به هر آیینه نگریستم، تو بودی و من نبودم
ز خود آنقدر گذشتم که به خویش بازنگشودم
تو چه کردهای به جانم که پس از عبورِ عمرم
نه به وصل تو رسیدم، نه ز آرزوت آسودم
00:00
تا بفهمم چیست صدبار از خودم پرسیدمش؛
عشق آسان بود اما من نمیفهمیدمش؛
دست او در دست من بود و دلش با این و آن؛
باز اگر یک جو پشیمان بود می بخشیدمش؛
از تب غیرت ندیدم اتشی جانسوز تر؛
او کنارم بود و من با دیگران می دیدمش؛
هیچ عشقی از خیانت نیست ایمن این بلا؛
تا نیامد بر سرم افسانه می نامیدمش؛
00:00
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
با صدای بلند ج یغ میزدم و کسی نبود به دادم برسه.
مقنعهام و از سرم در آورده بودن. پوششم نامناسبترین وضع خودش بود. در که باز شد، با دیدنم جلو اومد و پوزخند زد: تقاص کارات اینه دخترهی چندش! تا تو باشی باعث نشی من از دانشگاه اخراج بشم.
با عصبانیت لب زدم: دستام و باز کن!
- نمیکنم، همینجا میمونی تا بیان نجاتت بدن.
گفت و خواست بره اما با رسیدن حراست، هین بلندی کشیدم و حراست گفت:
- شما دوتا اینجا چیکار میکردین؟ زنگ زدیم پلیس، اگر برسه میری زندان!
- ما که کاری نکردیم.
نگاهی به سر و وضع من انداخت و پوزخند زد:
- کاری نکردین؟ الان که کار از کار گذشته، اگر این دختر ازت شکایت کنه میری زندان، پس مجبوری عق دش کنی!
ناباور به هم نگاه کردیم و...😱❌
#اینرمانفولهیجانه💯📵https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
🎓 #نگارین دختری محجبه پسری بریده از زندگی ، کل کل های دانشجویی ؛ جرقه انتقام و عق.دی پا گرفته در حراست دانشگاه... 🔗
https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 15 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا