ویرگو ، تو میری سراغ آدمای به اصطلاح داغون. چون درست کردنِ اونا به زندگیت معنا و هدف میده. حس میکنی اگه توی رابطهای باشی که طرف مقابل هیچ عیب و ایرادی نداره و نیاز به اصلاح نداره، انگار هیچ نقشِ مفید و باارزشی توی اون رابطه نداری.
آدمهایی رو انتخاب میکنی که در حد استاندارد های تو نیستن. چون با خودت فکر میکنی اگه توقعت رو بیاری پایین، یعنی آدمِ منصفتری هستی و کمتر بقیه رو قضاوت میکنی. اما در واقعیت، تهِ این کار فقط به ناامیدی و یه دنیا دلخوری و کینه ختم میشه.
عاشق کسایی میشی که بهت نیاز دارن. نه اونایی که واقعا تورو میخوان. چون حسِ مفید بودن برات امنتر از حسِ خواستنی بودنه. برای تو، نقشِ تراپیستِ طرف مقابل رو بازی کردن، خیلی راحتتر از اینه که یه پارتنرِ واقعی باشی.
کپریکورن ، تو میری سراغ آدمایی که زندگی رو شوخی گرفتن. فکر میکنی قراره بهت یاد بدن چطوری بیخیال باشی و ریلکس کنی. اما تهش فقط ازشون کینه به دل میگیری، چون با بلندپروازیِ تو همخونی ندارن و حس میکنی بهجای شریک عاطفی، داری نقشِ والد (بابا یا مامانشون) رو بازی میکنی.
جذب پتانسیل آدما میشی بهجای اینکه ببینی با خودت چطور رفتار میکنن. چون از نظرت رابطه هم یه هدفِ دیگه تو لیستِ موفقیتهاته که باید بهش برسی ، واسه همین ترجیح میدی پارتنری داشته باشی که دهنپرکن و چشمگیر باشه تا اینکه صرفاً بهت عشق بورزه.
پای آدمایی میمونی که قدر تو و زحماتت رو نمیدونن چون تصور میکنی عشق چیزیه که حتماً باید با سختکوشی به دستش بیاری. از نظرت دریافتِ محبت و توجه بدونِ رنج کشیدن، یه جورایی غیرمنصفانه و مشکوک به نظر میاد. (فکر میکنی تا زجر نکشی لایق محبت نیستی).