لئو ، تو میری سراغ آدمهایی که بهت توجه کافی نمیکنن ، چون دویدن دنبالِ تاییدِ کسی که این تایید رو ازت دریغ میکنه، برات باارزشتر از اینه که خیلی راحت از طرف کسی که واقعاً میپرستت، عشق و توجه دریافت کنی. و خب. عاشق کسایی میشی که نور و درخشش تورو کم میکنن . چون فکر میکنی اگه خودت رو کوچیک کنی، اونا بیشتر دوستت دارن. ولی تهِ قضیه فقط از اونا کینه به دل میگیری، اونم بابتِ بلایی که در واقع خودت سرِ خودت آوردی
جذب آدمهایی میشی که به جای تشویق کردنت ، باهات رقابت میکنن ، چون تو تنش و درگیری رو با عشق و اشتیاق اشتباه گرفتی. ترجیح میدی برای به دست آوردنِ احترام بجنگی، تا اینکه با کسی باشی که خودش به طور طبیعی بهت احترام میذاره.
لیبرا ، تو آدمهایی که باهات بدرفتاری میکنن رو ترک نمیکنی. ترجیح میدی به هر قیمتی آرامش رو حفظ کنی تا اینکه بخوای یه گفتگوی جدی و سخت داشته باشی. روبرو شدن با کسی که بهت صدمه زده و حرف زدن از دردی که کشیدی، برات خیلی سختتر از اینه که فقط توی دلت بریزی و بیصدا تحمل کنی.
آدمارو بر اساس ظاهرشون انتخاب میکنی نه حسی که واقعا بهت میدن. نظرِ بقیه برات مهمتر از خوشبختیِ خودته. برات خیلی سخته اعتراف کنی اون آدمِ ایدهآل و همه چی تموم برای تو مناسب نیست؛ چون حس میکنی این اعتراف یعنی شکست خوردی. جذب آدمایی میشی که برات تصمیم میگیرن. چون وقتی یکی دیگه کنترلِ کار رو دستش میگیره، خیالت راحته که لازم نیست ریسکِ یه انتخابِ اشتباه رو بپذیری و بعداً بابتش سرزنش بشی.
پایسیز ، تو سراغ آدمایی میری که از مهربونیت سوء استفاده میکنن. چون فکر میکنی هرچی برای عشق بیشتر زجر بکشی، یعنی اون عشق واقعیتره. اونقدر فداکاری رو برای خودت رمانتیک و بزرگ کردی که اگه یه نفر باهات درست و حسابی و محترمانه رفتار کنه، به نظرت خستهکننده میاد و حس میکنی هنوز لیاقتِ این خوشی رو نداری.
عاشق تصویر خیالی از آدما میشی که ممکنه یه روز بهش تبدیل بشن. چون زندگی کردن توی تخیلاتت خیلی راحتتر از اینه که واقعیتِ تلخ و گزندهی حالِ حاضرشون رو قبول کنی (دوست داری همونجوری ببینیشون که دلت میخواد، نه اونجوری که واقعاً هستن).
پیش آدمایی میمونی که بهت صدمه میزنن. با خودت فکر میکنی این عشقِ بیقید و شرطِ تو بالاخره یه روز اونها رو تغییر میده. دل کندن و رفتن برات مثل این میمونه که بخوای قیدِ اون پایانِ خوشِ افسانهای رو بزنی که از قبل توی ذهنت برای این رابطه نوشتی.
ویرگو ، تو میری سراغ آدمای به اصطلاح داغون. چون درست کردنِ اونا به زندگیت معنا و هدف میده. حس میکنی اگه توی رابطهای باشی که طرف مقابل هیچ عیب و ایرادی نداره و نیاز به اصلاح نداره، انگار هیچ نقشِ مفید و باارزشی توی اون رابطه نداری.
آدمهایی رو انتخاب میکنی که در حد استاندارد های تو نیستن. چون با خودت فکر میکنی اگه توقعت رو بیاری پایین، یعنی آدمِ منصفتری هستی و کمتر بقیه رو قضاوت میکنی. اما در واقعیت، تهِ این کار فقط به ناامیدی و یه دنیا دلخوری و کینه ختم میشه.
عاشق کسایی میشی که بهت نیاز دارن. نه اونایی که واقعا تورو میخوان. چون حسِ مفید بودن برات امنتر از حسِ خواستنی بودنه. برای تو، نقشِ تراپیستِ طرف مقابل رو بازی کردن، خیلی راحتتر از اینه که یه پارتنرِ واقعی باشی.
کپریکورن ، تو میری سراغ آدمایی که زندگی رو شوخی گرفتن. فکر میکنی قراره بهت یاد بدن چطوری بیخیال باشی و ریلکس کنی. اما تهش فقط ازشون کینه به دل میگیری، چون با بلندپروازیِ تو همخونی ندارن و حس میکنی بهجای شریک عاطفی، داری نقشِ والد (بابا یا مامانشون) رو بازی میکنی.
جذب پتانسیل آدما میشی بهجای اینکه ببینی با خودت چطور رفتار میکنن. چون از نظرت رابطه هم یه هدفِ دیگه تو لیستِ موفقیتهاته که باید بهش برسی ، واسه همین ترجیح میدی پارتنری داشته باشی که دهنپرکن و چشمگیر باشه تا اینکه صرفاً بهت عشق بورزه.
پای آدمایی میمونی که قدر تو و زحماتت رو نمیدونن چون تصور میکنی عشق چیزیه که حتماً باید با سختکوشی به دستش بیاری. از نظرت دریافتِ محبت و توجه بدونِ رنج کشیدن، یه جورایی غیرمنصفانه و مشکوک به نظر میاد. (فکر میکنی تا زجر نکشی لایق محبت نیستی).