کپریکورن ، تو میری سراغ آدمایی که زندگی رو شوخی گرفتن. فکر میکنی قراره بهت یاد بدن چطوری بیخیال باشی و ریلکس کنی. اما تهش فقط ازشون کینه به دل میگیری، چون با بلندپروازیِ تو همخونی ندارن و حس میکنی بهجای شریک عاطفی، داری نقشِ والد (بابا یا مامانشون) رو بازی میکنی.
جذب پتانسیل آدما میشی بهجای اینکه ببینی با خودت چطور رفتار میکنن. چون از نظرت رابطه هم یه هدفِ دیگه تو لیستِ موفقیتهاته که باید بهش برسی ، واسه همین ترجیح میدی پارتنری داشته باشی که دهنپرکن و چشمگیر باشه تا اینکه صرفاً بهت عشق بورزه.
پای آدمایی میمونی که قدر تو و زحماتت رو نمیدونن چون تصور میکنی عشق چیزیه که حتماً باید با سختکوشی به دستش بیاری. از نظرت دریافتِ محبت و توجه بدونِ رنج کشیدن، یه جورایی غیرمنصفانه و مشکوک به نظر میاد. (فکر میکنی تا زجر نکشی لایق محبت نیستی).