میخؤاهم نباشم
سرم را بردارم ؤ براي یك هفتۀ در گنجۀ اي بگذارم ؤ قفل کنم ؛ ؤ رؤي شانۀ هایم در جاي خاليِ سرم ، چِناري بکارم و براي چند رؤزي در زیرِ سایۀ اش آرام بگیرم*..
من مدتها فکر میکردم آغاز انسان درد است ، اما حالا میدانم آغاز انسان میتواند عشق هم باشد . چیزی در تو هست که زنجیرهای پنهانم را میبیند ، بیآنکه قضاوت کند ، و همین کافیست تا به خودم اجازه دهم دوباره شروع شوم . تو به من نیاموختی چگونه زندگی کنم ؛ تو فقط به من یاد دادی چگونه خودم باشم و همین بزرگترین آزادی بود .