ما روزگاری چون دو شعله در یک فانوس بودیم؛
گرم، روشن، بیهیچ فاصلهای.
آن روزها حرفها از لبهایمان میریخت،
خندههایمان مثل باران بیامان بر زمین مینشست،
و سکوت هم میانمان معنایی جز آرامش نداشت.
اما آه… زمان آرام و بیصدا،
همهچیز را به رنگ دیگری درآورد.
گفتوگوها کم شد،
خندهها در نیمهراه خاموش شدند،
و میان ما دیواری شفاف رویید؛
دیوارِ سردی که نه میشکند و نه دیده میشود.
من و تو تقصیری نداشتیم،
ما فقط مسافران جادهای بودیم که به دو راهی رسید.
تو در مسیر خودت قدم زدی،
و من در راهی که شاید آرامتر، شاید دورتر بود.
حالا، هر سلامی میانمان بیرمق است،
هر احوالیپرسیدن تنها رسمی خالی از روح.
نه بهخاطر دشمنی، نه بهخاطر بیوفایی،
بلکه بهخاطر آنکه شعلهها هم روزی خسته میشوند.
نامت در خاطر من خواهد ماند،
همانطور که عطر گلی خشکشده هنوز در لابهلای کتاب باقیست.
اما دیگر نمیتوانم با دستهای یخزده،
به دنبال گرمایی باشم که از میان انگشتانم لغزیده است.
رابطهها همیشه با فریاد نمیمیرند،
گاهی آرام،
چون شمعی در اتاقی تاریک،
خاموش میشوند.
و این خاموشی، تلخترین پایان است.
وطن !
https://daigo.ir/secret/82015952714 شما چیکار میکنید ؟
بچه ها یه سوال ، شما شعر میخونید ؟
اگه آره از کِی؟
https://eitaa.com/Vatanx/732
وای معلومه😭✨
عاشق شعر و ادبیات فارسیم اصلا
از همه میخونم ولی بیشتر از فروغ فرخزاد
#ثنا
-
وای منم عاشقشم فروغ که اصلا یه چیز دیگه ست 🛐🛐
ولی من هوشنگ ابتهاج ام خیلی دوست دارم