قرار بود شیش راه بیوفتیم برگردیم که جفتمون خواب موندیم🗿
حالا مامانم زنگ زده میگه داشتیم خرما هارو هسته میکردیم دیگه گفتیم حتما زیر تریلی جا موندی
این وقتایی که میای خونه و فکت گرم میشه یهو به خودت میای میبینی داری یچیزایی رو تعریف میکنی که قول داده بودی چارسال دیگه که آبا از اسیاب افتاد بگی، این وقتا کاش آدم لال شه.
حرف نمیزنم ولی نگا میکنم به اسم
قشنگت گوش میدم به همهمه و صداها
با صدایی که بشنوی نماز میخونم
آخرین خاطراتم از حرمت رو تصور میکنم
برای نیانم دعا میکنم میسپرمش
دست خودت
آرومِ دلِ آشوبم..
این دو سه روز خیلی سخت گذشت بهم
رسیده بودم به لب انفجار
اشکم لب مشک بود
اما نه "طبق معمول و مثل همیشه"
اخرین باری که اینجوری بودم
5 شهریور بود
جمع میشم میشم و یهو میترکم