یه حالتی عمیق تر از بغض هست که مثل گیر کردن یه تیغِ بزرگِ ماهی تو گلو درد داره، آب دهنتم نمیتونی قورت بدی
چه برسه حرف بزنی.
یه هفتهستدارم با مدیر سلف حرف میزنم
که اجازه بده من فاطمیه شبا نباشم
برم هیئت، قبول نمیکرد که حقم داره
حجم کار شبا و موقع شام خیلی زیاده
بالاخره امروز گفت یه نفرو پیدا کن
به جات بمونه شب
در نهایت قرار شد دونفر یکی درمیون
شبا جام باشن من روزا کار اونارم
انجام بدم
یکیشون که خدا خیرش بده خیلی زود
قبول کرد، ولی آخ دومی یه پسر جوونیه
پنج شیش سال بزرگتر از خودم
انقدر اذیت کرد میتونست ها فقط
کرم میریخت، حتی به رضایتش مطمئن
نیستم و میدونم آدمی که دیدم
قراره مدام اذیتم کنه
اون مدام اصرار و خواهش کردنم
کلافگی و نگرانیم خیلی سخت و
خجالت آور گذشت برام ولی خب..
خداروشکر که شد
🖤• نمی خواهم بِرَنجانم دلت را بی سبب اما، چگونه مرگ یک مادر، چهل تن متّهم دارد؟!
الان بیام بگم یارالی ننه یعنی مادر زخمی؟
چیزی که ترکا با شنیدنش داد و ناله اشون
بلند میشه لطمه میزنن دق میکنن
فقط بگم مادر زخمی؟
من چجوری ترجمه کنم چجوری برسونم
حس و حقیقت این ترکیب رو..