eitaa logo
«رواقْــــ..»
225 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
با آرامش تکه ای کیک در دهانش گذاشت همچنان نگاه خیره و معنا داری من به روی کار های آهسته اش بود به اون بی خیال عوضی که در اوج خونسردی تکه ای از کیک رو جدا می کرد و در دهانش می گذاشت واقعا...واقعا....یعنی...چقدر... حتی در ذهنمم نمی تونستم کلمه ای برای توصیف این وضعیت اسفبار پیدا کنم با حرص چشم بستم و باز دم محکمی رها کردم خدا لعنتش کنه انگار امده دیت! چقدر خونسرد و بی خیال داره کیک می خوره!؟ با خشم چشم باز کرده و تابی به گردنم دادم و دوباره با نگاه خیره ام سعی کردم بهش بفهمونم داره اعصابم خورد می شه اما اون در حالی که خیلی شیک تکه ای کیک رو با چنگال بالا می برد نگاهش به چشم های خصمانه من افتادو... حامی: مطمئنی نمی خوری؟ وای...واییییییییییی در دل می خواستم با تمام قدرت جیغ بزنم اما فقط چند ثانیه پلک فشردم و با حرص لب زدم آرام: من شبیه مسخره عمتم؟ تکخندی که زد چشمام رو باز کرد... خیلی کلیشه ای بود اگه بخوام رفتارم رو باهاش تغییر بدم و اون هم انگار انتظار معذب بودن از من نداشت ولی با خنده اش داشت منو به این فکر می نداخت که همین میز رو تو صورتش خورد کنم! البته به دلیل وزن بالای میز ممکن نبود... پس با خشم از حالت دست به سینه ام خارج شده به جلو خم شدم و غریدم آرام: معلوم هست توی روانی داری چه غلطی می کنی!؟ با یک لبخند جذاب چنگال رو کنار پیش دستی قرار داد و مثل من روی میز خم شد دو ارنجش رو روی میز قرار داد و پنجه در هم فرو برد و با تفریح گفت حامی: دارم چه غلطی می کنم؟ منم دستام رو روی میز قرار داده و با خشم و صدایی کنترل شده لب زدم آرام: بعد سه سال...عین جن ظاهر شدی...اون از جنجال دیشبت! این از امروز صبحت! معلوم هست تو چت شده!!؟ بر عکس منی که هر لحظه بیشتر از قبل حرص می خوردم با آرامش بهم گوش می داد و نگاهم می کرد و در آخر...با پایان حرف هام تنها لبخندش گسترده تر شد و چیزی نگفت... این بار واقعا کنترلم رو از دست داده و محکم روی میز زدم و غریدم آرام: حامی!!!! حس کردم نگاه چند نفر برگشت رو ما اما توجهی نکردم حتی برای اون هم مهم نبود!تنها تکخندی زد و سر پایین انداخت این چشه!؟ با نفسی عمیق سر بلند کرد و دوباره نگاهم کرد...اون نگاه عذاب آور! حامی: دیشب که دعوت بودم...سپهر ازم خواست بیام و امدم...باید درخواست رفیقمو رد می کردم؟ با ناباوری تکخندی زدم چند ثانیه به اون چهره خونسرد نگاه کرده دوباره با تکخند دیگری سر تکون دادم دیوونه شده بود؟ نه...انگار می خواست منو دیونه کنه... با حرص گوشه چشمم رو فشردم و لب زدم آرام: امروز چی؟ بی تغییر در حالتش جواب داد حامی: می خواستم ببینم اگه یه روز یه نفر بخواد بدزدتت چی کار می کنی...دیدم زکی! زدی رو دست بروسلی... شوخیش گرفته بود؟ یا از حرص دادن من لذت می برد؟ عصبی چشم بستم و نفس های عمیق کشیدم و گفتم ارام: واقعا شوخیت گرفته؟ حامی: یه خوش امد نمی گی؟ با گنگی از سوال بی ربط و یهوییش چشم باز کرده و استفهامی بهش خیره شدم که با همون لبخند اعصاب خورد کن گفت حامی: به هر حال رفیقت بعد سه سال برگشته...نه؟ چی شد؟!!! نمی دونستم بخندم یا گریه کنم... دست بین موهام بردم و نگاه ازش گرفتم و در کافه کوچک چرخوندم بعد دوباره نگاهش کردم و با لحنی متمسخر گفتم آرام: ورود باشکوه و بازگشت درخشانت رو خوش آمد می گم جناب صالحی! خوبه!؟ کاملا مشخص بود دارم حرص می خورم اما اون خورسند سر تکون داد و گفت حامی: حد اقل بهتر از بقیه بود...می تونه رتبه سوم رو از سایر کسب کنه و دوباره چنگال رو بالا اورد و تکه کیک رو به دهان فرستاد وا...واقعا...نوبر بود این بشر! به طور هیستریکی خنده هایی کوتاه می زدم عین یک پوزخند سر تکون دادم و دوباره بهش نگاه کردم که هیچ تغییری در پزیشنش ایجاد نکرده بود کمی بیشتر به جلو خم شدم و با تردید لب زدم آرام: تو واقعا خوبی؟ ابرو هاش بالا پرید چنگال رو در دستش چرخی داد و با حالتی که خنده ازش مشهود بود گفت حامی: چه عجب یادت امد احوالی بپرسی... بعد سری تکون داد و اضافه کرد حامی: البته هنوز هم از واکنش سایر بهتر بودی...می تونم رتبه دوم رو بهت بدم! من فارسی حالیم نمی شد یا این داشت نامفهوم واسه خودش حرف می زد؟ چند ثانیه نگاهش کردم و... آرام: باشه... گفتم و ناگهان از جا بلند شدم کیفم رو برداشتم خواستم راه بیوفتم که حامی: کجا؟ طرفش سر چرخوندم این بار کامل به صندلی تکیه داده و با سری کج نگاهم می کرد و لازمه بگم؟ اون لبخند جذابش چقدر رو مخ بود؟ که انگار قرار نبود از صورت خوش تراشش جدا بشه؟ کامل سمتش برگشتم مثل خودش سر کج کرده و دست به سینه شدم آرام: کار دارم...وقت اینو ندارم که دستمایه مسخره بازی کسی بشم! بند دستام رو جدا کرده و دوباره خواستم برگردم که... حامی: مگه رفیق نبودیم؟ ...
ایستادم! این...این عذاب جدیدش بود!؟ صدای پایه صندلی و قدم های بعدش در گوشم طنین انداخت حامی: مگه تنها کسی نبودی که بدرقم کردی؟ مگه تنها کسی نبودی که امدی فرودگاه؟ مگه نمی دونستی دارم میرم؟ با بهت نگاهش کردم دروغ نیست اگه بگم...کم اوردم! چون حرفی برای گفتن نداشتم... مقابلم ایستاد رو در رو...بی حس دست بالا برد و چیزی رو از یقه لباسش خارج کرد.. برقی که باعث شد نگاه از تیله مشکی چشم هاش بگیرم و... حامی: مگه خودت این رو بهم ندادی؟ که یادم بمونه...تو...رفیقمی؟ برق پلاک سینه ام رو خط انداخت... کلمه آزاد...آزادی که من رو به بند کشیده بود هنوز داشت؟ هنوز این یادگاری مسخره رو داشت گردنبد مسخره و با ارزش من؟ بی اراده دستم بالا امد بی توجه به خودم...اون...و رابطه بینمون و حسی که با هر حرکت و حرف بیشتر نابود کننده می شد دست بالا برده و پلاکی که از زنجیر دور انگشتان اون آویزون بود رو لمس کردم شاید اعتراف بهش قدر جهنم سخت باشه ولی...درسته! من چه توقعی داشتم؟ من...رفیقش بودم...خودم اینو گفتم...خودم اینو خواستم اون که...نمی دونست حامی: خب...الان چی...رفیق؟! چرا انقدر خاص بیانش می کرد؟ انقدر دردآور... چطور ورق رو برگردوند!؟ زیرکانه جاهامون رو عوض کرد من رو بدهکار کرد و ازم جواب می خواست؟ چه بی رحمانه در شکار و اسیر کردن ماهر شده بود... مرد مغرورم‌...حالا یک شکار چی ذبده...ولی بی رحم بود! نگاه بالا برده و باز به مسلخ گاه روحم خیره شدم به آلت قتلی که حالا بیشتر از پیش خطر ناک...و برّنده شده بود نگاهی خالی و خیره تیله هایی غریبه و آشنا تاریکی مطلق...چشم های او... حامی: چیزی عوض شده!؟ جز یه وقفه سه ساله؟ نمی فهمید؟ خب حق داشت... نباید هم می فهمید اصلا چی رو می خواست بفهمه؟ نگاهش چنان خیره بود که انگار منتظر من بود که برم...یا بمونم اما زیر وزنه سنگین نگاهش تاب نیوردم نگاه گرفتم و اروم گفتم آرام: به نظرت...نباید به رفیقت یه خبر از خودت می دادی تو این وقفه کوتاه؟ چهرشو نمی دیدم...علاقه ای هم نداشتم به دیدنش ضعیف بودم...در برابر منطقی که از سمت خودم بر علیه خودم استفاده می کرد اما... حامی: نشد... نگاهم وادار به بالا رفتن شد به خیره شدن در نگاه بی خیال او... منتظر توضیح بیشتری بودم اما سکوت کرد باز سکوت کردن هاش شروع شده بود؟ نگاهم با یک عالم دلخوری همراه شد که... اما اون چشم گرفت و لب زد حامی: بشین‌...هنوز اصل حرفمو نزدم... دوباره پشت اون میز تشست و من بین رفتن و نشستن موندم چی کار می کردم؟ من...من در چه منطقی گیر کرده بودم؟ دلخور بودم...درست ولی از چی چطور و چرا؟ بی خبر نرفته بود...بهم توضیح داد درست تو همون شب نفرین شده... دلیل اورد...هرچند برای من قانع کننده نبود اما به هر حال دلیل اورد! رفتنش...اونقدری که به نظر می رسید غیر منطقی نبود! اینها رو سه سال پیش هم به خودم اعتراف کردم...اما نمی شد جلوی عذابی که در نبودش می کشیدم رو بگیرم... ولی...اون هم قرار نبود پاسخگوی عذاب من باشه در حالی که چیزی نمی دونست با کمی تاخیر و تحلیل خودم رو قانع کردم و در بین دوراهی گیر افتاده نفسی با حرص خارج کردم و چشم در کاسه چرخاندم در آخر هم...نشستم! همین که پشت میز جای گرفتم متوجه لبخندش شدم اما توجهی نکردم به صندلی تکیه داده و گفتم آرام: خب؟ اون هم حرکاتم رو تقلید کرد و گفت حامی: خب...الان مشکلی با من نداری؟ مشکل؟چرا...ولی به دست تو حل نمی شه! قرار نبود ضعیف باشم...پس دست به سینه شده و چشم ریز کردم آرام: هنوز هم فکر می کنم به چشم یه رفیق نامرد و بی معرفت باید بهم توضیح بدی! تکخندی زد که سر شانه های ورزیده اش تکان خورد...و قلاب دستان به سینه چسبیدش باز شد حالا که می تونستم بیشتر بهش دقت کنم...متوجه تغییر فاحش اندامش می شدم البته این تنها تغییرش نبود! کمی نگاهم کرد...شاید اون هم به دنبال تغییرات من می گشت و در آخر گفت حامی: خب..پس..صلح کنیم؟ چشم ریز کردم.‌.وقتشه کمی جسور باشم...انقدر ضعف در برابر این مرد برای غرور من قابل قبول نبود! فرار فقط شخصیتم رو خورد می کرد و افکار دیگه ای میساخت پس با همون حالت تهاجمی لب زدم آرام: فقط آتش بس...فعلا! خندید...جالبه...حتی خنده هاش هم عوض شده بود! اروم بود...کم عمق بود...و می شد فهمید که دیگر از ته دل نیست! و من فکر کردم چرا وقتی با خودم عهد بستم که فراموشش کنم...الان باز تن به خواسته هاش دادم!؟ چه سحری بود؟چه جادویی؟ شاید هم دارم خودم رو گول می زنم...شایدهم...برای اینکه هنوز به بودنش نیاز دارم!هنوز می خواستمش...حتی شده مثل قبل نصفه و نیمه! نفسی عمیق کشید و با نگاهی به بیرون لب زد حامی: چقدر آشناست این حرف ها..مگه نه؟ نشد...واقعا می گم... نشد که تلخ نشم...که نیش نزنم که با لبخندی کج لب نزنم و نگم... آرام: فکر می کردم حافظت رو از دست دادی...که انقدر راحت دست کشیدی و...فراموش کردی! ...
می تونستم سنگینی نگاهش که به طرفم برگشت حس کنم اما مصرانه به بیرون زل زده بودم... حامی: آتش بست خیلی تنده... لحن منظور دارش هم باعث نشد از جبهه خودم دست بکشم و بی اهمیت لب زدم آرام: اخلاقام رو یادت رفته؟ من همیشه این شکلی بودم... حامی: آره...همیشه انقدر زبونت دراز بود... حسی عجیب تو کلماتش پیدا بود اما الان برام چیز دیگه ای مهم بود پس بی صبرانه دل به نگاهش دادم و گفتم ارام: خب...قرار نیست توضیح بدی؟ نگاهش ملایمتی عجیب داشت...حتی لحظه ای تیز و زننده نمی شد و نگاه هاش چقدر دل لرزان بود! چه چیز هایی که در این مرد تغییر کرده بود...فقط با آرامش جواب داد حامی:به وقتش می فهمی... دلم از لحن پچ‌پچوارش لرزید لعنت بهت! حتی در شرایطی که از خشم دلخوری پرم باز قدرت بهم ریختنم رو داری باز از قصد صدات رو آهسته و آهنگین می کنی...انگار که می دونی...انگار که قلق من رو خوب بلدی! گره دستام از هم باز شد و گاردم پایین امد اما نمی تونستم از موضعم عقب بشکم پس با حفظ لحنم پرسیدم آرام: و وقتش کیه؟ به پزیشن قبلش برگشت انگشتاتش رو روی میز در هم فرو برد و فقط خونسرد جواب داد حامی: الان نیست! مسخره به نظر می رسید این رفتار و این دیدار و این حرف زدن برای ما...نه... برای منی که ادعای فراموشی و بیرون کردن این فرد از زندگیم رو داشتم! نفسی کلافه از وجودم برخواست و نگاه به میز دوختم آرام: خب...الان چی شده امدی سراغ من؟ لحظه ای چیزی نگفت اما اون سکوت کوتاهی که شکل گرفت هم نتونست من رو برای شوک سوال بعدش آماده کنه! حامی: تصادف کردی؟ و باز طوفان زد به وجودم.نگاهم به سرعت بالا امد.. این مرد تا کی می خواست منو سوپرایز کنه؟ چشمام به اندازه کافی گیج بودند که لبخند رو به لبش گسترش بده... نگاه از من گرفت و به پایین تر دوخت به... حامی: دستت... نگاهم رو به جهتی که خیره بود بردم به دو دستی که روی میز قرار داشتند بانداژش با وجود آستین بلند لباسم مشخص بود کمی دستم رو عقب کشیدم و به جای اینکه جواب سوالشو بدم با گیجی پرسیدم آرام: تو...از کجا می دونی؟ بی خیال شانه بالا انداخت و صبورانه جواب داد حامی: فکر کن کلاغا خبر دادن... کلاغا؟ سر درگمیم رو نادیده گرفت تمام اون هزارن سوالی که در مغزم ایجاد شد رو هم کنار گذاشت...و پرسید حامی: حالا...خوبی؟ تک اشاره ای دوباره به دستم زد عجیب بود در برابرش دستم رو پنهان نمی کردم یا استینم رو جلو نمی کشیدم در صورتی که مقابل بقیه به طور ناخداگاه انجام می دادم انگار...می خواستم زخمام رو ببینه همشون رو...تک به تک... حتی زخم هایی که...خودش بهم زده! با بی تفاوتی ظاهری سر تکون داده و لب زدم آرام: چیز مهمی نیست...اتفاقی بود اون هم متقابلا سر تکون داد اما انگار قرار نبود دست از شگفت زده کردن من برداره و سوال بعدیش طوفان دیگری بود! حامی:میلاد شهسوار چطور؟ اونم اتفاقی بود؟ دیگه دهانم از این باز تر نمی شد چه اتفاقی داشت میوفتاد!؟
آرام: تو...اونو... نذاشت جملمو کامل کنم و گفت حامی: امده بود شرکتتون...برای چی؟ ابرو هام در هم گره خورده و گفتم آرام: چرا می خوای بدونی؟ بی خیال شونه ای بالا انداخت حامی: فکر کن...برای یه مسئله کاری! بیشتر اخم کرده و بی اختیار گفتم آرام: تو چرا باید با یه شرکت فولاد کاری داشته باشی؟! ابرو هاش بالا پرید و لبخندش یه وری شد... حامی: پس با پیشنهاد یه شرکت فولاد امده بود اونجا! صبر کن...الان...این از زیر زبون داشت حرف می کشید!؟ با حرص نگاهش کردم که آهسته خندید و گفت حامی: چرا برزخ شدی؟ گفتم که این فرد یه ربطی به شغل من داره... بچه گول می زد؟ جوری که از نگاهم مشخص باشه" خر خودتی" بهش خیره شدم که باز خندید و گفت حامی: به هر حال از اطلاعات ارزشمندت سپاس گذارم... با خشم باز دمی رها کرده و خواستم دوباره بلند شم برم که با خنده دستش رو جلو کشید و گفت حامی: وایستا بابا کجا؟ بی حوصله و کلافه لب زدم آرام: خونه! ولم می کنی برم یا نه!؟ تکخندی زد و گفت حامی: باشه فقط یه چیز دیگه هم باید بفهمم... سوالی نگاهش کردم اما اون کم کم به حالت جدی ای رفت و دیگه اون مزاح در سخنش حس نشد حامی: موقع تصادف...چیزی...نظرت رو جلب نکرد...یه چیز غیر عادی؟ با گنگی نگاهش می کردم... چرا یهو چنین سوالی پرسید؟ چی می خواست؟ می خواست به چی برسه؟ چشم ریز کرده و اروم و مردد گفتم آرام: مثلا؟... حالا کاملا جدی شده بود...جوری که حس خطر کنم! کمی به جلو خم شد و گفت حامی: چهره راننده رو دیدی؟ به فکر فرو رفتم...بر خلاف میل باطنی که همواره سعی داشت اون حادثه رو به یاد نیاره سعی کردم مغزم رو به اون شب بکشونم...اون لحظه انقدر ذهنم درگیر بود که فقط ثانیه آخر متوجه یه ماشین با سرعت بالا... واستا ببینم...اون... یکه ای به تنم خورد که از چشم تیزبین حامی دور نموند حامی: چیزی یادت امد؟ چهرشو دیدی؟ همونجور که در جا خشک شده بودم سرم رو به علامت منفی تکون دادم که دوباره پرسید حامی: پس چی؟ با گیجی نگاه ازش گرفتم چرا...چرا بهش فکر نکرده بودم چرا خودم دقت نکرده بودم که... حامی: آرام؟ نگاه رمیده ام به چشمان منتظرش رفت به آرامشی که در حاله یخبندان مشکی چشم هاش هویدا بود اما نثل قبل...نتونست آشفتگی وجودم رو سامان بده چون با حس گنگی لب زدم آرام: اون...اون ماشین...نایستاد! چند ثانیه هیچ حرف یا واکنشی ازش عایدم نشد سکوت کرد و در خیرگی نگاهم کرد بی اختیار نفس هام از حالت منظم خارج شده بود با فکر به اینکه... حامی: منظورت اینه که... سرم به طرفین تکون دادم و با حالتی متفکر و کمی آشفته گفتم آرام: خیلی سرعتش بالا بود...اگه...اگه حتی بگیم راننده عجله داشته باز هم من به ماشین برخورد کردم باید می فهمید و می ایستاد! یا حتی چند ثانیه متوقف می شد که ببینه زندم یا نه بعد فلنگو ببنده! اما...نه وقتی داشت بهم نزدیک می شد سرعتشو کم کرد نه وقتی که بهم زد ایستاد...فقط یه گاز رفت! ارتعاش در تاره های صوتیم لانه کرده بود و هر کلمه با حالتی گنگ و پریشان بیان می کردم و به خاطر این بود که...اگر حدسم درست باشه یعنی یک بازی جدید آغاز شده بود...یک معمای تازه! با پریشانی نگاهم رو بهش دادم که... با دیدن چهرش مات شدم! در صورت خنثی ولی غرق فکرش هیچ چیز ندیدم نه اخم...نه خشم...نه نگرانی...نه... هیچ!...عین یک انسان بی روح! فقط باحالتی عجیب آهسته لب زد حامی: پس یه تصادف عمدی بوده... بیشتر از اینکه بفهمم تصادف عمدی بود از حالت بی خیال حامی تعجب کردم بی هیچ‌...تاکید می کنم هییییچ گونه حالتی به گوشه میز خیره بود و انگشت اشارش روی میز ضربه می زد نفسی بلند کشید و بعد دوباره نگاهش رو به من مبهوت داد و...در کمال ناباوری لبخند زد! از پشت میز بلند شد و با آرامش گفت حامی: خب...بعدا می بینمت! تایی به ابروم خورده و حرکات اویی که تمام قد ایستاده و دست در جیب شلوارش فرو برد رسد کردم با گردن کجی و ریز بینی لب زدم ارام: چرا باید باز منو ببینی؟ خنده ارومی روی لبش نقش بست و چیزی لز جیبش در اورد مثل یک جاکارتی.‌‌..و در حالی که یک کارت بانکی از درونش خارج می کرد گفت حامی: چون رفیقمی... ابرو هام بالا پرید و اون جا کارتیش رو بست و درجنبش گذاشت و با چشمکی به من گفت حامی: غیر از اینه؟ در برابر نگاه گرد شده من رفت... واقعا رفت! با دهانی نیمه باز نگاهش می کردم که به سمت پیشخان کافه رفت چطور می تونست مثل یک گرد باد همه ی آرامش ذهنی من رو بهم بزنه و بزاره بره!؟ ...
وقتی کارتش رو از دختر پشت صندوق گرفت و با خوش رویی تشکر کرد نگاهی به من انداخت و با حرکت دست به در اشاره زد چرا فهمیدن این مرد انقدر سخت شده بود؟ زمانی که به سمت در گام برداشت به خودم امده سریع کیفم رو برداشتم و به طرفش پا تند کردم...یا بهتره بگم تقریبا دویدم! تنها سری برای دختر پشت صندوق که با چشم های متعجب نگاهم می کرد تکون دادم از کافه خارج شدم تا خواستم دنبالش نگاه بچرخونم درست کنار خودم دیدمش و یکه ای خوردم در حالی که از پهلو به دیوار تکیه زده بود و انگار انتظارم رو می کشید تک خندی زد و گفت حامی: چیه؟ روح دیدی؟ نفسم رو محکم بیرون فرستاده و با حالتی عصبی از رفتار های بی پرواش حرفی که در دهانم مانده بود رو زدم آرام: به نظرت بهتر نیست به جای من به رفیقای دیگت سر بزنی؟ متوجه منظورم شد اما تکیه از دیوار گرفت و با حالتی ظاهرا متفکر کمی صورتش رو در هم کرد و بعد از اوم کش داری گفت حامی: اومممم فکر نکنم واکنش خوبی در پی داشته باشه... سپس به حالت قبلش برگشت و گفت حامی: فکر کنم خودتم دلیلش رو بدونی... و بی خیال برگشت و در مقابل نگاه خیره من سلانه سلانه قدم برداشت و دور شد با چند قدم خودم رو به کنارش رسوندم و با حالتی مرموز پرسیدم آرام: به کیوان سر زدی؟ در حالی که به جلو خیره بود بی تغییر گفت حامی: عصبانی تر از اونیه که بشه... از خونسردی بی جاش واقعا داشتم کفری می شدم و انگار این خصلت جدید و البته آزار دهنده‌اش شده بود! کلافه لب زدم ارام: سامیار چی!؟ نیم نگاهی بهم انداخت و عادی گفت حامی: سرش شلوغه... نفسم رو با شدت رها کردم و باز گفتم ارام: فرید؟ این بار خنده آزار دهنده اش دوباره زینت بخش لب هاش شد و انگار موضوع جالبی باشه که گفت حامی: فرید؟اون که با پنبه سرمو می‌برده! و به ناگاه از حرکت ایستاد که منم تابع اون ایستادم کامل تنش رو به سمتم چرخوند و گفت حامی: بعدشم...تازه ازدواج کرده...مزاحمت بر این یه مورد روا نیست با حرص چشم در کاسه سر چرخوندم و با همون کلافگی پرسیدم آرام: پس چرا امدی سراغ من!؟ و در یک آن به سمتم خم شد که متعجب تنم رو عقب کشیدم اختلاف قدی ما هنوز همون قدر بود به نحوی که باید خم می شد تا رخ به رخ من قرار بگیره! با تعجب به حالت عجیب نگاهش و سکوتی به لب های صافش مهر زده بود نظاره می کردم که... و بله...باز این مرد تمام انتظارات رو در هم شکست...دستش رو بالا اورد و صاف روی سرم گذاشت چشمام به آنی درشت شد ولی اون صورتش رو مقابل نگاه گرد من پایین آورد و... با لبخندی که کاملا حرص درآر بود گفت حامی: چون تو نزدیک بود تصادف کنی...نه اونا! از فاصله کم بینمون گیج نگاهش می کردم که باز برخلاف توقع دستش رو همونجا روی سرم شدیدا به حرکت در اورد و موها و شالم رو به زد ارام: چی کار می کنی!!!؟ با حرص سرم رو عقب کشیده و دست رو شالم گذاشتم از حس بهم پیچیدن تاره های کوتاه مو جریان برقی که بینشون ایجاد شده بود صورتم درهم شد در حالی که شالم رو درست می کردم زیر لب غریدم آرام: می گم دیوونه شدی...باز کتمان کن! صدای خنده آهسته اش حرصم رو بیشتر کرد با خشم کیف رو روی دوشم بالا کشیده و با اخم هایی در هم زیر لب حرص زدم آرام: مردکه دیوونه معلوم نیست چشه امده سراغ من...اصلا تقصیر منه که نگران رابطه تو و رفیقاتم! خنده اش که بیشتر شد با حرص بیشتری نگاهش کرده و توپیدم آرام: ای درد...منو گیر اوردیا!!! معلوم نیست چی به سرت خورده برو خودتو درمان کن!.. اما در جواب تمام کلمات خشمگین من تنها لبخندی زد و با ملایمت گفت حامی: تو هم مراقب خودت باش...خدافظ! چشم غره ای رفته و عصبی برگشتم تا برم اما... حامی: راستی... بدون برگشتن با کلافگی ایستادم که.. حامی: موی کوتاه اصلا بهت نمیاد! جانم!؟ عین برق گرفته ها با ابروی با پریده و چشم هایی که برای بار هزارم در روز از فرط ناباوری گرد شده بودند به سمتش برگشتم که خندید و با چشمکی گفت حامی: زشت تر شدی... و در مقابل چشمان بهت زده من پشت کرد و دست در جیب با قدم هایی بلند دور شد... اواسط راه دستش رو در هوا تکان داد و بلند گفت حامی: به امید دیدار دختره‌ی زشت! و از دیدم محو شد...من رو با دهانی نیمه باز تنها گذاشت چند ثانیه ای طول کشید که به خودم بیام و اولین واکنشم تکخندی بود که بی اراده روی لب هام کشیده‌ شد و دوباره تکرار شد... واقعا...طوفان به زندگی من بازگشته بود! ...
"حامی" خستگی‌... کلمه ای بود که برای من غیر قابل معنا شده بود و در لغت نامه من نباید گنجانده می شد حتی اگه از خستگی رو به مرگ باشم باز حق تسلیم شدن نداشتم تو این سه سال...خیلی خسته شدم هنوز خسته ام...اما هرگز وقت استراحتی نبوده و نیست پازل بهم خورده مقابلم به قدری وسیع بود که باید با چشم باز هوشیاری کامل به حلش می پرداختم اون هم درست وسط آشوب و شلوغی با نفسی بلند پلک باز کرده و به ماه وسیم و ظریف آسمان خیره شدم و همون لحظه... کلید در قفل در چرخید و... مایسا: گرد هماییه؟ نگاه از تیرگی مطلق گرفته و به سمتش برگشتم و آهسته گفتم حامی: فکر کن آره... بی تغییر تنها سری تکون داد کلید در دستش رو روی میز رها کرد نگاهی به یاشا که در آرامش گوشه ای نشسته بود انداختم... روی واژه خستگی که مغز بی گناهم فریاد می زد خط قرمزی کشیده و با گوشه ای دور دست پرتش کردم با تنی آروم از صدا لب زدم حامی: الان سه تا مسئله داریم! مایسا کنار یاشا نشست و من هم از پیش پنجره در پذیرایی کوچک خانه قدم برداشته و با حوصله ادامه دادم حامی: اول..هدف اصلی مون..ساواش! ایستادم..و اضافه کردم حامی: دوم..خائن فراری..جف! و به سمت اون دو نفر چرخیده و در تکمیل حرفم گفتم حامی: و سوم..که گیج کننده تر از همست..میلاد شهسوار! در سکوت نگاهم می کردند توقع هم فکری یا تایید و نقض نداشتم این ها رو بیشتر با خودم مرور می کردم دست به سینه شده و آروم لب باز کردم حامی: سه نفر..سه موضوع..در ظاهر کاملا جدا و دور از هم! سری کج کرده و خیره به نقطه ای از سقف گفتم حامی: خیلی عجیبه یاشا: مگه نگفتی قصیه شهسوار کار ساواشه؟ نگاهم به سمتش رفت و سر تکون دادم حامی:در حد یه حدس بود بی خیال سر کج کرد..زورش میومد بگه چرا..نفسی بلند رها کرده و دست به کمر گفتم حامی: این شهسوار یه جوریه... کمی حالت متفکر گرفته و مخاطب به یاشا گفتم حامی: باید در بارش کامل تحقیق کنیم...فردا میریم سراغش! در حالی که خنجرش رو از جیبش در میورد تنها به سر تکون دادنی اکتفا کرد که با یاد آوری چیزی از حالت فکر در امده و سریع پرسیدم حامی: آها...محافظا چی شدن؟ در حالی که با خنجرش ور می رفت گفت یاشا:همونجور که گفتی انتخابشون کردم..تعدادشون رو بالا بردم الانم اون افراد تحت محافظتن‌ بعد پایان جمله اش تکخندی زدم..که سر بالا اورد و تایی به ابروش داد یاشا: چته!؟ منظورم رو اشتباه گرفته بود با تاسف سر به طرفین تکون دادم و لب زدم حامی: مرسی از توضیحاتت ولی منظور من اونایی که دیشب بی هوش شدنه! آهانی گفت و بی اینکه به روی خودش بیاره دوباره سرش رو به خنجر گرم شد و جواب داد یاشا: خوبن..به مک سپردمشون..دلیل بی هوشیشون یه نوع گاز بوده خودشون هم گفتن تو پس کوچه ها مشغول بودن که یه چیز بمب مانند پرت میشه و بعد گازی ازش پخش می شه که بی هوش می شن..وقتی هم بهوش میان همشون یک جا تو یک کوچه رها شدن...انگار طرف حرفه ای بوده سر نخی نیست ردی هم به جا نذاشته جز تصادفه هیچ اتفاقی غیر معمول تو اون شب نیوفتاده سری تکون دادم...ولی با درد خفیف شقیقه ام کمی چشم بستم و گفتم حامی: باید بفهمیم کار کی بوده..تا معلوم شه ربطش به شهسوار بر می گرده یا نه چیزی نگفت و مطمئنا باز فقط سرش رو تکون داده نفسی عمیق کشیدم و زمزمه کردم حامی: همه چیز عجیب شده! دست روی گردن دردناکم گذاشته و چرخوندم در نهایت رو به سقف متوقف شدم و واگویه کردم حامی: شایدم کنترلش از دست من خارج شده... کمی به سقف زل زدم...زل زدم...و بعد نچی زیر لب گفتم با خالتی متاسف دست به کمر لب زدم حامی:ای بابا..مغزم ریده دیگه کار نمی کنه! نیش خند مایسا رو شنیدم...شاید فکر می کرد دارم باز چرت و پرت می گم که بی راه نبود اما واقعا مغزم رد داده با تفکر سرم رو خاروندم و نفسی بلند کشیدم... ساواش...جف...شهسوار...رفیقام...خانوادم...و از همه مهم تر...آرام! باید...به کدومشون می رسیدم؟ ...
کمی گیج شده بودم...اوایل فقط می خواستم تمرکزم رو روی ساواش بزارم اما کم کم همه چیز در گیر شد پیش بینیش رو کرده بودم با برگشتم هر چه که تا الان ساخته بودم متزلزل می شد...یا حتی فرو می ریخت اما باید یه جایی خاتمه‌ پیدا کنه... در حالی که در اعماق فکر داشتم غرق می شدم آروم لب زدم... حامی: پیامی از کارن نیومده هنوز؟ بی تغییر جواب داد یاشا: نه... دوباره ای بابایی زیر لب گفتم کارن که جاسوس ما در باند پدرخوانده بود چند وقت اخیر خبری ازش نداشتیم یکی از دلایلی که به یاسر رو اوردم بی خبری از کارن بود مایسا: شاید لو رفته... سر به طرفین تکون دادم و دوباره به پنجره تیره چشم دوختم و گفتم حامی: نه...فکر نمی کنم لو رفته باشه به احتمال زیاد بعد از لو دادن سوله مواد و ربودن مدارک روی همه افرادشون فوکوس می کنن...و کارن هن به راحتی نمی تونه ارتباط بگیره... مایسا: پس نگران نباش هنوز مغزت تحلیل می کنه... بی خیال سری تکون دادم و لب زدم حامی: اره هنوز از مدار خارج نشده... یاشا:واقعا حتی وقتی حالت خوش نیست هم باید شر و بر ببافی؟ دست به سینه شدم و چشم ریز کرده گفتم حامی: من دارم شر و بر می گم؟ نمی بینی چقدر در قعر افکار فرو رفتم واقعا؟ مغزم رد داد بابا درک کن با نگاهی تاسف بار خیره ام شد و بعد دوباره خنجرش رو به بازی بین انگشتانش دعوت کرد...اما در همین حین گفت یاشا: خان داییت هم که خبری ازش نیست... منظورش یاسر بود...که بر اساس واقعیتی عجیب می شد... دایی من! اما قبولاندنش به خودم کمی سخت بود در تایید حرفش هومی از ته گلو گفتم که مایسا با لحنی عجیب پرسید مایسا: چرا حرکتی نمی زنی؟ سوالش کاملا جدی بود...اما من در حالی که عین خیالم نبود عادی جواب دادم حامی: چون باید صبر کنم...تا خودش بیاد سراغم... مایسا: کی؟ سمتش چرخیدم و معمولی گفتم حامی: ساواش... ابرو های ظریفش بهم نزدیک شد...این اخلاق که با نگاهشون از آدم سوال می پرسیدن بیشترین وجه اشتراکشون بود با تکخندی از این همه تفاهم گفتم حامی: من اعلام جنگ کردم...به ساواش ضربه زدم...که یعنی می خوام دوئل رو شروع کنیم...و‌... عقب عقب رفته و به اپن کوچک تکیه دادم و تکمیل کردم حامی: اون باید دوئل رو بپذیره!اما...فعلا سکوت کرده! پوزخند تمسخر آمیزش چیزی بود که واقعا انتظارش رو داشتم مایسا: الان منتظری آماده بشه؟ که چی؟بیاد سراغت؟ با لبخند چشمکی زدم و گفتم حامی: زدی تو خال... پوزخندش حالا تبدیل به خنده شده بود اما یاشا تنها در سکوت با خنجرش ور می رفت و عکس العملی نشون نمی داد.. با چه ادم های نرمالی گفت و گو می کنم نه؟ مایسا:واقعا مغزت رد داده... سر تکون دادم و همونجور که با جستی روی اپن نشستم گفتم حامی: کتمانش نمی کنم خیلی وقته بهش پی بردم در مقابل صبوری من اون با حالتی که کمی خشونت حس می شد لب زد مایسا: دیوونه ای؟ این دیگه چه روشیه؟ در حالی که روی اپن دراز کشیدم جواب دادم حامی: به هر حال باید یه کاری کنه که من ادامه بازی رو بگیرم...تنهایی که نمی شه بازی کرد! دست بین چتری های لختش برد و با تمسخر گفت مایسا: بشین تا بیاد باهات بازی کنه... چشم روی هم گذاشتم و با خونسردی گفتم حامی: نشستم تا بیاد... دیوانه ای نثارم کرد اما من تنم رو ریلکس کرده و... برای بار هزارم برگشتم به صحنه ای که دخترک چموشم بی دفاع و مظلوم در بین دستانم جای گرفته بود بی هیچ تقلایی...اون خوی سر کشش آروم گرفته بود و دلیلش...شاید این بود که شکارگر یاغی خودش رو می شناخت! حتی با وجود اینکه بی رحمانه به آرامش زندگیش شبیه خون زدم باز اون لحظه در حریم تن من مطیع بود! دخترک سر کش در دستان بی رحم من تسلیم شد و من چقدر پست بودم که با وجود ترسی که در چشم هاش هویدا بود لرزی که درصداش نشسته بود بی خیال نظاره گر بودم و... ناجوانمردانه ست...ولی لذت می بردم از اینکه هنوز روش اثر گزارم... که قدرت این رو دارم احوالشو پریشان کنم که حالا... عیان برق عشقی رو ببینم که سه سال پیش به هر نحوی پنهانش می کرد! هنوز رمز و راز قلبش در دست منه هنوز قلق آشفته حالیش دست منه... و...هنوز... چشم سبز وحشی...عاشق منه! ...
"آرام" ستایش: همین؟ نگاهم رو به چشمان منتظرش دوختم و از حالت دست به سینه خارج شدم آرام: اره دیگه...همینا بود چشم ریز کرد و با بد حالتی بهم خیره شد که متعجب گفتم آرام: چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟ کمی خودش رو نزدیک تر کشید و بیشتر چشم هاش رو ریز کرد ستایش: یعنی...داری می گی...طرف بعد سه سال امده پیشت..فقط راجب اون یارو شهسوار حرف زد؟ چند لحظه گیج نگاش کردم و مردد جواب دادم آرام: خب..آره دیگه... که ناگهان دستش رو محکم به میز کوبوند و درجام پریدم ستایش:مرتیکه گازیونیست یهودی! ها!؟ ابرو هام بالا پرید...چی!!؟ چی چی یهودی؟ با گیجی بهش خیره شدم که نگاهش تیز سمتم نشانه رفت بی اختیار در خودم جمع شدم ستایش: این رو مخ بازیا چیه در میاره؟ها؟ کدوم رو مخ بازی؟ سوالی بود که تا نوک زبونم امد اما با "لعنت" ی بلند ستایش دهانم بسته شد نمی فهمیدم چرا عجیب بر خورد می کنه...انگار... از جا که بلند شد رشته افکارم رو بریده و تابع اون برخواستم اما هنوز گیج می زدم اینکه چرا از دیدار منو حامی انقدر عصبی شده... شاید بخش زیادیش مرتبت به بی خیالی و عادی بودن رفتار حامی باشه ولی...بازم حامی همیشه اینجوری بود...نبود؟ ستایش از علاقه من با خبر بود...اما از سنت حامی چیزی نمی دونست پس این برخورد... کیفش رو به دوش کشید و با لحنی که حالا آروم تر ولی باز هم عصبی بود گفت ستایش: من دیگه باید برم اداره...بازجویی از متهمین گردن من فلک زده‌ست کاری داشتی زنگ بزن تنها سر تکون دادم و رفتنش رو نظاره کردم با گنگی دستی بین موهام کشیدم... بعد بی خیال فکر کردن شونه ای انداخته و دوباره روی مبل نشستم نفسی بلند رها کردم که... با صدای پیامک گوشیم پلک های رو هم افتاده ام گشوده شد نگاهی به گوشی رو میز انداختم... خسته تر از اونی بودم که همتی برای برداشتنش به خرج بدم پس بی خیال اون پیامک چشم رو هم گذاشته و...مرور کردم ثانیه به ثانیه لحظه به لحظه حس های مختلفی داشتم حسی مثل برگشتن به سر خط حس کسی که دایره وار دویده و دوباره به نقطه شروع رسیده ولی نفس بریده تر و خسته تر... حالا باز رابطه من و حامی به اون نقطه رسیده بود در حالی که من دیگه کشش دویدن رو نداشتم بی حوصله تار های کوتاه رو پیشونیم رو دور انگشتم پیچ دادم عادی بودنش...دوستانه بودنش...بی خیال بودنش می شد کاپ رو مخ ترین و غیر قابل پیش‌بینی ترین آدم جهان رو ببره و این برام در عین حال آزار دهنده اما خوشایند بود اعترافش شاید توهین به خودم و شعورم باشه...اما برای قلبم قابل کتمان نیست نصفه نیمه بودنش رو به نبودنش ترجیح می داد به هر حال باید درکش کرد سه سال دوری مثل یک ماهیچه مرده کنج قفسه سینه ام فقط خون پنپاش می کرد حالا یک شوک الکتریکی غلیظ بهش وارد شده بود...و انگار باز ریشه پوسیده زندگی رو چنگ می گرفت قلبم احمق بود...اما خود عاقلم هم نمی دونست باید چی کار کنه یا حتی این رابطه...با این احساس خفقان آور پنهان شده قراره به کجا برسه دوباره ریست شدم دوباره گیج شدم منی که سعی داشتم همیشه پلنی برای آینده داشته باشم منی که زندگیم رو به عزای از دست داده هام با هرچیز پر می کردم حالا باز با طوفان حضور اون یه لنگه پا وسط راه ایستاده بودم و حتی نمی دونستم به کدوم سمت قدم بردارم همه جیز در یک هاله گرد و غبار بود باز زندگیم رو بهم زد باز برنامه هام رو تغییر داد باز برگشت! و حالا من موندم...فردایی که نمی دونستم چی در انتظارمه نفسی بلند رها کرده و سر به عقب تکیه دادم در گیرودار آشفته بازار افکارم به مغز بی نوام اجازه خاموشی دادم شاید خواب...یه راه فرار بود برای من‌...بین این زندگی آشوب‌زده... ...
"حامی" هاله ای خاکستری تمام نقش رو در بر گرفته بود و ابر های تیره فلز زره سرباز ها فضارو به حالتی دارک برده بود جایی که با هر رنگ قرمز روشن بوی مرگ رو حس میکردی اما همون بین زنی با لباس یونانی دریده و پاره در آشفته بازار جنگ بین جنازه هایی از سربازان زره پوش برچم رو به اهتزاز درآورده بود رنگ روشن لباسش از اون الهه قدرت و آزادی وسط این سیاهی ها می ساخت...و... خیره کننده بود! یاشا: چشات خشک نشد!؟ حتی صدای یاشا هم باعث نشد چشم از تابلوی نقاشی فراخی که درست مقابلم بر روی دیوار سالن شیک این مجمع تجاری بود بردارم و تنها پاسخ دادم حامی: قبلا دیده بودمش... یاشا: پس چرا مثل بت بهش خیره شدی؟ از دفعه قبل رنگ و لعاب بیشتر شده!؟ نفسی بلند گرفته وبه پشتی مبل تک‌نفره راحتی تکیه زدم در حالی که دستام رو به سینه قفل می کردم لب زدم حامی: یاد حرفای آلن میوفتم از یادآوری چشم های براق و چروک های صورت زنی که در خاطرم امده بود لبخندی زدم یاشا: اون پیر زن دیوونه تر از خودت؟ با تکخنده‌ای بالا خره چشم از تابلو وسیم مقابلم گرفتم و به اون بخشیدم حامی: تو ادب و نزاکت به بزرگتر حالیت نمیشه نه؟ بی خیال به طردد آدم ها در سالن شلوغ خیره بود و همون حین لب زد یاشا: فهم من از تو خیلی بیشتره...فقط حوصله فهیم بودن ندارم متاسف سری تکون داده و دوباره به تابلو خیره شدم شاید یک نمونه کپی شده از اون اثر هنری بود که یک ساله پیش در یکی از موزه های ایتالیا دیدم...اما باز هم چشم نواز بود چون حرف های آرام بخش آلن رو برام تداعی می کرد سرم به سمتی کج شد و در همون حالت لب زدم حامی: می دونی وقتی چشمم به این تابلو خورد چی گفت؟ یاشا: تا جایی که یادمه دو بار دیدمش اونم هربار فقط یه لبخند ژکوند تحویلم داد بی توجه به زد حال بودنش حرفی که زن ۵۶ ساله اون روز با آرامش ذاتیش برام بیان رو تکرار کردم حامی: باید از دور به هنر جنگ نگاه کرد! گوشه ابروش رو خاروند و با رنگی از تمسخر لب زد یاشا: از دور جنگی تره؟ لبخند ملایمی زده و با چرخش به نیم رخ بی عارش لب زدم حامی: از دور فاخره...اما هیچ جنگی از نزدیک زیبا نیست! حتی اگه نقش قلم باشه... لنگه ابرویی بالا انداخت اما باز نگاهش رو بهم نداد...به جاش چهره تک تک افرادی که می گذشتند رو رسد کرد و بی حوصله گفت یاشا: فلسفی نشو نمی کشم... واقعا ذوق هنری زیر خط فقر! متاسف خندیدم و در سالنی که از رفت ادم ها در شلوغی فرو رفته بود چشم چرخوندم... حامی: هنوز نیومده؟ یاشا: نه هنوز... ابروهام بالا پرید و نگاهی به ساعت انداختم...نزدیک به ظهر بود آرنجم رو روی دسته مبل گذاشته و سر به مشتم تکیه دادم و گفتم حامی: حالا می دونی قیافش چه شکلیه اصن؟ یاشا: اینکه خودت نمی دونی دلیل بر ندونستن من نیست... نگاه بی هدفم از دختر بچه ای با عروسک قرمز به مرد قد بلند و رسمی پوشی تردد کرد و لب زدم حامی: چیا فهمیدی ازش؟ حرفی نزد اما متوجه شدم از داخل کولش چیزی رو خارج کرد و بعد به ناگهان روی پام انداخت نگاه از زن چاقی که با تلفنش بلند حرف می‌زد گرفتم و به پوشه روی پام دوختم بدون هیچ عجله ای با صبر بازش کردم و اول از همه عکس یک ساختمان بزرگ توجهم رو جلب کرد به با تابلو برجسته کاری شده ای نشانگر یک جمله بزرگ بود شرکت فولاد صنایع ساختمانی آرس یاشا: واقعا یه شرکت فولاد شناخته شده تو شیرازه...ماسسش حسین شهسوار بوده... ابرویی بالا انداخته و ورقی جابه جا کردم حامی: پدر همین میلاد شهسوار؟ یاشا: نه! نیم نگاهی بهش انداختم که ادامه داد یاشا: پدر پدربزرگش... جفت ابروم بالا پرید و اون کشداری گفتم حامی: پس تازه کار نیستن یاشا: نه...سه نسله از خانوادشون که این شرکت اداره می کنن که میلاد شهسوار میشه نسل چهارم هومی گرفته و ورق دیگه ای زدم... گویا رزومه خوبی داشتن با لحنی تحت تاثیر قرار گرفته لب زدم حامی:بين‌المللي هم کار می کنن...مخصوصا امارات‌! یاشا: زیادم بی نقص نبودن نگاهم از برگه به چهره خنثیش دادم و سوالی لب زدم حامی: یعنی چی؟ کمی گردن کج کرد و گفت یاشا: انگار یه بار تا ورشکستگی رفتن...ولی باز خودشونو بالا کشیدن...قضیه برای ده سال پیشه چیز خاصی ازش نفهمیدم سری تکون دادم و ورق دیگه ای برداشتم که این بار... یا تک خندی لب زدم حامی: اینه؟ تصویر پسر جوانی که در عکس داشت سوار ماشین مدل بالاش می شد ماشینی که اون روز تو پارکینگ شرکت پارسا دیدم و تنها چیزی که از اون مرد در پارکینگ و کنار آرام می تونستم به یاد بیارم ظاهر شکیل و قد بلندش بود عکس رو از بین اوراق برداشتم و با دقت به چهرش خیره شدم... سر کج کردم و لب زدم حامی: میلاد شهسوار‌... و باز بی اراده لب هام به خنده ای مزین شد نه از تمسخر بود...نه از هیجان زدگی یک حس پوچ از آشنایی با یک رول جدید! ...
عکس رو داخل پوشه گذاشتم و لب زدم حامی: از این بچه چی گیر اوردی!؟ در حالی که نگاهش همچنان به سالن بود جواب داد یاشا: این بچه دو سال ازت بزرگ تره... تایی به ابروم خورد و باز بی اراده به چهرش نگاه کردم چشم های تیره زیتونیش شاید تنها جذابه ای بود که می شد ازش ذکر کرد گوشه ابروم رو خاروندم و لب زدم حامی: خوبه ها...فقط یکم شبیه بچه قرتیاست! یاشا:۳۳ سالشه...قیافشم که داری میبینی...حقوق رو تو دانشگاه استنفورد خونده...تا یک سال پیش هم خارج بوده...اما برگشته ایران و تو دم دستگاه پدرش کار میکنه حقوق؟ دقیقا چه ربطی به شرکت فولاد داشت؟ پرونده رو ورق زدم باز هم از عکسای شازده بود در جاهای مختلف یاشا: مشاور حقوقی و مدیر روابط عمومی شرکته...البته اینجوری نشون میده! نگاه از عکس ها گرفتم و گفتم حامی: منظورت چیه؟ بی خیال نیم نگاهی نثارم کرد و گفت یاشا: ماهد شهسوار یعنی همون پدر میلاد وقتی که اون بیست و خورده ای سالش بوده از مادرش جدا می شه و به خارج از کشور مهاجرت میکنه و میره پیش پسرش که اون موقع دانشجو بوده پدرشم از دور به کارای شرکت نظاره‌گر بوده اما وقتی یک سال پیش میلاد برمیگرده و وارد اون شرکت میشه عملا شرکتو به پسرش می سپره ماهد شهسوار فقط یه اسمه که رو تابلو سر در دفتر خالیش زده میشه...در حالی تمام سهامدار ها و قرار داد ها و کار های شرکت به میلاد برمیگرده البته...تا دوهفته پیش... با دقت به حرف هاش گوش می دادم و با تفکر به میز شیشه ای لابی خیره بودم اطلاعات کاملیم بود... از یاشا که عمدتا حوصله غذا خوردنم نداره این همه سخت کوشی نوبره بعد از پایان حرف هاش با نفسی عمیق پرسیدم حامی: الان ماهد کجاست؟ یاشا: ایران! با استفهام نگاهش کردم که ادامه داد یاشا: چند هفته پیش برگشته ایران... نیش خندی زدم و گفتم حامی: چه تصادف جالبی... و بعد از کمی مکث با تفکر لب زدم حامی: چرا باید بعد از این همه سال پدر پسر برگردن سرزمین مادری؟ بی اینکه تغییری در حالتش ایجاد بشه عادی گفت یاشا: میلاد برای مراسم خاکسپاری مادرش امد و موند... با "ها؟" بلند و متعجبی که گفتم تغریبا چند نگاه سمتون برگشت اما لبخند مسخره ای زدم و سر تکون دادم و صدای یاشا آروم لب زد یاشا: مادرش مرده...علت مرگم دیابت و اینجور چیزا بود که یادم نیست... بار نگاه ها که کم شد سر داخل پوشه بردم و زیر لب غریدم حامی: مرده‌شور اطلاعات دادنتو ببرن! انگار اخبار روز میگه...یهو طرف مرد...خب عین آدم بگو... یاشا: امد! با صدای خفه‌اش سر از پرونده بلند کرده و به سمتی که چشم دوخته بود نگاه بردم و...مردی آراسته در کت و شلوار شیک که با قدم های بلند به سمت آسانسور گام می گرفت توجهم رو جلب کرد وقتی عینک دودیش رو از چشم گرفت و با دقت به چهرش و تشخیص چشم های زیتونی و موهای عجیب غریبش ریز بینانه و بی خیال لب زدم حامی: از نزدیک قرتی تره...فقط از نوع با کلاسش! یاشا: شر نگو انقدر...پاشو بریم پرونده رو جمع کرده دست یاشا سپردم که داخل کوله اش انداخت و از جا بلند شدیم آروم زیپ هودیم رو بالا کشیدم زیر لب گفتم حامی: خب...بریم با این جناب شهسوار آشنا بشیم! نگاهم سمت اثر هنری جنگ رفت و با مکثی گفتم حامی: از نزدیک که نه...باید برم تو دل جنگ! ...
وقتی درست به کنارش رسیدم متوقف شدم حضور یاشا رو کنارم حس می کردم به شمارنده آسانسور نگاه کردم و فلش قرمز رنگی که رو به پایین حرکت می کرد و اعدادی که هر بار کاسته می شدن رو نشون می داد بی توجه به فرد کنارم نگاه به کتونی مشکیم دوخته و بی خیال دستام رو در جیب هودی خاکستریم فرو برده بودم انتظار برای آسانسور کمی طول کشید و اون هم هی ساعت نقره ای دستش رو چک می کرد با اینکه نگاهش نمی کردم اما حرکاتش رو حس می کردم بی خیال روی پنجه و پاشنه پا تاب می خوردم و در سکوت منتظر بودم حتی یک لحظه نگاهش رو به طرف خودم حس کردم اما بی توجه به کتونی هام چشم دوخته بودم وقتی صدای زنگ مانندی پیچید درب ریلی آسانسور باز شد انبوهی از انسان از خارج شدند منتظر موندم که افراد خارج بشن به هر حال ساختمون بزرگی بود..واقعا بزرگ یکی از برج های تجاری معروف تهران که شعبه دفتری شرکت آرس رو در خود جای داده بود سرشناس دیده می شد اما برای من..فقط فردی که در کنارم منتظر خالی شدن آسانسور بود مهم بود میلاد شهسوار و پی بردن به اینکه چه رابطه ای می تونه با بی هوش شدن محافظ ها و تصادف آرام داشته باشه وقتی همه افراد خارج شدند شهسوار به سرعت به داخل رفت مشخص بود عجله داره...و برای چی؟ خدا داند... با مکث داخل رفته و کنارش ایستادم یاشا هم تنها در سکوت دنبالم می کرد... از قبل خودش دکمه طبقه ۱۷ رو زده بود پس تنها به دیوار اتاقک تکیه زدم و آسانسور حرکت کرد... شهسوار: طبقه خاصی مد نظرتونه؟ با صداش نگاهم رو معطوفش کردم به چهرش نمی خورد ولی صدای نسبتا بمی داشت با آرامش جواب دادم... حامی: طبقه مدنظر شما... چند ثانیه نگاهم کرد بعد با لبخندی دوستانه گفت شهسوار: آها...پرسیدم چون اون طبقه فقط شرکت دفتری ماست... سری تکون دادم و بی حالت لب زدم حامی: منم با شرکت دفتری شما کار دارم... نگاهش رنگ سوالی گرفت و بعد در خیال خودش نا محسوس سر تا پام رو از چشم گذروند و باز با لبخند گفت شهسوار: بله‌..در خدمتیم... و چشم ازم برداشت و منتظر رسیدن به طبقه موند منم بی خیال سرم رو به آینه پشت سرم تکیه دادم به نظر نمیومد من رو بشناسه...پس یک پله از شکم پایین امدم وقتی درب آسانسور دوباره باز شد با احترام کنار رفت و با اشاره دست لب زد شهسوار: بفرمایید... لنگه ابرویی بالا انداختم هومممم چه با ادب حال تعارف زدن نداشتم پس با سر تشکر کرده و از آسانسور پیاده شدم و یاشا هم تابع من پس از راهروی کوتاهی در چرم و بزرگی با یک تابلو طلایی و نوشته ای حکاکی از..."دفتر رسمی شرکت فولاد و صنایع ساختمانی آرس" نظرم جلب کرد راست می گفت جز این شرکت نشانه ای از فعالیت دیگه تو این طبقه نبود "عجبی"زمزمه کرده و به سمت در حرکت کردم و بلافاصله داخل شدم و... واو..بی جهت نبود کلا طبقه رو خریدن..نسبتا جای بزرگی بود اول از هم سالن بزرگ و سفیدی داشت که به سه راهرو می رسید در وسط سالن هم میزی بزرگ با طرح کلاسیک مشاهده می شد به سمت میز رفتم و رول همیشگی رو بازی کردم حامی: با آقای شهسوار کار داشتم مردی که پشت میز به صفحه مانیتور سرگرم بود نیم نگاهی بهم انداخت و لب زد مرد: وقت قبلی داشتید؟ از کلیشه این شرکت ها واقعا بی زار بودم پس بی حوصله پلک بستم و سر کج کردم حامی: خیر مرد: پس نمی تونید باهاشون ملاقات کنید کمی حواسم رو معطوف پشت سرم کردم با حس قدم های کسی متوجه ورود شهسوار شدم پس با صدایی رسا تر گفتم حامی: فقط می خوام آقای شهسوار ببینم‌...در رابطه مسئله ای کاری حس توقف قدم ها لبخند به لبم اورد که مرد بی حوصله تکرار کرد مرد: وقت قبلی ندارید پس... شهسوار: چیزی شده؟ از زمانبندی به موقع آسوده نفسی کشیدم و سمتش چرخیدم نگاه شهسوار بین من و مرد چرخی خورد مرد پشت میز با احترام بلند شد و سلام داد و جوابش هم با خوش رویی از رئیسش گرفت بعد به من اشاره کرد و لب زد مرد: ایشون اصرار دارن شما رو ببینن اما گفتم وقت قبلی... با بالا امدن دستش مرد متوقف شد و گفت شهسوار: منون جناب رزاقی خودم رسیدگی میکنم مردی که گویا رزاقی بود با چشمی نشست و نگاه شهسوار کامل به من بخشیده شد لبخند ملایمی زد و گفت شهسوار: بنده شهسوار هستم..چه کمکی می تونم بکنم؟ خب..بریم برای بازیگری چهره خوش رویی به جان خریدم و با شادی لب زدم حامی: آوووو پس شما جناب شهسوارید...خوش بختم! دست پیش برده ام رو در دست فشرد و لب زد شهسوار: همچنین با فشاری کوچک به دستش رهاش کردم و باز داخل جیب هودیم بردم و با لبخند بی مقدمه گفتم حامی: راستش برای یک پیشنهاد کاری از شرکت برنو اینجام و این یک رول از پیش تعیین شده بود! ...
چنان بی هوا بود که لحظه ای ماتش برد از صراحت کلامم اما باز لبخندی زد و با حالتی گیج شده گفت شهسوار: ببخشید متوجه نمی شم... ولی من با آرامش و شمرده تر دوباره تکرار کردم حامی: از طرف شرکت برنو..براتون یک پیشنهاد دارم جناب شهسوار چند لحظه متعجب نگاهم کرد حتی توجه اون مرد هم جلب شده بود و به وضوح پوزخندشو دیدم فکر می کردن ایسگاشون کردم؟ شهسوار گلویی صاف کرد و سعی در نگه داشتن لبخندش مردد گفت شهسوار: گفتید شرکت برنو؟ سری به تایید تکون دادم که تکخندی بی منظور زد و با سردرگمی دستی بین موهاش کشید شهسوار: اما تا اونجایی که من می دونم اون شرکت توی ایتالیاست! بی تغیر دوباره سر تکون دادم و در کمال خونسردی اضافه کرد حامی: درسته! کمی چشماش تنگ شد بعد برای بار دوم سر تا پام رو رصد کرد و این بار انقدر ضایع بود که حتی نگاه خودم هم به لباسام کشید از نظر من که مشکلی نداشت...کاملا لباسام عادی بود یک هودی پشمی خاکستری و با شلوار جین بگ به رنگ مشکی کاملا ساده! البته شاید در برابر کت و شلوار مارک اون لول پایین محسوب می شد ولی اینجوری که این نگاه می‌کرد انگار گونی پوشیدیم امدیم... نگاهش از من به یاشا تردد کرد و بعد دوباره گلوش رو صاف کرد شهسوار: خب راستش...من...نمی دونم چی بگم...یه ذره...می دونید... یعنی انقدر غیر معمول بود یه نفر با یه تیپ عادی اسپرت بهش پیشنهاد کاری بده؟ خب شاید قسمت غیر باورش اسم شرکت بود... ولی بازم کسی از یه شرکت خارجی با تیپ اسپرت پیشنهاد کاری نمیده؟ مردم چقدر ظاهر بین شدن! وقتی دیدم واقعا بد بخت به تقلا افتاده نمی دونه چی بگه خودم کارشو آسون کردم و دست بالا اورده لب زدم حامی: یه لحظه... سکوت کرد و من آروم سمت اون میز حرکت کردم و دورش زدم پشت سر اون مرد که مثلا خودش رو به کارش سر گرم کرده بود و اصلا به ما گوش نمی داد ایستادم با نگاه متعجبی سمتم برگشت و بهم خیره شد که روی مانیتور خم شدم و بدون نگاه بهش اطلاع دادم... حامی: یه دقه سیستمتون رو قرض گرفتم آقای رزوانی و جوابی در جمله "رزاقی هستم!"‌ش ندادم وارد چروم شدم دست روی صفحه کیبورد نهاده و با چند کلیک اینتر رو زدم وقتی صفحه بالا امد عقب رفته و مانیتور رو به به سمت شهسوار مات و مبهوت چرخوندم و با تنی آهسته و محترم گفتم حامی: می تونید مشاهده کنید... یکه ای خورد اما با کمی تعلل جلو امد و کمی خم شد و از سمت دیگر میز به مانیتور نگاه کرد چند ثانیه بعد چشماش ریز شد و بعد به ناگهان رنگ تعجب درونش پاشیده شد... همینجور نگاهش می کردم که یهو عین جن زده ها کامل میز رو دور زد و ثانیه ای بعد کنارم بود چند قدم عقب رفتم که رسما روی مانیتور خیمه زد و با دقت به نوشته ها لاتین خیره شد...و بعد نگاه متحیرش بین من و عکس آپلود در صفحه چرخید و بلاخره جان کند... شهسوار: شما... اما حرفی برای ادامه پیدا نکرد انگار شوک بدی بهش وارد شد رو به سکته بود تکخندی دوستانه زدم سر در سالن چرخوندم و گفتم حامی:انگار باز سلسله مراتب رو رعایت نکردم...کوتاهی از من بود جناب شهسوار...خودم رو درست معرفی نکردم در مکثی کوتاه این بار من گلویی صاف کردم و خیره در نگاه متحیر شهسوار لب زدم حامی: حامی افخم هستم...سهامدار اصلی شرکت برنو...و چند شرکت دیگه در اروپا و آمریکای شمالی...خوشبختم! ...