از در کلاس داشتم میومدم بیرون عینکمو دراوردم انداختم سطل زباله
تو قیافه همه یه ودف خاصی بود
نماز صبحهایی که میخونم انقد سمه
خوابالو یهو وسطش یه چیزی میگم
یهو کلم میخاره
یهو شیکمم قار قور میکنه میپیچه
به زور خمیازه نگهداشتنامم که هیچی
بابا میگه الناز حواست نیستا طرف خداس
مگه باباته صاف وایسا😂