من یک قطره ی اشکم
گاه به گاه از سرسره ی مژه بر بروی گونه غلت میخورم و به سوی زمین رها میشوم ، قلبم پر از احساسات شکل گرفته از، آنِ آدمیزاد است ؛ گر خشنود و زنده دل باشد با لبخند بر روی لب هایم به پرواز از سکوی پرتابِ چشم در می آیم و شاد و خرم بر روی جایی مینیشم بعضی اوقات به روی تکه پارچه ای مینشیم و کم کم محو و ناپدید میشوم ،گاه نیز من را با خواسته ی خود خشک و نیست و نابود میکنند! حقیقت را بگویم ...وقتی که مرا خشک میکنند غمگین و پژمرده میشم،مگر من حامِل احساساتشان نیستم؟هیچ میدانستند اگر من نبودم چه میشد؟احساسات، خبیثانه، مانند تکه ای رسوب که راه رگ را مسدود میکند ، در وجودشان میماند،چه شادی بیش از حد باشد و چه غمِ مرگ آور.
بگذریم ، گفتم که گاه آدمی از ذوقِ سرسامآور به اشک دچار میشود،امّا دلم از غمی که مرا مجبور به ترک از دیده میکند،گله دارد، هجوم احساسات به قلب آدمی و جمع شدن من و دوستانم در کاسهء تنگ چشم و سرایز شدن ناگهانی ما برروی صورت ِآدمیزاد .
هیچگاه نشات گرفتن و پدید آمدن از غم به دلم نمیشیند گویی یک سنگ بزرگ و دردناک را بر قلبم جای داده ام.
هرچند،سخنانی که قصدِ قدم بر زبان و دیده شدن دارند، کم نیستد .
از قلب های بی رحمی که مرا ننگ خوانند و ضعف و نشانِ کوچکی بگویم یا از احساساتی که مرا وادار به ترک چشم کردند ، از کدام بگویم که از هرچه بگویم داستانی از داستان های هزار و یک شب میشود .
نمیدانم ، شاید اگرما اشک ها هم توان گریه داشتیم ، اینگونه دلرنجینده نبودیم .
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، هرکسی درک نمیکنه که تو چیکارا کردی فقط برای اینکه زنده بمونی.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
یادآوری برای جمنای ، لیبرا ، آکواریس
گاهی اوقات، وقتی در تاریکی هستی، فکر میکنی دفن شدی، اما در واقع کاشته شدی ( و قراره رشد کنی. )
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، هرکاری میکنی فقط خودتو از یاد نبر. تو فقط خودتو داری.