من برات از حس دوستداشته شدن میگم، تو برام از خستهکننده بودن احساسات میگی. من برات از چای و رنگ و عطرش میگم، تو برام از فرانسوی بودن لیوانش میگی. من برات از لذت بوسیدهشدن توی یک روز سرد برفی میگم، تو برام از سرماخوردگی بعدش میگی. من برات از پریدن توی چالههای آب میگم، تو میگی که کفشات کثیف میشه
من برات از رنگارنگ بودن زندگی میگم، تو برام از سیاهسفید بودن مرگ میگی.
برای فهمیدن من، زیادی باهام فرق میکنی.
مرگ عزیز تکانهای است که ما را به درنگ میکشاند.
چارهای نداریم جز فهم این رخداد، اما ما طفلان ابدی هستیم که نه برای زندگی و نه درک مرگ مجهز نیستیم.
کسی رفته است، کجا؟ چرا؟ فقط میدانیم نیست و نمیدانیم با نبودن او چه کنیم.
صدای فریاد ساعتها دوباره سر میگیرد و تو محو میشوی؛ چنانکه گویی هرگز وجود نداشتهای، جز در خیال.
و مگر خیال از جنس بودن نیست؟ از جنس دلتنگی نیست؟
من بر این باورم که خیال، آخرین مأمن تمام بودنها و نبودنها، رفتنها و ماندنهاست.
پس تو اینجایی. اینجا بودی. اینجا خواهی ماند.
برای همیشه.