شاید نتوانستم با دستانم نوازش را بنویسم ، اما تو از فاصله دور قلب و روحم را از نزدیک ترین جایگاه مرهم بستی .
من تمومِ زندگیمو درگیرِ نقابای مختلف بودم و نقش بازی کردم ..
حالا گم شدم بین نقش هایی که ناخواسته یا به اجبارِ شرایط بازی کردم .
حرف زدم و رقصیدم واسه فرار ، واسه گم نشدن تو تنهایی و نرنجوندن و وابسته نکردن ..
وحشتناک ترین تجربهم ، تنها موندن با خودم بوده ؛ چون خوب میدونستم چه بازیگری میشم وقتی از نقابا استفاده میکنم .