آدم گاهی از چیزی عبور میکند که تمام ِعمر فکر میکرد باید به آن برسد ..
و عجیبتر اینکه هیچ صدایی برای این عبور وجود ندارد ؛
نه شکستی ،
نه خداحافظیِ باشکوهی ،
نه حتی لحظهای که بتوانی بگویی«از اینجا به بعد همهچیز عوض شد.»
فقط یک روز بیدار میشوی و میبینی چیزی که روزی تمام ِقلبت را اشغال کرده بود ، دیگر جایی در تو ندارد .
شاید بعضی پایانها همینقدر بیصدا اتفاق میافتند ؛
مثل نوری که آرامآرام از اتاقی میرود و تو تازه وقتی متوجهش میشوی که تاریکی دیگر ترسناک نیست ..
A little lost,
a little elsewhere,
somewhere between the moonlight and my own thoughts.