تغییر باز پرسید یاسر: شادو نتونسته مختو شست و شو بده؟ که از قاتل پدرت...متنفر باشی؟ بی خیال جواب دادم حامی: شاید اگه به چشم پدر نگاش می کردم...حتما می تونست!
یاسر: تو مثل من نیستی...نمی تونی ساواش رو بکشی... حقیقت بود...من...ادم کش نبودم ولی... به صندلی قدیمی درب داغون تکیه زده و با خونسردی لب زدم حامی: می تونم زندگیش رو جهنم کنم...نه؟ پاسخی نداد و فقط نگاهم کرد و...رفت! بین جمعیت قمارباز و مست گم شد... و من...می دونستم این مرد...بیشتر از یک وسیله...یک انتقام گیرنده خون خوار بود! ...
"ارام" آسمان رو به تاریکی می رفت و من... در تراسی که بخشنده هوای سرد رو هدیه می کرد ایستاده و با آرامش به مقابل خیره بودم نه از ستایش دلگیر بودم و نه درگیر حامی... فقط داشتم خودم رو سرزنش می کردم خود احمقی که با یه حرف...یه گفت و گوی کوتاه در باره او...انقدر بهم ریخت به خودم لعنت می فرستادم که ستایش رو از خودم روندم من که با یه حرف...چند تا جمله مختصر از اون بهم می ریزم...اگه یه لوز برگرده و ببنمش چه حالی می شم حتی... اگه...اگه ازدواج کنه چه بلایی سرم میاد؟ چرا منطقی نیستم؟ چرا مثل همیشه نمی تونم ضعف هام رو کور کنم؟ به هر حال..‌من...و اون...دیگه هیچ آینده مشترکی نخ گواهیم داشت و می خوام تمام عمر انقدر ضعیف باشم من که ادعای قوی بودن داشتم ادعای مستقل بودن... در کمتر از یک ماه دل به یک مرد باختم و سه سال درگیر این عشق غلط بودم؟ چقدر بچه ام هنوز...چقدر بچه! نفسی با حرص رها کرده و دست بین موهام کشیدم اما... مثل همیشه فراموش کردم بلندی سابق رو ندارن و دیگه نمی تونم خشمم رو با به بازی گرفتن تار های بلندش خالی کنم فقط با تمام توان از ریشه چنگ زدم و پلک بستم... اصلا جی شد موهام رو کوتاه کردم!؟ هر بار که ازم می پرسیدن... از عمو گرفته تا دلارام...فقط جوابم این بود که..."برای تنوع" اره خیر سرم!..چه تنوعی هم داره این زندگی سگی! پوفی کشیده ریشه بی چاره موهام رو رها کردم دست به سینه شدم و باز به جان بازوم افتادم در بین پنجه هام فشردم... سرم رو به زیر انداخته و با حرص زمزمه کردم آرام: خیلی احمقی‌‌‌...خیلی! با تحکم باز دمم رو آزاد کرده و بی اختیار در تراس راه رفتم هوا آبی بد رنگی بود که رو به تاریکی می رفت و انرژی منفی درونم رو تشدید می کرد ایستادم...چشم بستم و واگویه کردم آرام: چه مرگته؟ تا کی قراره وقت و بی وقت به فکرش باشی؟ تموم شد...چرا نمی فهمی...خطش بزن‌...حذفش کن...بی خیالش شو! بازوم رو بیشتر فشردم انگار من دیگری مقابلم بود کلماتی که زیر لب با دندان چفت شده پچ می زدم بر سرم فریاد می زد نفس هام مقطع می شد انگار خرخره ام رو گرفته بود و قصد مرگم رو داشت اما با تقلا لب زدم آرام: حامی برات تموم شده نفهم...تموم شده‌!...دیگه هیچ وقت حق نداری بهش برگردی.‌.هیچ وقت...حتی... یکی از بازوانم رو رها کرده و دست روی گلوی دردناکم گذاشتم لجوجانه جلوی اشک قد علم کرده و لرزش صدام رو کنترل می کردم یک بار برای همیشه باخودم محکم باشم! به سختی دست دیگرم رو به میله گرفتم و تمومش کردم...خودم رو... آرام: حتی...اگه اون برگرده! عشقش همیشه زخمی بر پیکر روح و نقطه تاریک گذشته من خواهد بود... اما دیگر...قرار نیست بر سر این مزار تو خالی گریه کنم! تنها گوشه قلبم دفنش کرده...و کم کم...خاکش سرد می شود... ستایش: حاضر نشدی هنو؟ دستم لز روی گلوم سر خورد نفس های تنگم به حالت نرمال برگشت و من از جنگی باز گشته بودم! ستایش:سگ اخلاق باز می گه افسرده نیستم نیم ساعت تو تراس چه گوهی می خوری؟ با آرامش برگشتم و با لبخندی ملایم به لب آویخته گفتم آرام: گرمم بود...برم حاضر شم که دیر نکنیم... تایی به ابرو داد و با تعجب نگاهم می کرد شاید از اینکه انقدر انسان گونه باشم تعجب کرده بود... بی حرف سر تکون داد و من از تراس خارج شدم و... از این پس...با تمام توان با خودم می جنگم...با منی که عاشق بوده و...هست! ...
"حامی" از اول می دونستم قانع کردن یاسر و جلب توجهش سخته اون شاید به ظاهر یک ادم بریده ای باشه که هر کی هر چی بگه انجام بده اما در واقع...کسیه که به هیچ فردی وفا دار نیست طرف کسی نیست... به کسی کمک نمی کنه و برای جلب حمایتش.‌..باید تلاش می کردم درسته یک نسبت خونی بین ما بود اما... اون فقط به پاس وظیفه یا حتی عشقی که به خواهرش داشته از من مراقبت می کنه و اگه بخوام طرف من باشه...باید به سمت خودم بکشونمش و...فکر می کنم تا حدود موفق بودم... جریان ساواش رو بهش واگذار کردم و حالا...فقط می مونه جف و بعد از اون...تمام تمرکزم رو روی پایان این بازی خواهم گذاشت! همین که پام رو از اون فضای دیوانه کننده بیرون گذاشتم انگار نفس گرفتم باز شد از بوی الکل به هر نحوی بدم میومد‌... چه برسه که خودم بخورم... یاشا: از جنگ برگشتی؟ نگاهی بهش انداختم بی خیال به دیوار تکیه زده بود لبخندی زدم و دستی به گلوم کشیدم با صدایی خش افتاده گفتم حامی: مهم پیروزی بود... یاشا: پس قانع شد! سری به علامت مثبت تکون دادم دهانم تلخ بود و حرف زدن کامم رو تلخ تر می کرد... یاشا: چته!؟ به جلو قدم برداشتم...متوجه هم قدمی یاشا شدم... دستی به گلوم کشیدم و لب زدم حامی: هیچی...فقط یه چی خوردم تمام دل رودم سوخت! یک لحظه متوجه ایستادنش شدم سمتش چرخیدم که ابرویی بالا انداخت... یاشا: الکل؟ تو؟ چشم در کاسه چرخانده و چیزی نگفتم نیشخندی زد یاشا: شوخی می کنی؟ چپ چپ نگاهش کردم که نیش خندش تشدید شد... یاشا: حالا چی خوردی؟ مشتی به سینه ام زدم و با حرص گفتم حامی: چه می دونم چه زهر ماری بود...رنگ نداشت! خنده اش بیشتر شد... در حالت عادی...امکان نداشت کسی خنده این فرد رو ببینه...یعنی یک چیز محال و دور از ذهن بود! یاشا: ویسکی؟ پوفی کشیده و گفتم حامی: تخصص نوشیدنی الکلی ندارم برادر! حتی خندیدنش هم انسان گونه نبود انگار در گلو می خندید... یاشا:قشنگ از همه چیز مایه گذاشتی... خفه شو ای گفته و در خیابان تاریک و پر تردد جنوب شهر راه افتادم... یاشا هم خودش رو با چند قدم رسوند... یاشا: حالا چند تا!؟ نفسی کلافه رها کردم...و با بی حوصلگی گفتم حامی: یکی... شونه اش لرزید کمی قدم برداشتیم که دستش رو پشت گردنم گذاشت سرمای دستش با عث شد بی اراده گردنم رو جمع کنم با حرص لب زدم حامی: بدنم مور مور شد دستت چرا سرده؟ ضربی به شونم زد و گفت یاشا: من سرد نیستم تو داغ کردی... راست می گفت...از لحظه ای که اون مایع بی رنگ رو خوردم دمای بدنم بالا بود یاشا: حیف شد... تیکی به ابروم دادم و سوالی نگاهش کردم...با لبخند نا محسوسی گفت یاشا: باید میومدم داخل...مستی تو از دست دادم! نچی گفته و محکم به شونه اش زدم و گفتم حامی:ای تو ریدی منو پسر!!!کلا یه شات زهرماری خوردم... به خنده افتاد و من بی حوصله دستام رو در جیبم چپاندم و سریع تر قدم برداشتم یاشا: حالا کجا میری!؟ با دمی بلند لب زدم حامی: ولی عصر... سکوت کرد...چیزی نگفت...و می دونستم اصلا راضی نیست برای همین به ناگهان ایستادم... صبر کن...نمی تونستم یاشا رو ببرم! با آرامش چرخیدم که منتظر و خونسرد نگاهم می کرد گاهی فکر می کردم این حالت بی غم دنیاش چقدر رو مخه! گلوی خش گرفته ام رو صاف کرده و لب زدم حامی: خونه مایسا راه افتاده؟ یکی از ابرو هاش پرید...با آرامش گفت یاشا: چطور؟ بی توضیح اضافه لب زدم حامی: امشب برو پیشش... و راهمو کشیدم و رفتم خواهش نبود...یه فرمان بود و طبق قوانین باید اطاعت می کرد البته... یاشا آدم فرمانبرداری نبود یاشا: باهات میام... با اعتاب چشم بستم و لب زدم حامی: منو دعوت کرده...تو کجا میای بچه پرو! حرفی نزد...فقط هم گام با من قدم می گرفت که دوباره ایستادم...و کمی جلو تر از من ایستاد نفسی تازه کردم و با لبخندی ملایم گفتم حامی: تنهام می رم...تو شناسایی نشی بهتره! بی تغییر در اندام صورتش لب زد یاشا: بیرون می ایستم تا برگردی! نچ...ماشالله به هیچ سراطی مستقیم نی با آرامش و شمرده گفتم حامی: تو نیای بهتره یاشا...یه بار حرف گوش کن! عین بز نگام می کرد آخر کلمو از دست این می کوبم به دیوار...با جست کوتاهی فاصله رو پر کرده و دست روی شونه اش گذاشتم و به شوخی گفتم حامی: ببین‌..دیگه این فرصت نداری یه شب تا صبح پیشش باشیا! گفته باشم... باز هم عین بز نگام می کرد که با درماندگی گفتم حامی: چی کار کنم نیای؟ و در کمال خونسردی تخس جواب داد یاشا: توضیح بده! نفسم رو با بی حوصلگی خارج کردم و چشم بستم حامی: خب... منتظر ماند و در آخر گفتم حامی: کیوان آدم صبوری نیست...نمی تونم واکنشش رو پیش بینی کنم خودتم که می دونی چقدر آدم رو مخی می تونم باشم که... ادامه ندادم غیر مستقیم گفتم اتفاقی که در راهه... به مزاج یاشا خوش نمیاد! ...
حس می کردم حالت صورتش عبوس شده اما توجهی نکردم دلخوری خشم یا ناراحتی احساساتی محال در این مرد بود و اون الان فقط به این فکر می کرد من به حالت تجزیه برنگردم که فشار روانی این اتفاقات بیماری روحی من رو تشدید نکنه من یاشا رو حفظم...تمامشو... و این سکوت و عمیق فکر کردن همین رو ثابت می کنه تا پایان مسیری که با تاکسی گذروندیم از حالت خودش خارج نشد و من هم اصراری بر حرف زدن نداشتم فقط چند کلام که آدرس رو به راننده بده ماشین که متوقف شد بی وقفه در رو باز کرد و گفت یاشا: پیاده نشو... لبخند آرومی گوشه لبم نشست و برخاست خلاف حرفش با یه "یکم صبر کنید الان بر می گردم"به راننده پیاده شدم نگاه پوکرش رو بهم دوخت و بعد بی حرف سمت زنگ رفت‌... زنگ رو فشردم و چندی نگذشت که... مایسا: بله؟ یاشا: منم باز کن... بی حرف و جواب باز کرد و یاشا داخل رفت سری به تاسف تکون دادم و وارد شدم یه آپارتمان تمیز و کوچک بود طبقه اول که رسیدم و مایسا در دیدم قرار گرفت نگاهش که به من افتاد مکثی کرد و همون حین یاشا داخل رفت... با لبخند عمیق تری لب زدم حامی: درود بر سبزک من! می دونستم از این لقب خوشش نمیاد برای همین اخمی کرد و آروم در واحد رو بست مایسا: چی شده!؟ اخمی این چرا تو هم بود؟ تکیه به دیوار دادم و بی خیال گفتم حامی: دلتنگی!بهونتو می گرفت آوردمش یکم صفا سیتی کنید پوف کلافه ای کشید و چند قدم فاصله رو پر کرد یک دستش رو به دیوار تکیه داد و چتری های مزاحم روی صورتش رو عقب راند مایسا: به جای چرت و پرت درست بگو می خوای چه گوهی بخوری که دمتو اینجا جا می ذاری!؟ الان یاشا دم من بود؟ تکخندی از این تخریب بی تعارفش زدم و گفتم حامی: بی پرده حرف زدنتو عشقه! با نگاه برزخیش خندمو جمع کردم و با لبخندی محو ادامه دادم حامی: یه جا دعوتم چون خیلیا از برگشتم خبر ندارن امکان پیش بینی واکنششون رو ندارم پس بهتره یاشا نیاد... تایی به ابروش داد تکیه از دستش گرفت و دست به سینه لب زد مایسا: چه واکنشی ممکنه داشته باشن اون وقت!؟ زیر نگاه ریز بینش شونه ای بالا دادم و بی خیال گفتم حامی: نمی دانم...ولی تو برو به نامزدت برس... و با لبخند خبیثی تکمیل کردم حامی: هرچی تو چنته داری بریز بیرون...امشبو حلالت! پوکر نگاهم کرد...به یک باره مشتی حواله شونه ام کرد و بی توجه به آخ دردناکم داخل خونه شد تا مورد حجوم چرت و پرتام قرار نگیره شونه ام رو ماساژ داده و با خنده از آپارتمان خارج شدم با نفسی عمیق وارد تاکسی شدم و نشستم راننده: کجا برم جناب؟ کمی مکث کردم...دو دل بودم؟ نه... پس با لبخندی قاطع جواب دادم حامی: ولی عصر! ...
"آرام" در طول مسیر با حرف های ستایش خندیدم نفهمیدم کی به خیابان همیشه شلوغ ولی عصر رسیدیم با همان درختان همیشه سر به فلک کشیده ماشین رو در حاشیه خیابون پارگ و پیاده شدیم ستایش: الان چجوری کافهرو پیدا کنیم؟ من تا همینجاشو بلد بودم! نگاهی به خیابان انداختم کمی نگاه تیز کرده و دقت کردم گفت سر نبش؟ با دیدن یک کافه طرح کلاسیک لبخندی زدم و گفتم آرام: فکر کنم اونه... نگاه ستایش چشم هام رو دنبال کرد و بعد با تفکر گفت ستایش: حتما دیگه...بریم؟ با سر تایید کردم و از عرض خیابان گذشتیم با طی کردن مسافتی نه چندان طولانی رسیدیم از همون اول دکور تیره و کلاسیکش آدم رو به وجد میورد ستایش: هومممم خوشمان آمد...طراحیش خوبه... با لبخند داخل شدیم و صدای زنگوله به پیش واز ما امد! تقریبا شلوغ بود و پر ازدحام همونجا ایستاده تمام کافه رو از نظر گذروندم... ستایش: خب؟..بقیش؟ با صدای ستایش سر چرخوندم و پرسیدم آرام: چی؟ متفکر اطراف رو نگاه می کرد و گفت ستایش: بقیش چی؟ کجا بریم؟تکلیف چیه؟ راستش خودم هم نمی دونستم و بلا تکلیف ایستاده بودیم که با دیدن یک پیش خدمت جلو رفته و گفتم آرام: ببخشید آقا.. نگاهی طرفم انداخت و با خوش رویی لب زد.. +بفرمایید...جایی مد نظرتونه بشینید خدمت می رسم‌... سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم آرام: نه..ما مهمونای آقا سپهریم روش گشاده تر شد و گفت +آها...بله گفته بودند.بفرمایید طبقه بالا با تشکری کوتاه از پیشش گذشتیم و با دیدن راه پله گوشه فضا به سمتش حرکت کردیم ستایش: نه...داره کم کن خوشم میاد از اینجا... با تایید گفتم ارام: آره دکور چشم نوازی داره به بالای پله ها رسیدیم که با بی خیالی گفت ستایش: پیش خدمتش چشم نواز تر بود! با ابرویی بالا رفته متحیر نگاش کردم که طلبکار گفت ستایش: ها!؟ ارام: یکم ادم شو واقعا... شونه ای بالا انداخت ستایش: به قول دلارام فرشته ها ادم نمیشن... متاسف سری تکون دادم که با صدایی آشنا برگشتیم سپهر: به به سلاممم با دیدن چهره سپهر که هیچ تغییری نکرده بود لبخندی زدم و گفتم آرام: سلام آقا سپهر...خوبید؟ با مهربانی خالصانه گفت سمهر: معلومه...خیلی خوش امدین...چقدر دیر کردید همه منتظرتونن... با ببخشید کوتاهی ما رو به سمت میزی روانه کرد که صدای خنده و حرف و همهمه ازش به گوش می‌رسید در دید رس میز که قرار گرفتیم همه نگاه ها برگشت و به احترام از جای بلند شدند پیش از همه دلارام به سمتمون امد و با لبخند زیبایی گفت دلارام: سلام دخترای گل... با خنده در آغوشش کشیدم و عطر خاص چادرش مثل همیشه مسکن بود ستایش: بابا خوبه هفته پیش همو دیدیم سوسول بازیا چیه؟ از دلارام جدا شدم و خواستم حرفی بار ستایش کنم اما دلارام اون رو هم در آغوش کشید و گفت دلارام: یعنی بغلت نکنم خاله؟ از مهر خالصانه دلارام لبخند به لب عمیق میشد‌...ستایش هم دلارام رو به خود فشرد و گفت ستایش: بیا بغل عمویی خاله ببینه.. تکخنده ای زدم..نصف حرف های ستایش نیاز به تعمق داشت تا قابل درک بشه.. بعد از دلارام به سمت جمع رفتیم اول از همه فرید به عنوان صاحب مجلس خوش آمد گفت و ما هم تبریک گفتیم بعد از اون با سامیار و رویا احوال پرسی و کوچولو با مزشون در آغوش ستایش جاگیر شد علاقه ساسان به ستایش چیز عجیبی نبود...چون اکثر مواقع که شیفت رویا و سامیار با هم بود ستایش از ساسان مراقبت می کرد.. سعید هم حضور داشت..برخوردی دوستانه و مهربانش همچنان در تداوم بود...و کاملا صمیمی بر خورد کرد انگار نه انگار که سه سال پیش چه اتفاقاتی افتاده یا اینکه سه ساله از این افراد دور و بی خبر بودم یگانه: ببنید کی یاد فقیر فقرا کرده! با صدای اشنای یگانه چرخیدم دخترک پر انرژی همچنان شاد و بشاش به نظر می رسید با مهری صادق در آغوشم فشردمش و گفتم آرام: سلام عزیزم..چقدر دلم برات تنگ شده بود یگانه: آره مشخصه..منم باور کردم! با خنده ازش جدا شدم ارام: باور کن راست می گم چشم غره ای نسارم کرد و به عقب راندم یگانه: خب حالا مظلوم نمایی نکن.. خندیدم و همون موقع صدای مردانه ای آشنا گفت کیوان: نیومده جنجالیش نکن یگانه.. به مرد پشت سر یگانه که نگاه کردم اول از هر چیز... صحنه ای دردناک در مغزم لود شد و صدای سیلی در گوشم پژواک اما با لبخند لب زدم آرام: سلام آقا کیوان...خيلی وقت بود ندیده بودمتون شخصیتی که از کیوان در ذهنم حک شده آدم پر شور و اشتیاق و شیطنتی بود که انگار در ذاتش دمیده شده بود هنوز سرکار گذشتناش... شوخی هاش... و حتی...صمیمیت غیر قابل انکارش با...با اون مرد! صمیمیت و رفاقتی که یک شبه درهم شکست...شاید در بانگ یک سیلی! اما اکنون... اون مرد پر هیجان و غیر قابل کنترل مردانه مقابلم ایستاده با یک لبخند کم رنگ...و دست در دست دخترکی خجالتی که پشت این مرد سنگر گرفته بود! ...
کیوان:منم همین طور...خوش حالم دوباره می بینمت لبخندی زدم و بعد به دخترک ریز نقش کنارش نگاه کردم و با لبخند گفتم آرام: سلام خانوم کوچولو... لبخندی زد...زیبا و مهربان و آروم جواب سلامم رو داد...موهای فر زیبا و چشم هایی به روشنی رنگ موهاش داشت شنیده بودم کیوان و یگانه دختر بچه ای رو به سرپرستی قبول کردند برای همین زیاد متعجب نشدم با ورود کیوان سپهر و سعید و سامیار دوره‌اش کردند... و دخترک در کنار یگانه نزد ما جای گرفت مرد ها هم پس از کمی به ما پیوسته و همه دور هم جمع شدیم یگانه : خب...آرام خانوم شنیدم تو شرکت مشغولی...بالا بالا ها می پری... بر عکس کیوان...یگانه درست مثل قبل پر از شیطنت و تازگی بود که تو رو به خنده وا می داشت با نگاهی چپ به صندلی تکیه دادم و گفتم ارام: نه بابا بالا کجا بود... نچ نچی زیر لب گفت و چشم ریز کرد یگانه: حالا انکار کن...بابا ما چشمون شور نیست...ما رو دور نندااااز... معترض و خندان صداش زدم سپهر با سینی استکانی مقابلمون قرار گرفت خواستم تشکر کنم اما در یک آن دست سپهر کج شد و کمی از مایع درون سینی ریخت یگانه: ای بابا سپهر حواست کجاست؟ سپهر که انگار واقعا حواسش نبود لبخند نمادینی زد و گفت سپهر: ببخشید یه دقه دستم کج شد با اینکه از حرکت سپهر تعجب کردم اشکال نداره ای گفتم سپهر کافه چی بود...این سربه هوایی عجیب به نظر می رسید تازه کار نبود که همچین اشتباهی کنه و حتما یا مشکل جسمانی بوده...یا درگیری فکری! بی توجه به افکاری که نا خواسته کارآگاهی فکر می کرد استکانی برداشتم اما یگانه چشم ریز کرد و گفت یگانه: سر و گوشت می جنبه سپهر خان...خبریه؟ سپهر لبی گزید و گفت سپهر: نفرمایید زن داداش...با ما هم بله؟ یگانه دستی در هوا تکون داد و سپهر با خنده کمی دور شد اما واقعا...اون ضمیر ناخودآگاه من باعث شد با شک روش فوکوس کنم حس می کردم...منتظر کسیه... با صدای بلند خنده مردها نگاه از سپهر گرفتم سامیار: هوی سپهر...کتاب بیار وقت مطالعست! ابرو هام بالا پرید چقدر این جمله اشناست! سپهر با خنده گفت سپهر: جمع کن بابا پلیس مملکتی خجالت بکش... اما من؟ من یهو ذهنم پرت شد... کتاب...همون رمزی پاسور بود اون شب هم کیوان همین رو به یگانه گفته بود با هم حکم زدند و... من اون شب شاهد نگاه خیره مردی به بازی بچه ها بودم نگاهی که انگار...تک تک لحظات رو ثبت می کرد با پلک محکمی ذهنم رو جمع کردم قرار نبود دیگه بهش بها بدم اون مرد تموم شده! رفته...رفته...اون رفته... با نفسی عمیق چشم باز کرده و انگشتانم رو دور استکان حلقه زدم اما تا خواستم بلندش کنم... پشتم لرزید... حسی‌...حسی مثل افتادن چیزی در بدن مثل سست شدن وجود شکل یک دلشوره! ستایش: خوبی آرام!؟ سر بلند کردم بقیه گرم صحبت بودند اما فقط ستایش بود که خیره به من این سوال رو پرسید خواستم لبخند بزنم خواستم مثل همیشه بگم آره...خوبم! اما... نشد! چون صدای پایی در فضا پیچید و قبل از این که فرصتی داشته باشم به خودم بیام... کسی...فردی...با یک صدای...صدای آشنا... فقط با یک کلمه...تمامم رو در هم شکست "سلام!" شاید فقط چهار حرف رو بیان کرد اما همون بیان ساده...جمع رو در سکوت و بهت برد همه به نقطه ای درست پشت سر من نگاه می کردند از چشمان همشون ناباوری انعکاس می شد جوری که همشون خشک شدند و حتی کلنه ای به زبان نمی آوردند و من... من با تمام وجود تمنا می کردم اشتباه کرده باشم با تمام قلبم بی صدا زجه زدم گوش هام اشتباه شنیده باشه ولی لعنت به قلبی که آشنا ترین صدای دورانش رو می شناخت که این جور دست از تپش کشید سکوت کرد... و منتظر موند...منتظر موند و... حامی: جواب سلام واجبه ها... و تکرار اون صدا قلب بی نوای مرا از جا کند! خودش بود...بدون شک مرد مغرور من بود و...برگشته بود! ...
سامیار: ح...حامی؟ نفسم کجا جا مونده بود؟ چطور زنده مونده بودم؟ می دیدم و می فهمیدم؟ قطعا اون لحظه من نا توان ترین آدم زمین بودم جوری که حتی نمی تونستم پلک بزنم حتی برگردم حتی... حامی: چقدر ذوق کردید این جوری مجسمه شدید... چی می گفت؟ چی می شنیدم؟ چطور...چطور بعد سه سال...انقدر ریلکس می تونست کلمات رو بیان کنه؟ نگاه مسخم رو جمع کردم بلاخره یکی از بهت در امد و واکنش داد! دلارام از جا بلند شد و صداش...رنگ بغض داشت دلارام: داداش؟ تنها متوجه دویدن دلارام شدم...سمتی که ندیده بودمش هنوز جرئت برگشتن نداشتم دیدنش؟ نگاه کردن به اون تیله های مشکی؟ نه...نه اینو دیگه طاقت نمیارم اینو دیگه نمی کشم می میرم...به خدا که می میرم سینه ام می سوخت ریه هام...برای ذره ای اکسیژن تقلا می کردند و همون لحظه...دستی محکم دستم رو فشرد تا نگاهم به سمت ستایش برگرده ستایشی که...نه با بغض نگاهم می کرد نه با هم دردی... با یک نگاه آتشین...اخم هایی ظریف و چشم هایی که سیلی می زد و بی صدا فریاد می‌کشید...جمع کن خودتو!!!! هوا رو مقطع داخل ریه فرستادم هوش و حواسم کم کم بر می گشت صدای هق هق دلارام به گوشم می رسید و باز اون صدایی که قاتل جان من بود...خفه تر از قبل گفت حامی: دلم برات تنگ شده بود فسقلی... دل تنگی!؟ تو؟؟؟ تو مگه اصلا این واژه رو درک می کنی نامرد؟ مگه اصلا می دونی چه بلاییه؟ تو داری از دلتنگی حرف میزنی؟ نیشتر اشک به چشمام حس می کردم اما خشمی که بی دلیل درون من زبانه می کشید مانع از بها دادن بهشون می شد صدای جابه جایی کوتاه صندلی نگاهم رو بالا اورد کیوانی که نیم خیز شده و ساعدش...در دست سامیار گرفتار بود به نحوی...مهارش کرده بود کم کم دقت کردم...چهره کیوان سرخ شده بود به سامیار نگاه کردم خشم و اندوه در نگاهش موج می زد این خشم ها...از کجا میومد؟ آتشی که حتی درون من هم شعله می کشید... دلارام: خیلی خوش امدی داداش...بیا بشین... بشینه؟ زیر این نگاه های سرخ؟ زیر چشم های خون خوار کیوان یا نگاه دلخور سامیار؟ عقلانی بود؟ حامی: می خوای دعوا درگیری بشه آبجی؟ مثلا پچ پچ وار گفت؟ پس چرا همه شنیدند؟ الان...کی بدهکار بود؟ کی طلبکار؟ مغزم نمی کشید...داشت ارور می داد اما...انگار در تقدیر من همه چیز اجباری و ناگهانی بود...چون ستایش دیگه نشسته نموند و از جابلند شد و قسمت بدش؟ من رو هم با خود کشید... چنان محکم و ناگهانی که حتی فرصت مقابله و عکس العمل نداشتم به زور دستش از صندلی هامون بلند شدیم و به طبعیت از اون برگشتیم اما نگاه من...به زمین بود...اصلا کجا باید می بردم این نگاه درمانده و فراری رو؟ ستایش: سلام... چنان معمولی بود که لحظه ای شک کردم نکنه ستایش خبر داشته؟ اما صدای قدم هایی نذاشت تحلیل کنم اصلا چرا باید از برگشت حامی اطلاعی داشته باشه... حامی: سلام خاله ریزه... وای...وای از من...وای قلبم...وای از حماقتی که تمومی نداشت! من بی رمق چشم بستم تا خودم رو پیدا کنم اما ستایش زیر لب غرید ستایش: حیف جاش نیست موقعیت جدیه وگرنه پاسخ درخوری به این حرف داشتم... در تاریکی پس پلکانم...صدای خنده اش...من رو در دم به نیستی برد! چطور انقدر عادی برخورد می کرد؟ می خندید؟ این حجم از خونسردی چطور درونش وجود داشت؟ حامی: باشه حالا حرص نخور... چشمام رو نا توان باز کردم نگاهم همچنان به زمین بود منگ بودم هنوز... کابوس بود...قطعا یه کابوس بود اره! کابوسی که وقتی ازش بیدار شم می بینم این برزخ بدون حامی هنوز ادامه داره...اما...دو کفش کتونی مردانه مقابلم ظاهر شد و... حامی: سلام... مسخره ترین کلمه ای که می تونست بینمون رد و بدل شه رو انتخاب کرد و بهم ثابت شد این دیگه یک کابوس نیست من الان‌..در جهنمی با حضور اون نفس می کشم دیگه راه فراری نداشتم نگاهم رو آروم بالا بردم بدون ذره ای لرز...ضعف...و تردید نگاهم بالا رفت و... با خاک یکسان شدن چگونه بود!؟ قطعا چیزی شبیه به حال الان من...نه؟ قطعا...من بودم و دیدن اون مشکی ای که عجیب بی فروغ بود! آرام: سلام... به زحمت گفتم اما نه صدام لرزید...نه بغضی در کار بود احمقانه ترین جای ماجرا می دونید کجاست!؟ اینکه این جسم ویران...با دیدن چشم هاش آروم شد چطوری می تونست بعد سه سال هنوز انقدر امن باشه؟ بعد سه سال...وقتی انقدر حس نفرت درونم نفیر می کشید...اون باز تسکین دردم باشه؟ تنها لبخند زد...لبخند زد و...گذشت! درست از کنارم رد شد و من..در مرز فرو پاشی دست های ستایش رو فشردم... چشم هاش..چشم هاش چرا...چرا انقدر...تاریک بود؟! برگشته بود؟ حامی برگشته بود و..نه... این مرد آروم و بی حس... این مردی که به راحتی به من سلام داد و از کنارم گذشت... نمی شناختم! اون چشم ها رو نمی شناختم... اون نگاه سرد و خالی...جانشین همون تیله های براق بود؟ من...چرا...چرا دیگه...نمی شناسمت مرد مغرورم؟ ...
"حامی" گذشتم درست از کنارش...از کنار کسی که تمام من بود بعد از سه سال...درست زمانی که به تمام خودم بازگشتم تنها یک کلام گفتم سلام! و جواب داد...آروم و موقر... با یک تن صدای آهسته و بی نقص چند ثانیه تونستم ببینمش؟ همون چند ثانیه کافی بود...نه...زیاد هم بود چون چیزی درونم شروع به سوختن کرد..‌ نمی دونم چطور دل سنگ این دختر رضا به بریدن اون خرمن پر پیچ شکن شد نمی خوامم بدونم دریای انبوه موهاش...موج های خوش رنگش...حالا کوتاه بودند درست قالب صورتش... چشم هاش..‌.همون دو دریچه که گاهی خزان زرد و بهاری سبز بود حالا...انگار سوخته بود انگار آتش کشیده بودند جنگل نگاه این دختر رو... که حاله ای قهوه ای دور مردمکش دیده می شد...با سبزه ای تیره... مگه رنگ چشم عوض می شه؟ نه...ولی آدم ها چرا... دخترک چموش من...الان بانویی پخته و کامل بود‌...خوی وحشی و سرکشش در سایه جنم و جذبه ای زنانه قدرت گرفته بود هیچ ضعفی نشان نداد... زن مقابلم...الهه قدرت و زیبایی بود و حالا...بعد از سه سال...چطور قرار بود قلب این بانوی کامل رو به دست بیارم؟ در حالی که روزی با قساوت... رهایش کرده بودم!؟ و الان...دوباره از کنارش گذشتم... از دختری که...سه سال تمام نه در فکر و ذهنم...بلکه در ماهیچه ای گوشه سینه ام جایی که دیگر نمی زد...سرد بود نگهش داشته بودم...نه‌...در واقع اون دختر...اون ماهیچه رو نگه داشته بود اون...ضربان بی حس رو زنده نگه داشت برای عضوی که بهش...قلب می گفتند! نگاه های زیادی بهم بود افراد زیادی...آشنا های غریبه ای..‌. و انگار تازه متوجه شدم...چقدر دلتنگ این غریبه ها هستم... نگاه چرخوندم...به چهره متحیرشون و چند صدم ثانیه...روی سامیار...بعد کیوان مکث کردم...شاید به جای آغوشی که بدنم نیازش رو نفیر می کشید و می خواست برادرانه تن یادگار کودکیم رو به خود فشار بده حتی با همین نگاه خون خوار و پر نفرت و دلخور! صدای نق زدن کودکانه ای باعث جلب توجهم شد رویا...مادر شدن چقدر برازنده اش بود... در چهره اروم اون هم بهت دیده می شد اما... تمام توجه من جلب کودک چند ماهه در آغوشش بود که سر بر شانه مادش در گردن امن تریت زن زندگیش پنهان شده و به آرام ترین خواب دنیا رفته بود..‌چهرشو نمی دیدم ولی الان هم نی تونستم بفهمم...چقدر شبیه سامیار هستش با لبخند بهش نزدیک شدم و اروم رو به رویا پرسیدم حامی: می تونم بغلش کنم!؟ با اینکه در نگاهش تعجب هویدا بود اما درست مثل روز های گذشته لبخند زد خواهرانه...متین...و حقیقی حرفی نزد...اما همون لبخند...مرهمی هزار بود! از صندلی بلند شد و کودک در دستانش رو سمتم متمایل کرد و من... اون جسم کوچک رو با احتیاط از روی شانه مادرش کشیده و بر دستام سوار کردم در آغوش من تن کوچکش گم شد و سرش روی بازوم قرار گرفت نگاهش کردم...و بالبخندی پچ زدم حامی: چقدر شبیه بابات هستی تو کوچولو... کودک رو بالا کشیدم نرم سرم رو بهش فشردم رویا: ساسان... نگاه بهش دوختم که با مهربانی...بی هیچ تنشی تکمیل کرد... ...
رویا: اسمش ساسانه... لبخندم عمق گرفت باز سر در تن کوچکش فرو بردم با تمام وجود گردنش رو بوییدم و آروم بوسه ای بر پوست نرم و لطیف بنا گوشش زدم و چیزی در گلوم سخت شد پسر سامیار بود... حس سامیار رو داشت... آغوشش هم رنگ اون بود... و من به جای تمام دلتنگی ها از پدر بی وفاش طفل شیرخواره رو به خودم فشردم اون ماهیچه...همون که گوشه سینه ام بود جاش تنگ بود...خیلی تنگ...تنگ تر از سه سال گذشته غریب تر از این سال ها... آهسته اون موجود کوچک رو از خودم فاصله دادم و باری دیگر به چهره معصومش خیره شدم... و بعد با دمی نصفه نیمه در دست مادرش سپردم بدون اینکه نگاه بالا ببرم اروم لب زدم حامی: خدا براتون نگهش داره... تشکر پر مهر و گرم رویا از سرمای تنم کم نکرد...حتی از یخبندان وجودم... آروم فاصله گرفتم که حس کردم چیزی پشتمه...برگشتم و... نگاهم در نگاه روشن دخترکی افتاد +سلام... لبخند زدم...روی زانو نشستم اینکه هم قد بچه ها باشم رو دوست داشتم...این که بتونم چهرشون رو از این دیدگاه ببینم... دستای کوچکش رو گرفتم و با لبخند بیشتری گفتم حامی: سلاااام خانوم...اسم شما چیه؟ در پاکبازی چشم هاش...آرامشی بود غیر قابل وصف... آرامشی که به دل نشست... +شیرین... می تونستم این دخترکم به آغوش بکشم؟ می شد از آغوشش آرامش گم کرده ام رو بجویم؟ دستی به موهای روشنش کشیدم و گفتم حامی: چه شیرینِ شیرینی! لبخند زد...به زیبایی چشم هاش و من آروم پرسیدم حامی: می شه از این شیرین خانوم یه چیزی بخوام؟ وقتی با حرکت سر پرسید چی واقعا پی بردم چقدر این دختر شیرین هست... دستاش رو فشردم و گفتم حامی: می شه بغلت کنم؟ لبخندش گسترده شد و با سر تایید کرد بعد اروم دستای کوچکش رو از دستام جدا کرد...دو قدم کوتاه به من نزدیک شد و دست دور گردنم حلقه کرد و این بار هم به جای پدر بد عنقش این دخترک شیرین رو در آغوش کشیدم... سکوت جمع همچنان ادامه داشت و من...وقتی از اغوش شیرین اون دختر انرژی سراپا شدن گرفتم رهاش کردم و در فاصله ای کم خیره به خالصانه چشم هاش پچ زدم حامی: یه قولی به من میدی؟ این بار هم با سر پرسید چی من با انحنای لبم آروم سر جلو برده و کنار گوشش زمزمه کردم حامی: رفتی خونه...بابات رو از طرف من بغل کن...باشه؟ و اون هم...جوری که فقط من بشنوم در گوشم پرسید شیرین: سفت بغلش کنم؟ با تلخندی گفتم حامی: سفتِ سفت! سرش رو کودکانه تکون داد... از مقابلش برخواستم...خب! فکر کنم دیگه کاری ندارم... دلارام...هنوز اشک می ریخت و نگاهم می کرد...سپهر گوشه ای با چشم هایی غم دار نگاهم می کرد نگاه فرید ناخوانا بود...و شاید هم...چون نگاه ازش دزدیم وقت تجزیه نگاهش نداشتم سکوت اطراف از جانب دو نفر نشعت می گرفت و هر بار با صدای من می شکست این بار هم همین منوال بود حامی: خب...دیگه بیشتر مهمونی تون رو خراب نمی کنم... به سمت اون دو نگاه خونین چرخیدم نگاه یکی تلفیق خشم و غم دیگری درد و نفرت... و در مقابل چنین نگاه هایی بود که با لبخند گفتم حامی: خداحافظ... ...
سپهر: حالا می موندی چرا انقدر عجله می کنی؟ اخه این چه آمدن و رفتنی بود چرا همچی کردی حامی.بابا یه دقه واستا مگه سگ دنبالت کرده! بازوم رو کشید و متوقف شدم از بالا تا همینجا که کنار در خروجی بود یکسره دنبالم امده و حرف زد در حالتی که به طور نا محسوسی نفس می زد گفت سپهر: با تواما...کجا می ری!؟ لبخند زدم...به رفیق قدیمی ای که هنوز نگرانم می شد... بی حرف جلو رفته و از شانه کشیدمش و یک دستم رو پشت گردنش بردم... ضربی به سر شانه پهنش زدم و آروم گفتم حامی: همون چند دقیقه هم از سرم زیاد بود... خودش رو ازم فاصله داد با کنکاش به عمق چشم هام خیره اما..می دونستم در نگاه خالی من هیچ نخواهد یافت! همین طور هم شد...چون در اخر با تردید پرسید سپهر: دلخور شدی؟ و من بودم که لبخندم رو عمیق تر کرده با ابهام لب زدم حامی: کسایی که باید دلخور باشن...هستن! ازش جداشده و خواستم برم اما... دلارام: داداش؟ ایستادم...با صدای داداش گفتنش که سه سال محروم بودم و چقدر زنده کننده بود...همین که بدونم هنوز...در چشم این دختر برادر هستم با اینکه پیش از ترک طبقه بالا ازش خداحافظی کرده بودم اما باز برگشتم...با چند گام خودم رو بهش رسوندم و بی حرف بوسه ای به روی چادر مشکی سرش زدم...عمیق و با تمام دلتنگی... نمی دونم...جراحت تن من زیاد بود...یا دیگه عطر خاصش توان تسکین درد هام رو نداشت؟ اما باز هم...آرامشی از اون رایحه در وجودم نشست مثل یک قوت...مثل یک...خواهر! لب از چادرش برداشتم و خیره در نگاه قهوه ایش لب زدم حامی: اشکاتو نبینم آبجی... با لبخند اشک روی گونه اش رو کنار زد و اروم گفت دلارام: خوبه که برگشتی... لبخند زدم...تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود به عزای تمام بد خلقی ها..سرد بودن های گذشته و لبخند هایی که...از افراد مهم زندگیم دریغ کردم! گوشه چادرش که کمی عقب رفته بود گرفته و روی سرش مرتب کردم...و آهسته لب زدم حامی: درست می شه...همه چیز درست می شه آبجی... ازش فاصله گرفتم اما به صورت قرص ماهش نگاهم دوخته شده بود چقدر بزرگ شده...چقدر... با ملایمت بهش لب زدم حامی: دوباره بهت تبریک می گم...امید وارم خوش بخت شید... نگاهش غم داشت ولی با لبخند نگاهم کرد اخرین نگاه رو به سپهر انداختم و... با خداحافظی مجدد رفتم... صدای بسته شدن در و زنگوله همراهش با نگاه خیره اون دو بدرقه ام کرد اما سر نچرخوندم مستقیم به جلو خیره شدم و با قدم هایی بلند از اونجا دور شدم بدون مکث...بدون فکر فقط گام های بلند و سریع می گرفتم پیاده رو خلوت نبود...تردد انسان ها و بوق ماشین ها رو حس می کردم اما ذره ای اهمیت نمی دادم و پیش می رفتم رفتم و رفتم تا به جایی‌...کوچه ای نیمه تاریک...بلاخره کنجی دور از ازدحام رسیدم در تنگنای کوچه که رفتم... فرو ریختم! واقعا می گم...به چشم خود دیدم زانو هام سست شد... و پاهایی که تا چند لحطه پیش بلند و راسخ گام می گرفت تا خوردند و فرو ریختند روی آسفالت سرد...در تاریکی کم جان کوچه تن به زمین سپردم حالا می شد...می تونستم...از درد فریاد بزنم از زخم هایی که می سوختند چون عفونت کرده بودند فریاد من...تنها در پر کشیدن لبخند خلاصه شد در چشم بستن و تکیه به دیوار زدن در ضعیف بودن! دردم از کجا عود کرد؟ از دلتنگی اشنا هایی که غریبه بودند؟ از تندرد به آغوش نکشیدنشون؟ از نگاه نفرت بار افرادی که زمانی رفیق روز های سختم بودند؟ یا...نه‌... درد اون جایی بند بندم رو متلاشی کرد وقتی لحظه ای نشناختمش! لحظه ای نفهمیدم کیه... آشنا ترین کسم رو از یاد برده بودم... من...با اون چه کردم؟ با بقیه اون افراد چی؟ لایق این همه نفرت هستم؟ حتی...با وجود اجبار ها؟ نفسی بلند کشیدم نفسی که گیر کرده بود و داشت جان از من می گرفت شاید کمی دیگر می گذشت همون جا می خوابیدم...من نه...مغزم! مغزم خودش..خودش رو از دست من نجات می داد و خاموش می شد اما... با نشستن فردی کنارم...اروم پلک باز کردم... نفس هاش...بی صدا بود اما حضورش برای من...قوی تر از هر موجود دیگری بود ...
آهسته زبان روی لب خشکم کشیدم و گفتم حامی: مگه نگفتم امشب همونجا بمون؟ چرا امدی؟ جوابی نداد...اما با نشستن فرد دیگری درست در سمت دیگرم نچی زیر لب گفته و دو باره چشم بستم و زیر لب گفتم حامی: ما رو ببین اینو به کی سپردیم! هر دو سکوت کرده بودند... باید فکرشو می کردم...من...تو این سه سال زیاد با خودم خلوت می کردم..تنها می شدم می بریدم...خسته می شدم مثل همه آدم ها نیاز داشتم با خودم تنها باشم اما...در همه این شرایط‌.. با حضور دو نفر تنها می شدم! که تحت هیچ شرایطی از خلوت من جدا نمی شدند حتی در بد ترین شرایط جسمی و روحی بودند...اون ها همیشه بودند! یاشا: درد داری؟ مطمئنا درد جسمانی منظورش بود پس با قاطعيت نچی زیر لب گفتم که یعنی نه... مایسا: دیدی شون؟ اوهومی از گلو گفتم یعنی آره... باز سکوت کردند...نه برای همدردی...شاید خنده دار باشه ولی الان دلیل سکوتشون اینه که‌...نمی دونن چطور باید همدردی کنن یعنی اصلا بلد نیستن و راستش قصد همچین کاری رو ندارن!... تنها چیزی که در این مواقع به ذهنشون می رسه... اینکه کنارم باشن...و..واقعا هم همین کافی بود... واقعا برام کافی بود... یاشا: چقدر می خوای بشینی؟ از لحن بی حالت و بی حسشون خنده ای به لبم نشست در این حد بی خیال بودند! با همون خنده ای که به لبم آورده بودند جواب دادم حامی: فعلا در خدمتتونم... تکون کوچک مایسا رو حس کردم که با خستگی گفت مایسا: خوابم میاد... لبخند زدم...این بار...بی ارده و واقعی... بدون چشم باز کردن دست بالا برده و دور شانه اش حلقه کردم به طرف خودم کشیدمش و اون هم بی منت..خودش در حریم آغوشم امد و سر روی شونه ام گذاشت... با دستی که دورش حلقه کرده بودم تاره موهایی که می دونستم رو صورتش پخش شده به پشت گوشش بردم و آروم لب زدم حامی: اگه سردت نیست بخواب... بی هیچ حرفی کمی در اغوشم جابه جا شد و سرش رو تنظیم کرد بعد تمام تکیه اش رو به من داد و بی حرکت موند همون حالت که مایسا...سمت چپم در سایه آغوشم بهم تکیه داده بود دست راستم رو بلند کرده و با لمس صورت یاشا سرش رو طرف خودم کشیدم بی حرف و بی مقاومت سر روی شانه ام گذاشت و اون هم بعد از کمی جابه جایی تماما به من تکیه داد... سکوت کردند و با اینکه پلک هام بسته بود می دونستم اون ها هم مثل من چشم بستند... اصلا عجیب نبود...این حرف ها و این کار ها کاملا هم نرمال بود...اگر هم کسی در شرایط فروپاشی روحی و تجزیه ذهنی فردی..طور دیگه ای دلداری و همراهی می کنه اشتباهه! همه چیز این دنیا غلطه...و تنها درست های این جهان...وجود و حضور این دو آدم بی حس و بی خیال بود! حضور کم حرفشون...خشنشون...بی عواطف و لطافتشون... اون ها...نه از دسته آدم های بودند که بدون حرف دلداریت بدن و درکت کنن نه از اون هایی که سعی دارن با وجودشون آرومت کنن... اون ها هیچ کدوم از این دو نبودند چون مثل هیچ کس نیستند مایسا و یاشا بودند...و این یعنی نه درکت می کنن نه احساسی دارن و نه می خوام دلداریت بدن... اون ها فقط هستن مثل یه قانون... و همین بودن...از صد ها دلداری و همنشینی ارزنده تر بود! ...