-بعضی دردارو نمیشه گفت، نمیشه نوشت،
فقط میشه شبا با چشای خیس به سقف زل زد و سکوت کرد...
باورم نمیشه که تو روم اذیتم میکنی و اَدامو در میاری...
فک میکردم من برات با بقیه فرق دارم!
انگار فقط برای من این جدایی سخته؛
تو که داری عشق و حالتو میکنی.
قهوهاش را تمام کرد و گفت:
"چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟"
خندیدم و نگفتم که حرفایی را میزنم که
دوست داشتم دیگران به من بگویند..
-هر لذتی که میپوشم؛
یا آستینش دراز است
یا کوتاه
یا گُشاد
هر غمی که می پوشم
دقیق، انگار برای من بافته شده
هرکجا که باشم!
فعلا میسازم. چه میشود کرد؟
مگر میشود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی در آورد؟! همین است که هست.