eitaa logo
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢
91 دنبال‌کننده
576 عکس
532 ویدیو
4 فایل
محتوای این چنل ثبات نداره متعجب نشین🙏 جونم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9mq6v0&amp;btn=Viva 𝑉𝘪𝘷𝘢 𝐿𝘢 𝑉𝘪𝘥𝘢 <𝟑ּ ֶָ֢.
مشاهده در ایتا
دانلود
دیلی شفق چی شد
عوا راس میگی چش شد
⊹ ࣪ ˖ 𝑽𝘪𝘷𝘢
-
من هنوز دلم نیامده تمام شود. دلم برای روضه‌هایی تنگ می‌شود که هنوز تمام نشده‌اند. برای آن لحظه‌ای که چراغ‌های مجلس کم‌نور می‌شوند، پرچم‌های سیاه آرام تکان می‌خورند و صدای روضه‌خوان، نام حسین را چنان در فضای مجلس می‌پیچاند که انگار کربلا یک‌باره چند قدم به ما نزدیک‌تر شده است. دلم برای استکان چای روضه، برای بوی اسپند، برای صدای «یا حسین»‌هایی که از میان گریه‌ها بلند می‌شوند، برای کفش‌هایی که پشت درِ حسینیه جفت می‌شوند و برای دل‌هایی که با هزار زخم وارد مجلس می‌شوند و با یک «حسین» آرام‌تر بیرون می‌روند، تنگ خواهد شد. دلم برای خادمی تنگ می‌شود؛ برای آن دست‌هایی که بی‌صدا جارو می‌کشند، برای ظرف‌هایی که یکی‌یکی پر می‌شوند، برای هر لیوان آبی که سهم یک عزادار خسته میشود، برای کفش‌هایی که خادم‌ها مرتب می‌کنند و برای آن لحظه‌ای که آدم می‌فهمد گاهی نزدیک‌ترین راه به تو، همین خدمت‌های کوچک و بی‌نام است. چه کسی می‌داند شاید یک جارو کشیدن ساده در دستگاه حسین، از هزار حرفی که برای خوب بودن زده‌ایم، عزیزتر باشد. و بعد، محرم که تمام شود، چشممان به اربعین می‌ماند؛ به جاده‌ای که انگار هر قدمش یک «لبیک» است. به پرچم‌هایی که در باد می‌رقصند، به موکب‌هایی که خستگی زائر را به جان می‌خرند، به پیرمردی که با دست‌های لرزان آب تعارف می‌کند، به کودکی که تمام دارایی‌اش یک لیوان چای است و با تمام وجود می‌گوید: «بفرمایید.» به خادمی که نمی‌پرسد از کجایی، چه کسی هستی و چقدر داری؛ فقط می‌گوید: «زائر حسین هستی؟ پس مهمانی.» دلم برای آن جاده تنگ می‌شود؛ برای جاده‌ای که آدم در آن، هرچه بیشتر راه می‌رود، بیشتر می‌فهمد چقدر از مقصدش دور است؛ و هرچه پاهایش خسته‌تر می‌شوند، دلش سبک‌تر می‌شود. دلم برای کربلا تنگ می‌شود؛ برای آن خاکی که نامش با اشک عجین شده، برای حرم‌هایی که فاصله‌شان فقط چند قدم است اما تاریخ، میانشان قرن‌ها گریه گذاشته است. برای لحظه‌ای که زائر از دور گنبد را می‌بیند و دیگر زبانش توان گفتن ندارد؛ فقط می‌ایستد، نگاه می‌کند و تمام دلتنگی‌هایش را در یک سلام کوتاه جا می‌دهد: «السلام علیک یا اباعبدالله...» چه می‌دانم؟ شاید سال آینده دوباره باشم و باز همین‌جا بنویسم که محرم تمام شد. شاید دوباره پیراهن مشکی‌ام را از کمد بیرون بیاورم، دوباره پای روضه بنشینم، دوباره برایت چای بریزم، دوباره دستم به پرچم سیاهت برسد و دوباره با شنیدن نامت، قلبم همان‌جایی فرو بریزد که هر سال می‌ریزد. اما اگر نبودم... اگر قسمت من از محرم آینده، تنها خاطره‌ای دور بود؛ اگر دیگر چشمم به گنبدت نیفتاد، اگر دیگر صدای روضه‌ای از پشت بلندگوها به گوشم نرسید، اگر دیگر فرصتی برای خادمی و گریه و سلام نداشتم... فقط این را از من به یادگار نگه دار: من هرچه داشتم، به نام تو گره زدم. آخرین اشکم را، آخرین سلامم را، آخرین «یا حسین»م را... این ناله‌های آخر، این زمزمه‌ی خسته‌ی نامت را از من بپذیر. صفر تمام می‌شود؛ محرم تمام می‌شود؛ روضه‌ها تعطیل می‌شوند؛ پرچم‌ها پایین می‌آیند؛ و پیراهن‌های سیاه دوباره تا می‌شوند... اما مگر می‌شود حسین را رها کرد و در گوشه‌ای از ذهن گذاشت؟ نه... بعضی دلتنگی‌ها لباس نیستند که از تن درآیند؛ بعضی نام‌ها، روضه نیستند که تمام شوند؛ و بعضی عشق‌ها، با پایان دو ماه ماه، به پایان نمی‌رسند. محرم می‌رود، اما حسین... در دل آن‌که یک‌بار عاشقش شده، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.
افسردگی سلام
تموم شد
در باورم نمیگنجد
گوشیم یه درصده ولی میخوام فیلم ببینم اه💔