eitaa logo
«رواقْــــ..»
225 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
"حامی" گذشتم درست از کنارش...از کنار کسی که تمام من بود بعد از سه سال...درست زمانی که به تمام خودم بازگشتم تنها یک کلام گفتم سلام! و جواب داد...آروم و موقر... با یک تن صدای آهسته و بی نقص چند ثانیه تونستم ببینمش؟ همون چند ثانیه کافی بود...نه...زیاد هم بود چون چیزی درونم شروع به سوختن کرد..‌ نمی دونم چطور دل سنگ این دختر رضا به بریدن اون خرمن پر پیچ شکن شد نمی خوامم بدونم دریای انبوه موهاش...موج های خوش رنگش...حالا کوتاه بودند درست قالب صورتش... چشم هاش..‌.همون دو دریچه که گاهی خزان زرد و بهاری سبز بود حالا...انگار سوخته بود انگار آتش کشیده بودند جنگل نگاه این دختر رو... که حاله ای قهوه ای دور مردمکش دیده می شد...با سبزه ای تیره... مگه رنگ چشم عوض می شه؟ نه...ولی آدم ها چرا... دخترک چموش من...الان بانویی پخته و کامل بود‌...خوی وحشی و سرکشش در سایه جنم و جذبه ای زنانه قدرت گرفته بود هیچ ضعفی نشان نداد... زن مقابلم...الهه قدرت و زیبایی بود و حالا...بعد از سه سال...چطور قرار بود قلب این بانوی کامل رو به دست بیارم؟ در حالی که روزی با قساوت... رهایش کرده بودم!؟ و الان...دوباره از کنارش گذشتم... از دختری که...سه سال تمام نه در فکر و ذهنم...بلکه در ماهیچه ای گوشه سینه ام جایی که دیگر نمی زد...سرد بود نگهش داشته بودم...نه‌...در واقع اون دختر...اون ماهیچه رو نگه داشته بود اون...ضربان بی حس رو زنده نگه داشت برای عضوی که بهش...قلب می گفتند! نگاه های زیادی بهم بود افراد زیادی...آشنا های غریبه ای..‌. و انگار تازه متوجه شدم...چقدر دلتنگ این غریبه ها هستم... نگاه چرخوندم...به چهره متحیرشون و چند صدم ثانیه...روی سامیار...بعد کیوان مکث کردم...شاید به جای آغوشی که بدنم نیازش رو نفیر می کشید و می خواست برادرانه تن یادگار کودکیم رو به خود فشار بده حتی با همین نگاه خون خوار و پر نفرت و دلخور! صدای نق زدن کودکانه ای باعث جلب توجهم شد رویا...مادر شدن چقدر برازنده اش بود... در چهره اروم اون هم بهت دیده می شد اما... تمام توجه من جلب کودک چند ماهه در آغوشش بود که سر بر شانه مادش در گردن امن تریت زن زندگیش پنهان شده و به آرام ترین خواب دنیا رفته بود..‌چهرشو نمی دیدم ولی الان هم نی تونستم بفهمم...چقدر شبیه سامیار هستش با لبخند بهش نزدیک شدم و اروم رو به رویا پرسیدم حامی: می تونم بغلش کنم!؟ با اینکه در نگاهش تعجب هویدا بود اما درست مثل روز های گذشته لبخند زد خواهرانه...متین...و حقیقی حرفی نزد...اما همون لبخند...مرهمی هزار بود! از صندلی بلند شد و کودک در دستانش رو سمتم متمایل کرد و من... اون جسم کوچک رو با احتیاط از روی شانه مادرش کشیده و بر دستام سوار کردم در آغوش من تن کوچکش گم شد و سرش روی بازوم قرار گرفت نگاهش کردم...و بالبخندی پچ زدم حامی: چقدر شبیه بابات هستی تو کوچولو... کودک رو بالا کشیدم نرم سرم رو بهش فشردم رویا: ساسان... نگاه بهش دوختم که با مهربانی...بی هیچ تنشی تکمیل کرد... ...
رویا: اسمش ساسانه... لبخندم عمق گرفت باز سر در تن کوچکش فرو بردم با تمام وجود گردنش رو بوییدم و آروم بوسه ای بر پوست نرم و لطیف بنا گوشش زدم و چیزی در گلوم سخت شد پسر سامیار بود... حس سامیار رو داشت... آغوشش هم رنگ اون بود... و من به جای تمام دلتنگی ها از پدر بی وفاش طفل شیرخواره رو به خودم فشردم اون ماهیچه...همون که گوشه سینه ام بود جاش تنگ بود...خیلی تنگ...تنگ تر از سه سال گذشته غریب تر از این سال ها... آهسته اون موجود کوچک رو از خودم فاصله دادم و باری دیگر به چهره معصومش خیره شدم... و بعد با دمی نصفه نیمه در دست مادرش سپردم بدون اینکه نگاه بالا ببرم اروم لب زدم حامی: خدا براتون نگهش داره... تشکر پر مهر و گرم رویا از سرمای تنم کم نکرد...حتی از یخبندان وجودم... آروم فاصله گرفتم که حس کردم چیزی پشتمه...برگشتم و... نگاهم در نگاه روشن دخترکی افتاد +سلام... لبخند زدم...روی زانو نشستم اینکه هم قد بچه ها باشم رو دوست داشتم...این که بتونم چهرشون رو از این دیدگاه ببینم... دستای کوچکش رو گرفتم و با لبخند بیشتری گفتم حامی: سلاااام خانوم...اسم شما چیه؟ در پاکبازی چشم هاش...آرامشی بود غیر قابل وصف... آرامشی که به دل نشست... +شیرین... می تونستم این دخترکم به آغوش بکشم؟ می شد از آغوشش آرامش گم کرده ام رو بجویم؟ دستی به موهای روشنش کشیدم و گفتم حامی: چه شیرینِ شیرینی! لبخند زد...به زیبایی چشم هاش و من آروم پرسیدم حامی: می شه از این شیرین خانوم یه چیزی بخوام؟ وقتی با حرکت سر پرسید چی واقعا پی بردم چقدر این دختر شیرین هست... دستاش رو فشردم و گفتم حامی: می شه بغلت کنم؟ لبخندش گسترده شد و با سر تایید کرد بعد اروم دستای کوچکش رو از دستام جدا کرد...دو قدم کوتاه به من نزدیک شد و دست دور گردنم حلقه کرد و این بار هم به جای پدر بد عنقش این دخترک شیرین رو در آغوش کشیدم... سکوت جمع همچنان ادامه داشت و من...وقتی از اغوش شیرین اون دختر انرژی سراپا شدن گرفتم رهاش کردم و در فاصله ای کم خیره به خالصانه چشم هاش پچ زدم حامی: یه قولی به من میدی؟ این بار هم با سر پرسید چی من با انحنای لبم آروم سر جلو برده و کنار گوشش زمزمه کردم حامی: رفتی خونه...بابات رو از طرف من بغل کن...باشه؟ و اون هم...جوری که فقط من بشنوم در گوشم پرسید شیرین: سفت بغلش کنم؟ با تلخندی گفتم حامی: سفتِ سفت! سرش رو کودکانه تکون داد... از مقابلش برخواستم...خب! فکر کنم دیگه کاری ندارم... دلارام...هنوز اشک می ریخت و نگاهم می کرد...سپهر گوشه ای با چشم هایی غم دار نگاهم می کرد نگاه فرید ناخوانا بود...و شاید هم...چون نگاه ازش دزدیم وقت تجزیه نگاهش نداشتم سکوت اطراف از جانب دو نفر نشعت می گرفت و هر بار با صدای من می شکست این بار هم همین منوال بود حامی: خب...دیگه بیشتر مهمونی تون رو خراب نمی کنم... به سمت اون دو نگاه خونین چرخیدم نگاه یکی تلفیق خشم و غم دیگری درد و نفرت... و در مقابل چنین نگاه هایی بود که با لبخند گفتم حامی: خداحافظ... ...
سپهر: حالا می موندی چرا انقدر عجله می کنی؟ اخه این چه آمدن و رفتنی بود چرا همچی کردی حامی.بابا یه دقه واستا مگه سگ دنبالت کرده! بازوم رو کشید و متوقف شدم از بالا تا همینجا که کنار در خروجی بود یکسره دنبالم امده و حرف زد در حالتی که به طور نا محسوسی نفس می زد گفت سپهر: با تواما...کجا می ری!؟ لبخند زدم...به رفیق قدیمی ای که هنوز نگرانم می شد... بی حرف جلو رفته و از شانه کشیدمش و یک دستم رو پشت گردنش بردم... ضربی به سر شانه پهنش زدم و آروم گفتم حامی: همون چند دقیقه هم از سرم زیاد بود... خودش رو ازم فاصله داد با کنکاش به عمق چشم هام خیره اما..می دونستم در نگاه خالی من هیچ نخواهد یافت! همین طور هم شد...چون در اخر با تردید پرسید سپهر: دلخور شدی؟ و من بودم که لبخندم رو عمیق تر کرده با ابهام لب زدم حامی: کسایی که باید دلخور باشن...هستن! ازش جداشده و خواستم برم اما... دلارام: داداش؟ ایستادم...با صدای داداش گفتنش که سه سال محروم بودم و چقدر زنده کننده بود...همین که بدونم هنوز...در چشم این دختر برادر هستم با اینکه پیش از ترک طبقه بالا ازش خداحافظی کرده بودم اما باز برگشتم...با چند گام خودم رو بهش رسوندم و بی حرف بوسه ای به روی چادر مشکی سرش زدم...عمیق و با تمام دلتنگی... نمی دونم...جراحت تن من زیاد بود...یا دیگه عطر خاصش توان تسکین درد هام رو نداشت؟ اما باز هم...آرامشی از اون رایحه در وجودم نشست مثل یک قوت...مثل یک...خواهر! لب از چادرش برداشتم و خیره در نگاه قهوه ایش لب زدم حامی: اشکاتو نبینم آبجی... با لبخند اشک روی گونه اش رو کنار زد و اروم گفت دلارام: خوبه که برگشتی... لبخند زدم...تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود به عزای تمام بد خلقی ها..سرد بودن های گذشته و لبخند هایی که...از افراد مهم زندگیم دریغ کردم! گوشه چادرش که کمی عقب رفته بود گرفته و روی سرش مرتب کردم...و آهسته لب زدم حامی: درست می شه...همه چیز درست می شه آبجی... ازش فاصله گرفتم اما به صورت قرص ماهش نگاهم دوخته شده بود چقدر بزرگ شده...چقدر... با ملایمت بهش لب زدم حامی: دوباره بهت تبریک می گم...امید وارم خوش بخت شید... نگاهش غم داشت ولی با لبخند نگاهم کرد اخرین نگاه رو به سپهر انداختم و... با خداحافظی مجدد رفتم... صدای بسته شدن در و زنگوله همراهش با نگاه خیره اون دو بدرقه ام کرد اما سر نچرخوندم مستقیم به جلو خیره شدم و با قدم هایی بلند از اونجا دور شدم بدون مکث...بدون فکر فقط گام های بلند و سریع می گرفتم پیاده رو خلوت نبود...تردد انسان ها و بوق ماشین ها رو حس می کردم اما ذره ای اهمیت نمی دادم و پیش می رفتم رفتم و رفتم تا به جایی‌...کوچه ای نیمه تاریک...بلاخره کنجی دور از ازدحام رسیدم در تنگنای کوچه که رفتم... فرو ریختم! واقعا می گم...به چشم خود دیدم زانو هام سست شد... و پاهایی که تا چند لحطه پیش بلند و راسخ گام می گرفت تا خوردند و فرو ریختند روی آسفالت سرد...در تاریکی کم جان کوچه تن به زمین سپردم حالا می شد...می تونستم...از درد فریاد بزنم از زخم هایی که می سوختند چون عفونت کرده بودند فریاد من...تنها در پر کشیدن لبخند خلاصه شد در چشم بستن و تکیه به دیوار زدن در ضعیف بودن! دردم از کجا عود کرد؟ از دلتنگی اشنا هایی که غریبه بودند؟ از تندرد به آغوش نکشیدنشون؟ از نگاه نفرت بار افرادی که زمانی رفیق روز های سختم بودند؟ یا...نه‌... درد اون جایی بند بندم رو متلاشی کرد وقتی لحظه ای نشناختمش! لحظه ای نفهمیدم کیه... آشنا ترین کسم رو از یاد برده بودم... من...با اون چه کردم؟ با بقیه اون افراد چی؟ لایق این همه نفرت هستم؟ حتی...با وجود اجبار ها؟ نفسی بلند کشیدم نفسی که گیر کرده بود و داشت جان از من می گرفت شاید کمی دیگر می گذشت همون جا می خوابیدم...من نه...مغزم! مغزم خودش..خودش رو از دست من نجات می داد و خاموش می شد اما... با نشستن فردی کنارم...اروم پلک باز کردم... نفس هاش...بی صدا بود اما حضورش برای من...قوی تر از هر موجود دیگری بود ...
آهسته زبان روی لب خشکم کشیدم و گفتم حامی: مگه نگفتم امشب همونجا بمون؟ چرا امدی؟ جوابی نداد...اما با نشستن فرد دیگری درست در سمت دیگرم نچی زیر لب گفته و دو باره چشم بستم و زیر لب گفتم حامی: ما رو ببین اینو به کی سپردیم! هر دو سکوت کرده بودند... باید فکرشو می کردم...من...تو این سه سال زیاد با خودم خلوت می کردم..تنها می شدم می بریدم...خسته می شدم مثل همه آدم ها نیاز داشتم با خودم تنها باشم اما...در همه این شرایط‌.. با حضور دو نفر تنها می شدم! که تحت هیچ شرایطی از خلوت من جدا نمی شدند حتی در بد ترین شرایط جسمی و روحی بودند...اون ها همیشه بودند! یاشا: درد داری؟ مطمئنا درد جسمانی منظورش بود پس با قاطعيت نچی زیر لب گفتم که یعنی نه... مایسا: دیدی شون؟ اوهومی از گلو گفتم یعنی آره... باز سکوت کردند...نه برای همدردی...شاید خنده دار باشه ولی الان دلیل سکوتشون اینه که‌...نمی دونن چطور باید همدردی کنن یعنی اصلا بلد نیستن و راستش قصد همچین کاری رو ندارن!... تنها چیزی که در این مواقع به ذهنشون می رسه... اینکه کنارم باشن...و..واقعا هم همین کافی بود... واقعا برام کافی بود... یاشا: چقدر می خوای بشینی؟ از لحن بی حالت و بی حسشون خنده ای به لبم نشست در این حد بی خیال بودند! با همون خنده ای که به لبم آورده بودند جواب دادم حامی: فعلا در خدمتتونم... تکون کوچک مایسا رو حس کردم که با خستگی گفت مایسا: خوابم میاد... لبخند زدم...این بار...بی ارده و واقعی... بدون چشم باز کردن دست بالا برده و دور شانه اش حلقه کردم به طرف خودم کشیدمش و اون هم بی منت..خودش در حریم آغوشم امد و سر روی شونه ام گذاشت... با دستی که دورش حلقه کرده بودم تاره موهایی که می دونستم رو صورتش پخش شده به پشت گوشش بردم و آروم لب زدم حامی: اگه سردت نیست بخواب... بی هیچ حرفی کمی در اغوشم جابه جا شد و سرش رو تنظیم کرد بعد تمام تکیه اش رو به من داد و بی حرکت موند همون حالت که مایسا...سمت چپم در سایه آغوشم بهم تکیه داده بود دست راستم رو بلند کرده و با لمس صورت یاشا سرش رو طرف خودم کشیدم بی حرف و بی مقاومت سر روی شانه ام گذاشت و اون هم بعد از کمی جابه جایی تماما به من تکیه داد... سکوت کردند و با اینکه پلک هام بسته بود می دونستم اون ها هم مثل من چشم بستند... اصلا عجیب نبود...این حرف ها و این کار ها کاملا هم نرمال بود...اگر هم کسی در شرایط فروپاشی روحی و تجزیه ذهنی فردی..طور دیگه ای دلداری و همراهی می کنه اشتباهه! همه چیز این دنیا غلطه...و تنها درست های این جهان...وجود و حضور این دو آدم بی حس و بی خیال بود! حضور کم حرفشون...خشنشون...بی عواطف و لطافتشون... اون ها...نه از دسته آدم های بودند که بدون حرف دلداریت بدن و درکت کنن نه از اون هایی که سعی دارن با وجودشون آرومت کنن... اون ها هیچ کدوم از این دو نبودند چون مثل هیچ کس نیستند مایسا و یاشا بودند...و این یعنی نه درکت می کنن نه احساسی دارن و نه می خوام دلداریت بدن... اون ها فقط هستن مثل یه قانون... و همین بودن...از صد ها دلداری و همنشینی ارزنده تر بود! ...
"آرام" عین خرمشهر بود...عین کردستان... درست مثل زمانی که ایلیار خان از خانه های ویران و دیوار های گولوله خورده حرف می زد... شهر دلم همون قدر جنگ زده بود! همون قدر از نفس افتاده بودم همون قدر بدنم درد می کرد فروریخته بودم و...جنجال اطرافم هیچ اهمیتی نداشت...فریاد های کیوان هیچ مهم نبود... کیوان: کی خبرش کرده! ها!!! کی گفته بیاد اینجا!؟ اصلا کِی برگشته؟؟؟ تو می دونستی سپهر؟؟؟ آره؟؟؟؟ اخرین کلمات رو تقریبا فریاد زد و من بی رمق چشم بستم و پس پرده‌ی پلکم...دو تیله خاموش و تیره بود! اون لحظه...اونقدر شکه بودم که حتی متوجه چهره تغییر کردش هم نشدم یا شاید وجودم...به دنبال آشنا ترین عضو اون مرد بود...چشم هاش...ولی...چقدر چشم هاش اون آشنایی رو داشت؟ به هر حال تا زمانی که مقابلم بود نتونستم چیزی جز چشم هاش رو بشناسم...تا اینکه...از کنارم گذر کرد... سپهر:چرا شِر میگی کیوان؟ حامی از خودمونه نباید جشن نامزدی خواهرش دعوتش می کردم؟ بابا تو که از بچگی رفیق شی چ... اون لحظه که برگشتم سمتش...در حالی که ساسان کوچک رو به آغوش کشیده بود... تصویری از نیم رخش بهم عرضه کرد و من...تازه دیدم این مرد چقدر پخته تر...و به طرز عجیبی...خشن تر به نظر میرسه...شاید هیچ تغییر اساسی نداشت اما...من انگار مرد دیگه ای می دیدم اون چهره که در گذشته مظلومیت منحصربه فرد خودش رو داشت..‌.حال یک خشم خاموش بود حتی خراشی که گوشه ابروش افتاده بود هم هرچقدر محو و غیر قابل دید...اما به رعب میمیک چهره اش اضافه می کرد سرد بود اما لبخند می زد...آرام بود اما از نوع بی حسش..‌از نوع... همون لحظه بین صحبت سپهر و دریای افکار من که در چند ساعت پیش غرق شده بود فریاد کیوان حتی ستون شهر جنگ زده من رو هم لرزوند کیوان: بودم!!!!!! دیگه نه اون برادرمه نه من رفیقش!! پلکام باز شد...از جهانی که در اون بازه زمانی گیر کرده بود به حال پرت شدم نگاه بالا اورده و با چهره سرخ کیوان آشنا شدم... واکنش کیوان شاید برای سایر زیاده روی به نظر می رسید...اما نبود! می فهمیدمش...تمام سخنانی که به زبان می اورد رو خودش هم قبول نداشت در واقع اصلا دلیل این عصبانیت برگشت حامی نبود...اصلا حتی خود حامی هم نبود اون هنوز حامی رو دوست داشت و دقیقا به خاطر همین عصبانی بود... کیوان...نه فقط کیوان بلکه همشون... یک پیوند عمیق داشتند...پیوندی که شبیه به یک بنای بزرگ و زیبا بود رفاقت بینشون پایه های این بنا بود... اما بعد از رفتن حامی شاید هنوزم استوار به نظر می رسیدند و آرامشی نسبی داشتند اما...یک ستون نبود...قدرت و استحکام قبل رو نداشت و کیوانی که الان آتش گرفته... سامیاری که پریشان سر بین دستاش چنگ زده... و فریدی که عمیق در فکر فرو رفته... باز ماندگان یک زلزه ده ریشتری پر قدرت بودند...با وجود اینکه در عرض چند دقیقه بود...اما چنان قدرت بالایی داشت که بتونه این بنا رو کامل بپاشونه... و یاد آوری کنه...من نیستم! من رو ندارید...من رو ترک کردید و حالا...کسی که روزی پایه این بنای عظیم رفاقت بود...حالا کل معماری خردمندانشو زیر سوال برده...حتی برای خودشون! کیوان که بلاخره از اون حالت تهاجمی دست کشید و روی صندلی هوار شد سمهر جرئت شکستن سکوت رو پیدا کرد... سپهر: کیوان...من خودم از برگشت حامی خبر نداشتم...هفته پیش تازه دیدمش.. هفته پیش!؟ یعنی...بیش از یک هفته بازگشته بود؟ سپهر: وقتی امد بهم سر زد..منم باورم نمی شد که برگشته... اما فکر کردم دیگه این لجبازی بسه..سه سال شده کیوان! سه سال شده بود واقعا!؟ منی که در فاصله چند ساعته خروج اون مرد تا همین الان یک نفس درست حسابی نکشیدم..سه سال بدون اون سر کردم؟ نمی فهمم..نمی فهمیدم! من همون کسی بودم که عزمی محکم داشتم تا از قلب و روحم حذفش می کنم؟ خب لعنت شده چرا الان؟ درست زمانی که می خواستم با نبودنت کنار بیام؟ سپهر: داداش...چرا همچین می کنی؟ کوتاه بیا... کیوان با اخمی وحشتناک روی صندلی نشسته و به زمین خیره بود... سپهر از سکوتش استفاده کرد و آروم نزدیکش شد‌... مقابلش ایستاد..خم شد و دست روی شانه کیوان قرار داد... سپهر: من که می دونم دلت واسش پر می زنه..که قیافت زار می زنه دلتنگش... اما انگار اون سکوت..آرامشی قبل از طوفان بود! چون کیوان نگاه سرخش آتش کشیده شد و به یک باره بلند شد دست سپهر رو پس زد و با خشم غرید کیوان: مثل اینکه یادت رفته...شایدم آلزایمر گرفتی و اون شب رو یادت نمیاد..خوبه بودی..دیدی..اون احمق خودش ول کرد..یادت رفته؟ یادت رفته گفتم بری دیگه اسمتو نمیارم!؟ چی گفت ها؟ د بگو نکنه فراموش کردی؟ نه..هیچ کس یادش نمی رفت..دقیقا هیچ کس..چون..دردناک ترین جمله را با آن صدای گیرایش در ذهن همه ثبت کرده بود... ...
سپهر با اخمی کوچک سر به زیر انداخت و او نیش خند عصبی ای زد و دست به کمر شد یاد آن شب برای همه دردناک و مبهم بود...حامی یک باره تغییر کرد... یک باره پشت پا زد به همه چیز و همه کس و رفت... انقدر ساده که کسی باورش نمی شد... مخصوصا...کیوان! قدمی جلو رفت و با پشت دست طعنه ای به شانه سپهر زد کیوان: اگه یادت رفته یادت بیارم...چون من خوببببب یادم مونده... سامیار: کیوان... صدایی شکسته... یک درد در تاره های صوتیش بود که به زحمت همین کلمه رو نجوا کرد... کیوان: ها؟ چیه؟ نکنه تو هم یادت رفته؟ همچنان سر سامیار بین دو کف دستش اسیر بود و موهاش رو در چنگ می فشرد... جز سپهر و کیوان کسی حرف نزده بود... نه دلارام که اروم گوشه ای نشسته بود نه فریدی که به نقطه ای خیره بود نه سعیدی که پریشانی از چهره اش می‌بارید و حالا سامیار... لب گشوده بود...خسته تر از همه... سامیار: شخم زدن گذشته چیزی رو تغییر نمی ده...بس کن... این جنجال حالا حالا ها نمی خوابید شاید برای همین یگانه و رویا کودکانشان رو برداشته و از این مهلکه برده بودند تا پدرانشون رو اینگونه بهم ریخته نبینند... کیوان: تو که خوب باید بدونی... صدای کیوان تلفیقی از نفرت و خشمی بود پچ پچ وار... اروم کنار سامیار رفت و شانه‌‌اش رو فشرد کیوان: تو که مثل من می فهمی اون احمق چه غلطی کرد...چه گندی زد... سر سامیار افتاده تر شد...و من مشت شدن پنجه کیوان بر شانه او می دیدم کمی خم شد و برعکس چندی پیش..آرام‌ و بدون فریاد حکم آخر رو داد کیوان: نه من یادم میره...نه تو...نه بقیه...حامی دیگه برام مرد...شما رو نمی دونم...ولی من...دیگه هیچ وقت نمی خوام یه مرده رو ببینم... با درد چشم بستم...و مطمئن بودم واکنش سامیار هم همین خواهد بود... صدای قدم های کیوان بعد یگانه گفتنش مشخص کرد قصد رفتن داره با تنی آش و لاش از جا برخواستم... کیف رو روی دوشم سوار کرده و به آرامی خداحافظی زیر لب زمزمه کردم قصد خروج داشتم که... سامیار: آرام؟ ایستادم...همین الانش هم دیر کرده بودم و ستایش رو بیش از حد منتظر گذاشته بودم...اما باز هم آهسته نجوا کردم آرام: بله؟ نیمه برگشتم و...سامیاری که با چشم های قرمز به من خیره بود...لب زد سامیار:تو خبر نداشتی؟ چرا می پرسید؟ چرا اصلا باید خبر می داشتم؟ مگه کی بودم؟ کجای زندگی حامی بودم؟ اصلا...چرا وقتی ستایش کنار گوشم گفت من میرم تو ماشین منتظرتم باهاش نرفتم؟ چرا موندم؟ در حالی که می دونستم قراره بحث سر اون زلزله ده ریشتری باشه؟ اون که به من ربطی نداشت حتی رویا و یگانه جمع رو به بهانه کودکانشون ترک کرده بودند... من چرا باقی موندم؟ نگاه از سامیار گرفتم و بی رمق لب زدم آرام: تو که برادرشی نمی دونستی...من کی هستم که بدونم؟ و بی دریافت پاسخی رفتم... امروز...به اندازه کافی متلاشی شده بودم! نه دلارام رو در آغوش کشیدم نه رویا و یگانه رو دیدم... با همون خداحافظ آروم رفع تکلیف کرده بودم چون فقط می خواستم برم.. برم و هوار شم روی جنازه محرک خودم... بی نگاه به اطراف...پله هارو پایین رفته از کنار میز و صندلی های خالی گذشتم بی اینکه کسی جلو دارم باشه کسی چیزی بهم بگه رفتم...خارج شدم از مسلخ گاه خودم! سوز هوا حالا بیشتر شده بود... نه چیزی می دیدم...نه چیزی می شنیدم فقط بلند قدم بر می داشتم... سعی می کردم به خاطر نیارم اما نمی شد لبخند مهربان و آرومش...در اون چهره جذاب و بی حس... یک پارادوکس وحشتناک بود خبری از حامی مغرور و سرد ولی با اون چشم های همیشه براق نبود.. این حامی لبخند زن..آروم..و بی خیال.. دقیقا در تضاد با حامی قبل بود چون برق اون نگاه خاموش شده و...حالا مرداب مرگ بود! بلا خره به کنار خیابان شلوغ رسیدم سرما بیشتر و با قدرت مضاعف جسمم رو می درید اما من..من ذهنم گیر کرده بود لعنت شده در تمام اون لحظات گیر کرده بود درست وقتی تمام اعمال اون مرد رو چشمانم می بلعید وقتی با عشق ساسان رو به خود فشرد با مهر مقابل شیرین نشست.. انقدر عادی رفتار می کرد انگار نه انگار سه سال پیش چطور از همه چیز و همه کس دست کشیده و رفته! پلکی محکم زدم سوزش سرمای هوا چشمانم را پر آب کرده بود و تار می دم ماشین ها با سرعت می گذشتند و سرمای هوارو می شکافتند محکم دست به پلک مرطوبم کشیدم ماشین ستایش کمی جلو تر در آن طرف خیابون پارک بود به طرف مخالف حرکت ماشین ها خیره شدم آروم قدم به جلو برداشتم اما.. اما به جای دیدن خیابون..من مردی رو دیدم که در برابر قلب عاشق بی قرارم تنها یک سلام گفت.. یک سلام گفت و گذر کرد..حتی مثل یک دوست قدیمی نبود.. انگار یه اشنای غیر مهم که به زور به خاطر داشت مقابلش بود‌... یه غریبه..یه آدم بی اهمیت!.. ستایش: آرامممممممم!!!!! فریاد ستایش با بوق بلندی در گوشم پیچید... چشمانم انگار تازه دید...نوری زننده و خودرویی که به طرفم می شتافت... ...
"حامی" با توقف ماشین درست همونجایی که گفته بودم لبخندی زده و به ارومی گفتم حامی: خب دیگه..مرسی رسوندیم..به سلامت... یاشا: صبر کن! نچی گفته و منتظر نگاهش کردم از آینه وسط خودرو نگاهم کرد و گفت یاشا: مطمئنی؟ نفسی بلند کشیده و با آرامش گفتم حامی: من نخوام یه شب شما دو تا انگل جامعه رو ببینم چی می شه؟ خیره خیره نگاهم کرد که بازاری دستی به گردن دردناکم کشیده و گفتم حامی: آخه نچسب! نگیر! چقدر تو بی بنیه ای اخه!؟ بابا یه شب پیش نامزدتی مثل آدم سو استفاده کن دیگه مرتیکه... مایسا: چرا باز رفتی تو فاز گوه خوردن؟ متاسف بهشون نگاه کردم و خطاب به مایسا لب زدم حامی: اولا که خیلی بی تربیت شدی دختر خانوم حواست باشه! دوما..این شوهرتو بردار برو امشب می خوام برم پیش ایلیار خان کلا..وِلوم کنید.. پایسا بیخیال به مقابل خیره موند و یاشا هم حرفی نزد که گفتم حامی: اوکی؟ یاشا: گمشو پایین دیگه... خوبه خودش نگهم داشت پوکر فیس از ماشین پیاده شدم..در رو بهم کوبیدم اما کنار شیشه یاشا خم شدم و با کج خندی گفتم حامی: خوش بگذره داداش.. و بی توجه به نگاه تیزش به طرف در آهنین رفتم کلید انداختم و قبل از داخل شدن نیم نگاهی به عقب انداختم مثل برج زهرمار منتظر ورود من بودن گاهی اوقات حس می کردم حکم پرستار بچه رو دارن!..با خنده متاسف سری تکون دادم در رو باز کرده و قبل از ورود چشمکی به هر دو شون زدم و داخل شدم در رو بستم و منتظر موندم...وقتی صدای جیغ لاستیک روی آسفالت شنیده شد با خستگی چشم بستم و به در تکیه زدم... نفس بلندی کشیدم...سرم رو به آهن سرد گذاشتم و نگاهم رو معطوف ستاره های کم نور بالای سرم کردم به زور دیده می شدند...عین شعم هایی که رو به خاموشی بودند سو سو می زدند... با تمام خستگی باز دمی از سینه رها کردم خواستم قدم از قدم بردارم اما... صدایی...صدایی آرام...مثل یک زمزمه در فضا پیچید...گوش تیز تر کردم نوا و آهنگین بود..‌صدای آب هم میومد بوی خاک نم خورده پخش شده بود بلاخره تکیه از در برداشته و قدمی جلو رفتم...صدای مردانه ای که آرام و پچ پچ وار بود واضح تر شد... بلاخره در قاب دیدم قرار گرفت با دستی که به عصا وصل بود با دستی دیگر گل ها ی باغچه رو آب می داد غنچه های سر بسته تر و تازه می شدند برگ های زرد روی خاک باغچه حل می شدند...و نوای کردی مرد... سمفونی دلنشین این تصویر بود... زیر لب می خواند...مثل یک آهنگ قدیمی...از آن ها که حال و هوایی به دور از اکنونت هدیه می داد..تو رو بر می داشت..می برد به دور دست..به خاطرات خش دار و کهنه.. شاید ایلیار خان هم به اون خاطرات رفته بود به روز های گذشته..آرام و نجواگونه می خواند...شاید ذهنش...قلبش‌‌...جایی در تپه ها و دشت های کردستان بود به یاد دارم..‌چقدر دلتنگ دیاری بود که سال هاست ترکش کرده‌... صدای نغمه کردی که متوقف شد به خودم امدم...نگاه ایلیار خان حالا به من بود که با ملایمت گفت ایلیار: خوش برگشتی روله... و لبخند گذری به لبم کرد جلو رفته و روی سکو مورد علاقم نشستم اینجا نشستن چقدر حس خوبی داشت! خیره به این مرد غیور لب زدم حامی: صدا نیست که...چه‌چه بلبله... شجریانی بودی و رو نکردی خان عمو؟ ایلیار خان شلنگ آب رو قطع کرد و اروم خندید... ایلیار: باز تو زبونت جلو تر از خودت رفت؟ خیلی شیک گفت روده درازی نکن...خندیدم و وقتی خواست به طرفم بیاد متوجه شدم یکی از عصا هاش نیست پس خودم بلند شدم و به کمکش رفتم...دستش رو گرفتم و اروم به کمک من روی سکو نشست من هم دوباره کنارش نشستم ایلیار: خب...چه خبر گیان؟ گیان گفتن هاش حس آرامش می داد... جوری که آدم دوست داشت فقط حرف بزنه و از لحجه زیباش لذت ببره به ارومی لب زدم حامی: هیچی...فعلا که می گذره... دستی روی شونه ام نشست و باعث شد نگاه از سنگ فرش حیاط به چهره پر جزبش ببرم ایلیار: نبینم گرفته ای یل! چی شده؟ چه بود که سبب شد لبخندم یک غم غریب بگیره که ریختم رو دایره و گه گفتم حامی: دیدمش... تیز تر از این حرف ها بود که نفهمه منظورم چیه... با همون لبخند که به گفته یاشا اعصاب خورد کن ترین عضو صورتم بود سر پایین انداختم و لب زدم حامی: خیلی عوض شده‌ بود..تغییر کرده بود.. سکوت کرده و گوش می داد منم فقط یک گوش می خواستم..تا خالی بشم... نفسی بلند کشیدم و پنجه دستام رو درهم فرو بردم حامی: حس بدی داره..می دونی چیه خان عمو؟ پوزخندی زدم و گفتم حامی: قدر سه سال عقبم... حرفی نزد...منم چشم بستم و با همون لبخند محو ولی زهردار ادامه دادم حامی: درسته مجبور بودم برم..اما وقتی تصمیم گرفتم برگردم دنبال درست کردن همه چیز بودم ولی..ولی سخته..امروز فهمیدم چقدر سخته! قدر سه سال راه نرفته دارم.. سه سال کینه و سوال.. به اندازه سه سال باید جواب پس بدم.. و با درد در لبخندم لب زدم حامی: قدر سه سال از دست دادم! ...
کمر خمیده ام رو راست کرده و خیره به تاریکی شب لب زدم حامی: دارم می جنگم ایلیار خان...اما...اما نمی دونم برای چی؟ من که...همه چیز رو از دست دادم...برای چی قراره بجنگم؟ چی عوض می شه؟ چی فرق می کنه؟ دست بین موهام بردم و دو آرنجم رو روی زانوم تکیه گاه کردم و به ارومی پرسیدم حامی: سه سال رفته چجوری جبران می شه؟ در این سه سال اونقدر اتفاقات تلخ رو دیده بودن که دیگه هیچ چیز قادر به بهم ریختنم نشه... اما امشب...واقعا یک سوال مغزم رو داشت می خورد که قدرت پاسخگویی بهش رو نداشتم در تمام این سه سال جنگیدم ولی برای چی؟ من مال باخته چه چیز برای جنگیدم داشتم؟ چی برام باقی مونده بود؟ ایلیار: جنگ... با صدای ایلیار خان گره انگشتام از موهای سرم باز شد و طرفش چرخیدم لبخندی داشت...لبخندی که بی دلیل...تمام اون احساسات منفی رو از بین برد! با آرامش پلک زد و لب باز کرد ایلیار: تا حالا...کردستان رفتی؟ شهر های زیادی رفته بودم...تقریبا کل ایران و استان کردستان هم جزوی از سفر های کاری من به عنوان یک خواننده بود فکر می کنم حدود پنج سال پیش می شد...زمانی که به شهر زیبای سنندج رفتم یک سفر کاری بود...درست به خاطر ندارم اما میشه گفت از اون سفر رفتار گرم و خاص مردمان کرد در خاطرم مانده حتی طبیعت بکر اطراف اون شهر... آروم سر تکون دادم و لب زدم حامی: آره..‌رفتم...خیلی قشنگه... لبخندش تلخ شد ایلیار: از دور قشنگه... گیج و سوالی نگاهش کردم...با آرامش چشم بست و کم کم لبخند از لب هاش پر کشید... ایلیار: جنگ ایران و عراق...برای همه جنگ ایران و عراق بود... چه خراسان چه خرمشهر...چه تهران... جنگ...جنگ ایران بود...اما کردستان... مظلوم ترین این جنگ بود... بی اراده صاف نشستم و با دقت گوش دادم...اما ایلیار خان...انگار اصلا اینجا نبود... ایلیار: برای یه کرد...پسر دختر وجود نداره کرد که باشی...از وقتی نفس می کشی مردی! از وقتی چشم باز کنی شیر زنی! کرد که باشی...شرفت ناموسته...ناموست وطن و هم وطنته... ما کرد بودیم...کرد بودن همه غرورمون بود...اما دست گذاشتن رو ناموسمان...رو وطنمان... لحجه زیباش خدشه ای از حماسه و درد داشت... دردی به اندازه ۸ سال جنگ تحمیلی... ایلیار: ۱۸ سالم بود...تو اوج غرور وقتی که با هم سن و سال های خودم کنار دشت های مریوان اسب می تازوندیم... زمانی که یک کرد روستا بودیم... زمانی که دختر هامون نجیب و گستاخ تو سوارکاری باهامون پیکار می کردند... مکثی کرد...سکوتی که لرز به بدنم انداخت... لرزی که دلیلش رو نمی دونستم اما... ایلیار: جنگ شد...قبل از جنگ هم نمی شد گفت همه چیز خوب بود... حزب کومله و هزار فرقه دیگه بودند که نمک روی زخم کردستان باشن... دستم بی اراده مشت شد... ولی ایلیار خان...حالش...غیر قابل توصیف بود! ایلیار: تو یه روستای مرزی..تو اون شرایط جنگی..چه اتفاقاتی ممکن بود بیوفته؟ نگاهش رو بهم دوخت... ایلیار: اوج عذاب..اوج حیوان بودن..اوج پستی تو ذهنت چیه؟ فرا تر از هرچه که تو ذهنت هست! اولین بار نبود از جنگ برام حرف می زد اما..این حال‌..این حالش رو تا به الان ندیده بودم... ایلیار: وقتی پای بعثی ها به روستامون باز شد..مرد ها سنگر شدن..قبل از اینکه دستشون به ناموسمون برسه باید زن ها و بچه ها مون رو می بردیم..نیرو نبود؟ حمایت نبود؟ مهم نیست!خودمون با دشمن می جنگیم‌!!! در سکوت به حال عجیبش خیره شدم.. گوش سپردم..به درد کردستان گوش سپردم! ایلیار: قرار بود شبانه مادرو خواهرام رو بفرستیم..برادری نداشتم..تک پسر بودن و پدرم..غیور ترین مردی بود که به خاطر میارم..اون شب..به من گفت برم.. برم تا.. چشم فشرد..و من بغض یک کوه رو می دیدم.. ایلیار: برم تا از روژان خداحافظی کنم.. ابرو هام بالا پرید لب هام فاصله گرفت و دهانم باز شد تا حرفی بزنم اما..انگار کلمات رو گم کرده بودم..توان و قدرتی برای پرسید..نداشتم! ولی خودش ادانه داد ایلیار: روژان..دختر عموی زیبای من..که دل و دین بهش باخته بودم..همراه بقیه زن ها می رفت.. رفتم.. رفتم تا از دختری که یک ایل به نجابتش قسم می خوردند..خداحافظی کنم روانه اش کنم.. خارج از تپه ها راه افتادم اما نیمه راه..صدای گلوله به گوشام رسید..بعثی ها به روستا زدن! بر چهره اش خشمی عجیب نشست دندان بهم ساییده و غرید ایلیار: تیر به زمین و زمان می زدن فقط می خواستن..گوشت تن و بدن ناموس ما رو آب کنن..اون روزا همه مرد های کرد اسلحه به دست می رفتنو میومدن.. وقتی نداشتم..باید برمی گشتم خونه.. یادمه..کل تپه های مریوان رو دویدم.. صدای تیر اندازی بیشتر می شد زیاد بودن.. حامی: ایلیار خان؟ دستش رو گرفتم..مشتاش سفت شده بود عرق سرد از روش بر پیشانیش بود.. چشم بست..با عذاب و.. ایلیار: دیر رسیدم... پلکم پرید..چقدر..چقدر آشنا بود.. من..این جمله رو..چند بار تکرار کرده بودم؟ ...
"آرام" با کرختی سرم رو به پشت تکیه دادم و چشم بستم خسته بودم...اونقدر که شاید هفتاد و دو ساعت یک نفس بخوابم! سکوت فضا برام لذت بخش بود هرچند که... ستایش: برو گمشو رو تخت بخواب! خشم انگار در تاره های صوتیش دمیده بودند! با آرامش پلک باز کرده و به اعمال پر حرصش چشم دوختم عصبی بود...اون هم از من! برای اینکه به خشمش دامنه نزنم بی حرف بلند شده و به سمت اتاق رفتم مانتو تنم رو در اورده و روی تخت نشستم یک ثانیه...یک متر... همین قدر کافی بود تا الان آش و لاش گوشه بیمارستان باشم... نه اینکه... به دست بانداژ شده ام خیره شدم می تونست خیلی بد تر باشه! ستایش: چیه مثل میت زل زدی به افق!؟ شاهکارت دیدن داره؟ معلوم نیست می خوای خودت رو ناقص کنی یا منو سکته بدی...ولی باید بهت تبریک بگم چون در هر دو مورد موفق بودی! بی حوصله چشم بستم و تاره های مزاحم مو رو از صورتم کنار زدم الان یک کلمه حرف بزنم آتیشم می زنه... گرچه حرف نزدن هم از خشمش کم نمی کنه... ولی نتایج اون یکی مخرب تره! روی تخت دراز کشیدم..فقط یک لحظه دیر تر کافی بود تا الان به جای باند پیجی خراشیدگی کف دست و و ضرب دیدگی آرنجم..کفن تنم می کردن ستایش: چند سالته دختر!؟ سی سالت داره می شه...اون وقت اندازه بچه ابتدایی که همیار پلیسه شعور نداری وقتی از خیابون رد می شی اون طرف سگ مصبو ببینی؟ نفس کلافه ای آزاد کردم و خیره به وراجی هاش ممتد پلک زدم... کی گفته آدم وقتی مریض می شه عزیز می شه و بقیه هواشو دارن؟ چرا ستایش دقیقا بر عکس این قضیه‌ست؟ از بیمارستان تا همینجا یک ریز داره مخ منو می جوه...بدون نفس گرفتن... کم مونده بگم بین لمبوندن من یه قلپ آب بخور نپره تو گلوت! ستایش: ها!؟ به چی انقدر گسترده و عمیق فکر می کنی که اون شیش متر زبونت قلافه مثل بز منو نگاه می کنی؟ به جای اینکه الان منو با اون چشای عین وزغت قورتربدی...اون موقع باید خیابونو می دیدی که طرف داشت زیرت می گرفت! نچی زیر لب گفته و رو گرفتم... ستایش: اینجوری می خواستی فراموشش کنی؟ مشت شدن دستام...یک امر کاملا غیر ارادی بود...اما با اعتاب چشم بستم و حرفی نزدم به اندازه کافی ظرفیتم پر بود! ستایش: اگه اون پسره یه ذره دیر تر می رسید....وای...آرام واقعا سکتم دادی... پسره..پسره... ستایش: اسمش جی بود؟ چشم بستم...و بایاد آوری اون چهره مردانه لب زدم آرام: شهسوار! و چشمام روی هم رفت و...پرت شدم به چند ساعت قبل... «چند ساعت قبل» فریاد ستایش با بوق بلندی در گوشم پیچید... چشمانم انگار تازه دید...نوری زننده و خودرویی که به طرفم می شتافت... بدنم خشک شد انگار خودش می دونست راه فراری نیست تنها چشم بستم و آماده برخوردی شدید شدم اما... دستی قدرتمند دور بازوم پیچیده شد و لحظه ای بعد... تن سفت آسفالت میزبان استخان های ضعیفم شد درد ناگهان در استخان آرنجم و سوزش و رطوبت در کف دستم گیج بودم..چی شد!؟ صدای جیغی که شبیه به صدای ستایش بود در ازدحام آدم های دورم گم شد می دیدم..هوشیار بودم..اما نمی فهمیدم من..از یک تصادف صد در صدی چجوری نجات پیدا... +خانوم؟ صدایی بم از همه نزدیک تر..درست کنار گوشم باعث شد سر بچرخونم.. و...چشم هایی به زیتونی تیره گیج به وضعیتی که در کنارم داست نگاه کردم مثل من پخش زمین بود اما خودش رو جمع کرده بود +خوبید؟ جایی تون درد می کنه؟ ستایش: آرام!آرام!!! نگاه از چهره مرد گرفته به ستایشی که ازدحام رو کنار می زد و جلو میومد خیره شدم وقتی به مقابلم رسید با رنگی پریده نشست و بازو هام رو در چنگ گرفت ستایش: آرام ! خوبی!؟ جاییت درد می کنه؟چرا حرف نمی زنی؟ زبانم بند امده بود اما برای اینکه بیشتر از این نترسونمش تلاش کردم لب باز کنم ولی... +حالشون خوبه..اما انگار دستشون ضرب دیده..باید ببریمشون بیمارستان... ستایش هم گیج به مرد نگاه کرد... اما با سر تایید کرد و زیر دست من رو کشید... سست تر از اونی بودم که بتونم بلند شم... +کمک می خواید؟ ستایش مظلومانه به من و بعد به مرد نگاه کرد..ولی من خودم از جا به هر سختی بلند شدم نیاز به ترحم یک مرد غریبه نداشتم! با زانو های خالی شده و حالی خراب به راه افتادم که ناگهان مرد جلو امد و گفت +می رسونمتون... ستایش که به سختی من رو نگه داشته بود گفت ستایش:ماشین هست! اون هم مثل من هرگز خودش رو مهتاج دیگران نمی کرد...حتی در بدترین شرایط +خواهش می کنم خانوم..شما الان شرایط رانندگی ندارید..می رسونمتون... با تردید به من نگاه کرد و بعد..بی حرف سر تکون داد مرد به سمتی رفت و ستایش منو کشان کشان به کنار جدول برد... اما من هنوز گیج بودم..هنوز نمی فهمیدم...چی شد؟ اون مرد که بود؟ چرا کمک می کرد؟ ستایش: خدا رو شکر این پسره سر رسید و تو رو کشید وگرنه... با نگاهی متعجب به ستایش مغزم شروع به تحلیل کرد..اون مرد.. ناجی من بود؟ ...
•٠·˙ میـــلاد شـــہســـوار ˙·٠• ִֶָ𓂃 ࣪˖ ִֶָ♥️་༘࿐
مرد ناشناس مارو به بیمارستان برد یا ادم زیادی خوبی بود..یا... یا چی؟ اصلا چه دلیلی باید داشته باشه که به من کمک کنه تنها فکر منطقی همین بود که از سر انسان دوستیه حتی تا پایان کار های ترخیص من موند خراش های دستم ضد اوفونی و بانداژ شد آسیب زیادی ندیده بودم مانتوم رو که به کمک ستایش تن می زدم و هم زمان به غر زدن هاش گوش می دادم در اتاق اورژانس زده شد اخرین دکمه رو بستم و شال روی سرم قرار دادم که ستایش گفت ستایش: بله؟ همون مرد غریبه داخل شد و با روی گشاده و دوستانه لب زد +ببخشید..فقط می خواستم بگم کار های پذیرش انجام شده..بیرون هم منتظرتونم تا دم ماشینتون می رسونمتون زیاد آدم خوبی نبود!؟ بی اختیار اخمی کردم و لب زدم آرام: ممنون ولی..نیازی نبود..خودمون حساب بیمارستان رو... اما قبل از تموم شدن جمله ام با آرامش لب زد +لطفا بد برداشت نکنید..قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم و پول بیمارستان به اندازه ای نبود که بخوایم تعارف بزنیم..وظیفه من بود به هر نحوی به شما کمک کنم خانوم..اگه راحت نیستید..بعدا می تونید این پول رو برگردونید..گرچه نیاز نیست این حجم ادب و وقار قابل تحسین بود اما..در شرایط تحسین نبودم پس فقط سکوت کردم که قصد خروج گرفت اما با یاد آوری اینکه به رسم ادب باید تشکر کنم گفتم آرام: آقای... برگشت..و با لبخندی دوستانه گفت +شهسوار..میلاد شهسوار! لحظه ای سکوت کرده و بعد با خونسردی لب زدم آرام: بله..جناب شهسوار..فقط خواستم تشکر کنم با همون لبخند گسترده تر سر تکون داد و گفت +وظیفه بود.. نه نبود..هنوز هم برام قابل درک نبود چرا کمکمون کرد چرا انقدر دوستانه رفتار کرد خیلی دوست داشتم پای انسان دوستیش بزارم..و واقعا امیدوار بودم به همین دلیل باشه! *** "حامی" آفتاب کم کم طلوع می کرد هوا روشن می شد ولی خواب همچنان از چشم های من گریزان بود حرف های ایلیار خان..خواب که چه..هوش و حواسم و فکر و ذهنم رو درگیر کرده بود از اون درد..از اون حماسه من حتی خجالت می کشیدم در برابر این مرد رنج دیده..ادعای درد کنم! چشم بستم و..صدای پر درد اون مرد ذره ذره جانم رو سوزاند ایلیار:پدرم رو به گلوله بسته بودن..نه یکی..نه دو تا..هزاران تیر به تن غیور اون مرد زدن..دختراش رو..خواهرام رو..سر بریدن! و من موندم و داغی که با چشم می دیدم..صحنه ای که مقابل من ۱۸ ساله بود... سر بریده خواهرم و تن آبکش شده پدرم فقط از بی کس شدنم نبود..یتیم شدنم نبود..بی شرف شدنم بود! وقتی دست کثیف بعثی ها به تن خواهرام خورد..ناموسم به باد رفت و من هنوز زنده بودم این تهش نبود..بعثی ها به خانه عموم هم زدن وقتی عموم رو کشتن...روژانم...شیر دختر کردی که یه ایل سرش قسم می خوردند..برای حفظ نجابتش خودش رو کشت! رطوبت روی پلکم نشست چند وقت بود!؟ دقیقا از کی اشک نریخته بودم؟ حالا..من..حامی..به یاد اون لحظه خیس می شه پلکم ولی ایلیار خان حتی دریغ از یک قطره با همون استقامت ستودنی رو به من کرد و با جملاتش من رو به رگبار گرفت! ایلیار: تو سه سال از دست دادی..من شرف و ناموسم رو..ولی جنگیدم! نه برای از دست رفته هام..نه انتقام برای ایران...برای کردستان...برای شرف باقی مونده مردمم جنگیدم جنگیدم که تن و بدن دختر ایرانی نلرزه تا مثل روژانم خودشون رو به آتیش نکشن! تا مثل خواهرام سرشون رو سینه نره جنگیدم چون وقت اینو نداشتیم که فکر کنیم از دست دادیم عزا داریم جنگ بود! جنگم برات نمی ایسته تا به خودت بیای..تا فکر کنی.. دستی به گلوم کشیدم و به یاد آوردم وقتی بازوم رو محکم گرفت و کشید اونقدر با حرف هاش ترور شده بودم که سست ترین آدم اون لحظه بودم وقتی مقابل صورتم..رخ به رخ..با اخم های در هم و جذبه ای مثال زدنی در دیدم قرار گرفت..تنم لرزید و با حرفاش..دلم سقوط کرد! ایلیار: اونقدر جنگیدم که فرق آدم ضعیف و ترسو رو با آدم بریده و خسته بفهمم بریدی؟ یا ترسیدی؟ اگه ترسیدی که..تو رو به خیر..ما رو به سلامت اما اگه بریدی...پس غلط کردی وارد میدون نبرد شدی غلط کردی جنگ رو شروع کردی باید بجنگی..تا آخرش..نه برای سه سال از دست رفته..برای اینکه بقیه سال های زندگیت نشه جزو اون سه سال..که سه سالت نشه چهار سال..نشه پنج سال..نشه ده سال! جبران نمی شه؟نشه! چرا باید جبران کنی؟ آدم اشتباهاتش رو جبران می کنه تو اشتباه کردی؟ تو پشیمونی؟ اگه برگردی عقب..یه راه دیگه رو میری؟ کپ کرده بودم..اون لحظه... مرد صبور و مهربانی که پناه من در همه حالت بود یک استاد خشن و بی تعارف بود که با حرف هاش سیلی چنان محکمی به گوشم زد..چنان محکم که به خودم بگم وا دادی؟ این همه وقت..این همه سختی..اون همه تمرین..که الان با یه چرا زیر سوال ببری؟ فکر کردی فقط تو درد کشیدی یا تویی که همه بد بختی عالم سوارته؟ تو هیچی نیستی حامی..تو در مقابل این مرد و درد هاش هیچی نیستی! ...
میهن: عمو؟ پلکام پرید... کمی مکث کرده از تیغه روشن خورشید مشخص بود صبح شده...نگاهم از پنجره گرفتم و بعد با صاف کردن گلوم برگشتم... چشمم که به چشمای درشت میهن افتاد بی اراده لبخند زدم...که از جان و دل تلخ بود! میهن: عمو؟ اینجا چی کار می کنی؟ مشت کوچکش رو به چشمای خمار از خوابش کشید و من با همون لبخند جلو رفتم مثل همیشه مقابل این کوچولوی دوست داشتنی زانو زدم... و دستام رو قاب صورت کوچکش کردم... با مهر لب زدم حامی: چقدر زود بیدار شدی خوشگله... حرفی نزد و تنها نگاه خواب الودشو بهم دوخت...و بعد در آنی بغض کرد میهن: گیه کردی عمو؟ نمی دونم چی در صورتم دید که اینو پرسید اما با تکخندی سریع گفتم حامی: نه عشق عمو...مگه مرد گریه می کنه؟ اما بی توجه به حرفم لب های کوچکش لرزید بدون اینکه پلک بزنه یه قطره اشک از چشماش چکید و دلم رو خون کرد... و در حالی که نفسش تحلیل می رفت و هق هقش شروع می شد گفت میهن: پَ چرا...چرا چشات قرمزه عمو؟ چرا؟ سریع دست زیر چشمش کشیدم و با لبخندی ملایم اروم گفتم حامی: نخوابیدم عمو جون...برای همین قرمزه هقی زد که بی تاب کشیدمش و در آغوشم فشردمش... دیشب بعد حرف های ایلیار خان انقدر بهم ریخته بودم که نتونستم به طبقه بالا برم اینجا هم حتی یک لحظه پلک روی هم نزاشتم تا با خودم کنار بیام تا با شُک دیدن آرام کنار بیام... با دردی که از نگاه سوخته اش به جانم انداخت... آروم دخترک گریان رو در بغلم تابش دادم روی موهاش رو پشت سر هم بوسیدم و زمزمه کردم حامی:چرا گریه می کنی اخه عمو جون...اول صبحی اصن چجوری گریت میاد؟ واقعا چه نیرویی داشتن که در هر شرایط قادر به گریه بودن؟ بابا من وقتی خوابم میاد حوصله خمیازه ندارم چجوری گریه می کنه این فسقلی؟ آروم از خودم جداش کردم صورت سفیدش سرخ شده بود و از چشم و بینیش آب می چکید تک خند زاری زدم و با بیچارگی گفتم حامی: گریه نکن بچه...گریه نکن... آخه چرا شما دخترا فقط بلدید پدر منو دربیارید؟ بینیش رو بالا کشید و با چشم های درشت سرخش نظاره گرم شد دست دور تنم کوچکش حلقه کرده و از زمین بلندش کردم بوسه ای به گونه گرمش زدم و گفتم حامی: ببین چشات پوف کرده...اینجوری دیگه خوشگل نیستیا... هقی زد که نچی گفتم خدایا فسقله نیم وجبی قشنگ منو به گوه خوردن می ندازه... دوباره گونشو بوسیدم و گفتم حامی: اصن تو همه جوره خوشگلی...فقط مرگ من دیگه گریه نکن با مظلومیت نگاهم کرد و سر تکون داد نفسی تازه کرده و به سمت سرویس رفتم دست و صورتش رو شستم و همون حین... وقتی نگاهم به آینه افتاد...واقعا داغون بودم...چشمام سرخ بود! خب حق داشت بچه از این حال و روز بگرخه دیگه... بذاق دهانم رو فرو داده و مشت دیگری آب به صورت میهن زدم... وقتی از سرویس درامدم متوجه حضور ایلیارخان در آشپزخونه شدم... با دیدنم لبخندی زد...دوباره...پدرانه و دلسوز! شرمم می شد...از این مرد رنج کشیده شرمم می شد که انقدر پیش روش ضعیف بازی در اوردم...اما مهر پدرانش چیزی نبود که بشه ازش گذشت...با لبخندی ملایم میهن رو بالا تر کشیدم و به آشپزخونه رفتم حامی: صبح بخیر خان عمو...بیدار باش زدید صبح به این زودی؟ استکان رو از چای خوش رنگ پر کرد و با همون لبخند گفت ایلیار: من بیدار باش زدم ولی تو گه شب زنده داری کردی چی؟ حرفی نزدم...چیزی نداشتم که بگم... ایلیار: نخوابیدی؟ با لبخندی کج سر به زیر انداختم استکان رو داخل سینی گذاشت و با سایر استکان ها سینی رو برداشت به کمک عصا و یک دستی به سمت میز رفت اما سریع با یک دست سینی رو گرفتم و در حالی که میهن در آغوشم بود به روی میز گذاشتم... میهن رو هم روی صندلی قرار دادم مشخص بود خوابش میاد... لپش رو کشیدم و به سمت ایلیار خان برگشتم حامی: بشینید من بقیه رو میارم... بی حرف چند لحظه نگاهم کرد...با اینکه سرم رو به پایین متمایل بود به عصاش نگاه می کردم اما سنگینی نگاهش رو احساس می کردم... ...