اون دختر یه شعره ؛ و همینطور یه تابلوی نقاشی .
هرچیزی که میگه مثل یه اهنگه ؛ و هر سکوتش مثل یک موسیقی .
اون یه روح پیر با چشمایی زیبا داره ؛ و یه قلب قدیمی با ذهنیتی زیبا .
درک واقعاً فلسفه مختص به خودش را دارد . جوری که انسان ها از شما توقع دارند به سازشان برقصی ، اما نمی دانی بندری برقصی یا سالسا ؛ واقعاً عجیب است .
درکشان میکنی میگویند درک نمیکنی . درکشان نمیکنی میگویند درک کردن را بلد نیستی . واقعاً قضیه پیچیده ای است . انسان ها هم پیچیده ترش میکنند ؛ بعضی ها میخواهند فقط حرف های دروغ بشنوند . دروغ هایی که سرپوشی به اسم درک رویش را میپوشاند .
وقتی حقیقت را برایشان بازگو میکنی ، میگویند هر وقت جای من بودی و مرا درک کردی به تو میگویم .
و حالت را میپرسند و نمیدانند که شاید ما حس های بدتر از آن را تجربه کرده باشیم .
ما که از دیگران طلبکار نیستیم ؛ ولی عده ای هستند که طلبکارند ، انگار که باید بگویی چه طلبی دارم که خودم نمیدانم ؟
واقعاً منطقی نیست .. باز هم بر میگردیم به همان سالسا و بندری .
درست همینقدر عجیب و ضد هم و غیر منطقیست ..