eitaa logo
Dissartor
326 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
801 ویدیو
14 فایل
ما در اصل از ستاره‌ها اومدیم، چون تمام انرژی‌ای که بدن ما داره از ستاره‌هاست، پس وقتی که به خیلی قبل‌تر برگردیم، می‌بینیم که در اصل هممون از یه‌جا اومدیم. ✮ ⋆°•★ 。𖦹 ⋆。°✩ گوش جان می‌سپارم ♡! https://harfeto.timefriend.net/16966946485528
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید من یه بالرین باشم و به نظر همه یه آدم ضعیف و خیلی لطیف به نظر برسم ... ولی تو نمیدونی تو جیبم یه چاقو دارم که به راحتی با دستای ظریفم میتونه بره تو قلبت و به راحتی میتونم بکشمت :)
امروز یه چیزی خوندم که خیلی بدردم خورد شاید برای شمایی که به همه چیز بیش از حد اهمیت میدید هم مهم باشه: " گاهی هرچقدر بیشتر برای چیزی پافشاری کنید و بیشتر سمتش بروید و درگیر آن شوید، بیشتر از شما دور می‌شود، پس در کنار تلاش‌هایت رها باش چون گاهی رسیدن در رها کردن است."
تو نمیدانی من چقدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم. پیوسته فکر می‌کنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم، من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم. من نمیدانم تو در این باره چه فکر می‌کنی، ولی من همیشه عاشق یک زندگی عجیب و پر از حادثه بوده‌ام، شاید خنده‌ات بگیرد اگر بگویم من دلم می‌خواهد پیاده دور دنیا را بگردم، من دلم می‌خواهد توی خیابان‌ها مثل بچه‌ها برقصم، بخندم و فریاد بزنم، من دلم می‌خواهد کاری کنم که نقض قانون باشد فروغ فرخزاد >
Dissartor
ازین کنج ها تو اتاقم
‌ اۈ ࢪا ڼگـٰاھ میکࢪد ۈ ࢪڼج مۍکشید..! ‌
اگـہ ډࢪ آغـؤڜـم بـگیࢪے بـډؤن اینـڪـہ بـهـم آسـیـب بزنـے ؛ اؤلـیـن نـفـࢪ خـؤاهـے بـؤډ
دخترک در حال رفتن به دونات فروشی باباش بود که حس عجیبی به او دست پیدا کرد.حسی که انگار کسی دنبال او میاید ولی وقتی برگشت تا پشت سرش را ببیند متوجع شد که آنجا هیچ کس نیست.بالاخره به دونات فروشی رسید.پدرش تل دخترک را دید گفت:"دخترم میری از زیر شیروونی واسم کمی قوتی بیاری؟" دخترک با مهربانی جواب داد:"الان میرم" پله های نردبوم را بالا رفت و تا خواست قوتی را بردارد متوجه شد که شخصی وسایل ها رو جابه جا میکرد و در حین این کار رقص باله میرفت.و آن شخص یک دختر کوچولو بود. دخترک گفت:"تو کی هستی گم شدی اسمت چیه" دختر کوچولو گفت:"من جولی هستم" دخترک پرسید:"اینجا چیکار میکنی؟گم شدی؟" جولی بدون اینکه جواب او را بدهد به سمت او دوید و اورا از پشت بغل کرد جولی دختری بود با سارافنی صورتی و کفش هایی صورتی مخصوص باله و ربانی که بسته بود بر موهایش که رنگش صورتی بود. روزها گذشت و جولی باز هم پیش دخترک می آمد.جولی رقص باله اش خیلی خوب بود و جالبش اینجاست که فقط دخترک جولی را میدید.جولی و دخترک به طوری دوست شده بودنند که دخترک شیفته و وابسته جولی شده بود و اگر یک روز پیش او نمی آمد حس تنهایی به او دست میداد.دخترک قلبش کاملا سفید رنگ شده بود و وابستگی خاصی به او دست داده بود. اما روزی جولی نیامد،روز دوم نیامد،روز سوم نیامد و روز چهارم هم نیامد.روز ها همینطور می گذشتند و جولی نیامد.دخترک دیگر کاملا تلبود شده بود. بیایید مثل دخترک نباشیم و خود را وابسته دوست نکنیم چون همان دوست روزی هم ما را ترک خواهد کرد. 🩰🤍🫂
Dissartor
https://harfeto.timefriend.net/16966946485528 میشه یکم حرف بزنیم اینطوری حالم بهتر میشه البته اگه دو
انگار دیگه کسی نیست مرسی که صحبت کردید:))) پیام هارو ارسال میکنم تو انباریمون(جنگل گمشده)تا چنل شلوغ نشه اونجا میتونید پیام هارو ببینید^^