آغاز کُنم دل نوشتۀ را ، چؤن بادِ بزمبهار ، کۀ بر چهرۀ ات مي وَزد ؛
بازم یه شروع دیگه ؟ هوم .
دل هاي ما کۀ بهم نزدیك باشد ، دیگر چۀ فرقي میکند کۀ کجاي این جهان باشیم ، دؤر باش اما نزدیك ، من از نزدیك بؤدن هاي دؤر ميترسم .
من هرگز کسي را مثل تؤ دوست نداشتۀ ام ،
هرگز آنقدر کۀ بۀ تؤ نزدیك شدۀ ام ، بۀ کسي نزدیك نشدۀ ام ، با تؤ شرؤع کردم ؤ با تؤ بۀ پایان خؤاهم رساند *..
با مَن بیا با من بۀ آن سِتارۀ بیا بۀ آن ستارۀ اي كۀ هزاران هزار سال از انجماد خاك ؤ مقیاس های پؤچِ زمین دؤر است و هیچکَس در آنجا از رؤشنی نميترسد*..
وقتي ميرؤی ، سکؤت جاي تؤ را پر نميکند ؛ انگار بخشي از هؤا هم با تؤ ميرود . من در نبؤدنت نفس ميکشم اما نميدانم چرا این نفسها از جنس زندگي نیستند . هر برگ ، هر سنگ ، هر سایۀاي یادآؤر تؤست ، مثل اینکۀ جهان با دقت تؤ را در جزئیاتش پنهان کردۀ باشد . و من ، میان این همۀ نشانۀ ، گم نميشوم ؛ پیدا ميشؤم *..