eitaa logo
«رواقْــــ..»
221 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
"حامی" ستایش: رسیدیم... چشم باز کردم...نگاهم اول کمی تار و بعد... آروم سر برداشته و نگاه به آسمان نیمه روشن و گورستان مقابلم کردم نفسی گرفته دست به کمربندم برده و با قدردانی گفتم حامی: دستت طلا امدی...ما همینجا رفع زحمت می کنیم... و رو به یاشایی که ساکت نشسته بود کردم اخمی به چهره اش داشت که باعث خنده ام شد حامی: قرار نشد با خودم میارمت بد عنق باشی! کوله رو بگیر خودتم بیا باید بریم...جناب سرگرد کار داره چشم های روشن و سردش رو به من داد و بعد کوله ای که کنارش بود رو به سمتم پرت کرد که گرفتمش یاشا:نوکرت نیستم که...من خودم حال نداشتم وسیله بیارم اونوقت کوله تو رو بردارم؟ با تاسف سری تکوت داده و کوله ام رو روی پام گذاشتم که یاشا در ماشین رو باز کرد و قبل پیاده شدن گفت یاشا: خوش گذشت سرگرد... و رفت... که ستایش زیر لب با چشم غره ای گفت ستایش: کم عتیقه بودی...عتیقه تر از خودتم پیدا کردی اوردی؟ به چهره درهمش نگاه دوختم و کمی ملایم تر گفتم حامی: ممنون که امدی...لطفتو جبران می کنم نگاهش بی حرف و خیره بود که در ماشین رو باز کردم اما... ستایش: هوی... آروم برگشتم و با تکخندی گفتم حامی: گوسفند گیر اوردی؟ ولی بی توجه به حرفم لب زد ستایش: برای عذابی که کشیدی کاری نمی تونم بکنم...ولی... لبخندم کمرنگ شد اما اون لب زد ستایش: با اینکه بی شعور و بی خاصیتی...و راه میری درد سر هم دنبالت میاد... نگاه کج کردم و از الطافش بهرمند می شدم که... جدی و قاطع گفت... ستایش: می تونی رو کمکم حساب کنی‌... و حسی...دلگرم کننده بهم بخشید نفسی گرفتم و با لبخندی جاندارتر گفتم حامی: روت حساب می کنم خاله ریزه! و قبل از اینکه باز از لفط خاله ریزه قاطی کنه از ماشین پیاده شدم *** رز...رز سفید من... عطرش از یادم رفته...چند وقته بوش نکردم؟ چند وقته یک غنجه سفید ندیدم؟ عجیب نیست؟ منی که روزی هزاران رز سفید اطرافم بود الان... الان حتی رایحه این گل پاک از خاطرم رفته گل که جاش تو جنگ و آتیش نیست گل که جاش تو درد و زخم ها نیست اصلا رزسفید... رز یعنی عش... گل صلح و زیبایی...گل آرامش و مهربانی ولی... در دنیای تاریک من... در سیاهی مطلق وجودم... دیگه گلی زنده نمی مونه! در دل من شورشی به پاست... جهانم جنگ تحمیلی‌ست... و هیچ پرجم سفیدی...پیام آور صلح نخواهد بود... گل که جاش تو سیاهی مرداب من نیست! رز سفید من... تو پیش من می میری... می پوسه ریشت... تو سفیدی و من سیاه...سیاهِ سیاه! نشدنی به نظر میایم نه؟ خیلی ازم دوری...نه؟ ولی... من که رفتم تا تو زندگی کنی... پس چرا انقدر پژمرده شدی؟ چه بلایی سرت امده...گل من؟ نگاهم گناه کار بود...چشمام نا‌خلف که چنان عمیق به ان دختر،در دور ترین فاصله،خیره بودم هوا رو به تاریکی می رفت...سرد بود خاک خیس بود و باد زوزه کش... اما در بین درختان کاج و سنگ های مرمر او مسکوت نشسته بود... با آرامش گل ها رو یک به یک پرپر می کرد در بین سه مزار جای گرفته بود خوب نمی دیدمش ولی‌... آرامشش...از همین فاصله بهم زخم می زد اعصاب مغزم درد می گرفت و تنم به طغیان می انداخت منبع آرامش من درست مقابلم بود ولی... من باید کمی دور می موندم...شاید خیلی دور... بدون هیچ حرکتی...به تنه سخت و زمخت کاج تکیه زده بودم دست هام رو در سینه به قلاب گرفته نگاه تاریکم رو بهش دوخته...و فقط...فقط از وجودش نفس می کشیدم! انگار یاشا هم می دونست فقط جسمم اینجاست و چیزی نمی گفت گاهی نگاه سنگینش رو به خودم حس می کردم اما لحظه ای...حتی یک لحظه چشم از آرامشم بر نمی داشتم چقدر گذشت نمی دونم... چقدر زمان برد...ولی آروم از جاش بلند شد و دو شاخه رز دیگه هم به دست گرفت... یاشا: نمیری جلو؟ بلاخره نگاه از آرام برداشتم و سمت اون بردم چشم های روشنش سرد و بی حس بود اما من با لبخند گفتم حامی: این همه ای برام خط و نشون کشیدا... کجخندی زد و دست در داخل جیب هودیش فشرد یاشا: چقدرم که تو گوش میدی...یک ساعت نشده پات رو ایران گذاشتی امدی دیدنش لبخند همچنان به لب هام بود... نفسی عمیق گرفتم و گفتم حامی: فقط به وطنم برگشتم! نگاه از مقابلش گرفت و...یک سکوت محض یک نگاه میخ... آرام من...وطنم بود... آدم بدون وطن میتونه باشه؟ بی هویت می تونه باشه؟ اون هویت من بود...اون خود من بود منی که دیگر مرده بودم! چشم های خاصش به پشت سر من کشیده و شد و کمی دیدش تنگ شد یاشا: چرا داره اطراف رو نگاه می‌کنه!؟ آروم برگشتم... با گیجی خاصی به چپ و راستش نگاه می کرد... چرا حس میکردم سردشه؟ چرا...تا وقتی نگاهم بهش بود آروم بود؟ قدر چند ثانیه نگاهش کردم و بعد اهسته گفتم... حامی: باید بریم... و چند قدم به عقب برداشته...برای آخرین بار به چهره محوش خیره شدم و... برگشتم...قدم برداشته و رفتم... وقتش نبود...الان وقتش نبود من رو ببینه! ...
"آرام" آخرین شاخه رز... آروم در لیوان آب انداختم صدای دستگاه ها تنها شکننده سکوت این اتاق بود بوق های پی در پی نفس هایی بی صدا دستگاه هایی در تنش کما!...چه بود!؟ زندگی خیالی یا مرگی نیمه کاره؟ نگاهم چرخید روی چهره سفیدی که در بین موهای مشکیش بود... به خاطر دستگاه ها موهاش رو هر بار کوتاه می کردند ولی باز‌‌..فر های ریز و ابرو های مشکی زیباش...تو رو سحر می کرد و من فکر می کردم...چقدر؟ چقدر دو نفر می تونن شبیه باشن؟ چقدر یک نفر می تونه تو رو یاد کسی بندازه؟ مثل همیشه آروم بر روی صندلی کنار تخت می نشستم به یاد دارم‌...سه سال پیش...حامی هر هفته به اینجا میومد حتی وقتی در خانه امن بودیم... همیشه به او سر می زد و... حالا...حالا سه ساله که برادر بی وفایش نیامده! نگاهی به گلبرگ های در هم لولیده رز کرده و بعد لب زدم آرام:میدونی...ما... نفسی بلند کشیده و خیره به پلک بسته اش گفتم آرام:ما هر دو تاوان یک گناه مشترک رو دادیم! بوق دستگاه ها...بوی الکل...فضای سرد و سفید و یک نواخت همه این ها کافی بودند برای فشردن قلبت! آروم دست بلند کردم روی پوست سفید و سرد او کشیدم دستش رو میان انگشتام گرفتم آرام: ما هر دو عاشق شدیم... ولی...تو عاشقی ادمی شدی که اون چیزی که نشون می داد نبود! و من...عاشق ادمی شدم که... و دو تیله مشکی... جلوی چشمام پرده رفت و بی اختیار کمی دست دخترک خفته رو فشردم و دردمند چشم بستم آرام: من عاشق ادمی شدم که هرگز سهم من نبود! لبخندی زدم اون هرگز سهم من نبود و نشد ولی... ولی قلبم رو چه‌طور به نام خود زد؟ چه قانونی بهش چنین اجازه ای داد؟ مگه غیر ممکن ها نباید از هم فرسنگ ها دور می ماندن و بی ربط زندگی می کردند پس این دور ترین خواسته چرا انقدر به قلبم نزدیکی داشت؟ صدای زنگ موبایل هوشیارم کرد و ناخودآگاه نگاه به ساعت انداختم و... شب بود! وای...وای باید می رفتم به سرعت بلند شدم اما لبخندی نیمه جان به دخترک آرمیده زدم و گفتم آرام: خداحافظ عزیز دل حامی... سریع از اتاق رفتم کیفم رو به دوش کشیدم تماس رو بی فوت وقت وصل کردم و به کنار گوشم بردم آرام: پنج مین دیکه اونجام و بدون شنیدن جوابی از ستایش دویدم اما... لرز...لرزی شدید... باز دوباره نفسی که رفت و دلی که به خود پیچید ایستادم...برگشتم... اما.‌.نه! توهم بود... سریع به خودم امده و اونجا رو ترک کردم °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° "حامی" شاخه سبز را بین دو انگشتم گرفتم به آرومی بلندش گردم...قطره آبی از انتهای ساقه درون لیوانش چکید مقابل بینیم گرفته و... با تمام وجود بوییدم...آخ...آخ از درد رایحه ات رز سفید... آخ از درد این مرد سیاه! آرام گل را از بینی ام فاصله داده...نگاهم... به دخترک زیبایی رفت...که آرام و آسوده به خواب رفته بود قلبم بی قراری کرد و بی صدا نزدیک رفتم دست بین مو های فرش بردم و لب زدم حامی: من برگشتم... من برگشتم خواهر کوچکم... اما تو هنوز بیدار نشده ای... از یاد آرامی که دقایقی پیش اینجا بود لبخندی به چهره جانا زدم و گفتم حامی: شنیدی؟ اون عاشق آدم اشتباهی شده! آرام انگشتانم رو بین تاره های مشکیش سر دادم و خیر در پیچ و خم زلف او لب زدم حامی: درست میگفت...ما...سهم هم نیستیم شاید... دست از لایه موهایش به پوست سفیدش بردم و گونه سردش رو نوازش دادم حامی: ولی...حتی ماه و خورشید هم می تونن کنار هم باشن! آرام دست از صورتش برداشتم و... صدای قدم هایی به در اتاق...پرستار بود! نگاه آخر را به خواهرم کردم و به سمت پنجره اتاق جهیدم اما قبل از رفتن در چهارچوب پنجره ایستاده...به عقب برگشته و تکمیل کردم حامی: ماه و خورشید هم می تونن کنار هم باشن...ولی به قیمت غرق شدن جهان در تاریکی! باد سرد بدنم رو در بر گرفت... نمی خواستم سرما حتی ذره ای خواهرم رو برنجانه و در آخر لب زدم حامی: من همون کسیم که جهان رو به تاریکی می‌بره...تا ماهش رو نگه داره! نگاهی به ارتفاع بلند کرده و با تکخندی گفتم حامی: ما سهم هم نیستیم؟ ولی...اون اجبار منه! و خیلی وقته تمامش نصیب من شده...تمام روح و قلبش! و با چرخش لوله در من نفسی گرفته... مثل شبحی که هرگز نبود... آمد و رفتم! بودم نبودم... و در سرمای شهر محو شدم ...
"آرام" با تمام وجود در آغوشم می فشردم اویی که با لبخند زیبایش پذیرای دیر کرد من بود رایحه عطر محمدی از چادرش من رو آرام و قراری داد که سر از روی شانه اش بگیرم و با لبخند بگم آرام: دلم برات تنگ شده بود فسقلی خنده ریزی زد و ولی با شکوه و لحنی دلبرانه گفت دلارام: من فسقلی نیستم... با تمام آرامش به چهره ناز و زیباش نگاه کروم و از آغوشش که جدا شدم ستایش: یه جوری بد بخت رو پرس کردی گفتم نفسش رفت...بابا نامزد دا... و جمله اس کامل نشده بود که دلارام با حرص به بازویش زد و من با خنده کنار ستایش جا گرفتم به رویایی که با لبخند نگاهم می کرد سلام کرده و با عشق گونه ساسان رو بوسیدم سر چرخونده و نگاهم به سامیار افتاد لب باز کردم سلام کنم که... گرفته بود و در فکر! به چای سبز مقابلش خیره بود و بی توجه به همه...در دنیای خودش غرق بود رویا نگاه خیره ام رو حس کرد که آروم لب زد رویا: سامیار؟ و او را از جهان فکر و خیال بیرون کشید با تعجب به همسرش نگاه کرد و با اشاره رویا چشم به سمت من چرخوند لبخندی زدم و گفتم آرام: چطوری سرهنگ؟ لبخند به جانش نشست و به گرمی گفت سامیار: خوبم دختر... با لبخند سر تکون دادم... در آخر رو به دلارام که آن طرف ستایش می نشست گفتم آرام: نامزدت کجاست؟ لب گزید و خنده کوتاهی کرد.. دلارام: بعد این مدتی که نبودیم باید می رفت موسسه پیش سعید با سر تایید کردم و سر چرخوندم سمت ساسانی با کنج کاوی روی میز نشسته بود و هر چیزی رو به دقت با چشم درشتش برسی می کرد چهره کودکانه اش...چنان شیرین بود که تو را بی اختیار جدب خود می کرد مشت کوچکش رو در دست گرفتم و اروم پوست لطیف دستش رو نوازش دادم نگاهش سمت من چرخید و خنده ای زد... از شیرینی خنده اش کامم شیرین شد همه گرم صحبت بودند سامیار با تلفنش کار می کرد و گه گاهی با جمع همراه می شد ولی ستایش دلارام و رویا بحث داغی راه انداخته بودند و می خندیدند گاهی همراهیشان می کردم لبخند می زدم و می خندیدم...ولی... ولی اون حس...اون رمز قلبم انگار کسی کد ورود زده و آژیر خطر را کشیده بود که اینچنین بی قراری می کرد نمی دونم چرا چیزی در وجودم می گفت... امشب...شب آرامی نخواهد بود... اما بی توجه به احساسات و افکار در هم ریخته با اون حس قوی درونم جنگیدم و خودم رو به جمع سپردم...اما... اما نوید قلبم درست بود آن شب...شب آرامی نبود! در آن شب...شیپور جنگی زده شد و هیچ کس نفهمید... چه آشوبی آغاز شده! °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° "حامی" بند پوتین رو سفت کردم کوله رو دقیق روی سکو گذاشتم و خودم هم نشستم آروم زیپش رو باز کردم که غرغر یاشا شروع شد یاشا: یه ساعت منو تو سرما کاشتی مثل میمون از پنجره زدی تو اتاق خب چرا مثل ادم نرفتی...مگه جرم و جنایت انجام دادی!؟ از نق زدن های لبخندی زده و خونسرد گفتم حامی: شاید بخوام انجام بدم! لب تاب رو از کیفم خارج کردم روی پاهام قرار دادم و آروم مشغول شدم که کنارم نشست و خیره بهم شد همونجور که با سرعت تایپ می کردم بدون نگاه گرفتن از مانیتور لب زدم حامی: چیه؟ یاشا: امشب می خوای شروع کنی؟ لبخندم بسیط شد و تایید کردم حامی: بهترین فرصته و فقط چند لحظه نگاهم کرد و بعد مثل من نگاه به مانیتور داد سرمای هوا چنان سوز ناک بود و باد چنان با خشم و آز می وزید که تا مغز استخونت نفوذ می کرد اما به واسطه تمرین های سیبری نه من و نه یاشا هیچ واکنشی به تقلای باد های زوزه کش ندادیم و آزادانه گذاشتیم تنمان را به شکنجه سرما دعوت کنند انگشتانم سریع بر کیبورد فرود می آمد و مانیتور اعداد و اطلاعات رو جابه‌جا می کرد کد رو فرستادم... فقط یه تاییدیه لازم بود...فقط یه جواب که... ایمیل امد! آروم و با یک تک ضرب ایمیل باز شد و... لبخندی جنون وار به لب هر دو ما نشست شاید چیزی شبیه به پوزخند! نگاه به سمت هم بردیم که او با ولع خاصی لب زد یاشا: وقتشه آتیش به پا کنی...شبح! و این آغاز جنگ بود! ...
خنجر رو در دستم چرخاندم نفس هام رو تنظیم کردم آروم روبند مشکی بافت رو به لب هام کشیدم سرما فجیح شده بود... دست به گوشم برده و با لمس آیپد لب زدم حامی: آماده ای؟ و صدا مطمئنش...در من هم اطمینان رخنه داد یاشا: آمادم! آروم ریموت رو در اوردم به چراغ آبی چشمک زن نگاه دوخته و خطاب به یاشا لب زدم حامی: یک... دست روی دکمه گذاشتم... حامی: دو... دژاوو؟ با یاد جهنمی که پیکر سرهنگ را اتش زد با درد چشم بستم و گفتم حامی: سه و...انفجار...آتش...آشوب! چنان صدای مهیبی بلند شد که لحظه ای سر پایین آورده و گرد و خاک بلند شده چشم بستم اتش بود و اتش... با خونسردی نگاه بالا آورده و اعلام کردم حامی: وقتشه... نیازی به تایید نبود... یاشا بی وقفه عمل کرد...چندی نکشید در بین نگهبانان سردرگم و هراسان ولوله به پا شد...یاشا و ۲۸ نفر از مردان سیاه پوش به داخل سیلو ریختند و من... من از بالا تنها تماشا کردم...و وقتی مطمئن شدم یاشا مشکلی ندارد به آرامی...عقب رفتم من باید کار خودم رو انجام می دادم! آهسته نفسی کشیدم و راه افتادم صدای کفش هام بر سقف آهنی طنین انداخت ضامن خنجر رو رها کردم... تیغ تیزش در تاریکه و نور درخشید به انتهای سقف رسیده با خونسردی دستی به لبه ها گرفتم بدنم در سقوطی قرار گرفت و تابی خورد و چندی بعد صدای خورد شدن شیشه! در درگاه پنجره فرود امدم به شیشه های خورد شده و به زمین ریخته نگاه کردم که... +تو...تو اینجا...چی... نگاه عادی ای به مرد درشت هیکل مقابلم کردم...مطمئن بودم حتی اگه صدای انفجار هم بشنوه از ترسش بیرون نمیره پس خودم باید می رفتم سراغش با یک گام آرام از درگاه پنجره بی شیشه به داخل پریدم خنجر رو در دستم با سرگرمی چرخاندم... آروم سمتش قدم برداشتم که عقب رفت و با اخطاری پوچ و تو خالی گفت +جلو نیا...جلو نیا وگرنه... اما من بی حوصله دسته خنجر رو بین انگشتام چرخاندم و با نگاه کجی به او لب زدم حامی: وگرنه؟ چهره در هم کشید اما مردک بزدل مانند بید می لرزید! +صدتا نگهبان اون بیرونن...اگه فقط یه قدم دیگه... نگهبان؟هه...چه دل خوشی... قبل از کامل شدن حرفش یک قدم بلند دیگه برداشتم و گفتم حامی: خب؟ اینم یه قدم! چی کار می خوای کنی؟ نگاهش لرزید و من با خونسردی قدم دیگه ای برداشتم و استفهامی سر تکون دادم حامی: هوم؟ می خوای چی کار کنی؟ نگاهش از خشم پر بود و بلند فریاد زد +تو دردسر بزرگی افتادی بچه جون...نمی دونی با دم شیر داری بازی می کنی! با پوزخندی سر تکون دادم بوی دود به مشامم می رسید حامی: چه جالب... خنجر رو چرخی دادم که... یاشا: تمومه... صدای یاشا در گوشم لبخندم رو بیشتر کرد که به خاطر اون رو‌پوش پنهان بود چرخش خنجر رو متوقف کرده دسته اش رو محکم فشردم و خیره در نگاه خشمگین و ترسیده اون لب زدم حامی:ولی خب...من اصلا برای همین اینجام! نگاهش گیج شد که با خباثت ادامه دادم حامی: امدم شکار شیر! و قبل از هر تحلیلی چنان ضربه کاری ای به گردنش زدم که فریادی زد و به زمین افتاد و ناله کرد بی توجه به دردی که می کشید آروم روی پام نشسته و اویی که با ناله گردنش رو می فشرد نگاه کردم بی خیال خنجر جرخوندم و بالا بردم که نگاهش ترسیده به من افتاد و من... فقط یه پوزخند زدم! و خنجر رو فرود اوردم...نه در قلبش‌...و حتی نه در گردنش چون فقط با یک حرکت سریع و دو ظربه فریاد گوشش خراشس بالا رفت و نمرد! اون باید زنده می موند و منم ادم کشتن نبودم... من قاتل نبودم! ضربدری که به روی بازوش با خنجر انداختم خون چکه کرد با درد بازوش رو گرفت که گفتم حامی: بهتره این نشانه رو یادت باشه... تو سوختی! و تیغ آلوده خنجر رو با کت تنش تمیز کردم و بلند شدم نگاه در اتاق چرخاندم گاو صندوق رو که پیدا کردم نفسی بلند گرفتم کوله رو دوشم پایین کشیدم و نگاهم چرخی بین وسایل خورد ناله های اون عوضی اعصابم رو بهم می ریخت که با حرص لب زدم حامی: خفه نشی...به جای مشت اینبار با خنجر به گردنت می زنم! و او با دردی که در گیج گاهی سرش و بازویش بود لب گزید... نقاط درد رو خوب بلد بودم درد بدی می کشید دستگاه رو از کوله خارج کرده اروم روی گاو صندوق قرار دادم...با صدای تقی روی قفلش نشست و بعد از دقایقی... اعداد روی صفحه کوچکش تغییر کرد و... صدای بوق مانندی رها کرد... به ارقام نشان دهنده خیره شدم و بعد اروم زانو زدم و یک به یک رمز رو با چرخش مکانیزم قفلش وارد کردم و در آخرین عدد با صدای آهسته ای باز شد... بی وقفه درش رو کامل باز کردم و... لبخند جان داری به چهرم نشست که زیر لب گفتم حامی: بازی شروع شد...ساواش! ...
"راوی" با خشم وارد شد تمام نیرو ها پشت سرش آمدند اما... صحنه مقابلش یک ویرانه باقی مانده ز جنگ بود! سیلوی بزرگ در آتش و خاکستر بود و همه چیز مبهم بود... قدمی جلو نهاد که با صدای سروان رضایی ایستاد رضایی: قربان! اینجا... نگاهش چرخاند و بعد...دیگر بیشتر از این نمی توانست شکه شود! بیش از پنجاه نفر روی زمین زخمی و خاکی بسته شده بودند زبانش قفل کرده بود... زنده بودند...نه جنازه ای بود و نه اثری از کشتار! یک نقشه کامل و برنامه ریزی شده... ولی چرا!؟ قدمی جلو نهاد اما... رضایی: قربان اون چیه!؟ نگاه سامیار چرخید و... شک پشت شک...در وسط تمامی اتش های نیمه خاموش...خاکستر و دود...یک لبتاب؟ روی یک میز سالم و دست نخورده؟ چه خبر بود‌؟ جلو رفت...با نزدیک شدنش متوجه متن سفید نقش بسته بر مانیتور می شد مقابل میز قرار گرفته و جمله... "برات یه هدیه دارم جناب سرهنگ فقط کافیه...بری طبقه بالا!" و سامیار گیج بود...کلت درون دستش را فشرد این دیگر چه مسخره بازی ای بود!؟ با حرص به پله ها نگاه انداخت و به سمتشان رفت یک به یک ان ها را طی کرد... نیرو هایش به تبعیت از او دنبالش راه افتادند که فریاد زد سامیار: رضایی و قربانی با من بیان! بقیه مکان رو پاک سازی کنید و افراد داخل سیلو رو خالی کنید! و با خشم و گیجی قدم بر داشت پا تند کرده راه رو طویل را گذراند این جا دیگر چه جهنمی بود؟ چرا انقدر تو در تو بود؟ از پیچ و خم راهرو ها گذشت تا...به دری نیمه باز گه رسیدمتوقف شد... آرام پیش رفت...خشاب اسلحه را کشید و و دست روی ضامن برد با حرکت بی صدا و قدم های آرام پیش رفت...به کنار در رسید از حاله باز در به داخل اتاق نگریست چیزی نیافت! کمی عقب گرد کرد... اشاره ای به آن دو مامور پشت سرش کرد که سر تکان دادند و بعد... در لحظه با لگد محکمی در را به عقب هل داد و با اسلحه‌ی آماده به شلیک داخل شد با سرعت چرخید و اطراف را نگاه کرد اما... خالی بود... آرام اسلحه را پایین گرفت و نفسی رها کرد...اینجا که چیزی نبود خواست حرکتی بکند که...پایش.‌. زیر پایش...چه بود؟ ارام سر خم کرد و بعد... کیش و مات! با جسم نیمه جانی مواجه شد و تمام مغزش قفل کرد... با گیجی نشست و قربانی لب زد قربانی: کشته شده!؟ دست روی نبض مرد گذاشت و... نه زنده بود... سری به معنی نخالفت تکان داد که صدای مامور دیگر رضایی توجهش را جلب کرد رضایی: قربان؟ این چیه... و سامیار به سرعت جست و نگاه به میز در هم ریخته کرد که... درست وسط میز...سه پوشه قرار داشت و... یک یاداشت! ارام برگه سفید و تا نخورده را از روی پوشه ها بالا گرفت و...خواند پیامی که برای او بود... از هدیت راضی هستی؟ این تازه اولشه... منتظرم باش...سرهنگ! "شبح" و کلمه شبح در ذهنش چرخ و خورد و چرخ خورد...و او گیج سرگشته به پوشه ها نگاه کرد... شبح که بود!؟ این دیگر چه بازی ای بود که به راه انداخته؟ برگه در مشتش مچاله شد...دندان قرچه ای کرد و در ذهنش فقط یک چیز اماد شبح هر کسی که بود... با این کار..فقط یک اعلام حضور ساده کرده‌است... و این...یعنی آغاز یک آشوب! ...
"حامی" زوزه باد به دل کوچه ها تردید رو در دلم هی به قدرت می رساند و هی اراده ام رو در هم می شکست انگار دست و پام رو بسته بودند قفل و زنجیرم بسته بودند نگاهم به در آهنین و قدیمی بود همون محله و خانه های اشنا... بدون تغییر الا یه چند قلم خونه تازه ساخت... ولی هنوز با همون نمای زیبا و قدیمی... صمیمت و آرامش که هم اکنون..یک آشوب رو در خود نگه می داشت! گلویی صاف کردم قدمی جلو گذاشته و خواستم زنگ رو فشار بدم که دستم موند... اروم سر پایین انداختم و به سر و وضعمون نگاه کردم نچی کرده و دست روی لباس خاکیم کشیدم موهام رو مرتب کردم و لباسام رو تکاندم باز دمی رها کرده و بعد به یاشا نگاه کردم که با بی خیالی به اطراف چشم می چرخوند مقابلش ایستادم که نگاش سمت من رفت خاک روی سرشانه و بازوش رو با دست گرفتم و...نگاهم به گردنش و لگه های خون رفت کلافه نفسی کشیدم چونه اش رو بالا دادم که شاکی گفت یاشا: چه مرگته باز؟ پارچه استینم رو محکم به گردنش کشیدم و لکه های خون خشک شده رو پاک کردم خدا رو شکر لباس تنم مشکی بود چونه اش رو از دستم رها کرد و عقب رفت نگاه متعجبی به من انداخت و دست به گردنش کشید که آنگاه اشاره ام رو ترسش گرفتم و تاکید وار گفتم حامی:ببین یاشا...سوتی نمیدیاااا...یک بار در عمرت انسان عادی باش! چشمان روشنش رو به خانه مقابل داد و باز سردرگم به من نگاه کرد و غر زد یاشا: اینجا کجاست ما رو اوردی!؟ پوکر شده نگاهش کردم و دست رو سینه گذاشتم و متمسخر گفتم حامی: ببخشید جناب هتل پنج ستاره نبردمتون... اخم در هم برد که نفسی کشیده و به زنگ نگاه کردم شب از نیمه گذشته بودو ممکنه خواب باشند اما چاره ای نبود...روبه یاشا کردم و تهدید گر گفتم حامی: اینجا وگاس نیست یاشا...حواستو جمع کن هویت ما برای هیچ کس نباید فاش بشه...صاحب این خونه برای من خیلی عزیزه و نمی خوام در خطر بیوفته.‌‌..آندرستند؟ نگاه بی خیال و عاری از حسی حواله ام کرد و زیر لب گفت یاشا: تو هم کشتی ما رو با این عزیزات... خوبه همشون هم باهات مشکل دارن بی توجه به غر زدن هاش با نفسی بلند زنگ رو فشردم...دو تا تک زنگ زدم و از در فاصله گرفتم و منتظر شدم یاشا: حالا مجبوریم اینجا باشیم؟ بدون چرخیدن نگاهم جواب دادم حامی: اگه مشکلی نداری بریم تو جوب بخوابیم،نه... پوف کلافه ای کشید که همون لحظه... لحجه زیبای کردی در گوشم پیچید و وای از حال و دلم... ایلیار: کی هستی...آمدم صدای عصا‌هاش رو می شنیدم در دل نفرین کردم خودم رو که این وقت شب زابراش می کردم... صدای باز شدن قفل آهنین در گوشم پیچید و من... من همه تن چشم شدم به مردی که با تحیر نگاهم می کرد خیلی وقت بود با واژه بغض و اشک بیگانه بودم...از احساسات فاصله گرفته سنگ شده بودم اما درد...درد رو خوب حس می کردم و الان جایی حوالی سینه ام تیر کشید از دیدن چهره شکسته ایلیار خان... انقدر از حضورم متعجب بود که حتی متوجه یاشای پشت سرم نشد و فقط با حیرت لب باز کرد ایلیار: روله؟..تو...حامی؟.. و من بی اختیار لبخندی زدم اروم پیش رفتم و با یاد جمله ای... در پستو ذهنم تکخندی زدم و گفتم حامی: بچووكتم..گه‌وره!«کوچیکتم..بزرگوار» و او تنها با خیرگی نگاهم می کرد و با این حرف انگار مطمئن شد من خود حامی هستم و اشتباه نمی کنه که با عصاش به سمتم امد و در لحظه ای بعد مرا مهمان شانه های مردانه اش کرد و با لحجه دلنشیش کنار گوشم گفت ایلیار: خۆشیت بۆ روله...خۆشیت بۆ «خوش امدی پسرم...خوش امد!» و انگار...بعد سال ها به خانه برگشتم! *** "راوی" امیر: شبح!؟ سامیار با تمام احترام به امیر نگاه دوخته بود و با سر تایید کرد امیر کمی به فکر فرو رفت دستانش را روی میز قلاب کرد و نگاه به نقطه ای نامعلوم داد یک بازی عجیب بود پیچیده و تمیز و برنامه ریزی شده! اما‌...چرا؟ و واقعا هم پرسید... امیر: چرا باید به ما کمک کنه؟ سامیار هم نمی فهمید سامیار هم گیج بود که این فرد مرموز چگونه یکی از سیلو هایی که پوشش قاچاق مواد مخدر بود را پیدا کرده به اتش کشیده و سه سند اصلی از اطلاعات دقیق تولید مواد را به جای گذاشته...و از همه عجیب تر هیچ کس کشته نشده با سردرگمی چشم فشرد و گفت سامیار: نمی دونم قربان...واقعا نمی فهمم این شبح کیه...از یه طرف تمام اون مکان رو به آتیش کشیده از طرفی کسی کشته نشده...حتی رئیسشون هم تو اتاقش بیهوش پیدا کردیم که فقط دو خراش عمیق به شکل ضرب روی بازوش بوده‌... عجیب تر اینکه بعد اتمام کارش به پلیس اطلاع داده تا به اون محل بریم اصلا...اصلا معلوم نیست دوسته یا دشمن! امیر دستی به محاسن سفیدش کشید و گفت امیر: به هر حال...اون یه آشوبگره! نمی تونیم بر پایه اینکه اطلاعات با ارزشی بهمون داده و از خروج اون محموله جلو گیری کرده بگیم دوست حساب می شه حتما یه منافعی براش داشته...اما قبلش‌... ...
نگاه به سامیار دوخت و با تحکم ادامه داد امیر: اول باید بفهمیم...این شبح دقیقا کیه!؟ و سامیار با قاطعیت تایید کرد اما تمام وجودش‌...حسی عجیب به این جریان داشت! احترامی نظامی گذاشت...و با اجازه امیر. از دفتر خارج شد چه شبی هم این آشوب رخ داد...با یاد اوری اینکه بچه ها رو در کافه تنها گذاشته و به سرعت خودش را به اداره رسانده سریع به خودم امد و وایی زیر لب گفت خواست شروع به دویدن کند که موبایلش زنگ خورد... سریع ان را خارج کرد و به شماره نگریست... همسرش بود...رویا! آیکن سبز را فشرد و کنار گوشش برد با شرمندگی لب زد سامیار: ببخشید الان خودم رو می رسونم کارم تازه تموم شده‌‌‌... اما صدای نرم و پر مهر همسرش دل تب و تاب دارش را آرام کرد که با لحنی شیطنت بار گفت رویا: نیازی نیست جناب سرهنگ...من و پسرتون امشب مهمون خونه سرگردیم شما هم برو خونه که نصفه شبه و خستها ای..‌.تا اینجا راهت طولانی میشه و چقدر این زن باب دلش بود چقدر پناهگاه و آرامشش بود که در بین این همه آشوب او را با زنانگی اش آرام کرد و لبخند به لبان سامیار نشاند رویا مانند یک رویای شیرین بود و که برای سامیار...برآورده شد! با لبخندی کوچک پاسخ داد سامیار:چشم...بازم شرمنده اما صدای خنده ارام رویا دلش را برد رویا: مرد من شرمندگی نداره...مراقب خودت باش‌...اروم برون...شب خوش... و سامیار با تسلی خاطر لب زد سامیار: باشه...ساسان هم از طرف من ببوس... و خنده شیرین رویا و چشم دلبرانه‌اش تمام آشوب را از دل مرد بیرون کشید و با همسرش خداحافظی کرد موبایل را در جیبش گذاشت و حال دیگر هیچ نگرانی در وجودش نبود رویایش او را هربار آرام می کرد و او چقدر خوشبخت بود برای داشتن رویا... برای اینکه کنار او آرامش و تسکین داشت قدم برداشت اما حسی...حسی عجیب ویران کننده در قلبش به پا شد و... صدایی وجودش را شکست خاطره ای که چون سیلی به گوشش خورد... "نگو بی کس و کاری....چون اگه کس و کار نداشتی الان یه طرف صورتت از سیلی سرخ نبود! من کس و کارتم...من! پس حق نداری ببازی...حق نداری بغض کنی...حق نداری...می فهمی!؟" و قلبش شرحه شد قلبش به کجا افتاد و حالش چگونه دگرگون شد که با عجز دست به سینه اش کشید و لرزان گفت... سامیار: کجایی رفیق!؟ ..‌. "حامی" از تن غیور مرد کرد فاصله گرفتم و خیره در چشم های مهربانش گفتم حامی: ببخشید ایلیار خان...ولی به کمکتون نیاز دارم... نگاهش برقی از نگرانی زد اما تازه متوجه یاشا شد... آرام دو عصایش را فشرد و به سمتش او مایل شد یاشا مثل بز نگاهش می کرد احمق حتی سلام هم بلد نبود! با شرمندگی لبخندی زدم و کنار یاشا قرار گرفتم و گفتم حامی: خب چیزه...این...دوست من... دهانم نمی چرخید چیزی بگویم که خودش لب باز کرد یاشا: چکاد هستم...از آشنایی تون خوش بختم خیلی خونسردو آروم گفت... چکاد...خب...اسم بدی نبود! ایلیار خان لبخندی زد و جلو امد دست پیش اورد و گفت ایلیا: خوش امدی روله... یاشا به ارومی دست ایلیار خان رو فشرد و تنها سر تکون داد.. متاسفانه از کمبود شعور رنج می برد نگاهش...هی به سمت پای نداشته ایلیار خان می رفت وقتی دست یاشا رو رها کرد با لبخند پرسیدم حامی: اشکالی نداره چند مدت مزا... حرفم کامل نشده بود چنان نگاه تیزی سمتم اورد که زبونم گیر کرد و با تک سرفه ای گفتم. حامی: یعنی‌.‌.مهمونتون بشیم؟ اخم پرجدبه ای کرد که من نامحسوس بزاق دهانم رو فرو خوردم ناگهان برگشت و به داخل خونه قدم برداشت چیزی نگفت و ما دو تا هم دم در مثل قارچ سمی ایستاده بودیم که یاشا پچ پچ کنان زمزمه کرد یاشا: فکر کنم جوب هم ایده بدی نباشه هاااا... و هنوز جوابی نداده بودم که با صدای محکم ایلیار خان هر دو سیخ وایستادیم ایلیار: دم در موندین که چی...زود بیاید داخل! همچنان سردرگم بودیم که نیمه برگشت و گفت ایلیار: فکر کنم فارسی گفتم! تازه به خودم امدم بند کوله رو بالا کشیدم و هل کرده با لبخند سرسری گفتم حامی: بله بله...امدیم و محکم با آرنج به پهلوی یاشا زدم که پرید و گیج نگاهم کرد به داخل اشاره کردم و وارد شدم... یاشا هم پشت سرم به راه افتاد از حیاط در حال گذشتن بودیم که... "چرا اینجا نشستی؟" ایستادم و...موجی دردناک وجودم رو فرا گرفت " انقدر جذابم محو من شدی؟" نگاهم چرخید...انگار می دیدمش روی سکو کنار باغچه...تار موهای بلند روی چهره اش شیطنت می کردند چشمان سبزش بی ریا می درخشیدند نگاهش به من و نگاه من... به یک غنچه سفید... "رز...رز سفید..." و بی اختیار سمت آن غنچه سرما زده و خفته حرکت کردم کوله رو پایین گذاشتم روی سکو نشیتم و... اروم‌...با سر انگشت...لطافت گلبرگ خفته رو نوازش دادم و صدایش آخ از ناز صدایش! "رز سفید گل مورد علاقته؟" و لبخندی زدم بخواب گل کوچک... بخواب رز سفید... هوا سرد است... ولی تو دوام بیار گل من! ...
یاشا: خب به هر حال از جوب بهتره... تکخندی زدم ولی نگاه از مانیتور برنداشتم فایل ها رو برسی می کردم خوبه...چیز زیادی نیست ولی خوبه همین قدر که بتونم ساواش رو از سایه بیرون بکشم خوبه یاشا: چیز بدرد بخوری هست؟ بلاخره نگاه از صفحه لب‌تاب گرفته و به او بخشیدم و گفتم حامی: چند تا از آشپزخونه ها تو تهران و کرج مشخص کرده که به همین مردک جنس می رسوندن تا رد کنه... یاشا مقابلم رو زمین نشست و خونسرد گفت یاشا: خب...قراره بریم سراغشون؟ این پسر زیاد خونسرد نیست؟ انگار داره درباره یه بازی بی مزه حرف می زنه...نگاه به مانیتور لب‌تاب دادم و با تردید گفتم حامی:فعلا باید فکر کنم...ریسکش زیاده خونسرد دست داخل جیب هودیش برد و خنجرش رو به دست گرفت یاشا: اول و آخرش باید بریم...چه فرقی داره؟ تک خندی زدم و نگاه به خنجر دستش بردم...سه خنجر سِت‌...انگار عادت بازی کردن با خنجر به اون هم سرایت کرده با حالتی متفکر دست به چونه ام گذاشتم و خیره به مشخصات رمز نگاری شده‌گفتم حامی: نمی تونیم همینجوری بزنیم به دلشون...باید نقشه بریزیم... بی خیال خنجر می چرخوند و نگاهم می کرد شونه ای بالا انداخت و نگاه گرفت یاشا: من که می زنم به دلشون... سری متاسف تکون دادم و چشم به مدارک مقابلم دوختم یاشا: چرا اون سه تا پوشه رو نگرفتی؟ لبخند کجی زدم و گفتم حامی: اونا مدرکی بر اثبات گناه کار بودن اون مرتیکه رو داشتن...باید به دست پلیس می رسیدن تا راه فراری نداشته باشه... یاشا: ولی این دلیل اصلیت نیست! نگاه از اعداد نگرفتم ولی اخمی ظریف بین ابرو هام نشست نیاز به پنهان کردن که نبود... یاشا خیلی باهوش تر از اونی بود که فکر می کردی...اما می خواستم خودش بگه پس نگاه به چهره سردش دوخته و لب زدم حامی: خب...تو بگو دلیلم چی بود.. مسکوت نگاهم کرد و بعد از چندی سری کج کرد و گفت یاشا:خوشت میاد منو به حرف بگیری؟ خنده ای زدم و چیزی نگفتم که بی خیال شروع کرد یاشا:تا پا به ایران گذاشتی رفتی سراغ یکی از منابع لو رفته پدر‌خوانده...چرا؟ چون می خواستی سامیار رو درگیر کنی تا دنبالت بیاد و اونجا بره... چرا؟...چون می دونستی دوباره پرونده پدرخوانده باز شده و دست سامیار قرار گرفته... پس تصمیم گرفتی...حواسش رو پرت کنی...با چی؟ با یه چیزی که مرموز تر و ابهام امیز تر از پدرخوانده باشه که نه ردی...نه سرنخی...نه اسمی...نه چهره ای هیچی از خودش به جای نداشته تو توجه پلیس رو به خودت جلب کردی تا اولویتشون به جای پدرخوانده بشه چی؟ شبح! که معلوم نیست کیه و چیه و از کجا امده...و چرا یهویی داره کمکشون می کنه...هدفش چیه...چه منفعتی داره و نکنه داره بازیشون میده! با لبخند کجی دست زیر چونه ام گذاشته و با دقت به حرفاش گوش می دادم در بی خیال ترین حالت ممکن بود این پسر... وقتی نگاهش رو از خنجر دستش به چشمام داد تکخندی زدم و با تحسین گفتم حامی: خودم می خواستم توضیح بدم انقدر دقیق در نمیومد خنجر رو قلاف کرد و بی حالت لب زد یاشا:انجام ندادن...دلیل بر ندونستن نیست تورو ای آموزش داده ولی منو بزرگ کرده...من می دونم اصول و تاکتیکش چیه...بلدم...ولی اجرا نمی کنم من به جای عقل با چاقو فکر می کنم من ماشین کشتارم نه سیاست مدار و نابغه روابط سیاسی ولی تو این نیستی...تو قاتل نیستی...اصلا نمی تونی کسی رو بکشی پس با عقلت ضربه می زنی...همونجوری که ای بهت یاد داده... لبخندم ملایم شد و سر تکون دادم چیزی نگفتم...چون حرفش تمام حق مطلب رو ادا می کرد خنجرش رو به داخل جیبش گذاشت و کششی به بدنش داد و گفت یاشا: تو می خوای مثل جغد شب زنده داری کنی من نمی خوام...می رم کپه مرگمو بزارم از روی قالی اتاق بلند شد و با استفهام به اطراف نگاه کرد... با لبخند نگاهش می کردم... دستی بین موهای در هم ریخته اش کشید و بعد با حالتی پوکر به طرفم چرخید یاشا: رو چی بخوابم؟ بی حرف به کمد اشاره کردم که سر تکون داد و به سمت کمد رفت با نفسی عمیق به کارم مشغول شدم... سه تا از مکان ها رو دقیق می دونستم و رمزشون بلاخره هک شده بود اما یه تعدادیش واقعا از مهارت من خارج بود... بعد از چند ساعت کلنجار بلاخره نگاه از صفحه برداشتم و گردنم رو تکانی دادم نفسی آه مانند رها کرده و دستی به پیشانیم کشیدم و بین ابرو هام رو فشردم چشمام می سوخت و خوابم میومد با خلاصی یک باز دم محکم فلش رو از لپ تاب جدا کردم و در کوله قرار دادم نگاهم به سمت یاشا چرخید که تایی به ابروم افتاد... مرتیکه تنبل یه زیر انداز ننداخته
فقط یه بالشت گرفته و خوابیده متاسف سری تکون دادم و بلند شدم پتویی گرفته و آروم روش کشیدم خوابش سبک بود اونقدر هوشیار می خوابید که اگه یک نفر در خواب نزدیکش می شد سریع واکنش نشون می داد ولی... من رو می شناخت و مغزش در خواب هم وجود من رو پردازش می کرد که تکونی نخورد... آروم پتو رو تا شانه اش بالا کشیدم و راست ایستادم... در خواب بی آزار تر به نظر می رسید و اگه اون حالت بی روح صورتش رو در نظر نگیریم‌...می شد معصومیت رو در وجودش پیدا کرد... نگاهم‌ از چهره به خواب رفته اون به سمت پنجره رفت و به آسمان شب دوخته شد شب ها...خاطرات زیادی در تاریکی نگه می داشتند همونجور خیره به تاریکی بودم که‌... بدنم...تک تک اسخون هام...شروع کردن به تیر کشیدن و من... من همون لحظه که گوش هام سوت کشید فهمیدم! دوباره شروع شد... ...
دست رو گوش هام گذاشتم ولی باز صدای جیغ می شنیدم درد...خون...خون... نفس هام سنگین شد...و کم کم قدرت بیناییم مختل می شد اما من خونسرد فقط رو تنفسم تمرکز کرده بودم باید فقط نفس می کشیدم اگه از نفس هام غافل می شدم..باز.... بدنم داشت شروع به لرز می کرد و نیمه چپ بدنم وای...وای از درد توهم باری که شروع شد... محکم دندان کلید کردم تا فریاد نزنم نفس بکش....نفس.... می ترسیدم...می ترسیدم از کنترل خارج بشه برای همین به سختی عقب گرد کردم قدرت جهت یابیم کم کم از بین می رفت ولی هنوز هوشیار بودم... سریع از اتاق بیرون زدم تا یاشا رو بیدار نکنم اما... سیاهی...بیناییم به کل مختل شد به سرعت ایستادم... با اینکه کوبش قلبم بالا رفته بود و بدنم می لرزید اما آهسته روی زمین نشستم محکم گوش هام رو گرفتم چیزی نمی دیدم پس پلک فشردم و لب گزیدم کم کم سوزش از بازوم شروع شد تا حوالی سینه و دوشم رو پوشوند و نفس های من بند امد بازیابی اون درد... چرا الان؟ چرا دوباره؟ و...ذهنم شروع کرد... دنیای اطرافم خاموش شد و من... وسط جهنم بودم... کالبد تکه پاره ای مقابلم بود... دستام خونی و نگاهم مات! نتونستم...نتونستم... من...شکست خوردم صدای جیغ دردناکش خاموش شد التماس هاش فرو نشت... دیگه نفس نکشید...نفس نکشیدند! کم کم اتش به پا شد...شعله ها به رقص آمده و تکثیر شدند کسی بازوم رو کشید ولی آنچنان شکه بودم که فقط خیره به شئی بی جان در دستای خونیم بودم اما... گرمای آتیش رو حس کردم و... یاشا: حامیییی!!!! و گوش هام آزاد شد قرنیه چشمم فعال و سیاهی کنار رفت گونه ام بشدت سوخت... صدای فریاد یاشا من رو از خلا بیرون کشید باز یادم رفت...نفس کشیدن یادم رفت و همین که به خودم برگشتم با تمام وجود سینه ام رو پر نفس کردم بلند نفس کشیدم و چهره عصیان زده یاشا برای واضح شد... چند ثانیه...قدر چند ثانیه طول کشید تا تحلیل کنم و بعد با درد چشم بستم...آروم دستام رو از گوش هام برداشتم لرز بدنم رو کنترل کرده و دم های عمیق و باز دم هایی طولانی رها می کردم نیمه تاریک مغزم خاموش شد و من به اکنون برگشتم یاشا: حامی؟ نفس کشیدم و گردن خمیده ام رو بلند کردم به چشم های روشن کهرباییش خیره شدم و... لبخند زدم...لبخندی پر از درد حامی: دستت سنگینه هاااا کمتر می دیدم یاشا انقدر پریشان بشه اون پسر سرد و سنگی که همیشه در خونسرد ترین حالت ممکنشه حالا با تمام ویرانی به من خیره بود... روی زانو هاش مقابلم نشست...شونه هام رو در دست گرفته بود و فقط بهم خیره موند...لبخندم رو عمیق تر کردم روی دستش که شونه‌ی چپم رو می فشردم دست گذاشتم و با دلگرمی گفتم حامی: تموم شد...برگشتم! ولی از حال غریبش کم نشد... دستش رو فشردم و از روی شونه ام برداشتم نه برای اینکه بگم خوبم...برای اینکه هنوز ناحیه چپم سر بود و میسوخت دستش رو رها نکردم و با آرامش به روشنای غروب چشم هاش خیره شدم اما اون به طرز عجیبی حالش بد بود... یاشا: داشتی می رفتی حامی...نفس..نفس نمی کشیدی! گلوم سفت شد ولی اون انگار مبهوت بود و شاید‌...هراسان... ولی اولین بار نیست که... یاشا: چرا تمومش نمی کنی احمق؟ چرا فراموشش نمی کنی؟ می شد؟ می تونستم؟ اصلا قابل فراموشی بود؟ اون چشم ها...اون فریاد های از درد اون گریه های مظلومانه... نه...نمی شد... لبخندم درد ناک بود اما با آرامش سر انداختم و...به دستام خیره شدم... دستام...حس می کردم خون رو می بینم!با درد عجیبی زمزمه کردم حامی: رو دستای خودم جون داد! دست دیگر یاشا که هنوز رو شونه‌ام بود فشرده شد و من اروم پلک بستم حامی: دیگه نفس نکشید! کل پیکرم خون بود تمامم درد می کردم... انگشتام لرزید و من محکم مشتم رو فشردم یاشا: داری ذره ذره آب می شی نفهم! و صداش در بم ترین حالت ممکن بود اما نمی فهمید منو... نمی فهمید...چون جای من نبود چون جلوی چشمای من اتفاق افتاد چون من نتونستم خودم رو برسونم! به دستام نگاه کردم... اون حتی فرصتی برای زندگی کردن نداشت و با اون درد وحشتناک مرد... چطور فراموشش می کردم؟ چطور می تونستم وقتی...شاهد بزرگ ترین جنایت تاریخ بودم؟ جنایتی به نام...ردروم! ...
"آرام" چهره غرق در خواب ساسان من رو محو خودش کرده بود پسر بچه شیرینی که بعد از کلی شیطنت مثل یک هیولای کوچک اینجا رو رو سرش گذاشته بود حالا اروم و بی سر و صدا به خواب رفته انقدر کوچک بود و با آرامش می خوابید که لحظه ای شاید بهش حسادت کردم آروم دستی به سرش کشیدم و تو خواب غلطی خورد لبخندم ملایم شد و آرامش از وجودش ربودم ستایش: چیه مثل جن بالا سر بچه ای؟ گمشو بیا دیگه‌... با صدای خفه ستایش نگاه از چهره ساسان گرفتم به اویی که به چهار چوب در تکیه زده بود خیره شدم چهره‌ش در تاریکی اتاق و روشنای بیرون محو بود... نفسی آهسته رها کردم و لب زدم آرام: تو برو پیش رویا...من امشب یکم زود می خوابم لنگه ابرویی بالا انداخت و تکیه از تاق در گرفت ستایش: بله؟ شکر خوری باشه؟ بی حوصله نچی گفتم این بشر تا آخرین روز عمرم بی خیال من نمی شد انگار یعنی اگه حتی من بخوام دو دقه فاز افسرده بردارم این نمی زاره! سرم رو روی تخت گزاشتم کهبا صدایی کنترل شده گفت ستایش: بیا گمشو این ور ببینم باز مرگته چیه...نزار داد بی داد کنم بچه خوابه... ای خدا! هوای ریه ام رو با شدت خارج کرده و بلند شدم آهسته از کنار ساسان عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم... و اون مثل یک بازجو به سرعت پرسید ستایش: حالا بنال چته؟ نگاه بی خیالی به ستایش کردم و بی حوصله گفتم آرام: خوابم میاد‌... چشم تنگ کرد و یه نگاه"خر خودتی" بهم انداخت که با سخط دست بین موهام بردم و کلافه گفتم آرام: بی خیال من شو امشب حال ندارم... چند ثانیه دیگه نگاهم کرد و بعد بی هیچ نرمشی گفت ستایش:اولا بی خود کردی...دوما تا سه شماره پذیرایی نباشی هر چه دید ز چشم خود! و بعد با قدم های محکم ازم دور شد نگاهم پیش رفت و نفسم خسته رها شد حالم عجیب بود حالم بد بود... چیزی در قلبم درد می کرد و من نمی فهمم چمه! دقیقا چه چیزی رو این روح خسته لمس کرده که این چنین بی تابه... اما امشب...امشب قطعا یه اتفاقی افتاده! *** بدون اینکه حتی چیزی از فیلم و صحنه های مقابلم بفهمم به صفحه تلوزیون خیره بودم نه صدا و نه تصویری... هیچ درکی نداشتم و نمی دونم چقدر گذشت اما با خاموش شدن صفحه تلوزیون به خودم امدم دست خشک شده ام رو از زیر چونه ام آزاد کرده و صاف نشستم که رویا: حواست پرته ها... به سمت رویا که با لبخند آرامش بخشی نگاهم می کرد چرخیدم تنها تونستم به تکخندی اکتفا کنم به سمت ستایش نگاه بردم... خواب بود‌‌...واقعا چطوری روی مبل و در اون حالت عجیب انقدر راحت می خوابید!؟ رویا: پاشو پاشو بریم یکم غیبت کنیم که این جیغو جیغو خانومم خوابه... حرف ها لحن بامزش لبخندی حقیقی به لبم نشاند... از کنارم بلند شد چندی نکشید که پتویی روی ستایش انداخت و به من اشاره کرد و من...با تعللی به او خیره شدم و... از جا بلند شدم. شاید به یکم حرف زدن احتیاج داشتم! ...